تبليغاتX
آیسا دخترم!

آیسا دخترم!
نامه های من برای دخترم آیسا 
قالب وبلاگ


مامان خوبم,مامان عزیزتر ازجونم, مامان همیشه صبور و آرومم, مامان مهربونم که تو دنیا هنوز زنی رو به متانت و صبوری و خانمی تو سراغ ندارم,مامان باهوش وباشعورم که همیشه هم خوب حالمو فهمیدی و هم خوب درکم کردی,مامان بی نظیرم که تو دنیا هیچ کس برام مثل تو نخواهد شد,مامانم روزتو بهت تبریک میگم.منی که میتونستم برای هرچیزی هزاران واژه تو ذهنم پیدا کنم برای تو و درمقابل عظمت و بزرگواریت کلمه کم آوردم.فقط میتونم بگم تو خورشید زندگی منی که بی نهایت دوستت دارم و خداروشکر میکنم که هنوز بی دریغ و عاشقانه به من و زندگیم میتابی.کاش بدونی که چقدر دوستت دارم و بخاطر تموم لحظه هایی که دل نازنینتو رنجوندم شرمسارم.

دخترم آیسا این دومین سالیه که درکنار تو چنین روزی رو سپری میکنم و هربار که کسی این روزو بهم تبریک میگه به خودم میگم یعنی من واقعا لایق چنین اسم پربرکتی شدم؟هنوز بعد از دوسال نتونستم باور کنم که من هم سزاوار تبریک روزمادرم.

این روزو به همه بانوهای دوست داشتنی ای که به وبلاگم سرمیزنن و به همه دوستای گلم که طعم مادرشدن رو چشیدن تبریک میگم.

نازنین مهربونم (مامان مهتاب و میترا و ماه بانو),مامان گل امیرم,منای عزیزم (مامان مهراد),مرسدس جونم (مامان ترنج),نازنین خوبم (مامان ایلیا),مامان محترم محمد معین و محمد مهدی و همه مامانای گلی که به وب من سرمیزنین روزتون مبارک.امیدوارم قدرشما و خوبیهاتونو فرزندان دلبندتون همیشه بدونن و سایتون همیشه و همیشه بالای سرشون باشه.

آیسا دخترم! مادراولین وبزرگترین معنای عشقه.امیدوارم برای تو مادرخوبی باشم که همیشه بهم افتخارکنی.


[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 7:47 ] [ مامان آیسا ]


آیسای من! با تموم حواسم تورا زندگی میکنم گویی که دروجود نازنینت بهشت را جستجو میکنم.

گل خوشبوی من!تورا میبویم که بوی بهشت میدهی.هنوز بوی آن تکه از آسمان را میدهی که فرشتگانی چون تو از آن نقطه به زمین می آیند.

دخترک زیبای من! تورا میبینم که به زیبایی دشتهای همیشه سبز بهشتی.دشتهایی که از آب چشمه های گوارای بهشتی سیراب شده اند و هرگز پاییزی نمیشوند.

عزیزترینم! تورا میشنوم که صدایت مثل صدای آبهای روان و زلال بهشت روحم را مینوازد.صدایی که معنای زندگی را درگوشم زمزمه میکند تا هرگز فراموش نکنم چه نعمتی از جانب خدای مهربانم به من هدیه شده است.

بهترینم! تورا میچشم وقتی لبهایم را بر غنچه کوچک لبهای شیرینت میگذارم وتورا میبوسم آنچنان که بهشتیان معشوق بهشتی خویش را درآغوش میکشند و میبوسند و طعم شیرین عشقی حقیقی را در دنیایی جاویدان میچشند.

هستی من! تورا لمس میکنم وقتی دستان کوچک و لطیفت را در دست میگیرم و از عشق خدایم لبریز میشوم که این چنین زیبا و دقیق دستان تورا و تموم وجود تورا آفریده است.تورا آنچنان لمس میکنم که گویی با پاهای برهنه درمیان دشتی زیبا از گلهای بهشتی قدم میزنم و غرق در احساس بودن میشوم.هربار که تورا لمس میکنم رو به خدا میگویم که چگونه این همه ظریف و زیبا انسان را آفریدی.وقتی حتی یک خط از خطوط دست دخترکم بی دلیل آفریده نشده است.

همه زندگی مامان! تورا با تمام حواسم زندگی میکنم.تو بزرگتر از آنی که من تصور میکنم.تورا خدا فرستاده است تا پیامبر لحظه های بیقرار من باشی تا درکنار تو زندگی را بیاموزم و به یاد بیاورم که برای چه به این دنیا آمده ام.چگونه باید زندگی کنم.وبه کجا خواهم رفت.

اگر خدایم به من اجازه میداد میگفتم که تورا عاشقانه میپرستم.پرستشی که از سر معرفت باشد نه ازسر نیاز.

آیسا دخترم تو بهشت من در این دنیایی.پس مرا به بهشتی که خدایمان وعده داده است هدایت کن.

[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 7:2 ] [ مامان آیسا ]

میدونم تکراری شده نامه هام برای تو. میدونم هرچی که مینویسم رنگ غم گرفته عزیزترینم.میدونم دلت میخواست مامان شادتری داشته باشی.میدونم ... اما اگر تموم تکرارها تکرار دوست داشتن تو باشه بازم هزار بار تکرار میکنم که "دوستت دارم".اینو هرچی که بگم بازم کمه.

دخترکم آیسا! تمام لحظه های من توئی.این روزا وقتی ازم دورمیشی تا دوباره برگردی پیشم انگار زمان برای من متوقف میشه.اون لحظه هایی که درکنارم نیستی انگار اصلا زندگی نمیکنم.فقط منتظرمیمونم تا دوباره برگردی پیشم.

شیرینم,عسلم,نباتم,دخملم! ازمن دور نشو. من طاقت دوریتو ندارم. بدون من نرو.هیچ جا نرو.حتی ثانیه ای از من دورنشو.نمیدونی تا برگردی چی به روزم میاد. نمیدونی تا برگردی چندبار میمیرم و زنده میشم.کنارم بمون. همیشه بمون.

کاش اونقدر بزرگ شده بودی که بتونم باهات درددل کنم.نمیدونم شاید اگه بزرگتر هم بودی بازم دلم نمیومد حرفامو جز اینجا برات بگم.فقط اینو بدون که مامانیت بدون تو میمیره. بدون تو زندگی برام معنی نداره. تو همه دلیل بودن من تو این دنیایی.وقتی نیستی دلم برات تنگ نمیشه.دلم برات میمیره تا برگردی.وقتی میبینمت دوباره زنده میشم. دوباره دلم جون میگیره. دوباره با لمس تو,بوییدن تو,دیدن تو,شنیدن تو,بوسیدن تو زنده میشم و قلبم شروع به تپیدن میکنه. اینها که مینویسم اغراق نیست اینها که مینویسم تموم واقعیت این روزهای منه.

آیسا دخترم! کنارم بمون و بذار لحظه های من همیشه و همیشه باتو,برای تو و تنها بخاطرتوبگذره.

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 3:10 ] [ مامان آیسا ]

داشتم به یک سری از کارهای عقب افتاده میرسیدم که احساس کردم دلم برات شور میزنه.اومدم به طرف اتاق تا سری بهت بزنم.دیدم که درست 180 درجه چرخیدی و بدون پتو خوابیدی.تورو سرجات خوابوندم و پتو رو کشیدم روت.اما نتونستم از تماشای تو دل بکنم و برم. آنچنان زیباخوابیده بودی که قابل توصیف نیست.مثل همیشه فوری دستاتو از زیر پتو درآوردی.دستاتو توی دستام گرفتم. بغض عجیبی گلومو فشرد.سعی کردم با نفسهای عمیق بغضمو بخورم اما نشد. چند قطره اشک روی گونه هام دوید.تموم وجودم پرشد از حس مادری. پرشد از حس عاشقی.میون اون اشکهایی که دزدکی از گونه هام جاری شده بود خندیدم.ازاینکه خداوند منو لایق چنین نعمتی دونسته لبخندی از رضایت برلبانم نشست.

دخترکم!معجزه زندگی مامان! شک ندارم که دردنیا چیزی زیباتر از تو وجود نداره.هرچی به چهره پاکت و دست و پاهای کوچیکت نگاه میکنم,نمیتونم نعمتی بزرگتر از تورو متصور بشم.چطور ممکنه زیباتر از معصومیت یک کودک در جهان پیدا کرد؟چطور میشه چیزی معصومانه تر از یک کودک یافت که بین ما و خدا واسطه بشه.پس عزیزدل مامانی من تورو بین خودم و خدا واسطه میکنم.

به خدا بگو مامانیم تو دنیا دلیلی جز من برای زندگی کردن نداره. به خدابگو تو دل مامانم دردی هست که نمیتونه برای کسی جزتو بگه و میگه فقط تو میتونی خوبش کنی. به خدا بگو مامانیم بیگناهه.نذار بیشترازاین سختی بکشه.

عسل شیرینم!دختر عزیزم!همیشه گفتن خدا جای حق نشسته. خدا عادله. خدا نمیذاره حقی پایمال بشه. به خدا بگو این حق مادرم نیست. به خدا بگو حق مادرمو توبگیر.

بگو اگه دل مامانم شاد بشه برای من مامان بهتری میشه. یه مامان مهربونتر و شادتر.اونوقت منم شادتر و بهتر زندگی میکنم و بزرگ میشم.بگو خدایا بخاطر من به مامانم کمک کن. مثل همیشه. مثل همه وقتایی که بخاطر من کنار مادرم بودی. مثل تموم لحظه هایی که من معجزه زندگی مامانم بودم.

میوه دلم! چقدر حالا که کنارتو دراز کشیدم و با دستای لطیفت محکم دستامو گرفتی آرومم.

آیسادخترم!تنهادلیل زنده بودنم توئی.شاید وقتی بزرگترشدی صندوقچه قلبمو برات باز کنم تا ببینی که تو برای من چه معنایی داری.

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 4:45 ] [ مامان آیسا ]

دوستای خوبم سلام!

از همه شما که در این مدت بهم لطف داشتین و با اینکه بهتون سر نمیزدم بهم سرمیزدین ممنونم.

از همه شما عزیزان که به وبلاگ من و دخترم اومدین و تولدشو تبریک گفتین ممنونم. باور کنید بخاطر یک سری مشکلات نمیتونم درحال حاضر به وبلاگ تک تکتون بیام و جواب محبتهاتونو تک به تک بدم. دراولین فرصت حتما این کارو خواهم کرد اما درحال حاضر تشکر منو از همینجا پذیرا باشین.و برای من و دخترم و مشکلی که داریم دعا کنین.

امیدوارم بتونم به زودی زود بیام و یه آپ جدید بذارم و همتونو خبر کنم.تا آپ بعدی که نمیدونم کی میتونه باشه خدا نگهدار همه شما دوستای خوبم.

یک سبد گل همیشه بهار تقدیم شما دوستان خوبم.

[ دوشنبه 21 فروردین1391 ] [ 4:12 ] [ مامان آیسا ]

دخترک شیرینم! زیباترینم! عزیزترینم! تولدت مبارک گل همیشه بهار مامان. تولدت مبارک تموم زندگی مامان.

امروز که خورشید طلوع کنه تو هم باهاش طلوع میکنی و برای همیشه تو آسمون قلب مامان میتابی.یک ساله که هر طلوع چشمامو به روی تو باز میکنم و یک ساله که تو تموم لحظه های من شدی.یک ساله که تو تموم روز وشبم شدی.

کاش میتونستم تموم اون چیزی که تو دلم هست رو درمورد روز تولدت بنویسم.کاش میتونستم تموم احساسم رو در مورد این روز بنویسم. اما سکوت میکنم و میذارم که عسلک شیرینم تو هوای ساده کودکیش شاد شاد شاد...بمونه.

فقط اینو بدون ماه مامان! که هیچ لحظه ای رو تو زندگیم با اون لحظه ای که به هوش اومدم و چشمامو به زور باز کردم و تورو دیدم که اونقدر زیبا و ناز بودی عوض نمی کنم. تو برای من همیشه اون معجزه خدایی که با هیچ چیز تو دنیا عوضت نمیکنم.

آیسا دخترم!تولدت مبارک!

[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 4:26 ] [ مامان آیسا ]

عید نزدیکه دخترکم.لباس نو برات خریدم.یه سارافون خوشگل با یه کفش و جوراب شلواری ناز.خیلی بهت میاد.برات سبزه سبز کردم و میخوام هفت سین بچینم.نمیخوام به هیچ چیز فکر کنم. میخوام فقط من باشم و توباشی و ...میخوام فقط بهمون خوش بگذره.

نور چشم مامان! میخوام تورو تو آغوشم بگیرم و محکم فشارت بدم و ببوسمت.اونقدر سفت ببوسمت که جیغت دربیاد.سرنوشت برای دستای کوچیک تو چی میخواد نمیدونم.فقط اینو خوب میدونم که تورو به خوب کسی سپردم.خدایی که با تو معنی معجزه رو بهم فهموند.

آیسا دخترم! دستمو محکمتر بگیر.

[ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 3:55 ] [ مامان آیسا ]
عزیزدل مامان! دخترک زیبای من! اینک درخوابی ناز وزیبا فرو رفته ای.

آیسا دخترم! فقط خدامیداند که چقدر دلم برایت تنگ است...

[ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 4:58 ] [ مامان آیسا ]

این روزها غمهایم را درگوش بادهاکه میگویم فریادکنان میروند و نمی مانند که بشنوند باقی حرفهای سکوتم را.

این روزها حرفهایم را در گوش رودهای خروشان که میگویم فریاد کنان میروند و نمی مانند که...

عزیزترینم برای همیشه دوستت دارم.میدانم که فقط مرگ میتواند من وتورا از هم جدا کند.اما بدان که حتی بعد از مرگم نیز دوستت خواهم داشت. تا همیشه دوستت خواهم داشت.

آیسا دخترم! این روزها حرفهای سکوتم را فقط درگوش تو زمزمه میکنم و میدانم که تو معنای سکوتم را بیشتر از هرکس میفهمی.پس بشنو آوای تلخ سکوت دردناکم را.وبدان که تنها صدای خنده های شاد تو مرا شاد خواهد کرد.

[ چهارشنبه 10 اسفند1390 ] [ 12:42 ] [ مامان آیسا ]

تودنیایی زندگی میکنیم که فاصله آدمها از هم به اندازه فشرده شدن توی صفهای مترو و اتوبوس و ازدحام خیابونه اما همه عادت کردن چشمهاشونو روی هم ببندن و از این فاصله ی کم اما عمیق عبور کنن. تو دنیایی زندگی میکنیم که فاصله همسایه ها از هم به اندازه یه دیوار نازکه که حتی صدای نجواهای همدیگه رو میشنون اما همه عادت کردن وقتی صدای گریه زن همسایه رو میشنون بی تفاوت به کارشون ادامه بدن و بگن یعنی چی مگه ما فضولیم که بریم دخالت کنیم.تو دنیایی زندگی میکنیم که برخلاف سابق که سر هر خیابونی یه بقالی کوچیک بود که همه اهل محل رو میشناخت حالا تو هر خیابونی چندتا سوپرمارکت بزرگ هست اما عادت کردن که پاشونو توی کفش مردم نکنن و سرشون به کارخودشون باشه.تو دنیایی زندگی میکنیم که آدمهاش خیلی بیشتر شدن,کره زمینش هم بزرگتر نشده اما همه عادت کردن توی همین جای کوچکتر کمتر از حال هم باخبر بشن.

دخترکم اما توی همین دنیایی که همه میگن بدوزشت و کثیف و غیرقابل تحمل شده دوستیهایی پیدا میشه که تومیتونی با وجود کیلومترها فاصله یا باوجود اینکه هرگز اون دوست رو نمیبینی نگرانش بشی و نگرانت بشه.بهش امیدبدی تا راهشو ادامه بده و بهت انگیزه بده تا قدمهاتو با اطمینان بیشتری برداری.

نازدونه ی مامان!من و تو اینجا دوستانی رو درکنار خودمون پیدا کردیم که وجودشون دلیل ادامه نوشتنم تو وبلاگت شد.از خدا میخوام برای قلب تک تکشون پناه و تکیه گاه باشه تا همیشه شاد و سلامت باشن.

گلکم! از همه دلایلم برای تصمیم به ننوشتنم که بگذرم فقط خدا میدونه که یه دلیل بزرگ بین خودم و خودش بود که دیگه ننویسم.حالا به لطف خدایی که همیشه با دستهای پر از رحمت و نعمتش غافلگیرم میکنه اون دلیل نه تنها مانع از ادامه راهم نمیشه بلکه خودش دلیل بزرگ و باارزش من برای نوشتن شده.

خدایا شاید من خوب بلد نباشم که شکرگزاری کنم اما بخاطر نعمتی که تو بهم دادی وکلبه کوچیک من و دخترمو به اندازه وسعت هفت آسمونت وسیع کردی ازت ممنونم.

خدایا همیشه وقتی چیزی رو با تمام وجودم دوست داشتم,با همه وجودم هم نگران از دست دادنش بودم اما حالا میخوام هرآنچه که تو به من دادی رو به خودت بسپارم و دلمو محکم کنم که پیش تو جاش امنه.با همین اشکهایی که اینبار ازسر شکر جاری شدن دلمو از هرچیزی که رنگ و بوی تو نداره پاک کن.

دخترزیبای من آیسا! دنیا به همون اندازه زیباست که توبخوای زیبا ببینیش.وقتی خدا دلیل بزرگی برای شادوزیبادیدن دنیا بهت میده تو مراقب باش تا دلیلهای بیشماری که اطرافتو گرفتن تا دلسرد و غمگین باشی نتونن جلوی دیدن اون همه خوبی و زیبایی رو بگیرن.

آیسادخترم! با همین قدمهای کوچکت که با شوق برمیداری با من بیا.گاهی خوشبختی فقط به اندازه قدمهای کوچک تو با ما فاصله داره.حتی اگه مثل تو تارسیدن بهش بارها وبارها زمین بخوریم.

............................................................................................

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 11:27 ] [ مامان آیسا ]

عزیز دلم آیسا! دخترشیرینم همیشه درنامه هام سعی کردم با تو حرفهایی بزنم که بدون اینکه بخوام نصیحتت کنم یا راه را از چاه نشونت بدم خودت بتونی راهتو خوب انتخاب کنی. وقتی اینجا نوشتن نامه هامو شروع کردم که تو هنوز به دنیا نیومده بودی و من باهزاران امید شروع به نوشتن حرفهای دلم برای تو کردم.اون روز هرگز تصور نمیکردم که بعد از مدتی دوستان خوبی در این فضای مجازی پیدا کنم که دل کندن از اینجا رو برام دشوار کنن.حالا از روزی که نوشتن نامه هامو برای تو آغاز کردم بیشتر از ده ماه میگذره.اما قصد دارم که دیگه اینجا برای تو نامه ای ننویسم.نامه های من رنگ و بوی غم میدن. غمی که شاید انرژی مثبت خیلی از دوستانمو ازشون بگیره و من نمیخوام اینطور باشه. نامه های من شاید تکراری شدن و این تکرار اگرچه برای من باز هم شیرینه اما شاید دیگه برای دوستانم جذاب نباشه. عزیزانی به من میگفتن چرا از کارهای جالب و شیرین آیسا نمینویسی. انتقاد بجایی بود. من درجوابشون میگفتم بخاطر اینکه من خاطره نویسی نمیکنم و اینجا فقط حرف دلمو مینویسم. بعضی دوستان میگفتن چرا تو وبلاگت عکسهای آیسارو نمیذاری تا جذابتر بشه. این هم انتقاد بجایی بود. من درجواب میگفتم چون من اینجا نامه هامو مینویسم و زیاد با عکس همخونی نداره. حالا که فکر  میکنم میبینم من وبلاگمو کاملا شخصی کرده بودم. فقط و فقط حرفهای دل خودم. نه حرفهایی که برای دوستانم جالب باشه. نه عکسهایی که برای دیدنش رغبت کنن بهم سربزنن.شاید این وبلاگ دیگه هیچ جذابیتی برای بازدید نداشته باشه. فقط و فقط حرفهای تکراری با انرژی منفی ای که ممکنه خیلی هارو آزار بده. من دوستانی دارم که مثل خودم مادرهستن و خسته از بار بزرگی که به دوش دارن به اینجا سرمیزنن تا شاید کمی از خستگیهاشون رو به زمین بگذارن اما با خوندن مطالب من حتما بیشتر دلگیر و خسته خواهند شد.این هدف من از نوشتن نبود. حالا که نگاه میکنم میبینم نامه های من حتی برای تو هم مفید نیستند. چه چیزی بدتر از اینکه تو سالها بعد این نامه هارو بخونی و فقط از این همه غم و دلتنگی آزرده بشی. حالا که من هیچ فایده ای از این نوشتنها نه برای تو میبینم و نه برای دوستان دیگرم پس شاید بهتر این باشه که ازاین پس نامه هامو در دفتری برای تو بنویسم.یک جای کاملا شخصی که حتی تو هم بعدها نتونی بخونی.جایی فقط برای خودم.

دختر زیبای من! من وبلاگ تورو بخاطر تموم خاطرات خوبی که ازش دارم حذف نمیکنم. اینجارو حذف نمیکنم تا بتونم همچنان از حال دوستان خوبم مطلع باشم. به وبلاگشون سربزنم و اگر منت گذاشتن و به اینجا سرزدن جوابشونو بدم. اما دیگه نامه ای اینجا نمینویسم.

دخترکم آیسا! شاید سالها بعد که بزرگتر شدی.وقتی که من دیگه نبودم تو درمیان خاطرات مادرت جستجو کنی و نامه هایی رو در گوشه ای از اتاقم پیدا کنی که برای تو نوشته شده اند.از تو میخوام حتی اون روز هم اون نامه هارو نخونی و فقط اون دفترهارو به همراه تموم دفترهایی که تا به امروزنوشتم بسوزونی تا هیچ وقت هیچ کس نخونه.

آیسا دخترم!این آخرین نامه من دروبلاگ توست.همیشه دوستت خواهم داشت و همیشه به نوشتن برای تو ادامه خواهم داد.مثل تمام این سالهایی که پیش از تو به نوشتن میگذشت.

[ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 18:28 ] [ مامان آیسا ]

از آن روزهایی ست که تمام شب گذشته اش را در بیداری خوابیده ای. با چشمان کاملا باز که در تاریکی شب فقط سایه هایی که روی دیوارمی افتند تماشا میکنی و تاصبح حسرت اشکهایی را میخوری که زمانی برای گریستن داشتی و حالا ... حالا فقط یک بغض فروخورده که نه اشک میشود تا تمام جانت را از دلتنگی بشوید و نه فرو میرود تا راه نفس کشیدنت باز شود.

از آن روزهایی ست که با بیقراری و سکوت از خواب برمیخیزی و به خدا میگویی "خدایا امروز را چگونه شب کنم.خودت یاریم کن." از آن روزهایی ست که در میان روزهای تو کم نیستند اما هربار که آغاز میشوند انگار بار اول است که طعمش را مثل مزه خرمالوی نارس میچشی و هربار میگویی "خدایا این دیگر چه طعمی ست؟"

دخترکم آیسا! من باید به تو بیاموزم که چگونه روزهایت را با سلام به آفتاب شروع کنی. چگونه هرصبح پنجره اتاقت را رو به آسمان آبی بگشایی و بگویی "خدایا شکرت که امروز هم بامنی." عزیز دلم میدانم که باید تمام اینها را من به تو بیاموزم.اما اینبار تو بلند شو و پنجره را رو به این خیابان خلوت باز کن و بگو " مامان صبحت بخیر." گل زیبای من تو به من بگو که هرصبح که چشمان زیبایت را باز میکنی چگونه تا مرا میبینی خنده سر میدهی؟من دلم برای روزهایی که با طعم چای شیرین و کره و مربا شروع میشوند تنگ است. من دلم برای روزهایی که خالی از دلتنگی شروع میشوند تنگ است.

خدایا میگویند ناشکری نکن. اگر دلتنگی ناشکریست, اگر دلتنگی گناه بزرگ منست,پس تو به من بیاموز که چگونه دست ازاین گناه بزرگ بشویم.خدایا...

آیسا دخترم! شاید وقتی تو بیدارشوی...

[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 11:6 ] [ مامان آیسا ]

وقتی غمی بر شانه ات دست میگذارد, دستش را بگیر و بلند شو.باید باور کنی غمهابرای این به سراغمان می آیند تا مارا بلند کنند و بلندتر.

دخترک شیرینم! گاهی که نفسم به شماره می افتد و حجم دلتنگی هایم زیاد میشود و ته نشین خاطرات تلخم بر چهره ام نمیگذارد که لبخند کمرنگم دیده شود, به این فکر میکنم که من و تو چقدر از این راه را با هم آمده ایم و چقدر ساحل نزدیک است.من و تو آن تشنه آبی نیستیم که در پی دریاست. من و تو آن دریازده ای هستیم که تشنه ساحل است.شاید کسی نداند که برای با تو بودن چقدر ازخود گذشته ام. اما من خوب میدانم که باتوبودن را چقدر بیشتر از خود دوست دارم.

آیسای زیبای من! هربار که برای تو مینویسم با خود فکر میکنم که آیا نامه دیگری هم نوشته خواهد شد؟آیا هرگز تو این نامه هارا خواهی خواند؟فقط این را میدانم که هربار که برای تو مینویسم تمام توانم را در دستانم جمع میکنم تا با هر کلمه و هر جمله ام روزهایی که شاید بی من خواهندگذشت برای تو ساده تر بگذرند.

آیسادخترم!بیا با هم بر کاغذ دلتنگی هایمان خط خطی کنیم.

[ جمعه 14 بهمن1390 ] [ 16:52 ] [ مامان آیسا ]

خدایا دوستت دارم.فقط همین.

[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 5:50 ] [ مامان آیسا ]

این روزها حال خوبی دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم.
آیسای گلم! فقط تو میدونی که چرا این حال خوبو دارم.به خودم و خودت و خدا گفتم: حالا باورم شد که خدا بجای هر چیزی که از آدم میگیره بهترشو بهش میده.من عزیزانی دارم که اونارو با تموم دنیا عوض نمیکنم.و از همین جا میبوسمشون.

دخترک قشنگم! میون این همه درسهایی که تو به من میدی دلم میخواد یه درس از مادرت به یاد داشته باشی.همیشه دلتو به خدا بسپار تا اطمینان داشته باشی که بهتر از هرکس ازش مراقبت میکنه.

مامانیم آیسا! خیلی دوستت دارم و از اینکه خدا به واسطه تو این نعمتو به من داده و این روزها اینقدر حالمو خوب کرده ازش ممنونم.خدایا شکرت بخاطر همه چیز...

آیسا دخترم ! دستتو به من بده تا باهم به دل این خوشبختی پابذاریم...

[ دوشنبه 10 بهمن1390 ] [ 5:10 ] [ مامان آیسا ]

چقدر زود بزرگ میشوی؟برای چه این همه شتاب داری؟برای من هیچ لذتی بالاتر از تماشای بالیدنت نیست.اما اینگونه که تو می روی میترسم به گرد پایت هم نرسم. میترسم از تو جا بمانم.

آیسای زیبای من! خورشیدکم! انگار همین دیروز بود که من صدف تو بودم و تو مروارید من! انگار همین دیروز بود که مرواریدم را به دریای پرتلاطم این دنیا سپردم تا جایی بیرون از من زندگی کند. بیرون از من نفس بکشد و بیرون از من ببلالد.تو آنقدر کوچک بودی که حتی توان شیر خوردن هم نداشتی.فقط خدا میداند که من چقدر سخت و چقدر شیرین آن روزها را گذراندم.

میوه دلم! روزهایی که میگذرند هرگز باز نمیگردند و روزهایی می آیند که من امروز برای آمدنشان لحظه شماری میکنم و فردا برای رفتنشان بی تابی خواهم کرد.من جرعه جرعه این لحظات ناب را سر میکشم.تورا دوست دارم بخاطر تمام زیباییهایی که از این دنیای نازیبا نشانم دادی. تورا دوست دارم بخاطر تمام لبخندهایی که بر لبانم نشاندی. تورا دوست دارم بخاطر تموم خنده هایی که با هم از ته دل سردادیم.تورا به هزاران دلیلی دوست دارم که مجال گفتنش نیست. حتی تورا بی دلیل دوست دارم.تورا بخاطر خودت دوست دارم که برایم تکرار ناشدنی و بی نظیری.

عزیز دلم! این نامه را نوشتم فقط بخاطر اینکه بگویم: "آیسا دخترم! دوستت دارم! "

[ دوشنبه 3 بهمن1390 ] [ 6:1 ] [ مامان آیسا ]

چنان میسوختم که گویی خاکستری از من بر جای نمی ماند.گمان میبردم از خاکستر یک ققنوس هزاران ققنوس به پرواز در می آیند.اما ققنوس کوچک من,بی هیچ خاکستری از شعله های من سربرآورد و آتش بی امان مرا خاموش کرد.اینک باور دارم که ققنوس بزرگ می تواند زنده بماند و ققنوس کوچکش را به آغوش بکشد و باهم بر فراز آسمان عشق و خوشبختی به پرواز درآیند.

نورچشمم آیسا! تو ققنوس کوچک منی که پایان غم انگیز افسانه ای کهن راآغازی تازه و نو میبخشی.

دخترم ماه من! توآغاز زیباترین افسانه زندگی منی که به حقیقت  پیوست.

عزیز دل مامان! تمام اشکهایم را در کاسه صبرم جمع کردم تا وقتی قدم در راه این دنیای تازه می گذاری پشت سرت بریزم تا بدرقه راهت باشد تا فراموش نکنی از کجا آغاز کرده ای و باید به کجا بازگردی!

آیسا دخترم! دستان کوچک تو بالهای بزرگ پرواز منند!

[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 5:57 ] [ مامان آیسا ]

باتولد هرکودکی به یاد روز تولد تو می افتم.وفقط خدا میدونه که اون روز چه حسی داشتم. حسی که هیچ وقت به هیچ کس نتونستم بگم.حسی که حتی برای تو هم نمیتونم کامل بنویسم.دختر زیبای من آیسا! هرگز تو زندگیم اون روزو فراموش نخواهم کرد.نمیدونم چرا دارم از اون روز مینویسم.امروز که روز تولدت نیست.بی هیچ مقدمه ای اومدم و شروع به نوشتن کردم.تو این ایامی که گاهی دلم از اون همه مظلومیت امام حسین و یارانش میگرفت و اشکام جاری میشد با خودم فکر میکردم که این اشکها واقعا چقدر قیمتی هستن.چه از روی شادی و چه ازروی غم آدمو زیر و رو میکنن.دخترکم آیسا! وقتی برای به دنیا آوردنت به اتاق عمل میرفتم اشک میریختم.اون لحظه ها من سه حس رو با هم داشتم و هر سه با هم منو به گریه انداخته بود.حس شادی در انتظار لحظه های نزدیک دیدار تو؛ حس ترس از اینکه هردو سلامت از این در بیرون میایم و من زنده میمونم که تورو به آغوش بکشم؛ و حس اندوه از... از این یکی نمیخوام بنویسم...

آیساخانمم! هرگز لحظاتی رو که درحال به هوش اومدن بودم فراموش نمیکنم.یه حس عجیبی بود عزیزکم.انگار روحم برای برگشتن به جسمم مقاومت میکرد.من خوب یادمه که روحم نمیخواست از اون بی وزنی مطلق دربیاد و وزن جسممو دوباره تحمل کنه.اینطور نبود که دچار ایست قلبی شده باشم یا مشکلی به وجود اومده باشه. همه چیز خوب بود وشاید این حسو هرکسی موقع به هوش اومدن داشته باشه. نمیدونم دخترم فقط اینو میدونم که با زحمت فراوون به هوش اومدم و اولین چیزی که گفتم این بود که: "بچم کجاست؟ بچم زنده ست؟بچم سالمه؟بچم کو؟" بچم ... بچم ... بچم...

اون لحظات درد وحشتناکی داشتم اما درشوق دیدار تو لحظه ای تاب نمیاوردم.سریع تورو آوردن پیشم و من هنوز نمیتونستم چشمامو باز کنم. هنوز اونقدر قدرت نداشتم.به مادر مهربونم گفتم که چشمامو باز کنه تا تورو ببینم و اون با انگشتاش چشمامو به زور باز کرد و من از لای پلک نیمه بازم تورو دیدم. چقدر سرخ و سفید و خوشگل بودی.چقدربهترین بودی.اشک میریختم.با همون چشمهای نیمه بازی که به زحمت سعی میکردم بازشون نگه دارم.تموم اون درد وحشتناک با دیدن تو و شنیدن خبر سلامتیت از بین رفت.نه اینکه از بین بره فقط فراموشم شد.مثل همیشه که تموم دردهام با دیدن تو از یادم میره. بدون اینکه از بین بره.

عزیزکم نمیدونم چرا الان این چیزها به یادم اومد. نمیدونم چرا الان دلم خواست از اولین باری که دیدمت و اولین باری که بدن لطیفتو در آغوش گرفتم بنویسم.چقدر حس بی نظیر و وصف نشدنی ای بود.ای کاش...

حالا هربار که به اون لحظات فکر میکنم به خودم میگم چی میکشن کسانی که به هوش میان و سراغ بچشونو با چشمهای بسته میگیرن و بهشون میگن بچه ای درکار نیست. یا سراغ سلامتی بچشونو میگیرن و میفهمن که سلامت نیست. نمیدونم چی میکشن. الهی که به حق همین ماه محرم همه مادرها وقت بدنیا اومدن بچه هاشون شاد باشن.

یادته گل خوشبوی من که جمعه مصادف با ششم محرم با هم به مراسم بزرگداشت حضرت علی اصغر رفتیم.چه شکوهی داشت.وقتی همه بچه هاشونو روی دستاشون بالا بردن تا مظلومیت و معصومیت علی اصغر امام حسین (ع ) رو فریاد بزنن منم تورو روی دستام بالا بردم. تو از اون بالا برگشتی و یه نگاه زیبایی به من کردی وخندیدی.همیشه از اینکه تورو بالا ببرم و از اون بالا به من نگاه کنی خوشت میاد.بعد که من اشکهام سرازیر شد تو برگشتی از همون بالا به من نگاه کردی و اینبار خنده زیبایی که روی صورتت نقش بسته بود بادیدن اشکهای من محو شد و با نگرانی به من زل زدی.و با اصرار خودتو به سمت پائین کشیدی و وقتی دیدم که حریفت نمیشم پائین آوردمت و تو با دستای کوچیکت منو محکم گرفتی و تو آغوشم خودتو گم کردی. انگار دلت نمیخواست که من گریه کنم و اینجوری میخواستی که منو تسلی بدی. عزیز دلکم! تو همیشه تسلی قلب منی. تو تموم تنهایی های منو پرکردی و تموم وجودمو غرق در محبت بی دریغت کردی.

خورشید زندگی مامان! نمیدونی با من چه کردی.تو فقط به من یک نام زیبا به اسم " مامان" ندادی.تو از من یه آدم دیگه ساختی که خودم بیشتر دوستش دارم.چقدر اون لباس وشال سبز و پیشونی بند قرمز بهت میومد.چقدر معصومیتتو هزاران برابر کرده بود.خداروشکر که یکی دیگه از نذرامو بجا آوردم.هرگز فراموش نمیکنم که محرم سال گذشته من چشم انتظار تو بودم و نذرکرده بودم که محرم امسال با هم به این مراسم بریم.اون زمان به من گفته بودن تو پسری و من اسمتو موقت "علی اصغر" گذاشته بودم.وقتی هم که فهمیدم باید منتظر یه دختر ناز مثل تو باشم اسمتو "زینب " گذاشتم تا موقع بدنیااومدنت تورو به این اسم صدا کنم و اینطوری به یاد صبوری و توکل خانم بیفتم و صبوری کنم.صبوری و توکل و توکل.

آیسا دخترم! همیشه همون زینب کوچکی باش که به من صبرو توکل رو یادآوری میکرد!


پی نوشت:درمورد اسم دخترم که برخی دوستان سوال کردن باید بگم که اسم این خانمی همون " آیسا" ست .اما بنا به رسمی که در اسلام وجود داره برای فرزند درون شکم مادر در دوران انتظار نامی از جنس افراد برگزیده خداوندمانند ائمه اطهاریا بنده های صالح خداوند باید گذاشت و به این نام صداش کرد تا بدنیا بیاد. حالا بعد از بدنیا اومدن میشه همون نام رو براش انتخاب کرد و میشه مثل من بنا به دلایلی این کارو نکرد.من با وجود اینکه نام "زینب" رو بعد از تولد برای دخترم انتخاب نکردم اما همیشه تو ی دلم آیسای عزیزم همون "زینب" کوچولوی دوست داشتنی دوران انتظار خواهد بود و این نام برام پر از قداست و معناست.

[ شنبه 19 آذر1390 ] [ 8:13 ] [ مامان آیسا ]
چشمان تو زیبایی وپاکی رو میفهمه حتی وقتی بسته باشن.اینو از همون لحظه ای فهمیدم که تو آغوشم خواب بودی و وقتی قدم به صحن حرم گذاشتم بدون لحظه ای تآمل چشماتو باز کردی و با همه وجودت چشم شدی و همه جارو خوب نگاه کردی و اونقدر با ذوق و وشوق خندیدی که من کم آوردم.من با اون همه ادعایی که درعشقم به امام رضا داشتم پیش عشق تو که هیچ ادعایی نداری کم آوردم.حتی هرچیزی که حواس منو برای لحظه ای پرت میکرد نمیتونست حواس تورو پرت کنه.اولش با خودم گفتم چون شب به حرم اومدیم اون همه نور توجهتو جلب کرده.اما باردوم وقتی روز رفتیم دیدم باز هم تا وارد صحن حرم شدیم از خواب بیدار شدی و همه وجودت شد چشمهای نازت.

عزیز دل مامان! نمیدونم چطور باید از اون همه لحظه های ناب بنویسم اما خوب میدونم که با وجود اینکه بارها وبارها به زیارت اون حضرت رفتم اما اینبار درکنارتو چیزهایی رو دیدم که هرگز تا این حد بهش توجه نکرده بودم.میوه دلم! فقط کافی بود وقتی با اون همه هیجان به نقطه ای نگاه میکنی خط نگاهتو دنبال کنم تا بهترین ثانیه هارو تجربه کنم.یادته که با هم برای دوستان خوبمون که التماس دعا گفته بودن دعا کردیم؟کاش مامان امیرکوچولو که گمش کردیم دوباره بهمون سرمیزد تا بدونه چقدر با هم برای سلامتی امیر عزیزش دعا کردیم.

عشق زیبای من! هرگز فراموش نخواهم کرد که برای اولین بار توشهر امام رضا با اون صدای لطیف و نازک و قشنگت گفتی" مامان".

نازنینم من این روزهامو از دعای کسی دارم که با هم به پابوسش رفتیم.آیسا دخترم به چشمانم بیاموز که تنها به اونچه که دیدنی ست نگاه کنن!

[ دوشنبه 16 آبان1390 ] [ 6:40 ] [ مامان آیسا ]

گاهی برای تماشای بعضی چیزها باید با همه وجود چشم شد و گاهی هم برای تماشای بعضی چیزها باید چشمهارو بست.مثل وقتی که میخوای به خورشید نگاه کنی و لحظه ای با همه وجودت بهش چشم میدوزی و بعد میبینی چشمهات طاقت دیدن اون همه نورو نداره و اشکهات سرازیر میشن و پلکهاتو میبندی.

عزیز دلم! میخوام تورو به تماشای خورشید ببرم.جایی که وقتی هنوز به دنیا نیومده بودی نذر کرده بودم با هم به اونجا بریم.

میوه دلم! میخوام تورو به ملاقات خورشیدی ببرم که یقین دارم تورو هم مثل من عاشق خودش میکنه.کسی که سالها پیش دلمو بهش گره زدم و اینبار به واسطه تو اون گره رو محکمتر کرد.

عشق زیبای مامان! دستای کوچیکتو به من بده تا با هم به زیارت امام رضا بریم.آیسای نازنینم! این اولین باره که وقتی چادر زیارت به سرم میکنم تورو به آغوش میگیرم و با هم به دیدار نور میریم.مثل خوابی که دیده بودم.

آی اشکها شما از کجا باخبر میشین که دلم هوای حرم امام رضا رو کرده که اینطور بیقرار میشین و بیصبرانه جاری میشین.گل زیبای مامان! اینبار برای اشکهام بهونه قشنگی دارم.

آیسادخترم! بیقرار لحظه های حرم در کنار توام.

[ سه شنبه 26 مهر1390 ] [ 3:47 ] [ مامان آیسا ]

آیسای مامان,ماه من!  پیش از اینکه به دنیا بیای فکر میکردم این منم که باید شخصیت تورو پرورش بدم یا حتی فراتر از اون این منم که به تو شخصیت میدم.اما حالا فهمیدم که تو از همین حالا خودت شخصیت و خصوصیات اخلاقی خاص خودتو داری.گاهی کارهایی انجام میدی که من  شگفت زده میشم که ازکجامیتونی یادگرفته باشی. کارهایی که هیچ کس تو این دنیا بهت نیاموخته.کارهایی مثل قدرشناسی بی نظیرت.وقتهایی که  برات کاری انجام میدم و متوجه میشم که تو با چشمهای قشنگت به من زل زدی وزیباترین خنده هارو به من تقدیم میکنی. مثل لبخند خورشید که هرروز بر روی زمین میپاشه و بهش نورو و گرما و زندگی میبخشه تو هم با لبخندت به من روشنی و گرمی و زندگی میبخشی.با این تفاوت که تو خورشیدمنی که حتی شبها هم میتابی.بین خودمون بمونه به همه میگم تو ماه منی تا کسی چشمت نکنه و نفهمه چقدر روح عظیمی داری.

گل زیبای من!شاید خدا به فرشته ها دستورمیده که تموم ارواح رو پیش از تولد یه جای زیبایی تو بهشت دورهم جمع کننن و بهشون تموم جنبه های زیبای انسانی رو یادبدن.

نازنینم!چقدر معلمهای خوبی داشتی.وقتی باسرانگشتهای کوچکت صورتمو نوازش میکنی. یاوقتی خودتو محکم بهم میچسبونی و لباتو محکم روی صورتم میذاری و فشار میدی,انگار داری مامانو بوس سفت میکنی. یا وقتی با یه فریاد بلند منو از خیال بدی که توش غرق شدم بیرون میکشی.یا وقتی با دستهای کوچکت دستهای منو محکم فشار میدی.دخترکم تو خوب میدونی که هرکاری رو درست چه زمانی انجام بدی.

عزیزکم!گاهی که توبغلم نشستی میبینم که به جایی نگاه میکنی و میخندی. خط نگاهتو دنبال میکنم ومیبینم چیزخاصی برای خندیدن نیست.شاید فرشته هایی روکه پیش از تولد مراقبت بودن هنوز میبینی و صدای پچ پچشونو میشنوی.شاید هنوز هم برای دیدنت میان تا خیالشون راحت بشه که جای خوبی هستی.شاید برای اینکه اینقدر پاکی چشمات اینقدر برق میزنن.دخترم شاید برای همین کسی نباید روزهای شروع زندگیشو به یاد بیاره.چقدر سخته به یاد بیاریم اونقدر معصوم بودیم که فرشته های مراقبمونو میدیدیم و حالا اونقدر آلوده شدیم که گاهی فراموش میکنیم که هرآدمی با فطرتی پاک به دنیا میاد.

از خدا میخوام کمکم کنه چیزهای خوبی رو که یادگرفتی از یادت نبرم.فطرت پاکتو با گناه آشنا نکنم.و نذارم چشمات اونقدر زشتی ببینه که دیگه نه این برق زیبارو داشته باشه و نه قادر باشی بافرشته ها درددل کنی.ولی یادت باشه عزیزم که مامان تورو از هر فرشته ای بیشتر دوست داره.

شاید تموم اینها خیالات شیرین مادری باشه که عاشق دختر معصومشه اما آیسا دخترم تو حتی به خیال من رنگ حقیقت میپاشی...

[ پنجشنبه 31 شهریور1390 ] [ 6:32 ] [ مامان آیسا ]

تموم قصه هایم را در ذهنم مرور میکنم تا بهترینش را برای تو تعریف کنم. میون تموم قصه هایم خاطراتم را بیشتر دوست دارم.نور چشمانم! نمیدونی که زندگی مامان طولانی ترین قصه ایه که میتونی بشنوی.خاطرات شیرین کودکی, خاطرات پرهیجان نوجوانی, خاطرات تلخ و شیرین جوانی, خاطرات باورنکردنی و... روزهای انتظارتو, خاطرات بی نظیر و... تولد تو, خاطرات شیرین و... روزهای باتوبودن و...

عزیز دلم! هرکدوم از اون سه نقطه ها هم خودش قصه صدساله. تو بگو تا مامان کدوم یکی رو برات تعریف کنه.

آیسای نازنینم! قلب تو کوچیکه.تحمل شنیدن  قصه اون سه نقطه هارو نداره. بذار برات  یه قصه بهتر تعریف کنم. قصه خدایی که تورو آفرید.خدایی که باتو تموم نفسهام رو عمیق میکنه.باتو دلم رو از کینه و نفرت پاک میکنه.باتو زندگیم رو سرشار از زیبایی میکنه.باتو منو هزار پله تا خودش بالاتر میبره.امشب برات قصه خدایی رو میگم که تو بهتراز من میشناسیش.چون این توئی که دست منو گرفتی و پله پله تا عرش خدا بالا میبری. آرامش مامان! دستمو رها نکن.آیسا دخترم! با تموم معصومیتت منو تا صاحب زیباترین قصه ها بالا ببر.

 

[ دوشنبه 21 شهریور1390 ] [ 4:0 ] [ مامان آیسا ]
مدتی بود که نبودم و برای تو ننوشتم.خیلی از دوستان اظهار لطف کرده بودن و نگران ما شده بودن.از همه دوستان عذر میخوام که بخاطر مشکلی که داشتم نتونستم یه مدت سربزنم.

عزیز دلم درتموم این مدت خیلی حرفهابرای گفتن داشتم.حرفهای تازه. حرفهایی از دست قدرتمند خدای مهربونمون که همیشه وقتی فکرنمیکنی دیگه چیزی عوض بشه بهت ثابت میکنه که هست وخیلی خوب مراقبته.چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود.باید بیام و برای تو از لطف خدا بنویسم.چه ماه پربرکتی بود ماه رمضان. گل زیبای من این دومین ماه رمضانی بود که با من بودی.

آیسادخترم منتظرباش.منتظرشنیدن ناگفته های مامان باش...

[ سه شنبه 15 شهریور1390 ] [ 22:29 ] [ مامان آیسا ]
این روزها چیزهایی میبینم که باورم نمیشه.تموم چیزهایی که هرگز حتی به خواب هم نمیدیدم اتفاق بیفتن, پشت سرهم میان و...من فقط با چشمهای خسته و خیس و نگران به تماشا نشستم.عزیز دلم کاش میتونستم بگم به این دنیا خوش اومدی و از خجالت سرمو پائین نیارم.اما شرمسارم. شرمسارم که نتونستم برات یه دنیای بدون زشتی و نامردی بسازم.آیسای من, نازنینم نمیدونم چطور میون این همه نیرنگ نفس میکشی اما اینو بدون که من به گرمای نفسهای تو زنده ام. چشمهامو یک بار باز و بسته میکنم تا پرده نقره ای اشک از جلوی دیدگانم به کنار بره و بتونم روی ماهتو شفاف ببینم.وقتی چشمهامو باز میکنم دوتا چشم بهت زده میبینم که بهم خیره شدن.آیسادخترم این همه رو باور نمی کنم و گویا تو هم بهت زده به باورنکردنی های دنیا نگاه میکنی.
[ سه شنبه 4 مرداد1390 ] [ 6:21 ] [ مامان آیسا ]
تکرار شکستنهای من, تکرار دردهای بی درمان, تکرار خستگیهای مکرر, تکرار زیرپاگذاشتنهای غرورم, همه تکرارهای بی پایان زندگی من...همه و همه با تو به پایان میرسه.تو پایان تکرارهای سرد و بی روح منی.وقتی سرتو روی شونم میذارم و صدای نفسهای گرم وزیبات توی گوشم میپیچه باور میکنم که زنده ام و نفس میکشم.وقتی ازاین همه درد به جایی میرسم که آرزو میکنم "ای کاش همه اینهارو در خواب میدیدم" , تورو میبینم که پایان همه کابوسهای تلخ وغمناک منی.میوه دل مادر تو آغاز همه رویاهای شیرین وشاد منی.خسته ام اما تو انتهای خستگیهای منی.شب تموم روزهای مرا ربوده است اما آیسادخترم تو صبح صادق منی...
[ دوشنبه 3 مرداد1390 ] [ 4:10 ] [ مامان آیسا ]
اشکهام تموم صورتمو خیس کرده بود.تورو جوری تو آغوش گرفته بودم که سرت روی شونم بود.تو هم گریه میکردی.من بی صدا و تو پر از صدا.با خودم گفتم چرا منم مثل تو با صدای بلند گریه نکنم شاید دلم آروم بگیره. اینبار با صدای بلند زدم زیر گریه.با هق هق گریه هام تو هم تکون تکون میخوردی.صدای گریه هامون با هم آمیخته شده بود و همه خونه رو پرکرده بود. سعی کردم تورو آروم کنم.روی مبل دراز کشیدم و تورو روی شکمم نشوندم تا آروم شدی.اشکهام هنوز بند نیومده بود. تو هم با چشمهای گرد و خیست منو نگاه میکردی.نگاهت انگار پراز غم و نگرانی بود.نمیخواستم منو اینجوری ببینی.اما نگاه معصومانه تو دلمو بیشتر میسوزوند و اشکهام بیشتر میشد.به هرزحمتی بود جلوی اشکهامو گرفتم و تموم توانمو جمع کردم تا بتونم برات الکی بخندم.خندیدم و تو با دیدن لبخندم با کلی ذوق خندیدی.و من با دیدن خنده زیبای تو اینبار واقعا خندیدم.آیسادخترم بخند. همیشه بخند.

[ یکشنبه 2 مرداد1390 ] [ 6:27 ] [ مامان آیسا ]
نوشتم صدای تو... اما...هیچ واژه ای برای توصیف واژه های به ظاهر بی معنا اما سرشار از معنی تو پیدا نکردم.فقط به تو خیره شدم و سعی کردم با تموم وجودم شربت ناب صدای تورو سربکشم.تو پشت سرهم و بدون مکث واژه هایی مثل "اقون" یا "قون" یا اَوو"رو تکرار میکردی. چشمهای نازنینت رو تا جایی که میتونستی باز کرده بودی و لبهای کوچیک و زیبات رو تا جایی که میتونستی غنچه کرده بودی واز عمق حنجرت اون صداهارو خارج میکردی.انگار داشتی بامن درددل میکردی.نمیدونم چطور اما حس میکردم که حرفهاتو میفهمم و سعی میکردم تا با نگاهم جوابتو بدم.اون همه احساس توی صدای تو بود و من فقط میتونستم توی چشمات نگاه کنم و با لبخندم بهت بفهمونم که تورو میفهمم.

عزیز دلم وقتی هنوز تورو نداشتم هرگز نمیتونستم تصور کنم که این همه زیبایی. هرگز نمیتونستم تصورکنم که صدای تو این همه به زندگیم گرما میبخشه.هرگز نمیتونستم عظمت حضورتو حس کنم. اما حالا... تو برای من همه زندگیمی.دخترم آیسا تازه میفهمم که من برای پدرومادرم چه ارزشی داشتم و دارم. تازه میفهمم که اگه از حالا تا آخرعمرم تلاش کنم نمیتونم اون همه عشق و مهربونی اونارو جبران کنم.دخترم کاش میتونستم میون چشمان پدرومادرمو ببوسم و بهشون بگم دوستتون دارم و بابت همه زندگیم ازتون ممنونم.گلکم میون این همه درس که تو به من یاد دادی این درسو از همه بیشتر دوست دارم.

به خودم میام و میبینم که تو هنوز داری با من حرف میزنی و منتظر دیدن لبخند منی.آیسا دخترم برای مامان حرف بزن و بذار ترنم صدای تو همه زندگیمو سرشارکنه.

[ چهارشنبه 29 تیر1390 ] [ 2:35 ] [ مامان آیسا ]
[ جمعه 10 تیر1390 ] [ 23:56 ] [ مامان آیسا ]
دیروز باکسی حرف میزدم که بی اونکه بدونه منو به یاد روزهای ندیدنت انداخت.وقتی فهمیدم که تو درراهی و از بهشت به آغوش من سفر آغاز کردی پراز شوق زندگی شدم.مسافر من بودی و نمیدونی چقدر انتظار دیدن روی ماهت سخت بود.وچقدرسخت تر شد وقتی...حالا که اومدی از خدا میخوام که لیاقت داشتنت رو به من بده. کاش قدرروزهای بودنت رو بدونم دخترم...

با چشمان نیمه بازبه من خیره شدی که چه چیز رو از نگاهم بخونی؟چرا هیچ احساسی در نگاهت نیست؟مگه نمیدونی که قلب من روی صدای نفسهای تو تنظیم شده؟مگه نمیدونی که چشم من از زیبایی چشمان تو نور میگیره؟مگه نمیدونی که با صدای خنده های تو نفس میکشم؟مگه نمیدونی که اگه با مامان حرف نزنی دلم میگیره؟

تکونی به خودت میدی و چشماتو بازتر میکنی.تازه میفهمم که چندلحظه ای با چشمهای نیمه باز خوابت برده بود.حالا که بیدار شدی به من نگاه میکنی و وقتی اون همه شادی وهیجانو تو چشمام میبینی باتموم وجودت میخندی .چقدر خنده تورو زیباتر میکنه. شاید بگی دیوونه ام اگه بگم " آیسا دخترم اونقدر دوستت دارم که به خودم حسودی میکنم که تورو دارم."

[ سه شنبه 7 تیر1390 ] [ 4:41 ] [ مامان آیسا ]

وقتی برای اولین بار تورو به خونه آوردم اولین چیزی که توجه تورو جلب میکرد چراغهای روشن خونه بود.طوری که با وجود اینکه فقط چندروزت بود بهشون چشم میدوختی و معلوم بود که حسابی نور دوست داری.حتی وقتی توی خونه راهت میبردم چشمات به سقف بود وچراغارو تماشا میکردی و حتی وقتی ازشون دور میشدم تو تا جایی که میتونستی سرتو خم میکردی تا ببینیشون. همه تعجب میکردن که چطور یه بچه چندروزه میتونه سرشو بالا نگه داره درحالیکه معمولا یه نوزاد گردن شلی داره و قادر به کنترل سرش نیست.اما تو واقعا با بچه هایی که دیده بودم فرق داشتی.کم کم متوجه شدم که وقتی تو آغوشمی و راه میرم سرتو برمیگردونی و به ساعت نگاه میکنی. فهمیدم که حرکت پاندول ساعت توجهتو جلب میکنه و تو یه دوست جدید تو خونمون پیداکردی.وقتی تورو برای اولین بار توی تختت تو اتاقت خوابوندم و عروسکهای موزیکال بالای تختتو برات کوک کردم دیدم که تو عاشقشون شدی ووقتی اونها بالای سرت میچرخن و برات آهنگ میزنن تو با کلی ذوق براشون دست و پامیزنی وباهاشون حرف میزنی.اونقدر قشنگ براشون از خودت صدا درمیاری که من یه گوشه می ایستم و جوری که متوجهم نشی نگاهت میکنم و لذت میبرم.آخه اگه متوجه حضورم بشی برمیگردی و منو نگاه میکنی  و با دست و پازدنت و صداهای بامزه ای که از خودت درمیاری به من میفهمونی که تورو بغل کنم.

بعد از اونها تصاویر تلویزیون توجهتو جلب کرد و گاهی که آهنگ شادی پخش میکنه یا کارتونهای رنگی پخش میشه بهش توجه میکنی.البته ناگفته نمونه که از همون بدو تولدت آهنگهای شاد دوست داشتی و باشنیدنش آروم میشدی.

از همه اینها که بگذریم تازگی متوجه شدم که یه دوست جدید پیدا کردی.از اونجا که تختت تو اتاق خودت بود و هنوز برات زوده که بخوای تنها تو اتاقت بخوابی برات یه گهواره کوچیک گرفتم تا در حال حاضر که کوچیکتری کنار خودم بخوابی.دور گهوارت یه پارچه چین چین داره که باعث میشه تو نتونی اطرافتو ببینی و فقط چیزهایی رو میبینی که بالای گهوارت باشن.چندروز پیش بود که تو خواب بودی و من مشغول کارهام بودم صدای تورو شنیدم. همینطور که به طرف اتاق میومدم تا تورو بردارم شنیدم که داری از ذوق قهقهه میزنی و با یه چیزی حرف میزنی.اومدم پشت سرگهوارت جوری ایستادم که منو نبینی و حواست پرت نشه. دیدم داری با چراغ روی سقف اتاق حرف میزنی.اما جالب این بود که اون چراغ خاموش بود.همیشه چراغهای روشن یا چیزهای رنگی و متحرک رو دوست داشتی و باهاشون حرف میزدی اما اون چراغ خاموش بود و حرکتی نداشت.بعد از اون بارها این کارو تکرار کردی.توبا تنها چیزی که وقتی چشم باز میکنی بالای سرت میبینی دوست شدی. اونقدر بامزه براش " اقون اقون" میکنی و غش غش میخندی که حسودیم میشه. می پرم تورو به آغوشم میکشم و محکم فشارت میدم و میبوسمت و همونطور که داری با تعجب و چشمهای گشاد نگاهم میکنی بهت میگم" آیسا مامان که اینجاست. منو نگاه کن. هرچی حرف توی دل کوچیکت داری به من بزن.نکنه چیزی رو تو دلت نگه داری و غصه بخوری. حرفاتو به من بگو. مامان دلش بزرگه جا برای همه حرفها و غمها و درددلهات داره.اما دل تو کوچیکه زود پر میشه و... آیسا دخترم همه شادیهای دنیارو تو دلت نگه دار, اما همه غمهارو بده مامان تو دلش نگه داره."

[ دوشنبه 6 تیر1390 ] [ 5:13 ] [ مامان آیسا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.
امکانات وب