!آیسا دخترم

نامه های من برای دخترم آیسا

قرآن توی دستم بود و مراسم سرگرفتن قرآن در شب قدر رو از تلویزیون گوش میدادم.با خدای خودم خلوت کرده بودم والبته وجود نازنین تو خلوت منو با خدای خوبم زیباترکرده بود.تو مثل یک فرشته باشکوه, روبروی من نشسته بودی و قرآنی هم توی دستای کوچکت بود و سعی میکردی تا از تمام کارهای من تقلید کنی.قرآن رو روبروی خودم باز کرده بودم و دعاهای مربوط به این مراسم رو میخوندم.تو هم همراه با من زمزمه میکردی و البته دراین میون مدام درمورد کارهای من سوال میکردی و من پاسخگو بودم.

دخترم آیسا! من قرآن کوچیکی دارم که سالهاست شبهای قدر همون قرآن رو به روی سرم میگیرم.عادت دارم وقتی صفحه ای از قرآن رو باز میکنم و روبروم میگیرم, آیات اون صفحه رو میخونم و بعد انگشت اشاره خودمو لای همون صفحه از قرآن میذارم و روی سرم میگیرمش.دیشب هم همینکارو کردم و خدا رو به تمام اون اسمهای بزرگ قسم دادم و اشک ریختم و تو پا به پای من بودی و ادای کارهامو درمی آوردی.اونجایی که خدارو به نام مقدس امام حسن قسم میدادم تو پرسیدی:

"مامان الان داری برای حسن دعا میکنی؟"

منظورت از این حسن, پسر آرام دوست عزیزم بود.پسری که بارها عکسشو دیدی و با لبخندش خندیدی و حتی یک بار که من با مادرگلش حرف میزدم به اصرار از من میخواستی تا گوشی رو بهت بدم و با حسن حرف بزنی.اون لحظه که تو با گفتن نام امام حسن به یاد "حسنِ آرام عزیزم" افتادی قلبم لرزید.وهردو براش در اون لحظات دعا کردیم و برای تمام بچه های دوستانم که این شبها دل به دعا بستن هم دعا کردیم.حتی وقتی من وسط دعاهام آروم اشک میریختم, تو هم ادای گریه کردن درمی آوردی و باعث خندیدنم وسط گریه هام میشدی.

دخترپاکم! مراسم قرآن به سرگرفتن تموم شد و من قرآن کوچکم رو پایین آوردم و تورو در آغوش گرفتم و بوسیدم.بعد برات غذایی آوردم تا بخوری و بخوابی.اما موقعی که کمکت میکردم تا غذاتو بخوری احساس کردم که بویی غیر از بوی غذا به مشامم میرسه.متوجه شدم این بو از دستان خودمه.تنها همون انگشت اشاره که لای قرآن روی سرم بود بوی عطرخوشی میداد.اول فکر کردم حتما قرآنم این بو رو میداده و به انگشتم منتقل شده.اما قرآن چنین بویی نداشت.از تو هم پرسیدم.تو هم بو رو حس میکردی.خیلی برام عجیب بود که تنها انگشتی که لای قرآن بود چنین بوی خوشی میده.بوی عطر خاصی که هرجایی نمیشه حسش کرد.سالها پیش هم به شکل دیگه ای چنین اتفاقی برام افتاده بود و اینبار هم درست همون عطر بود.

میوه ی دلم! نمیخوام بگم مادرت خیلی پاکه یا خدا بهش نظر خاصی داره.هرچند معتقدم که خداوند به تموم بنده هاش لطف و توجه خاص خودشون رو داره.خدای بزرگ هربنده ای رو به طور خاص دوست داره و بهش توجه خاص داره.اما این ناشی از خاص بودن بنده نیست.ناشی از خاص بودن بنده ای مثل من نیست.این ناشی از پاکی بنده نیست.این ناشی از رحمت بیکران خداست.خدایی که گاهی برای آرامش دل بیقرار بنده ای براش نشونه خاصی میفرسته و این عطر خوش برای من نشونه خوبی بود.نشونه ای که در این ماه مبارک رمضان برای قلب من یه گواه بود.برای من که عاشق ماه مبارک بودم و هستم.برای من که چهارسال پیش در همین ماه مبارک تورو از خدای خودم هدیه گرفتم.برای من که دنبال نشونه برای اثبات وجود خدا نیستم چون هر روز و هر لحظه حضور خدا رو توی زندگیم حس میکنم.برای من که دنبال نشونه برای اینکه باور کنم خدا دوستم داره ومراقبمه نیستم چون در تک تک اتفاقات تلخ و شیرین زندگیم عشق خداوند به خودمو دیدم و باور دارم.برای من که فقط گاهی دوست دارم خودمو در آغوش خالق تمام هستی حس کنم.من میدونم که درهرلحظه و هرنقطه از دنیا که باشم درآغوش خدا هستم.من میدونم که با حسی درونی میتونم حضور خدارو نزدیکتر از رگ گردن به خودم حس کنم.اما دوست دارم اینو گهگاهی با حواس پنجگانه ظاهرم حس کنم.

دخترم! همیشه بهمون گفتن خدا همه جا هست ولی نمیشه دیدش.بهمون میگن خدا همیشه کنار ماست وباید با قلبمون حسش کنیم.حتی با هزار دلیل عقلانی وجود خدا رو به ما اثبات میکنن.اما من میخوام اینو بهت بگم.گاهی میشه خدا رو با همین چشم ظاهر دید.میشه صداشو با همین گوش ظاهر شنید.میشه لمسش کرد.میشه طعم بودنشو چشید.میشه عطر حضورشو حس کرد.من عطرشو حس کردم.ما عطرشو حس کردیم.من و تو که تأیید کردی تنها همون انگشت اشاره م بوی خوش میده.ولی میخوام یه اعترافی هم بهت کنم.اینکه من از تو خیلی عقبم.این روزها که تو غلطهای منو میگیری و اشتباهاتمو اصلاح میکنی فهمیدم که من از تو خیلی عقبم.حالا میفهمم که چرا چهارسال پیش در اون شرایط خداوند تورو در وجود من گذاشت.حالا میفهمم که گاهی خدا با انگشت کوچک یک دختر سه ساله راه رو به مادر اون دختر نشون میده و بهش درسهای بزرگ میده.

عزیزترینم! قبلا برات از ریسمان محکم خداوند که در آیت الکرسی بهش اشاره شده نوشته بودم.حالا بهت میگم که تو کسی هستی که گهگاهی بهم تلنگر میزنی که این ریسمان رو محکمتر نگه دارم.

آیسای من ! خدا میدونه که چقدر حرف برای این نامه داشتم و حالا از نوشتن تمام اونها منصرف شدم.چون تصمیم گرفتم اون حرفها بین خودم و خدا باقی بمونه.همین حالا تصمیم گرفتم بجای تمام اون حرفهای خودم , بعضی از حرفهای شیرین این روزهای تورو بنویسم تا بعدها یادم نره و همیشه با خوندنشون روحم تازه بشه:

.................................................................................................................................

من در حالیکه تورو بغل کردم و نوازشت میکنم: "این دستها و پاهای کوچولو مال کیه؟"

تو:"مال آیسا"

من:"آیسا مال کیه؟"

تو:"مال مامان"

من: میبوسمت و طوری ذوق میکنم که انگار بهم گفته باشن تمام دنیا مال منه.

.................................................................................................................................

من در حالیکه به شدت از یه کارت عصبانیم:" این کارت خیلی بد بود.نمیدونم مثل کدوم حیوون بود.خر یا گاو؟"

تو با خونسردی:"من شیرم هاااااااااااا" و صدای شیر درمیاری و من از اینکه توهین منو تبدیل به خودستایی از خودت کردی خندم میگیره و در یک لحظه عصبانیتم جاشو به خنده های بلند میده البته همراه با تو.

.................................................................................................................................

تو مثل همیشه یک چیز جدید تو گوشی من کشف میکنی که تا بحال حتی خودم ندیده بودمش و من با عجز و ناتوانی ازت خواهش میکنم که یک بار دیگه از اول بیاریش تا من یاد بگیرم.والبته این درحالیه که من خودمو مخ وسایل الکترونیکی میدونم و همیشه به دیگران یاد میدم.

.................................................................................................................................

تو:" مامان میشه این کلیپو ببینم؟به نظرت به دردم میخوره؟" و این درحالیه که یه گوشی رو تو دستت گرفتی و به قسمت کلیپهاش نفوذ کردی و میخوای بدونی مناسب سن و سالت هست  که تماشا کنی.

من: خوشحال که لااقل اینو خوب بهت یاد دادم که هر فیلمی به درد بچه ها نمیخوره.

.................................................................................................................................

تو در حالیکه کنار من دراز کشیدی:"مامانی میشه رو دستت بخوابم؟"

من:"نه دخترم الان دستم درد میکنه."

تو در حالیکه صداتو تا آخرین ولتاژ ممکن ناز و دوست داشتنی کردی:"آخه مامان رو دستت بخوابم خیلی هیجان انگیزه.اصلا تو خیلی هیجان انگیزی.خیلی گرم و نرم و آرامش بخشی."

من: چشمام از شدت حیرت گشاد شده و از شنیدن این کلماتت گیج شدم و هرچی فکر میکنم نمیفهمم اینارو ازکجا میتونی یاد گرفته باشی.

.................................................................................................................................

تو درحالیکه قربون صدقه تمام اعضای صورتم میری و به خال صورتم میرسی:" مامانی من عاشق این خالت هستم.ببین منم مثل تو یه خال روی صورتم دارم.مامانی چشمات هم خیلی قشنگه اما وقتی عینک میزنی مثل پسرا میشی.دوست ندارم عینک بزنی زشت میشی.ولی وقتی عینکتو برمیداری شبیه دخترا میشی.خوشگل میشی.عینکتو دوست ندارم.دیگه نزن."

من درحالیکه نمیدونم بخاطر تعریفهات واون همه قربون صدقه رفتنهات خوشحال باشم یا از اینکه عینکمو دوست نداری ناراحت باشم وازطرفی فکر میکنم که چقدر جالبه که برای تو معیار زیبایی دختربودنه و معیار زشتی پسربودن :" پس چطوری فیلم تماشا کنم یا تو لپ تاپ بنویسم؟"

تو:" خب بدون عینک فیلم ببین یا بنویس."

من:" پس بی زحمت منو ببر دکتر و چشمامو جراحی کن تا دیگه مجبور نباشم موقع فیلم دیدن و نوشتن عینک بزنم."

تو با اعتماد به نفس:" چشم مامانی فردا میبرمت."

.................................................................................................................................

تو در حالیکه داری برای مامانم خودتو لوس میکنی:" مامان جونی من عاشق کتاب و نقاشی هستم.من علاقمند به شعر و قصه هستم.من خیلی به نقاشی و کتاب علاقمندم."

مادربزرگت: درحالیکه از لفظ قلم حرف زدنت لذت میبره باز هم بهت قول خریدن کتابهای جدید میده.

.................................................................................................................................

تو با جدیت:" مامان من خواهرو برادر میخوام"

من با حالت تعجب و شوخی:" خب چندتا؟"

تو باز هم جدی و بی توجه به لحن شوخی من :" دوتا خواهر و دوتا برادر"

من با چشمای گردشده:" خب حالا برای چی میخوای؟"

تو باز هم جدیییییی:" برای اینکه با هم برقصیم."

من:" یعنی من این همه بچه به دنیا بیارم که تو فقط باهاشون برقصی؟"

تو:"نه تو به دنیا نیار.من از خیابون پیدا میکنم"

من:" از کجا؟مگه تو خیابون خواهر و برادر پیدا میشه؟"

تو:" آره میرم جلوی مدرسه خواهرو برادر میگیرم"

من در حالیکه از این تجزیه و تحلیلهای ذهنی یک بچه سه ساله دهنم باز مونده:"اما تو که گفتی میخوای من فقط مامان تو باشم؟توکه گفتی نمیخوای مامان کسی دیگه باشم؟"

تو جدی تر از همیشه و خیلی محکم:" خب تو مامانشون نمیشی.اونا خواهرو برادر من میشن ولی بچه تو نمیشن."

من: انگار که در مقابل یک فیلسوف صد ساله کم آوردم و دیگه هیچی برای گفتن ندارم....

.................................................................................................................................

تو:" مامان ببین من یه بادبادک دارم"

من: یه نگاه به تو میندازم و فوری مشتاقانه به چیزی که قراره پشت سرت از اتاق بیرون بیاد نگاه میکنم تا ببینم اینبار چه خلاقیتی به خرج دادی.

تو: از اتاق بیرون میای درحالیکه یه نخ توی دستاته و تا وسط سالن میای اما هنوز مشخص نیست که انتهای این نخ به چه چیزی در اتاق وصله و من که دیگه یقین پیدا کردم پای یه خرابکاری وسطه به طرف اتاق میرم و میبینم که انتهای نخ به ساپورت جنابعالی میرسه در حالیکه یکی از لنگه هاش نصف اون یکی شده و تازه میفهمم که این نخ لنگه ساپورتته که پس رفته و اون بادبادک ساپورت سابق شما میباشد.واین وسط فقط افسوس میخورم که چرا با وجود درخواستهای مکررت برات بادبادک نخریدم تا مجبور نباشی خلاقیت به خرج بدی.

..................................................................................................................................

تو در حالیکه محکم منو تو آغوشت گرفتی و بزرگترین عشق دنیارو به من میدی:"مامانی قد یه دنیا دوستت دارم"

من در حالیکه غرق لذت شدم و تو دلم خداروبخاطر شنیدن این جمله شکر میکنم:"من قد هزارتا دنیا دوستت دارم"

تو در حالیکه تلاش میکنی تا چیزی بگی که از من کم نیاری حرف منو تکرار میکنی و اونقدر قشنگ "ق" رو "گ" میگی که بنظرم زیباترین اشتباه دنیا میاد.

....................................................................................................................

تو در حالیکه تب نزدیک به 40 درجه داری و خیلی سریع توی خواب به بیمارستان رسوندیمت:"مامانی فدات بشم الهی" و صدای بوسه محکمی که روی گونه هام میذاری فضای ساکت راهروی بیمارستانو پر میکنه.

من درحالیکه دیوونه ی این کار ناگهانیت شدم وبغض گلومو فشار میده:"خدانکنه عزیزکم.تا من هستم کسی حق فداشدن نداره.مامانها باید فدای بچه هاشون بشن نه بچه ها فدای مامانها."

و اونجا تو همون حال فکر میکنم که بیشتر مادرها خوب و فداکارو مهربونن.بیشتر مادرها زیاد به بچه هاشون از این قبیل حرفا میزنن.اما این حرفا هنر نیست.حتی مادر خوب و فداکارو مهربون بودن هم هنر نیست چون خیلی فراوونه.به خودم توی دلم میگم:"خانمی یادت باشه که افتخاری نیست مادر خوب بودن.افتخار یه مادر از اونجایی شروع میشه که بچشو بزرگ کرده باشه و براش همه کار کرده باشه اما هیچ وقت و هیچ وقت, حتی یک بار منت هیچ کدوم از کارها و خوبیها و فداکاریهاشو سر بچش نذاشته باشه.هنر تازه از جایی شروع میشه که از خیلی چیزا گذشته باشی و بچه هاتو به یه جایی رسونده باشی اما حتی یه بار بهشون نگفته باشی که آهای بچه من حواست باشه و یادت باشه که من برات چه کردم و فداکاریهامو یادت نره که حالا جبران کنی. به اینا فکر میکنم و ته دلم خداروشکر میکنم که با این حساب و کتابها من یه پدرو مادر هنرمند دارم.هنرمند به معنای واقعی کلمه.و در حالیکه دکتر نسخه تورو به دستم داده تو دلم میگم:" خدایا شکرت.تو این روزای عزیز ماه مبارک واسه همه نعمتهات شکرت"

آیسادخترم! شبهای قدرامسال هم با تو درآغوش خالق هستی گذشت.وحالابخاطر دوچیز خوشحالم.یکی اینکه بالاخره تونستم برای یه آدمی که خیلی دلمو شکسته دعای خوب کنم هرچند که هنوز نبخشیدمش.ودوم اینکه ازخدا خیلی خواستم تا کمکم کنه که برات مادر خوبی باشم.یه مادر هنرمند به معنایی که بالاترنوشتم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 تیر1393ساعت 6:52 توسط مامان آیسا|

تمام اسباب بازیهاتو وسط اتاقت ریخته بودی.وقتی وارد اتاقت شدم و با این صحنه روبرو شدم گفتم:

_"وای آیسا چه کردی با اتاقت؟"

_"مامانی بیا بغلم کن وبلندم کن تا دستم به اون عروسکهای بالایی برسه."

_"یعنی تو داری برای بهم ریختن اتاقت از من کمک میخوای؟"

_"اشکالی نداره مامان خوشگلم, خودم جمعشون میکنم بعدا."

(من عاشق اینم که منو باعنوانهایی مثل مامان خوشگلم و مامان خوبم و مامان مهربونم واینها خطاب میکنی.کلی با شنیدنشون ذوق میکنم و زودی گوشام دراز میشه.)

_"نه آیسا جونم این بازی خوبی نیست.بیا زودتر اتاقتو جمع کن."

_" نه مامان خسته ام خودت جمع کن."

_"ببین دخترم اگه همین حالا اتاقتو جمع نکنی اونوقت یهو ممکنه مامانی غیب بشه ها."

_" یعنی چی غیب بشی؟"

_"یعنی یهو دیگه منو نبینی و نباشم."

_" خب غیب شو."

_"باشه پس تو یه لحظه از اتاقت برو بیرون و برگردی من غیب شدم."

وتو فوری از اتاق بیرون رفتی و منم بلافاصله یه جای خوبی تو اتاقت قائم شدم.وقتی برگشتی منو پیدا نکردی.من فکر کردم مثل همیشه که قایم موشک بازی میکنیم شروع میکنی با ذوق و خنده دنبالم بگردی.اما این کارو نکردی.بجاش با یه صدای بلند زدی زیر گریه و درحالیکه از صدای پاهات میفهمیدم داری به حالت دویدن همه جای خونه سرک میکشی و دنبالم میگردی, خیلی سوزناک میگفتی:

_"ای خدا.مامانم کو؟مامان خوب من کو؟مامانیم غیب شد.ای خدا حالا من چکار کنم؟مامان من کو خدایا؟"

 و درحال گفتن این کلمات هق هق گریه هات به گوشم میرسید.اونقدر دست و پاتو گم کرده بودی که حتی مثل همیشه خوب دنبالم نمیگشتی.یکم صبر کردم تا پیدام کنی اما بعدش که دیدم جدی جدی داری گریه میکنی دلم سوخت و خودمو بهت نشون دادم.وقتی منو روبروی خودت دیدی مثل بچه هایی که سالها مادرشونو گم کرده باشن به طرفم دویدی و محکم بغلم کردی و  منو میبوسیدی.آنچنان سفت بغلم کرده بودی که انگار میترسیدی دوباره گم بشم.فهمیدم که تو اینبار اصلا به چشم بازی به قائم شدنم نگاه نمیکردی.بلکه فکر کرده بودی چون اذیتم کردی و به حرفم گوش ندادی و اسباب بازیهارو جمع نکردی من راستی راستی غیب شدم و رفتم.درحالیکه هردو محکم همدیگه رو درآغوش گرفته بودیم و میبوسیدیم فکرم رفت به آینده.از همون فکرایی که گاهی مثل خوره به جونم می افته.اینکه اگه یه وقتی من نباشم و زودتر از اونیکه مستقل بشی تنهات گذاشته باشم تو چه خواهی کرد؟اینکه تقدیر بودن مارو با هم تا چه زمانی رقم زده؟اینکه چقدر تصور نبودن مادر برات سخت بود حتی برای چند دقیقه و...و...

هستی مامان! فکرم درگیره.درگیر خیلی چیزا.درگیر شرایطی که درحال تغییرش هستم.شرایطی که باید تغییر کنن تا شادتر و بهتر زندگی کنیم.

وسط تمام این درگیریهای فکریم تصمیم گرفتم برم دنیال یکی از علاقه های زندگیم که از کودکی تو وجودم بوده و با من بزرگ شده.کار سختیه.نیاز به یه استارت درست و حسابی داره.یه انگیزه بالا.استارت اول رو زدم اما اولین استارت با اولین مشکل همراه بود.مجبور شدم بخاطر رفع اون مشکل سری به گوشی قدیمیم بزنم.گوشی ای که قبل از تولد تو و درست روزهایی که تو در راه رسیدن به آغوش من بودی استفاده میکردم.بعد از اون گوشی دوتا گوشی عوض کردم و فکر نمیکردم دیگه هیچ وقت به اون گوشی که پراز خاطرات بد بود سربزنم.اما مجبور شدم وبه سراغش رفتم.

همینکه گوشی رو تو دستم گرفتم تا روشنش کنم دستام شروع به لرزیدن کرد.روشنش کردم ولی وسوسه ای به جونم افتاد که سری به پیامهای توی گوشیم بزنم.من برای کار دیگه ای سراغش رفته بودم اما نمیدونم چی شد که سراغ پیامهای گوشیم رفتم و... وقتی به خودم اومدم دیدم که دارم همینطور میخونم و میخونم و میخونم و اشک میریزم.ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود.حسهایی در من زنده شده بود که مدتها تلاش کرده بودم تا اونا رو در وجودم از بین ببرم.من بی اختیار و بر حسب تصادف رفته بودم به سه سال و نیم پیش و لحظاتی رو مرور کرده بودم که ازشون فرار میکردم.وسطای خوندن پیامها به خودم اومدم.دیدم که حالم چقدر بد شده.دیدم که دارم صدمه میبینم.بلافاصله خوندن رو متوقف کردم و گوشی رو خاموش کردم و پرتش کردم یه گوشه.اما ذهنم درگیر شده بود.صبح یه روز خوب بود و من کار خیلی خوبی رو که بهش علاقه داشتم شروع کرده بودم اما به راحتی با خوندن چند پیام اون روز خوب و اون شروع خوب خراب شده بود.اونجا بود که فهمیدم گذشته همیشه به دنبالت میاد حتی اگه سرعت دویدنت رو زیاد کنی و تندتر به سمت آینده بری.اونجا بود که فهمیدم سایه بعضی چیزها همیشه روی زندگی آدم میمونه حتی اگه روانشناس خوبی برای خودت باشی و فکر کنی که خوب از پس درمان خودت براومدی.اونجا بود که فهمیدم برای اینکه خرابیهای زندگیتو آباد کنی و لحظه های خوبی برای خودت و فرزندت بسازی فقط مصمم بودن کافی نیست.اتفاقات سهم بزرگی در زندگیت دارن و باید بتونی اونقدر قوی باشی که ازپسشون بربیای.

دخترکم! ممکنه درست وقتیکه فکر میکنی همه چیز مرتبه و آرامش برزندگیت حاکمه اتفاقی بیفته که تموم افکار و تصمیمها و زندگیتو زیرورو کنه و تو باید بتونی اونقدر بااراده و قوی باشی که باز هم از صفر شروع کنی.اونم درحالیکه بارها و بارها از کمتر از صفر خودتو بالا کشیدی.باید بتونی مثل اون مورچه ای باشی که غذاشو با خودش از یه دیوار بلند بالا میکشه و وسط راه و حتی نزدیکای آخر مسیرش از اون بالا میفته پایین و باز هم دوباره از اول شروع میکنه.هرچند که اون افتادن تقصیر خودش و سهل انگاریش نیست.ممکنه افتادنش به دلیل وزش ناگهانی یه باد باشه یا بخاطر دست ظالم یه مزاحم که دلش میخواد تموم حقارتهای زندگیشو با انداختن یه مورچه از روی دیوار خالی کنه.اون افتادن هربار بخاطر یه اتفاقه ولی اون مورچه باز ناامید نمیشه و دوباره بالا میره.شاید زندگی کردن من بیشتر شبیه اون مورچه باشه.اما من به این افتخار نمیکنم.چون من یه انسانم و باید نشون بدم که اشرف مخلوقاتم.من یه انسانم و نباید مثل یه مورچه ضعیف باشم که اجازه میده زندگیش رو دور اتفاقات بچرخه.من قدرت تفکر دارم و اگه میبینم از این مسیر قراره به مقصد نرسم باید مسیرمو عوض کنم.باید بتونم راه بهتری برای هدفهام پیدا کنم.باید بتونم برای خودم و تو که تموم وجودمی زندگی بهتری بسازم.

وقتی پیامهای گوشی قدیمیمو میخوندم متوجه یه نکته ای شدم.من تو اون پیامها خطاب به یه شخصی نوشته بودم که اگه این راهی که در پیش گرفته رو ادامه بده چنین و چنان خواهد شد.براش پیش بینی هایی در مورد آینده کرده بودم و بهش هشدارهایی داده بودم که خودم یادم نبود.اونروز وقتی اون هشدارها رو میخوندم متوجه شدم که تک به تک اتفاق افتادن.همه چیز همونطوری شده بود که من حدس میزدم.این اولین بار نبود که شاهد چنین چیزی بودم.قبلا هم اتفاق افتاده بود که شخصی با رفتارهاش باعث آزارم شده بود و جوابشواز خدا گرفته بود و حتی الان درشرایط بدی به سر میبره.اما این یکی فرق داشت.اینبار مو به مو اتفاق افتاده بود و با همون کمیت و کیفیتی که من پیش بینی میکردم وبا سرعت.

این نشونه چه چیزی بود؟آیا باید خوشحال میشدم؟نمیدونم باید خوشحال میشدم یا نه.اما من خوشحال شدم و لذت بردم.این خیلی بده که خوب بودن حال تو در گرو بدبودن حال دیگری باشه.اما این چیزیه که خودش خواست.خودش انتخاب کرد و من در قبالش عذاب وجدانی ندارم چون اون به من بد کرد.وبزرگترین حق زندگیمو ازم گرفت.یعنی آرامش و شادیمو.اونم تو بهترین روزای زندگیم یعنی روزای انتظار برای تولد دخترم.

آیسای من! مدتهاست که یکی از نعمتهای بزرگ خداوند به من این بوده که تونستم در لحظه زندگی کنم.نه اینکه خاطرات بد چندسال گذشته بیادم نیاد.نه اینکه هیچ نگرانی ای از بابت آینده نداشته باشم.نه اینکه یه آدم بی خیال بشم.نه عزیزترینم.میگم در لحظه زندگی کردم چون تونستم با وجود زخمهایی که از گذشته روی روح و جسمم باقیه و با وجود تموم فکرهایی که در مورد آینده توی ذهنمه در لحظه حال آروم وشاد باشم.اینو ساده بدست نیاوردم و بخاطرش خیلی زحمت کشیدم.اینارو برای تو مینویسم تا بدونی هنر زندگی کردن این نیست که از تمام نعمتهای خدا بهره مند باشی و هیچ مشکلی نداشته باشی و در آرامش زندگی کنی و بگی خدایا شکرت.هنر زندگی در اینه که با وجود تموم دردهایی که از گذشته روی قلبت مونده و با وجود تمام فکرو خیالهایی که برای آینده توی سرت داری بتونی در لحظه ای که توش هستی خوب زندگی کنی و کیفیت زندگیت اونقدر خوب باشه که بتونی بی دلیل بخندی و با یه نفس عمیق بگی:"خدایا شکرت."

دخترک زیبای من! اما من همیشه برای خندیدن و شاد بودن بین تموم نعمتهای بزرگ خدا یک دلیل بزرگ دارم و اون وجود نازنین توست.

وجود تو وقتی که توی ذهنم درگیر غمی هستم وتو به سراغم میای و منو غرق بوسه هات میکنی و من میون سمفونی بوسه های پرحرارت تو غرق شادی عمیقی میشم که بی حد و تصوره.

وجود تو وقتیکه هرروز با یه آرزوی کوچیک یا بزرگ از خواب بیدار میشی و من باوجود آرزوها و امیدهای تو برای آینده به خودم یادآوری میکنم که زندگی با همه سختیهاش ادامه داره چون دختری دارم که هنوز میتونه آرزو کنه حتی اگه مادرش مدتهاست آرزوی تازه ای نکرده.وجالبتر اینکه آرزوهات یکی پس از دیگری به لطف خدای مهربونمون و با نیرویی فراتر از نیرو و توان من برآورده میشن جوریکه برای من خیلی عجیبه اما برای تو عادی بنظر میرسه.مثل آرزویی که برای رفتن به یه مسافرت خاص کردی و من اصلا فکر نمیکردم که بتونم به این زودیها تورو به اون سفر ببرم و هنوز چندروزی نگذشته بود که به طرز عجیبی شرایط برای رفتن به اون سفر مهیا شد و با هم به اونجایی که تو دوست داشتی رفتیم.برآورده شدن آرزوهات برات اونقدر عادی بنظر میرسه که خیلی راحت بعد از یکیشون برای آرزوی دیگه ای دعا میکنی و با تموم قلبت ایمان داری که این اتفاق میفته.مثلا اینکه وقتی با هم سوار هواپیما شدیم تا به سفری که دوست داشتی بریم به محض نشستن روی صندلیت گفتی:" انشالله دفعه بعد با ماشین مورد علاقم این سفرو بریم."

من بهت گفتم:" اما مامانی با ماشین خیلی دوره و سخته که بتونیم با ماشین بریم اونجا."

ولی تو با اطمینان گفتی:" نه دفعه بعد با اون ماشین انشالله میریم"

نمیدونم چرا همیشه دوست داری ماشینی که الان داریمو عوض کنیم؟اما نکته ای که توجه منو جلب میکنه اینه که منم درست مثل تو دلم میخواد که این ماشینو با وجود اینکه ماشین بدی برامون نبوده عوض کنیم.چون ازش چندتا خاطره خیلی بد دارم.اما انگار برام سخت بوده که بهش فکر کنم یا حتی آرزوش کنم.ولی تو خیلی راحت آرزو میکنی و شاید اون ایمان قلبیت به برآورده شدن آرزوهاته که باعث میشه این اتفاق بیفته.اونقدر برام جالبه که گاهی آرزو میکنم مثل تو قلبی ساده و صاف وپراز آرزوهای جورواجور داشته باشم و بتونم مثل تو با همون لحن شیرین و صدای ناز و لطیف و دوست داشتنیت بگم که:" انشالله چنین و چنان خواهد شد."

میوه ی دلم! من فکر میکنم خلوصی که تو در بیان دعاهات داری دلیل برآورده شدنشون هست.با همون قلب پاکت برای مامانی دعا کن تا به هدفهایی که برای زندگیش داره برسه.

دختر ماه و مهر من ! میدونی چقدر لذت میبرم وقتیکه تموم علائق من مورد علاقه تو هم هست.وقتی میبینم هرچه رو که من دوست دارم تو هم دوست داری و هرچه رو که من ازش دوری میکنم تو هم دوست نمیداری.میدونی چقدر دچار اون حس خوب مادرانه میشم وقتیکه میبینم برات الگوی همه کارها و لحظه هات شدم و تو هرچیزی سعی میکنی مثل من باشی.وقتی که لباسها و کفشهاتو به قول خودت با من ست میکنی یا وقتیکه توی مهمونی سعی میکنی مثل من بشینی و مثل من رفتار کنی.وقتیکه حتی طرز نشستنت یا پاروی پا انداختنت یا طرز قرار دادن دستات روی هم درست شبیه منه و همیشه وقتی که کنارم ساکت نشستی وبهت نگاه میکنم, متوجه میشم که داری تلاش میکنی تا کاری رو که من انجام میدم عین خودم انجام بدی و زیرچشمی نگاهت به حرکات ریز و درشت منه تا از هیچ کدومشون غافل نشی.میدونی این چقدر برام لذت بخشه و در  عین حال چقدر برام مسئولیت آوره؟ این روزا مدام به خودم میگم من میتونم الگوی خوبی برای دخترم باشم.بله من میتونممممممممممممممم. واینو با غلظت به خودم میگم که با اعتماد به نفس درکنارت باشم.آره زندگی مامان ! بودن درکنار تو اعتماد به نفس میخواد, وقتیکه تو به ریزترین کارهای من دقت میکنی و وقتیکه برای هرچیزی ازم سوال میکنی و دلیل میخوای.اینکه آدم هرلحظه حس کنه دوتا چشم زیبا مراقبشه و باید همه چیزش درست باشه هم سخت و هم دوست داشتنیه.فقط میتونم بگم خدایا بخاطر این نعمت هزار بار شکرت.

آیسا دخترم! اگر تو نبودی من چندسالی میشد که نبودم.پس باش و مثل همیشه دلیل بودنم باش.

نوشته شده در یکشنبه 18 خرداد1393ساعت 13:7 توسط مامان آیسا|

میخواهم بنویسم اما انگار کاغذهایم تمام شده اند, هرچند مدتهاست لپ تاپ سفیدم جای کاغذهای سفیدم را گرفته است.

میخواهم بنویسم اما انگار یک خاشاک به چشمم رفته و دلم میخواهد کسی باشد تا در چشمم محکم فوت کند و آن خاشاک بیرون بیاید تا نوشتن را شروع کنم, اما کسی نیست.

میخواهم بنویسم اما دستانم ترجیح میدهند تا بی حرکت و آرام کنارم باشند و برای به رقص درآوردن واژه ها تمایلی نشان نمیدهند.

این احساس سنگین و حاکم این روزهای من است, پراز حرف اما ساکت.

دخترماه ومهر من! راهروهای ذهن خسته من تاریک و پر از ابهامند.به خورشید چشمهایت بگو تا طلوع کند و این شب پراز دلشوره را به پایان ببرد.به خورشید چشمهایت بگو تابرمن بتابد و گرم کند این دستهای سرد و پراز تردید مرا.

دخترکم! شاید اگر تو بیدارشوی و با آن نگاه ناب و پراز مهربانیت به من زل بزنی, کلمات یخ زده ذهنم گرم شوند و به جوش و خروش بیایند و برای تو از حال این روزهای من بگویند.

زندگی من! بیدارشو و با صدای خواب آلود نازت به من بگو که درخواب شیرین کودکانه ات من و تو بودیم و دشتی پراز گل و پروانه های رنگی و کلبه ای کوچک که حتما روی اجاقش غذایی که هردو دوست میداریم درحال پختن بوده و لابد ماشین مورد علاقه ات هم پشت در کلبه پارک بوده.وبرای اینکه آن ماشین به قول تو "شاسی بلند" فضای رمانتیک خوابت را به هم نریزد, رنگش حتما صورتی بوده, به رنگ تمام وسایل دخترانه داخل کلبه.و حتما آن دور و بر یک ماشین نارنجی یا قرمز هم برای من در خوابت دیده ای که به قول خودت خیلی هم گنده است.

بیدارشو و آرزوهای کوچک و بزرگت را با رویاهای کوچک و بزرگ من تلفیق کن و با آن زبان شیرین سه ساله ات برای من بگو که هرچیزی در زندگی ما باید چگونه باشد تا تو دوست داشته باشی و به من بگو که من باید چطورباشم تا دیگر دل کوچکت را نشکنم حتی برای لحظه ای و کاری کنم که تو حتی برای یک ثانیه فکر نکنی که دوستت ندارم.آخر همین چندوقت پیش بود که داشتم در میان حرفهای به قول تو "مادرو دختری" قبل از به خواب رفتنت میگفتم که:

"من تورا همیشه دوست دارم درهر حالی."

و تو با تعجب پرسیدی:" حتی اون وقتی که کاربدی میکنم و دعوام میکنی؟"

و من با اطمینان گفتم:" بله حتی همون موقع"

و تو با تعجب بیشتر پرسیدی :" حتی وقتی که از دستم عصبانی هستی و با من حرف نمیزنی؟"

و من باز هم با اطمینان گفتم:"بله حتی همون موقع"

واینبار تو با اطمینان گفتی:" نه, وقتایی که دعوام میکنی یا عصبانی میشی دیگه دوستم نداری تا باز آشتی کنی."

و من به فکر فرو رفتم که چطور از این به بعد جوری عصبانی بشوم و دعوایت کنم که حتی در همان لحظه هم مطمئن باشی که دوستت دارم.چون طاقت ندارم که حتی برای ثانیه ای فکر کنی که دوستت ندارم.حتی کمتر از لحظه ای.واین شد فکر آن شب من تا خود صبح.

دختر زیبای من! این روزها تو معلم درس اخلاقم شده ای و کمترین خطایی از سوی من را تصحیح میکنی و من باید برای هرچیزی به تو توضیح بدهم و اجازه ندارم که برای دقیقه ای بخواهم بد باشم.

من فکر میکنم که نیاز است گهگاهی بد باشیم تا خوبیهایمان دل دیگران را نزند اما تو نمیگذاری و کاری میکنی که من مجبورباشم خودم را کنترل کنم و این برای من سخت است چون عده ای هستند که لیاقت خوبیهای من و تو را ندارند و اگر زیادی خوب باشیم فکر میکنند لابد دینی به گردنمان دارند یا کاسه ای زیر نیم کاسه مان هست.شاید کم کم باید به تو یاد بدهم که کمی بد بودن گاهی لازم است.البته برخلاف میلم.

آیسای من! وقتی خوب فکر میکنم میبینم سالهاست که بخشی از وقتم صرف این شده است که توطئه ها و حیله های یک نفر را در زندگیم خنثی کنم تا مثل بمب تمام زندگیمان را منهدم نکند.خوب که فکر میکنم میبینم چقدر از انرژیم را که میتوانستم صرف کارهای بهتری کنم چندسالیست که صرف ایستادن در مقابل حملات این دشمن به ظاهر دوست کرده ام.دوست نمایی که بنا بر ملاحظات خانوادگی نمیتوانم نقاب از چهره اش بردارم.کسی که فکر میکند از من و ما باهوشتر است و فکر میکند اگر در مقابلش سکوت میکنم از نفهمیدنم است و نمیداند که من اگر بخواهم که حرمتها شکسته شود میتوانم درمقابلش بایستم.دیروز گوشی موبایلم را برداشتم و خطاب به این شخص جملاتی را نوشتم که خیلی دوست داشتم بخواند اما برایش نفرستاده ام و شاید هم هرگز نفرستم.نوشته ام این بود:

"ما هر دو در کلاس درس شیطان درس خوانده ایم.امابا دو هدف متفاوت. فرقمان اینست که تو ناشیانه به آموخته هایت عمل میکنی و من واردانه آموخته هایم را در مقابل ترفندهای مکارانه تو بکار میگیرم و با خود زمزمه میکنم که مکر خدا بالای همه مکرهاست."

دخترم! چندسالیست که این جمله از کتاب خدا را بیشتر از باقی جملاتش مزه کرده ام انگار.اینکه خدا میگوید مکرش بالای همه مکرهاست و من این را با دل و جان حس کرده ام و دیده ام که چگونه بدی آدمها به خودشان برمیگردد و چگونه آدمهای زرنگی که فکر میکنند هیچ کس سراز کارشان درنمی آورد دستشان رو میشود و چگونه آنهایی که با غرور فکر میکنند از پس خوردن حق هرمظلومی برمی آیند, لقمه حرامشان در گلویشان گیر میکند و برای قورت دادنش مجبور میشوند که به خود آن مظلوم بگویند که به پشتشان بزند.چندسالیست که بسیار مچ ظالم را موقع خوردن حقم گرفته ام و به چشم دیده ام که همان لقمه در گلویش گیرکرده و از من خواسته تا به پشتش بکوبم تا پایین برود.من مانده ام که این کار را نکنم تا لقمه ای که حق من بوده خفه اش کند یا به پشتش بکوبم به این امید که بعد از اولین نفس کشیدنش به خودش بیاید و حقم را پس بدهد؟وقسمت تلخ تر داستانم این بوده که هربار که لقمه را با هر سختی فرو داده و تنفسش دوباره برقرار  شده است باز فراموش کرده که آن لقمه از آن من بوده و آنکه از مرگ نجاتش داده باز من بوده ام و روز از نو و روزی ازنو.و من از چیزی که خیلی تعجب میکنم همین قابلیت فراموشی در انسان است که چه جاهایی که به کارش نمی آید.اما جالب اینست که در بعضی آدمها این قابلیت فراموشی از حد انسانی فراتر میرود و به حد یک ماهی میرسد که میگویند حافظه اش فقط چندثانیه است.

عزیزترینم! روزهای زیادی خواستم برای تو بنویسم و نشد و اینبار باز هم این خودتو بودی که قلم مرا گرفتی و با خود تا به اینجا کشاندی.تا اینجا که بنویسم:

اگر کسی در این دنیا هست که تا بحال دختری با شیرین زبانی سه ساله اش خنده بر لبانش نیاورده, اگر کسی هست که تا بحال موهای زیبای دخترکی رو نبافته, اگر کسی هست که تا بحال دختری با زبان ساده کودکانه اش به او نگفته که دوستش دارد, اگر کسی هست که تابحال میان بازوان ظریف دخترکوچکی گم نشده, اگر کسی هست که تابحال دخترکی از لاک صورتیش بر ناخنش نزده,اگر کسی هست که این همه زیبایی بودن درکنار دخترکی معصوم را نچشیده حتما و حتما هنوز بخش بزرگی از زندگی را تجربه نکرده است.

پس بخاطر تمام مزه های شیرین زندگی که به من چشاندی از تو ممنونم دخترم آیسا.

آیسا دخترم! این روزها هوای من را داشته باش.شاید اگر تو دستانم را رها کنی گم بشوم در شلوغی خیابانهای تردیدهایم.

نوشته شده در پنجشنبه 25 اردیبهشت1393ساعت 7:11 توسط مامان آیسا|

دخترم آیسا! تمام زندگی من توئی.

تمام زندگی من! همه آرزوهای من توئی.

همه آرزوهای من! دلیل بودنم توئی.

دلیل بودنم! زیباترین دیدنی دنیای من توئی.

زیباترین من! تولدت مبارک.

تولدت مبارک دختر یکی یکدونه ناز مامان!

تولدت مبارک تعبیر رویاهای شیرین من!

تولدت مبارک قشنگترین واقعیت عمرم!

تولدت مبارک دختر همیشه بهارم!

ماه من! سه بهار از عمر نازنینت گذشت و تو در میان ناباوری من وارد چهارمین سال زندگیت شدی و من که هنوز نتونستم از عهده شکر نعمت وجودت بربیام در آستانه چهارمین سال زندگیت رو به درگاه خدای مهربونم که هرچه دارم از اوست, خالصانه سجده شکر بجا میارم و تنها حرفی که در این لحظه میتونم به خدای خودم بزنم اینه که :

" معبودمن! تورو شکر میکنم که این نعمت بی نظیر را به من هدیه کردی.

خدای من! از تو میخوام که به من کمک کنی تا دخترم رو اونطور که خودت دوست داری بزرگ کنم و دختری شایسته رحمت و لطف خاص تو تربیت کنم.

پروردگار بی همتای من! دخترم رو درکمال سلامت و آرامش حفظ کن و در تمام لحظه های زندگیش یار و همدمش باش.

آفریدگار مهربان من! به دخترم عمر طولانی و باعزت عطاکن و نگذار حتی برای لحظه ای از این عمر رو در غم و درد بگذرونه.

خالق تمام جهان! تو قدرتی داری که حتی در محدوده تصور و فکر ما نمیگنجه, پس با همون قدرت عظیمت دخترم رو عاقبت بخیرکن و هرگز نگذار یاد تو از قلبش بیرون بره و به غیر تو پناه ببره.

خدایا! رحمت تو بی پایان و لطف تو بی اندازه ست.پس دخترم آیسا رو تنها به تو میسپارم.تمام آرزوهایی که برای این نازنین سه ساله ام دارم خودت محقق کن!"


آرامش قلبم آیسا! این دعاها و همه دعاهایی که درقلبم برای تو دارم رو خالصانه و عاجزانه به درگاه خدای مهربونمون فرستادم و امیدوارم وشک ندارم که اجابت خواهد شد.این اطمینانم به اجابت دعاهام از اطمینانی که به خودم دارم ناشی نمیشه.این اطمینان از اعتمادی که به بزرگی خدای خودم دارم ناشی میشه و شک ندارم که خدا اونقدر بزرگ و بخشنده ست که دعاهای یک مادر رو در روز تولد عزیزترینش میشنوه و بی جواب نمیگذاره.

میوه ی دلم! از خدا میخوام که هر زنی که در دنیا در حسرت مادرشدن بسر میبره صاحب فرزند سالم و صالح بشه و هر مادری که در دنیا از بیماری فرزندش رنج میکشه شاهد سلامتی عزیزدلش باشه و قلبش آروم بگیره.

تولدت مبارک گل زیبا و کوچولوی مامان! سه سال پیش وقتی برای اولین بار تورو در آغوش گرفتم و اشک شوق ریختم هرگز این روزها رو تصور نمیکردم که تو اینطور عاشقانه منو در آغوش بگیری و ببوسی و بگی:" مامانی من! دوست دارم".

سه سال پیش هیچ کدوم از روزهای این سه سال رو تصور نمیکردم دخترم.وحالا نمیدونم که چه روزهای دیگه ای برای سالهای بعد در انتظارمونه.دلم به این گرمه که امسال رو به شکل دیگه ای و خیلی بهتر از سه سال گذشته شروع کردیم و بعد از چندین سال, لحظه تحویل سال برام پراز حس خوب آرامش بود.درحالیکه کتاب خدا توی یک دستم بود و با دست دیگه بازوان ظریف تورو در آغوش گرفته بودم و درکنار تو وتمام عزیزان دلم که از صمیم قلب دوستشون دارم دعا میکردم.دلم به این گرمه که سال جدید تا به این جا برامون فوق العاده خوب و دوست داشتنی بوده.دلم به این گرمه که 16 روز از سال جدید گذشته و ما در آرامش بودیم.این دلگرمی رو از خدا دارم و باقی روزهای این سال رو هم به خودش میسپارم تا باز هم بهترین اتفاقات برامون بیفته.خدایا بخاطر این روزهای خوبی که سپری کردیم تورو شکر میکنم و خوشحالم که سومین سالگرد تولد دخترم رو در این آرامش لطیف و دوست داشتنی میگذرونیم.خدایا مثل همیشه کنارمون باش و نگذار تنها بمونیم و یاریمون بده تا در سال جدید هرروزمون بهتر از روز قبل باشه.

آیسا دخترم! تولدت مبارک دختر بهارم!

نوشته شده در شنبه 16 فروردین1393ساعت 14:14 توسط مامان آیسا|

_"بیا بشین پیشم.نمیخواد دیگه کار کنی ولش کن.بیا بشین چای بخور. میوه بخور. شیرمال بخور."

_"ممنون آیسا جون من باید اینجاها رو تمیز کنم.بعدش میام میخورم"

_" خب بیا پیشم بشین دیگه.چایی سرد میشه.بیا بیا خانوم ..."

_" چشم آیسا خانوم میام.شمابخور منم میام میخورم"

_" شب هم اینجا میمونی پیشم؟"

_" دوست داری بمونم پیشت؟تو اتاقت بخوابم؟"

_" نه همینجا بخواب تو هال.تو اتاقم نخواب.تو اتاقم فقط خاله بیاد میخوابه." و...

دخترکم اینها بخشی از مکالمات تو و خانومی بود که برای نظافت خونه اومده بود.جوری باهاش حرف میزدی که من حس میکردم داری با یه دوست هم سالت حرف میزنی.تو لحنت نه غروری بود و نه ادعایی.نه ریا بود و نه دلسوزی بیش از حد.صمیمی و بی آلایش باهاش حرف میزدی و درآخر هم از خوراکی خوشمزت بهش دادی تا برای نوه ش ببره.و من خوشحال بودم که تلاش من برای اینکه به هر انسانی بخاطر خودش اهمیت بدی و به آدمها بدون در نظر گرفتن موقعیت زندگی وظاهرشون احترام بذاری بی نتیجه نبوده.

عزیزدل مامان! اینهارو برای این نوشتم که بعدها که بزرگتر هم شدی فراموش نکنی که هرچیزی در جایگاه خودش اهمیت داره.مثلا خانومی که همیشه برای نظافت خونمون میاد دیگه جزئی از زندگی ما شده و نباید از کنارش ساده بگذریم.باید پای حرفاش بشینیم و بهش اهمیت بدیم.نباید از بالا بهش نگاه کنیم و کوچیکش کنیم.شاید خیلی چیزها رو ما بتونیم از زندگیش یاد بگیریم.مثل اینکه این زن از اول تو خونه های مردم کار نمیکرده.از زمانی مجبور به این کار شده که فهمیده خونه ای که خودش و همسرش به سختی خریدن متعلق به دیگری بوده و سرشون کلاه رفته و مجبور شدن دوباره پولشو به صاحب جدید بدن و حقوق شوهر کفاف نمیداده و این زن شروع به کار تو خونه های مردم میکنه تا شوهرش سرافکنده نشه.تا پسرش بتونه تو دانشگاه غیرانتفاعی درس بخونه و تحصیل کرده بشه.تا دختراش بتونن با جهیزیه آبرومند و سربلند به خونه بخت برن.وقتی قسطهای جورواجورشو برام میشمرد قلبم تیرمیکشید اما از تلاشش و اراده فولادینش درس میگرفتم.من به اندازه خودم میتونم هواشو داشته باشم و تو هم سهم کوچیک خودتو با احترامی که بهش میذاشتی انجام دادی.همون لحن مهربون و صمیمی تو و درک خستگیهاش, لبخندو بهش هدیه میداد و این سهم تو از بهترشدن حال اون زن بود.دختر شیرینم! اینو بدون که مامانی همیشه بهت افتخار میکنه و از تماشای خوبیهای تو به اوج لذت معنوی میرسه و دلش گرم میشه.

گل زیبای من! این روزهای آخر اسفند چقدر زود میگذرن و چقدر من این ماهو دوست دارم.این روزها بیشتر با هم پارک میریم و از خلوتی پارک استفاده میکنیم و تو روی یه تاب میشینی و من روی تاب کناریت و بعد با هم تاب میخوریم و میخندیم.اونقدری که تو از تماشای بازی من میخندی و شاد میشی از بازی خودت لذت نمیبری.هروقت هم که ببینی سرعت تاب خوردن من بیشتر از تو شده زودی میگی: "مامان بیا هلم بده میخوام مثل تو  تا هوا برم."و اینو با یه جیغ بلند میگی و من پیاده میشم و امرتو اطاعت میکنم و باز روی تاب خودم میشینم و به قول تو با هم میریم تو هوا تا آسمون خدا.بعد از این بازیها هم نوبت سه چرخه سواریه.توسوار میشی و من باید روی دست اندازهای مسیر دوچرخه پارک, سه چرخه رو هل بدم و همینطور که از این دست اندازها که مثل تپه های کوچیک میمونه بالا و پائین میریم و با سرعت از روی یکی به روی اون یکی میریم صدای قهقهه تو گوشمو پر میکنه و انرژی میگیرم که این کار سختو اونقدر تکرار کنم تا به آخر مسیر دوچرخه پارک برسیم.اونقدر این مسیرو دوست داری که اگه یه روز بخوام از یه مسیر دیگه به خونه بریم قبول نمیکنی و با اصرار ازم میخوای که از همون راه بریم و از منم کاری به جز اطاعت ساخته نیست.ناگفته نمونه وقتی مثل دیوونه ها درحال انجام این کار هستیم هرکسی رد میشه چپ چپ نگاهم میکنه.ولی من اهمیت نمیدم و تنها چیزی که برام مهمه صدای خنده های شاد توئه که از هر صدایی تو دنیا دوست داشتنی تره.حتی دوسه بار یکی از همسایه های ساختمونمون مارو دیدن و وسط اون بالا و پائین رفتنها مجبور شدم بایستم و سلام و احوالپرسی کنم ولی بعد باز به راه خودمون ادامه دادم.خب چه اشکالی داره که یه مامانی یکمی شیطون بشه و دخترنازشو اینطوری بخندونه؟

ماه من! به بهار که نزدیک میشیم حالم خوبه چون هم حس میکنم مثل درختا دارم نو میشم و حس تازگی بهم دست میده و هم اینکه فروردین یعنی ماه تولد دختر زیبا و بهاری من نزدیک میشه و هم اینکه شش روز به عید تولد خودمه.آره عزیزکم جمعه تولد مامانیه.تولد مادری که ته ته زمستون به دنیا میاد و هرسال با تولدش تازه و بهاری میشه.تولد مادری که بخاطر همین حس و حالش همیشه دلش میخواست دخترش هم اوایل بهار بدنیا بیاد و به خواست خدا همینطورشد.سه روز دیگه تولدمه و کمی بعدش تولد توئه و من به این فکر میکنم که چقدر این سالها زود گذشت.انگار همین دیروز بود که سه سال پیش تو روز تولدم پراز احساسات ضد و نقیض و مبهم و ناگفتنی بودم و پر از شور و حال رسیدن به روزهای پایانی انتظارم برای دیدن تو.سه سال پیش یه همچین روزهایی چقدر حال و هوام با امروز فرق داشت.چقدر در طول این سه سال عوض شدم.چقدر روزگار و سختیهاش منو سرسخت کرد.چقدر حضور تو در این سه سال منو بزرگتر کرد.چقدر از حالای خودم بیشتر خوشم میاد.سه سال پیش حتی نمیتونستم تصور کنم که با بدنیا اومدن تو چه دنیای جدیدی رو تجربه خواهم کرد.میدیدم که همه چیز داره تغییر میکنه اما نمیدونستم چطوری و تا چه حد.اما تو منو زیر و رو کردی آیسا.تو منو بالا بردی آیسا.تومنو به اونیکه باید میبودم نزدیکتر کردی آیسا.ازت ممنونم که امسال تولدمو در حالی میبینم که نه به اندازه سه سال , بلکه به اندازه 30 سال درکنارم بودی.گرچه حالا بنظر میرسه که تموم این 30 سال در 30 ثانیه گذشته اما تاثیری معادل 30 سال درمن داشته و اینو مدیون تو و پاکی وجودت هستم.تو صبورانه ازکنار لحظه هایی که من مادر خوبی برات نبودم گذشتی و عاشقانه در کنار لحظه های قشنگی که فقط خودم و خودت میدونیم چطور میگذشت موندی و دیوونه وار این سه سال بی نظیرو با من دیوونگی کردی دخترم.

نور زندگیم! حالا که به سه سال گذشته نگاه میکنم بهترین صفاتی که در خودم پیدا میکنم عشقی باشکوه و شوقی به زندگی و امیدی به آینده و شادی در لحظه ست.وتموم اینهارو همراه با صبری که خداوند در وجودم گذاشت درک کردم.صبری که سه سال پیش از خداوند عاجزانه درخواست کردم و خدای مهربون قلبمو از این صبر لبریز کرد.حالا میتونم کمی بیشتر به خودم افتخار کنم که به یکی از صفات دوست داشتنی مادرعزیزم نزدیکتر شدم یعنی بردباری و تحمل.مادری که سالها پیش در چنین روزهایی منو به این دنیا آورد.چقدر مادرم رو با این صفاتش دوست دارم و چقدر خوبه که حالا کمی شبیه به او شدم.و چقدر خوشحالم که در وجود نازنین تو هم این صبررو میبینم.بارها شاهد بودم که دیگران تورو کمی عجول خطاب کردن اما من که بهتر از هر کسی تورو میشناسم خوب میدونم که اتفاقا تو بسیار صبوری.اون عجله که گاهی در کارهات شاهدیم بخاطر کودکی و خاص سن توست اما این صبوری که من از تو سراغ دارم در کنج روحت نهفته ست و همیشه به موقع بروز پیدا کرده.برای نمونه وقتی که میخواستم بعد از دوسال تورو از شیر بگیرم خیلی نگران بودم.اونقدر به من و شیر خوردن وابسته بودی که تموم مدت در حال شیر خوردن بودی.همه میگفتن کار سختی پیش رو داری چون خیلی بهش شیر میدی.تلاش برای کم کردن دفعات شیر خوردنت هم میسر نبود چون مقاومتی در برابر اون نگاه ملتمس تو که با ناز و نیاز درخواست شیر میکردی نداشتم.به همه میگفتم صبر میکنم تا دوسال شیر بخوره و از حقش محرومش نمیکنم.با اینکه خودم بسیار ضعیف شده بودم و خیلی اذیت میشدم ولی صبر کردم.اواخر مدام از اینکه قراره به زودی دیگه شیر نخوری برات حرف میزدم و تو فقط ناباورانه نگاهم میکردی و باز به خوردن ادامه میدادی.وقتش که رسید تورو در آغوش گرفتم و هرچی دعا و سوره بلد بودم خوندم و بهت گفتم که این آخرین باره که شیر میخوری.تو یک شیر کامل خوردی و در همون حال خوابت برد.درخواب هم به خوردن ادامه دادی و من همینطور که اشکام سرازیر شده بود به تو و معصومیتت نگاه میکردم و برای بار آخر این صحنه زیبارو که یکی از زیباترین لحظه های بین مادرو کودکه تماشا کردم و بعد تموم.وقتی بیدارشدی شیر خواستی و من یادآورشدم که دیگه تموم شده و شیری درکار نیست.با بهانه گیری خودت رو در آغوشم انداختی و اونقدر بوسه و نوازش بینمون رد وبدل شد که راضی شدی.دوروز به همین منوال گذشت و هربار تنها آغوشم رو می یافتی بدون شیر و هربار خیلی زود کوتاه میومدی.روز سوم دیگه درخواست شیر نکردی.حتی اسمش رو نیاوردی.خیلی باوقار به طرفم میومدی و خودت رو در آغوشم مینداختی و سرت رو به من میچسبوندی و دیگه هیچ نمیگفتی.به همین سادگی پذیرفتی و برای همه باورکردنی نبود صبری که به خرج دادی و اینکه خوب کنار اومدی.وقتی هم که قرار بود دیگه تورو پوشک نکنم هم همینطور شد.چندباری اقدام به این کار کردم و تو نپذیرفتی.همه میگفتن زود تسلیم میشی اما من میگفتم وقتش که برسه خودم و دخترم میفهمیم و این کارو میکنیم.در این فاصله هم مدام با تو از مضرات پوشک میگفتم و از بزرگ شدنت حرف میزدم.بالاخره روزی رسید که تو خودت گفتی مامان دیگه پوشکم نکن من بزرگ شدم.و منم گفتم چشم .و تموم شد و دیگه پوشک نپوشیدی و خودت هربار که نیاز به دستشوئی پیدا میکردی بهم میگفتی و اونقدر ساده این قضیه تموم شد که باز هم کسی باورش نمیشد.بدون فشار و بدون سختگیری, خودت  خودتو از پوشک گرفتی.یکی دوباری خطا داشتی اما اینبار هم به روز سوم نرسیده کاملا مسلط شدی و اذیتم نکردی.

عسل شیرین جانم! اینها که گفتم همه از خوبیهای تو بود و ریشه درصبر و درک تو داشت.کاش میشد همه لحظه های خوب با هم بودنمونو ثبت میکردم تا چیزی رو فراموش نکنم.اما هرچه بنویسم باز هم حرف برای گفتن هست.این روزها کاری که بهتر از هرچیزی انجام میدی شیرین زبونیهای دخترونه و دوست داشتنی توست.گاهی که درحال بازی کردن با خودت هستی حرفهایی میشنوم که دست از هرکاری میکشم و گوشهامو تیز میکنم تا از شنیدنشون لذت ببرم.همین چندشب پیش بود که با دوست خیالیت که اسم شخصیت کارتونی "برنارد" رو روش گذاشتی حرف میزدی.بهش میگفتی: "میخوام غذا بخورم و بزرگ بشم و برم مدرسه و مشقامو بنویسم و درسمو بخونم و برم دانشگاه و دکتر و مهندس بشم". وقتی اینهارو با همین ترتیب و خیلی حساب شده از زبونت شنیدم درجا خشکم زد.بهت گفتم "مامان اینارو کی بهت گفته؟".گفتی "هیچ کس". چندبار پرسیدم وباز گفتی هیچ کس.همیشه اگه حرفی بزنی که شخص خاصی یادت داده باشه و من ازت سوال کنم بهم میگی که کی بهت گفته.مطمئن شدم حرف خودته و برای اطمینان بیشتر از چندنفری که باهاشون در ارتباط بودیم سوال کردم و همه گفتن که بهت یاد ندادن.فهمیدم اینارو خودت پشت سر هم ردیف کردی و واقعا برام جالب بود.چندروز پیش هم که من مریض شده بودم و مجبور شدم تورو هم با خودم ببرم دکتر و موقع سرم زدن هم منو دیدی, وقتی به خونه برگشتیم بهم گفتی که :

_" مامان میخوام دکتر بشم تا تو مریض شدی تورو سرم بزنم و خوبت کنم."

گفتم :" خب تو با یک بوس هم میتونی منو خوب کنی". اومدی و منو بوسیدی و بعد گفتی: "خوب شدی مامان؟ " منم گفتم:" آره دخترم.دوست داری بزرگ شدی چکاره بشی؟" بازم گفتی "دکتر".خلاصه اینکه بدون اینکه من تبلیغی برای دکترشدن کنم یا بهت بگم که وقتی بزرگ شدی دکتربشو وبدون هیچ حرفی از طرف من تو فعلا تصمیم گرفتی که دکتربشی.دخترک من هنوز سه سالت نشده دنبال شغل آیندتی و یکی از لباسهای منو میپوشی و توی تنت مثل روپوش بلند میشه و بعد دکتر من میشی و خوبم میکنی.به عروسکهای بیچاره هم هرروز سرم میزنی و اونا رو بستری میکنی تا خوبشون کنی.اینم بازی جدیدت عزیزدلم.

و از نشانه های دیگه بلندپروازیت اینه که یه ماشین گرون قیمت که اسمشو اینجا نمینویسم رو دوست داری و درخواست کردی تا عید خریداری بشه.رنگش هم سیاه انتخاب کردی.حتی از من خواستی عکسشو تو اینترنت پیدا کنم و منم فیلم تبلیغاتیشو برات پیدا کردم و هرروز یه نگاهی به اون فیلم میندازی و جای خودتو توی ماشین نشون میدی.خلاصه انگار که ماشین فعلیمون دلتو زده و هوس یه ماشین گرون قیمت کردی.ولی دخترکم تا عید زمان خیلی کمی مونده و مگر اینکه خدا دعاهاتو مستجاب کنه و اون ماشینو جلومون ظاهر کنه وگرنه درحال حاضر از اطاعت این امرتون معذوریم.

بهار عمرم! بهار و عید نزدیک شده و از خدا میخوام سال جدید برامون خیلی خیلی بهتر از سالی که در حال اتمامه باشه.ازخدا میخوام در سال جدید مارو از هر شری به دور نگه داره.

آیسا دخترم! سه روز تا تولد من و سه هفته تا تولد تو مونده.لبخندت رو برای تولدم هدیه کن تا بهار رو با عشق "همیشه بهار" تو آغازکنیم.عشقی که هیچ وقت روبه خزان و پایان نمیره و همیشه ترو تازه تو قلبم میمونه.

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 7:53 توسط مامان آیسا|

_ "مامانی من خسته ام"

_ "عزیزدلم بیابریم توی تخت بخوابیم"

_ "نه مامان میخوام همینجا بخوابم"

_ "پس بیا تو بغلم بخواب دخترکم"

_ "نه میخوام اینجوری سرمو بذارم روی پات وبخوابم" و همینطور که اینو میگفتی روی مبل دراز کشیدی و سرتو روی پام گذاشتی.

_ "مامان غذامیخوام"

_ " باشه عزیزم الان برات میارم.اما من چندبار غذاروآوردم و تو نخوردی و بردم.الان ساعت از 3 نیمه شب گذشته و تازه غذا میخوای" و درهمین حال به طرف آشپزخونه میرم تا غذاتو برات گرم کنم.

_ " مامان گرم نکن من سرد میخورم"

_ " نمیشه مامانی اگه غذای سرد بخوری دلت درد میگیره.بخصوص که الان هوا خیلی سرده"

_ "مامان میشه روی مبل بشینیم و غذامو بخورم؟"

_ " باشه دخترم اینبار اشکالی نداره" و این اجازه رو از این بابت دادم که حس میکردم پلک چشمای نازت سنگین شده و هرلحظه ممکنه خوابت ببره.

بعد از خوردن دوسه تا قاشق غذا سرتو دوباره روی پام گذاشتی و درحالیکه آخرین قاشق غذا هنوز تو دهنت بود چشماتو بستی.یه تکون آروم بهت دادم و گفتم " عزیزدلم اول غذاتو قورت بده و بعد بخواب"

به زحمت ودرحالیکه مدام چشمات باز و بسته میشد غذاتو قورت دادی و بعد خیلی آروم خوابت برد.سرت روی پام بود واز تماشای این مدل خوابیدنت خندم گرفته بود.تا اون ساعت شب بالا و پایین پریده بودی و انرژیت ته کشیده بود و مثل اینکه تو یک لحظه دستگاهی رو از برق بکشن و خاموش کنن, ناگهان خوابت برده بود.دستمو لای موهای نرم و نازکت فروبردم و نوازشت کردم.چه حس خوبی داشت لمس لطافت موهای زیبات.سرمو خم کردم و موهاتو بو کشیدم.چه عطر دلنشینی داشت.عطر خاصی که میدونم هیچ موی دیگه ای تو دنیا این عطرو نداره.عطری که خاص توئه و میدونم که هیچ کسی تو دنیا جزمن حسش نمیکنه.به این فکر کردم که چقدر در این مورد هم شبیه به هم هستیم.هردومون روی بوها حساسیم و هردومون عاشق بوییدن هم هستیم.میگن اولین حسی که تو نوزاد فعاله حس بویائیه و بوی مادرشوخوب تشخیص میده.اما تو هنوز هم به شدت روی حس بویائیت حساسی وحتی گاهی که من از عطر یا ادکلن استفاده میکنم بهم میگی که "مامان به خودت عطر نزن من میخوام بوی خودتو بدی".برام خیلی عجیبه که یه بچه ای به سن و سال تو به این چیزا اهمیت میده و هم خوب درکشون میکنه و هم خوب میتونه این حسهاشو بیان کنه.من به این میگم :"شناخت خود"

تا وقتی که انسان به شناخت کافی از خودش نرسه و احساسات خودشو درک نکنه نمیتونه دیگران و احساساتشونو درک کنه.تا انسان به شناخت خودش نرسه نمیتونه دیگرانو بشناسه.حتی نمیتونه خدای خودشو بشناسه.لازمه خداشناسی هم خودشناسیه.من نمیگم تو دراین سن کم خودتو خوب میشناسی.اما به جرأت میتونم بگم که درکت در این سن از خودت و احساساتت و دیگران و احساساتشون خیلی خیلی خیلی بالاست و گاهی با حرفات منو شگفت زده میکنی.

چندوقت پیش داشتم با یکی حرف میزدم و تو مشغول بازی بودی.حرف یه بنده خدایی شد و اون طرف مقابلم در مورد اون بنده خدا ازم سوالی کرد که من ترجیح دادم درحضور تو به اون سوالش جواب ندم و برای همین با حرکات چشم و ابرو به تو اشاره کردم.و جالب این بود که در همون لحظه تو بلند گفتی:" مامان ازش بدت میاد؟"

من اونقدر متعجب بودم که زبونم بند اومده بود و نمیتونستم حرفی بزنم.طرف مقابلم کلی از حرف تو خندید و گفت :" بچت خوب تورو شناخته و حستو به اون بنده خدا میدونه" نمیدونستم چی بگم.من از اینکه تو باهوش باشی یا حواست به دنیای پیرامونت باشه یا خیلی خوب من و احساساتمو بشناسی هم خوشحال میشم و هم ناراحت.

شادیم از اون جهته که هرمادری دوست داره ببینه فرزند باهوشی داره و هرمادری دوست داره رابطه ی خیلی قوی ای با دلبندش داشته باشه.اما من تجربه تلخی از باهوشی زیادی دارم که گاهی به همون دلیل ترجیح میدم تو بجای هوش بالا از یه هوش معمولی برخوردار باشی.

تجربه تلخ من از اونجا ناشی میشه که از وقتی یادم میاد همه به اطرافیانم میگفتن دختر باهوشی هستم.تو فامیل, تو مدرسه, تو هر محیطی که بودم همیشه یه سر و گردن از نظر هوش بالاتر از دیگران بودم.اینارو هرجایی و به هرکسی نمیگم.به تو میگم تا بدونی چرا معمولی بودن رو ترجیح میدم.درنهایت همون هوش زیادی کار دستم داد و از چیزهایی سردرمیاوردم که نباید میدونستم و مسائلی رو میفهمیدم که نباید میفهمیدم و  در بزرگسالی به جایی رسیدم که سرهمین موضوع زندگی بهم تلخ شد.کاش میتونستم این تلخ شدن رو با مثال و مصداق عینی برات تعریف کنم تا بهتر درک کنی.اما حیف که با خودم عهد بستم در مورد این موضوع هرگز چیزی برات ننویسم و مجبور میشم باز هم این قسمت از زندگیمو مبهم باقی بذارم و با گذاشتن سه نقطه ته جمله ازش بگذرم...

دختر زیبای من! اینها رو محض تعریف از خودت یا خودم ننوشتم.بعضی دغدغه های من بانوشتن سبک میشن.چون خیالم راحت میشه که یه روزی یه جایی ازشون برات حرف زدم و اگه بعدها نبودم و نتونستم پای حرفا و درددلهای دوران نوجونیت یا جوونیت بشینم حداقل یه جایی هست که تو بخشی از روح خودتو در اون پیدا کنی و ببینی یکی تو دنیا بوده که شبیه تو بوده و قبل از تو تموم این روزها رو گذرونده و با تموم تلخ و شیرینهایی که بهش گذشته همچنان امیدوار به زندگی ادامه داده و مادرتو شده و با تموم وجودش برات مادری کرده و دلش میخواسته که تو هیچ وقت از هیچ چیزی تو زندگیت ضربه نخوری و بالاتر از همه اینکه دلش میخواسته هیچ وقت تو زندگیت خودت به خودت ضربه نزنی.هوش یه ابزار خوب برای رسیدن به خیلی هدفهاست اما همین هوش میتونه باعث بشه تو به خودت ضربه بزنی وجوری بشکنی که از درون خرد بشی و صدای شکستنتو هیچ کس جز خودت نشنوه.شاید و فقط شاید یه زمانی برسه که من بتونم آروم توی گوشت حرفای مگو رو بزنم و تو لبخند بزنی و مثل کسی که جواب معمای بزرگی رو فهمیده باشه رو به من کنی و بگی:" پس حق با تو بود مامان"

مهتاب من ! دیشب وقتی سرانگشتای عاشقم لای موهای خوش حالتت مشغول سیرو سلوک عارفانه بود و با هر نوازش پوست لطیفت وجودم از حس خوب مادری پر میشد, به این فکر میکردم که چطور شایسته داشتن چون توئی شدم و خدای مهربونمون روی چه حسابی منو سزاوار چنین نعمتی دونست؟به این فکر میکردم که با کدوم کلام از پس شکرنعمت وجودت بربیام و چگونه لذت داشتنت رو قدر بدونم؟و میون تموم این فکرهای جورواجوری که از ذهنم میگذشت دلم میخواست میتونستم پلک نزنم و بدون لحظه ای مکث تورو با تموم زیباییهایی که خالق بی همتا در وجودت گذاشته تماشا کنم تا شاید برای یک بار که شده از تماشای تو سیراب بشم.اما دخترم اعتراف میکنم که تا به اینجا که دوسال و 9 ماه و 4 هفته و یک روز از زندگیت تو این دنیا میگذره من هنوز به این حس سیراب شدن از تماشای تو نرسیدم و فقط میدونم که خدا تموم ثروت و نعمت و برکت و رحمت رو با تو برای من تموم کرده.خدای من شکرت.

خورشید من! میگن به هر انسانی فقط یک بار فرصت برای زندگی داده میشه اما با وجود تو به من فرصت دوباره برای زندگی داده شده.واینبار زندگی از دریچه چشمای نازنین تو.تو برای من یه شروع دوباره برای زندگی هستی.نه اینکه بخوام تموم حسرتهام و تموم چیزهایی که خودم تا به اینجا بهشون نرسیدم رو در وجود تو پیدا کنم و تو بجای من به آرزوهام برسی.نه دخترم اینطور فکر نمیکنم و اینطور فکر کردن بنظرم خودخواهی مطلقه.اما من یک بار بجای خودم زندگی میکنم و بار دیگه سعی میکنم از دریچه نگاه تو به دنیا نگاه کنم و بجای تو هم زندگی کنم.اینطور زندگی کردن سخته و راحت نیست که از سویی  بخوای فرزندتو تربیت کنی و راه ورسم زندگی کردن درست رو یادش بدی و ازسوی دیگه هم بخوای پا به پاش بچگی کنی و بریزی و بپاشی و بیخیال دنیا و غصه هاش بشی.اما این سخت و دشوار با تو برای من ممکن شده.

آیسا دخترم! دوستت دارم.شاید هرگز نفهمی که تا کجا دوستت دارم.اما وقتی مفهوم بی نهایت رو در ریاضی بخونی بهت میگم که دوست داشتنت حتی مفهوم بی نهایت رو پشت سرگذاشته.


پی نوشت:

با اشاره یکی از دوستان خوبم این پی نوشت رو به آخر نامه اضافه میکنم.باتوجه به تجربیاتی که از زندگی شخصی خودم داشتم و مطالعاتی که درکنارش انجام دادم به این نتیجه رسیدم که هوش از دو جنبه میتونه به انسان ضربه بزنه.یکی ازاین جنبه که درجهت منفی و نادرست استفاده بشه که از این مشکل میشه با مدیریت و تربیت صحیح والدین پیشگیری کرد.

اما اونچه که من در نامه خطاب به دخترم بهش اشاره داشتم جنبه دوم ضررهای هوش بالا بود.اینکه افرادی که از هوش بالایی برخوردارهستن در مواجهه با رویدادهای اطرافشون عکس العمل های متفاوتی نشون میدن و از سوی دیگه این افراد مسائل رو خیلی زودتر از موعد میفهمن و خیلی چیزهارو بیشتر از اونچه که باید بدونن درک میکنن که این باعث میشه زندگی با این افراد کمی سخت بشه.همیشه انسانهای باهوش تحسین میشن اما کمتر کسی میدونه که چقدر زندگی این افراد دشواره.انسانهای معمولی بهتر و راحت تر از سوی اطرافیانشون درک میشن ودر محیطهای تحصیلی و شغلی وخانوادگی, دیگران بهتر تحملشون میکنن.اما انسانهای با هوش بالا همیشه مشکلاتی در مواجهه با دیگران دارن.هم خودشون نمیتونن دغدغه های سطحی دیگرانو درک کنن و باهاشون کنار بیان و هم دیگران براشون مشکله که این افراد رو در جمعشون بپذیرن.افراد باهوش همیشه انسانهای تنهاتری هستن.با اینکه ممکنه به ظاهر در هرجمعی حضور داشته باشن و با همه اطرافیانشون هم کلام بشن اما در عمق روح و جانشون همیشه احساس تنهایی میکنن چون کمتر کسی میتونه روحیاتشون و و دغدغه هاشونو درک کنه.

متاسفانه ما درجامعه ای زندگی میکنیم که خیلی راحت به استثنائاتی که شاهدش هستیم برچسب دیوانه یا برچسبهای زشت تری میزنیم.اگه به تاریخ هم نگاه کنیم همیشه دانشمندان و نوابغ بسیاری بودن که از سوی مردم عصر و دوره خودشون دیوانه خطاب میشدن و کسی قادر به درکشون نبوده.

اونچه که من در نامه خطاب به دخترم بهش اشاره داشتم این نوع ضربه خوردن از هوش بالا بود.از یک سو درک و فهم زیاد شخص از پیرامونش و از سوی دیگه درک ناقص دیگران از شخص باهوش میتونه ضربه سختی به احساسات و زندگی این افراد وارد کنه.

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1392ساعت 6:40 توسط مامان آیسا|

آیسای مامان! منو ببخش.منو بخاطر اینکه نتونستم بزرگترین آرزویی که برات داشتمو محقق کنم ببخش.منو ببخش که دستام خالیه.که نمیتونم اونطوری باشم که میخوام.منو ببخش که برات بد بودم.منو ببخش که دوروز دیگه 1000 روزت میشه و من نتونستم مادرخوبی برات باشم.منو ببخش که اینقدر میگم منو ببخش.

میوه ی دلم! توچه میدونی من برای تو چی میخواستم و چی شد.تو چه میدونی دستای من موقع نوشتن چقدر میلرزن و چرا. تو چه میدونی من کی بودم و کی شدم.تو چه میدونی میخواستم چطور مادری باشم و نتونستم.تو فقط چیزی رو میدونی که با چشمای نازنینت میبینی اما نمیدونی قرار بود چه چیزایی رو بجاش ببینی.تو چیزی رو میدونی که با چشمای زیبات میبینی اما نمیدونی من آرزو داشتم تو شاهد چه چیزهای بهتری باشی.من دستام خالیه و هیچی ندارم که برای هزارمین روز زندگیت تو این دنیای... بهت بدم.من هیچ هدیه ای برای این روز ندارم که نثارت کنم.میبینی دخترکم؟ حتی کلمات عاشقانه ای هم تو دستام نیست تا بنویسم و بهت بگم که چقدر دوستت دارم.فقط اومدم تا یک چیزو برات بنویسم.اومدم تا بگم عزیز دلم هرچیزی رو که میبینی باور نکن.باور نکن مامان اینطوریه که تو میبینی. باور نکن دنیا اونطوریه که دور وبرتو گرفته.باور نکن این همه بدبودن مامانو.تو به اون چیزهایی که میبینی اعتماد نکن.بجاش اون چیزی رو باور کن که قرار بود باشه.بجاش حرف مامانو باور کن که من برات خیلی بهتر از این مامانی که هستم رو میخواستم.

دخترم آیسا! شاید این نامه صادقانه ترین نامه در تموم این مدت باشه.هرچند تو هیچ نامه ای من کلمه ای دروغ برات ننوشتم اما این صادقانه ترینه چون حرفی رو توش نوشتم که قبلا ننوشته بودم.مامانی یادته دیشب مدام منو به اسمم صدا میکردی و من ازت خواستم که بهم بگی مامان؟ یادته؟بعدش هم بهت گفتم: "دخترم اگه من میخواستم کسی باشه که منو به اسمم صدا کنه دورو برم زیاد بودن که اینکارو کنن.اما من تورو بدنیا آوردم تا یک نفر تو تموم دنیا باشه که بهم بگه مامان.پس لطفا مامان صدام کن." و تو گفتی باشه مامان و باز یکی در میون اسممو صدا میکردی.

عزیزترینم! خیلی منتظر شدم تا خوابت ببره و بتونم دور از چشمای حساس و نگران تو یه دل سیر گریه کنم تا بلکه کمی سبک بشم.اما گریه هم سبکم نکرد.میدونی چرا؟ چون من از خودم راضی نیستم.اینجایی که من هستم خیلی کمتر از اون جاییه که قرار بود باشم.اینجایی که من هستم با هدفهای من خیلی فاصله داره.من خوب میدونم چی باعث شده من سرجای خودم نباشم اما نمیدونم چطور از این مانع عبور کنم.دخترم اونقدر پشت این مانع موندم که دیگه احساس میکنم خودم نیستم.بین من با خودم خیلی فاصله افتاده.انگار به یه دیوار بلند برخورد کردم که نه میشد خرابش کنم و نه میشد ازش بالا برم و نه میشد دورش بزنم.برای همین جسمم پشت این دیوار موند و روحم پرکشید و رفت.گاهی اوقات حس میکنم فقط نقش جسم یک مادرو برات ایفا میکنم و روحم داره جای دیگه ای که فکر میکنه جای واقعیشه پرسه میزنه.دلم میخواد این روح بلندپروازو پیدا کنم و بیارمش همینجا تو کالبد خودم زندانیش کنم و بگم زود باش برای دخترم مادری کن.اما باز به خودم میگم مگه میشه یه جسم خالی از روح عشق بورزه؟اگه من اینقدر تورو دوست دارم پس یعنی هستم.اگه من اینقدر تورو دوست دارم پس یعنی روحم همینجاست.اگه من اینقدر عاشقتم یعنی زنده ام .مگه نه؟

آیسااااااااااااااااااااااااا...

تو بهم بگو چرا؟چرا مامان اینقدر عذاب وجدان دارم و فکر میکنم برات کم گذاشتم؟چرا اینقدر دستام خالیه برای تو؟چرا با اینکه دیگه صبح شده اما هنوز برای من شب تموم نشده؟چرا این نامه رو از اول تا اینجا اینطور اشک ریختم و مثل همیشه با شروع نامه آروم نشدم؟چرا آیسای من؟

آرامش مامان! میخوام این نامه رو تموم کنم و بیام کنارت دراز بکشم و تو خواب آروم بغلت کنم و بذارم مثل همیشه عشق بینمون قضاوت کنه.میدونم وقتی اینکارو کنم تو هم تو خواب به خودت تکونی میدی و همونطور که چشمای خوشگلت بسته ست, منو سفت بغل میکنی و به خوابت ادامه میدی.من میخوام بیام تو ادامه خوابت باشم تا شاید اونجا تو خواب تو همه چیز اونطوری باشه که من و تو میخوایم.شاید تو خواب تو  ما از همه آدمایی که فقط و فقط به فکر خودشونن دور باشیم و یه جای آروم و زیبا مثل بهشت با هم بازی کنیم.بازیهایی که تو دوست داری و باهاش از ته دل میخندی.میدونم وقتی اشک و نوشتن درمون دردم نباشه فقط یه چیز میتونه آرومم کنه و اونم عطر تن پاک و معصوم توئه.تموم دلخوشی من از دنیا توئی.خیلی بده اینکه اینقدر تنهاییم.اما خداروشکر که همدیگه رو داریم.

آیسای گلم! همین حالا به سرم زد تا یکی از بازیهای مورد علاقه دوران کودکیمو باتو انجام بدیم.خیلی حیفه که تو 1000 روز از زندگیت بگذره و حتی یک بار اون بازی رو با هم نکرده باشیم.باید امروزو عوض کنم.نباید بذارم مثل دیروز بمونه.

آیسا دخترم! این دردنامه رو تمومش میکنم تا اون فکری که به سرم زده رو عملی کنم.میبینی آخرش تونستی بازم آرومم کنی...



پی نوشت:

فکرکردم بهتره این نکته رو اینجا بنویسم که من باوجود دخترم آیسا شادم و زندگی بسیار خوبی دارم.ولی عادت دارم که معمولا زمانیکه دلم میگیره مینویسم از جمله همین پست.اما این احساس موقتیه و آیسا خیلی زود حالمو خوب میکنه.دنیای من و دخترم پراز رنگ و شادی و نشاطه و اگه گاهی دلمون بگیره عشقی که بینمونه درمونش میکنه.


نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 6:28 توسط مامان آیسا|

دخترم آیسا! امروز یه روز ابری و برفیه و از اون روزاست که از اول صبح که بیدار میشی باید چراغهای خونه رو روشن کنی و دل آدم یکمی میگیره.اما تو با اون لبخند زیبای روی لبت یا اون شیرین زبونیهای بانمکت نمیذاری هیچ حس بدی باهام بمونه و هر حال بدی  با تو محکوم به خوب شدنه.

وقتی خواستم برات این نامه رو بنویسم بخاطر این هوای برفی ذهنم درگیر یک سری از خاطرات شده بود و یاد وقتی افتادم که سوگوارازدست دادن باارزش ترین چیزی که تو زندگیم داشتم بودم.وقتی که دنیا برام تموم شده بود و خودمو در نهایت بدبختی حس میکردم و تموم روز و شبم به گریه میگذشت.مثل کسی شده بودم که داره عزیزی رو از دست میده و مدام به این درو اون در میزنه و از این مطب به اون مطب میره و هر نذری که به ذهنش برسه میکنه وبا واسطه و بی واسطه از خدا میخواد به دادش برسه و شب وروزش به گریه و دعا میگذره و با همه توانش سعی میکنه اون عزیز رو حفظ کنه.اما نمیشه و درنهایت خواست خدا در رفتن و مرگ اون عزیزه و تامدتها بعد از ازدست دادن عزیزش گریه و زاری میکنه و نمیخواد باور کنه که دیگه اون تو این دنیا نیست و بعد از مدتها سوگواری به جایی میرسه که دیگه حتی حال اشک ریختن نداره و خسته و درمونده یه گوشه میفته و چشماش خشک میشه و مات و مبهوت به یه جا خیره میمونه و بی حس میشه.دیگه نمیدونه غم چیه و شادی کدومه.این مرحله شاید به ظاهر راحت تر از دومرحله قبلی بنظر برسه اما درواقع یجور فروپاشی درونیه و میشه بهش گفت از پای دراومدن و دست از زندگی شستن.بی حسی خیلی بده.حتی از غمگین بودن بدتره و درست تو این مرحله ست که آدمها بدترین اشتباهات زندگیشونو مرتکب میشن.درست تو همین مرحله ست که آدمها برای اینکه دوباره بتونن با حس زندگی کنن ممکنه دست به هرکاری بزنن تا بهشون کمی حس بده.ودرست تو همین مرحله از زندگیه که درجه ایمان آدمها و اصل و نسب و تربیت خانوادگی میتونه به کمک انسان بیاد و نجاتش بده.من تموم این مراحلو تو زندگیم تجربه کردم.واسمشو گذاشتم مراحل سوگواری.اینها منو بالا برد و پایین آورد.بزرگم کرد و کوچیکم کرد.بهم عزت داد و تحقیرم کرد.واونقدر این بالا و پایین زندگی رو چشیدم و لمس کردم که به اینجا رسیدم که فهمیدم انسان قدرت انجام هرکاری رو داره.حتی کارهایی که تصورش هم تو ذهنش نمیگنجه.

دختر ناز من! من اون روزای بی حسی رو گذروندم وحتی یجورایی همین حالا دارم میگذرونم و تو اوج این بی حسی ها فقط یک نفره که میتونه وجودمو پرکنه.درست وقتی که خودمو خالی از هرچیزی میبینم و میبینم که تو دلم نه عشقی به کسی دارم و نه تنفری, یک نفر هست که وجودمو پرازحس میکنه.یک نفر هست که با معجزه نگاهش و با گرمای دستانش و با مهربونی آغوشش بهم تموم حسهای خوب دنیارو هدیه میده.یک نفر که وقتی دستمو میگیره و میگه:" دوست دارم, عاشقتم, فدات بشم الهی" زندگی رو با همه خوب و بدش برام شیرین میکنه.یک نفر که وقتی محکم منو بغل میکنه و میگه:" دیوونتم" منو دیوونه خودش میکنه و هرچی خاطره تلخو از ذهنم پاک میکنه.یک نفر که میتونه تو اوج بی حسی و درست وقتی که حتی شک میکنم قلبی درون سینم وجود داره و فکر میکنم اگه قلبی هم دارم از سنگ شده و هیچ احساسی ندارم, آروم و بی صدا یا شلوغ و پر سر و صدا به طرفم میاد و با محبت خالصانش قلبمو میلرزونه و یادم میاره که این قلب هنوز هست و داره می تپه.

آیسای من! اون یک نفر فقط خود توئی. تو که با پاهای کشیده و لاغرت به طرفم میای و با اندام ظریفت خودتو تو آغوشم میندازی و دستای کوچیکتو دورم حلقه میکنی و با چشمای نازت منو نگاه میکنی و به ابروهای بانمکت یه حالت خاصی میدی و لبای خوشگلتو روی لبام میذاری و منو میبوسی و درحالیکه خیسی بوسه قشنگت روی لبم مونده بهم میگی :" مامانی گولی من دوست دارم.دو    ست    دا   رم."دقیقا همینطوری که نوشتم یبار سرهم میگی دوست دارم و باردوم بریده بریده میگی و با صدای بلند و تاکید روی هر بخش از کلمات سعی میکنی بهم بگی که خیلی زیاد دوستم داری.

شاهزاده مامان! وقتی منو مامانی گولی صدا میکنی و نازمو میکشی خیلی کیف میکنم.یا وقتی که ازم ناراحت میشی و میگی:" ای مامان بد دیگه باهات قهرم و آشتی هم نمیکنم" و چند ثانیه بعد خودت میای پیشم و میگی :" مامانی باهام قهری؟ آشتی نمیکنی؟" و من تورو محکم بغلت میکنم و میگم مگه میتونم با تو قهر باشم.

وقتی از دستت عصبانی میشم و تورو با کلمه ای جز اسمت خطاب میکنم و تو خیلی صریح و با صدای رسا میگی:" مامان من اینکه تو گفتی نیستم من آیسا هستم" و من دیوونت میشم ویادم میره که واسه چی از دستت عصبانی بودم و اونقدر میبوسمت که هردو از خنده غش میکنیم.

وقتی تو عالم خودت داری بازی میکنی و با اشیا و شخصیتهای کارتونی حرف میزنی و از خوراکیت بهشون تعارف میکنی و من از اینکه اینقدر محبت تو وجودته که حتی اون محبتو نثار اشیای بی جان هم میکنی بهت حسادت میکنم.

وقتی با کلی التماس بهم میگی:" مامان بیا کیفمو بهم بده" و من هرچی کیف داری بهت میدم و تو میگی اینارو نمیخواستم و دست آخر کیف لاکها و گل سرها و وسائل دخترونتو بهت میدم و تو کلی ذوق میکنی و قربون صدقم میری و میگی:" مامان من خیلی این کیفمو دوست دارم " و بعد میری همه رو وسط سالن میریزی روی زمین و وسطشون میشینی و یکی یکی امتحانشون میکنی و هر ثانیه میگی این گیره مو رو به سرم بزن و باز بعد سی ثانیه میگی اون یکی رو به موهام بزن و هرچی النگو و گردنبند داری به خودت آویزون میکنی و هرچی لاک داری میخوای روی ناخنات بزنم و عینک آفتابیتو رو چشمت میزنی و کیفتو رو دوشت میندازی و یکی از شالهای منو روی سرت میندازی و کفش منو پات میکنی و ادای کارای منو درمیاری و احساس خانم بودن میکنی و من از خانمی کردنت کیف میکنم و تموم بچگی خودم میاد جلوی چشمم که دقیقا همین کارارو میکردم و مدام لباس مامانم تنم بود و کفشش به پام بود و کیفش رو دوشم بود و روسریش روسرم بود و همش جلوی آینه میزآرایش مامانم بازی میکردم و آخرش هم یه روزی وسط بازیهام وقتی خواستم چادرمادرمو از روی چوب لباسی بردارم , چوب لباسی رو انداختم روی آینه میزآرایشش و میز و آینه خردشد.وفقط شانس آوردم که خودم زیرش نموندم.یادم نمیره که اون روز از ترس زبونم بنداومده بود و مامان بیچارم تازه بجای دعواکردنم نمک روی زبونم میریخت و نازمو میکشید تا ترسم بریزه.بعدشم هیچی بهم نگفت و گفت خدا بهت رحم کرد و از اون روز به بعد دیگه خبری از میزآرایش جهیزیه مامانم با اون آینه های تاشوی خوشگلش توی اتاق مامان و بابام نبود.دیگه اون دوست داشتنی ترین وسیله ای که توی خونمون باهاش بازی میکردم نبود تا جلوش لباسهای مختلف بپوشم و ادای بازیگرهای فیلمهارو دربیارم و کلی نقش آدمای مختلفو بازی کنم و با خودم توی آینه ش حرف بزنم و حتی وقتی ناراحت بودم جلوش بشینم و گریه کنم و برای اون 25 صدمی که یکی از معلمهای ابتدایی الکی بهم نداده بود و باعث شده بود معدلم 20 نشه گریه کنم.چقدر جاش تو خونه خالی شده بود و چقدر حسرت میخوردم که ایکاش بود تا بازم تو آینه های تاشوی دوطرفش تصویرم بی نهایت منعکس بشه.

دخترشیرینم! نمیدونی با اداها و کارات چقدر کودکی دوست داشتنیمو برام زنده میکنی و چقدر این همه شباهت رفتارها و بازیهامون منو شگفت زده میکنه.وقتی بجای بازی با اسباب بازیهات میری سراغ کمد لباسهات و با اونا بازی میکنی.یا وقتی عروسکتو که اسمشو الیسا گذاشتی بغل میکنی و باهاش دقیقا طوری حرف میزنی که من با تو حرف میزنم.نمیدونی وقتی کلمات خودمو از زبون تو خطاب به عروسکت میشنوم چه حالی میشم و چقدر به خودم میگم که :" مامان آیسا دقت کن که دخترت داره از ذره ذره حرفا و کارات الگوبرداری میکنه.مراقب باش تا الگوی خوبی براش باشی.مراقب باش تا براش یه مادر شاد و پرانرژی و بی نظیر باشی.حواستو جمع کن تا بعدها به خودت نگی کاش اونروزا بیشتر براش وقت میذاشتم."

ماه من! منو ببخش که باعث شدم گردن عروسک دوست داشتنیت یعنی الیسا بشکنه و حالا سرش روی گردنش لق بزنه و تو همش غصه بخوری که چرا درست نمیشه.منو ببخش که گاهی خیلی مادر جدی ای شدم و بهت اجازه ندادم کاری رو که دوست داری انجام بدی و لذت ببری.منو ببخش که گاهی تورو بخاطر خراب کردن وسایل خونه دعوا کردم و حتی سرت داد کشیدم.منو ببخش برای هرزمانیکه عصبانی شدم و نتونستم خشم خودمو فروببرم.منو ببخش که با همه عشق مادریم گاهی درحق تو اشتباه کردم چون یه انسانم و هرانسانی خطا میکنه.و مهمتر از همه منو ببخش برای هر لحظه از با هم بودنمون که بجای تفریح و شادی و بازی باتو به غصه خوردن گذشت و اونقدر انرژیمو از دست رفته میدیدم که حتی توان بلند شدن از جام و سرو کله زدن باتورو نداشتم و فقط بی صدا پیشت مینشستم درحالیکه میتونستم قاطی بازیت بشم و بخندونمت و باهات بخندم.منو برای این گاهی وقتایی که بدشدم ببخش و به اون بیشتر وقتایی فکر کن که باهم مثل دوتا بچه هم سن و سال بازی کردیم و درهای قلبمونو روی هر غمی بستیم.

آیسادخترم! بخاطر همه لحظاتی که تو اوج بی حسی, وجودمو از نابترین حس دنیا یعنی عشق به خودت پرکردی ممنونم.من عاشقتم مامانی اما این عشقو از تو و معصومیت وجودت دارم.


نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1392ساعت 14:40 توسط مامان آیسا|

دخترم آیسا ! خواستم این نامه رو با این جمله شروع کنم که دلم گرفته.اما همینکه نوشتن رو با نام زیبای تو شروع کردم دیدم که دیگه دلم گرفته نیست.نمیدونم چه معجزه ایه در نوشتن برای تو که به اندازه پرواز پری سبکبال بر دست باد, منو سبک میکنه.حتی اگه فقط نام تورو بنویسم.

دخترمهربان من! تورو دوست دارم همین حالا که با یک دست این نامه رو مینویسم و دست دیگرم در دستان گرم و لطیف توست, همین حالا که با دستان کوچکت دست منو محکم گرفتی وسی دی مورد علاقتو تماشا میکنی.

همین حالا که بهم میگی:" مامان چرا دستت سرده؟" و من میگم :"با دست گرمت دستمو گرم کن" و تو محکمتر دستمو میگیری.

همین حالا که لاک قرمز روی ناخن دستتو بهم نشون میدی و میگی: "ببین قشنگ شده مامانی؟ " و من میگم:" آره دخترکم خیلی قشنگ بود و قشنگتر هم شده مامانی من".

همین حالا دوستت دارم. همین حالا که تموم ناز دخترونتو تو نگاه معصومت و کلام شیرینت جمع کردی و مثل نور به من میپاشی دوستت دارم.

دختر مهتابی من! الان داشتم فکر میکردم این همه مهربونی و صداقتو از کی آموختی.من که اگه همه خوبیهای وجودمو جمع کنم بازم نمیتونم این همه رو به تو یاد داده باشم.حتما دست پررحمت خداوند این همه رو در وجود پاک تو گذاشته تا من به وجودت افتخار کنم.وگاهی از وجود خودم خجالت بکشم که در مقابل تو و خوبیهات اینقدر کم میارم.

ماه من ! ماه محرم از نیمه گذشته و من تازه تونستم بیام و برات بنویسم که چقدر تو این ماه گرفته ام.این ماه غمی رو در دل خودش جا داده که گذشت زمان و ورق خوردن برگهای بیشمار تاریخ نتونسته چیزی ازش کم کنه.اما علاوه بر غمی که بر این ماه حاکمه, خاطرات تلخی که من از این ماه دارم باعث میشه که این اندوه بر من سنگینتر بگذره.تا حدی که امسال ده روز اول محرم رو خارج از تهران گذروندم تا از فضای این شهر بی در و پیکر دور باشم.شهر بی در و پیکری که چندسال پیش طعم تلخ ترین روزهای عمرم رو به من چشوند.شهری که با وجود همه جذابیتهایی که داره و با وجود همه امکاناتی که بیشتر از شهرهای دیگه داره هنوز نتونسته کوچکترین علاقه ای در قلب من نسبت به خودش بوجود بیاره.شهری که داغ بهترین روزهای زندگیمو بر دلم گذاشت و با بدترین حالت ممکن از من پذیرایی کرد و به بدترین شکل از پاره تنم که تو باشی استقبال کرد.شهری که خیلی ها تلاش میکنن تا به دروغ خودشونو منتسب به اون خطاب کنن و من عارم میاد از اینکه بگم شهروند این شهر خراب شده ام.

گل زندگی مامان! اتفاقات تلخ زندگی میگذرن و گذر زمان مثل گرد وخاک روی اونا رو میپوشونه.اما گاهی روزهای خاصی باعث میشن که غبار از روی اونها زدوده بشه و دوباره با دیدنشون داغ دل تازه بشه.همیشه با خودم فکر میکنم از دل این اتفاقات بد و از میون این همه تلخیها چه چیزی میتونم به تو بگم تا یک چراغ به چراغهای راه پیش روت اضافه بشه.تنها چیزی که الان میتونم بهت بگم اینه که هروقت احساس کردی روزگار برات سخت شده و هیچ چیز نمیتونه تورو از اعماق قلبت شاد کنه به خودت بگو اینم میگذره همونطور که قبلا روزهای بد گذشتن و خاطره شدن.

عزیزترینم ! دیشب حال خوبی نداشتم و درد تموم وجودمو گرفته بود.آنچنان دردی که خیلی ناگهانی شروع شد و حالتی بهم دست داد که فکر کردم قلبم میخواد از حرکت بایسته.تو اون لحظه ها که مرگ رو خیلی نزدیک خودم میدیدم با خودم فکر کردم که مردن و رفتن چقدر میتونه شیرین و لذت بخش باشه.اما به تو که نگاه کردم ترسیدم.ترسیدم که اگه با این همه وابستگی که به من داری من نباشم تو چه خواهی کرد؟وقتی شبها تا من تورو در آغوشم نگیرم خوابت نمیبره چطور میخوای بدون من به زندگی ادامه بدی؟وقتی روزها هرجا که میرم دنبالم میای و یک لحظه ازم جدا نمیشی دور از من چی میگذره بهت؟به خدا گفتم که میدونم تو بهتر از من مراقبش خواهی بود و میدونم که دخترم رو بزرگ خواهی کرد اما اینکه چطور بزرگ میشه نگرانم میکنه.از خدا خواستم اونقدری بمونم و این دنیا رو تحمل کنم که تو به حدی از رشد برسی که بتونی راه خوبی رو برای زندگیت در پیش بگیری و بدون من ادامه بدی.این تنها خواسته ایه که برای خودم از خدا دارم و البته باز همین خواستم هم به تو برمیگرده دخترکم.

زینب کوچک من! دلم میخواد در این ماه که به حرمتش نام زینب رو بر تو گذاشته بودم,  تورو بیشتر به نام پیش از تولدت یعنی "زینب" خطاب کنم.برای مامان دعا کن تا صبوری رو از همون زینبی بیاموزه که نامش رو برتو گذاشت.

آیسا دخترم! شادترین ترانه های عاشقانمو حتی در همین لحظات غمگینم به تو تقدیم میکنم.

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1392ساعت 21:1 توسط مامان آیسا|

انگار همین دیروز بود که برات یه نامه نوشتم و از کلماتی گفتم که میتونی بگی.اما حالا اومدم تا برات از کلماتی بنویسم که نمیتونی بگی.

دخترم آیسا! انگار همین دیروز بود که منتظر بودم تا یه کلمه جدید از زبونت بشنوم تاکلی ذوق کنم و با خودم تکرارش کنم و به همه بگم که تازگی دخترم یاد گرفته بگه...

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار گفتی "مامان" و من همه وجودم پرشد ازحس غرور.غروری که بد نبود.غروری که باعث نمیشد سرمو بالا بگیرم و به دیگران فخر بفروشم.غروری که باعث میشد سرمو بندازم پایین و بیفتم  به پای خالق مهربونت و بگم :"خدایاشکرت".غروری که باعث نمیشد از بالا به آدما نگاه کنم.غروری که باعث میشد روحم از فرش زمین به عرش خدا برسه و دلم پربشه از حس خوب بودن و زندگی کردن.

ماه زیبای من! حالا میخوام از کلماتی بنویسم که هنوز یاد نگرفتی بگی.میون این همه واژه های شیرین و دوست داشتنی که هر لحظه از لبای خوشگلت خارج میشه و این همه جمله های قشنگی که گاهی با گفتنش دلمو به لرزه در میاری.جمله هایی که گاهی مثل پتک روی سر غفلتهام فرود میاد و منو به خودم میاره و با شنیدنشون به فکر فرو میرم.جمله هایی که گاهی در حد یه فیلسوف بزرگ بیان میشه که جهان پیرامونشو خوب میشناسه و گاهی در حد یه انسانی که هیچ چیز از دنیا نمیدونه.اما میون این همه واژه و جمله هایی که هر لحظه به شیوه ای بیان میکنی و اونقدر در اداکردنشون ناز و ادا داری که میشه در کلام و چهره و حالاتت تمام ناز دخترونتو حس کرد و ازش به اوج لذت رسید , میون تمام این واژه ها کلماتی هستن که تابحال یاد نگرفتی به زبون بیاری.کلماتی که تو محیط پیرامونت و در جامعه زیاد میشنوی اما علی رغم همه تلاشهایی که محیط برای آموختن این کلمات به تو داره هنوز موفق به یادگرفتنشون نشدی.کلماتی مثل " دروغ" یا " نفرت" یا " خیانت"و...

دختر مامان! وقتی میخوام از حرفای خوشمزه ای که میزنی بنویسم اول این یادم میادکه چقدر معصومانه همیشه نگرانی که منو از خودت نرنجونی.وقتی که کمی ناراحتی منو ببینی یا از طرز نگاهم شک کنی که باهات قهر کردم خیلی ناز میای جلو و میپرسی:" مامانی قهری باهام؟" اونوقت حتی اگه باهات یه قهرکوتاه کرده باشم میگم:" نه دخترم مگه من میتونم باهات قهر باشم؟توفقط دیگه این کارو تکرار نکن تا مامان ازت ناراحت نشه."

یه وقتایی تکیه کلامهای خودمو که حواسم بهشون نیست از زبون تو میشنوم و خنده م میگیره که چطور مثل طوطی حرفای خودمو به خودم برمیگردونی.

یه سری عباراتی رو از خودت ساختی که وقتی میخوای ابراز احساسات کنی ازشون استفاده میکنی.مثلا میگی:" بچه گولی چطوری؟" و وقتی اینو میگی محکم منو بغل میکنی و کلی بوسم میکنی و بعدشم قربون صدقم میری و میگی:" مامانی فدات بشم الهی." یا شعرهایی که توی سی دی هات برای مادر میخونن یکمی یاد میگیری و یه تیکه هاییشو برای من میخونی.دستهاتو به حالتی که میخوای شعرو دکلمه کنی باز و بسته میکنی و سرتو به چپ و راست خم میکنی وبا ناز برام شعر میخونی.توی شعرت دوسه کلمه از شعرهای سی دی مورد علاقت هست و باقیشو از خودت میسازی.اونوقت اینقدر دوست داشتنی و ناز میشی که نمیتونم محکم تو آغوشم نگیرمت و فشارت ندم.

شعر خوندنو خیلی دوست داری و خیلی وقتا حرفای روزمره رو در قالب شعر بیان میکنی و خوب که دقت میکنم میبینم اتفاقی رو که برات افتاده توی شعرت گنجوندی.

گاهی که میخوای فعلی رو به حالت امری بگی هول میشی و اولش بجای اینکه " ب " بذاری "ا" میذاری. مثلا میگی :" مامان بیا اینو اگیر" وای که من عاشق این اشتباه گفتناتم و اونقدر خوشم میاد وقتی که میگی:" مامان از این لواشکها که دادی بازم دالی؟" الهی قربونت بشم که وقتی میخوای یه اتفاقی رو برام تعریف کنی یا منو راضی به انجام کاری کنی چشمات گرد ودرشت میشن و ابروهات بالا میرن و لبات غنچه میشن و سرتو یکم به یه طرف خم میکنی و صداتو نازتر میکنی و حرف میزنی و دلمو میبری.

حالا این نازکردنهای تو به کنار, گاهی مامان دلش میخواد برای دخملش ناز کنه و بهش میگه :" مامانی دلم یه بوس عشقی میخواد" بعد دخملش میاد و بغلش میکنه و با دهن باز مامانشو بوس میکنه طوریکه لپام خیس میشه و اونوقته که دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی و اونقدر میبوسمت که با جیغ و مشت و لگدهای کوچیکت از دستم فرار میکنی.

چقدر اون زمانهایی رو دوست دارم که میری سر کمد لباسهات و لباسهاتو یکی یکی میپوشی و هر کدومو که به تنت میکنی میای و ازم میپرسی :" مامانی خوشگلم؟خوبه؟" منم میگم:" آره مامانیم خیلی خوشگل شدی فدات بشم" و بعد تو میگی:" ست کردم مامان".وای که من عاشق ست کردناتم.آبی رو با قرمز ست میکنی.سبزو با بنفش.رنگو وارنگ میپوشی و کیف میکنی از اینکه شبیه رنگین کمان بشی و حتی کفش که میپوشی یه لنگه قرمز میپوشی و یه لنگه صورتی و میگی ست کردم.

چندوقت پیش یه شب نشسته بودم که دیدم داری میخونی:" یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره و ..." و من نمیدونستم چطوری این شعرو یاد گرفتی.خیلی هم دوست داری من برات بخونمش از بس که خودتو دوست داری و دلت میخواد قربون صدقت برم عزیزکم.شعرهای قشنگی یاد گرفتی میخونی که آدمو دیوونت میکنه.مثلا با انگشتات روی سرت شاخ میذاری و میخونی:" گرگم و گله میبرم     چوپان دارم نمیذارم و..."

دخترکم ! وقتی میخوام از حرفات و کارای شیرینت که خیلی وقته ازشون ننوشتم بنویسم اونقدر زیادن که نمیدونم از کدومشون بگم.خیلی هاشو ذهنم یاری نمیکنه تا به یاد بیارم.اما دلم میخواد بدونی تورو هرجور که هستی دوست دارم عزیزترینم.چه وقتی که با موهای ژولیده و نامرتب و شکم گرسنه از خواب بیدار میشی و عصبانی میگی :" مامان صبحونه میخوام" یا چه وقتیکه خوشحال و خندون بیدار میشی و میگی:" سلام مامانی صبحت بخیر."

تورو دوست دارم چه وقتی که پر از احساس میشی و با دستای کوچولوت محکم بغلم میکنی و نمیتونم خودمو از آغوشت بیرون بکشم و چه وقتی که باهام لج میکنی و جیغ بنفش میکشی و حاضر نیستی به هیچ حرفم گوش بدی.

تورو دوست دارم چه وقتی مهربون و آروم و منطقی هستی و چه وقتیکه پرخاشگر میشی و زمین و زمانو بهم میریزی.

تورو دوست دارم چه وقتی که صدای قهقهه خنده هات خونه رو پر میکنه و منو بی اختیار به خنده میندازه و چه وقتیکه اخم میکنی و ابروهاتو در هم میکشی واز دستم عصبانی هستی.

تورو دوست دارم چه وقتیکه لباسهاتو بعد غذاخوردنت حسابی کثیف کردی و حتی موهات هم از غذا بی نصیب نموندن و چه وقتیکه تمیز و مرتبی و میگی :" مامان به موهام دست نزن خراب میشه"

تورو دوست دارم در هر حالتی که هستی و عشق یعنی همین که معشوق رو در هر حالتی پرستش کنی.

آیسا دخترم ! عاشقتم با تمام لحظات خوب و بدی که درکنار هم میگذرونیم.

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1392ساعت 19:28 توسط مامان آیسا|

دخترک زیبای من ! چندوقت پیش با هم به پارک رفته بودیم  که روی سرسره یه بچه بزرگتر تورو هل داد و سرت به سرسره خورد و اونقدر گریه کردی که من مجبور شدم بیام بالای سرسره و خودم باهات سر بخورم و بیایم پایین.

میدونی اون موقع به چی فکر میکردم؟اینکه آدمها با هم تفاوت دارن و خیلی از این تفاوتها از همون سن کم خودشو نشون میده.من اعتقاد دارم همه بچه ها پاک و معصوم هستن اما میتونن تبدیل به بزرگسالانی شرور بشن.این توانایی در بعضی بچه هابیشتر دیده میشه.توپارک به رفتاربچه های مختلف دقت میکردم.

بعضیها وقتی میدیدن یه بچه کوچکتر از خودشون داره از سرسره میره بالا, صبر میکردن و بهش اجازه میدادن که با آرامش پله ها رو بالابره و خودشون به دنبالش میرفتن.

بعضی بچه ها کمی بهتر رفتار میکردن و حتی دست اون بچه کوچکتر رو میگرفتن تا راحت تر بالا بره.

اما بعضی از بچه ها مرتب به اون بچه کوچکتر میگفتن که برو کنار بذار من رد بشم و حاضر نبودن با صبوری منتظر بمونن.

و بعضی دیگه از بچه ها که متاسفانه تعدادشون کم هم نبود برخورد بدی داشتن و با زور اون بچه کوچکتر رو کنار میزدن تا خودشون سریعتر به بالای سرسره برسن.یکی از همین بچه ها موقع کنار زدنت سرتو به دیواره سرسره کوبید.

 

من کمی به رفتار بچه ها دقت کردم و با خودم فکر کردم این بچه های خشن هم میتونن آینده خوب و زیبایی داشته باشن.فقط به شرطی که کسی به خوبی راهنماییشون کنه.وچه راهنمایی بهتر از پدر و مادر.پس بعد از اون به رفتار پدر و مادرها دقت کردم.

پدر ومادرهایی که گرم حرف زدن با یکی دیگه بودن و اصلا نمیدونستن و متوجه نشدن که فرزندشون داره باعث آزار بچه های دیگه میشه.اینها همون پدر ومادرهای غافلی هستن که بعدها هم با غفلتهای بزرگتر اجازه میدن فرزندانشون به تباهی کشیده بشن.

 

پدر ومادرهایی رو دیدم که با وجود داشتن یه هم صحبت گوشه چشمی به فرزندشون داشتن و اگه اشتباهی رو متوجه میشدن خیلی زود جلو میومدن و به فرزندشون تذکر میدادن.اینها همون والدینی هستن که بعدها هم در اثر بروز مشکلی برای فرزندشون به موقع وارد عمل میشن و سعی میکنن جبران غفلتشونو کنن.

 

پدر ومادرهایی بودن که جلوی سرسره ایستاده بودن و با دقت مراقب فرزندشون بودن و گهگاه بهش تذکرهای لازم رو میدادن و احتیاط میکردن تا مشکلی پیش نیاد.حتی اگه میدیدن که کودکشون مراقب بچه های کوچکتر نیست بهش هشدار میدادن که باید صبر کنه تا بچه های کوچکتر اول برن و مراقبشون باشه.اینها همون پدر ومادرهایی هستن که میدونن همیشه پیشگیری بهتر از درمانه و همیشه جلوی اشتباه رو گرفتن بهتر از جبران اشتباهه و همینها هستن که میدونن درسهای زندگی رو باید از همین آغاز کودکی به فرزندشون بیاموزن و میدونن که برای تربیت فرزند حتی دقیقه بعد هم دیره و باید از ابتدا مراقب بود.

 

پدر ومادرهایی رو دیدم که زیاده از حد به فرزندشون میگفتن احتیاط کنه و بیش از حد مراقبش بودن و بچه ای رو که میتونست به تنهایی از سرسره بالا بره همراهی میکردن و اینها همون پدر ومادرهایی هستن که بعدها به فرزندشون اجازه نمیدن هیچ چیزی رو به تنهایی تجربه کنه و همینها هستن که فکر میکنن با ایجاد یه حصار به دور فرزندشون میتونن جلوی هر خطایی رو بگیرن ولی غافل از اینکه اگه به کودک از ابتدا یاد ندیم که بدون وجود مانع اشتباه نکنه هرگز در آینده اینو یاد نخواهد گرفت.اینها پدر ومادر بزرگسالان آینده هستن که مثلا فکر میکنن کمربند ایمنی رو فقط باید جلوی پلیس بست و دور از چشم هر مراقبی میشه همه کاری انجام داد.این کودکان میتونن تبدیل به بزگسالانی بشن که عقده ها و حقارتهای دوران کودکی رو در بزرگسالی با تحقیر دیگران التیام میبخشن.همونهایی که از محبت و توجه زیاد فکر میکنن پادشاه عالم هستن و به خودشون اجازه میدن همیشه از دیگران متوقع باشن.

 

ومتاسفانه پدر ومادرهایی رو دیدم که غافل نبودن و کاملا جلوی سرسره ایستاده بودن و حرکات فرزندشونو تماشا میکردن و میدیدن که کودکشون با هل دادن بچه های دیگه و کنار زدن بچه های کوچیکتر خودشو سریعتر از دیگران به بالای سرسره میرسونه و میدیدن که کودکشون حقوق هیچ بچه ای رو در نظر نمیگیره ولی خوشحال بودن و لذت میبردن و حتی تشویقش میکردن که  آفرین چه بچه زرنگی و چقدر به داشتنت افتخار میکنم.جالب بود یکی از همین مادرها وقتی با اعتراض مادر بچه دیگه ای مواجه شد که به فرزندش میگفت چرا بچه های دیگه رو هل میدی و آرومتر بالا نمیری؟ در جوابش شروع به داد و بیداد کرد و گفت :" خانم شما به چه حقی با بچه من اینطوری حرف میزنی؟مواظب بچه خودت باش و یادش بده زودتر از سرسره بره بالا.بچه من که نمیتونه معطل بچه تو بشه که میخواد مثل حلزون بره بالا."

 

ومن اونجا فهمیدم این مادر یاغی قطعا یه کودک یاغی تربیت خواهد کرد و این مادر در آینده مادر یه بزرگسالی خواهد بود که به خودش اجازه میده هرجا که دید رعایت حقوق دیگران به ضرر حقوق خودش بود اونا رو زیر پا بذاره و هرجا که دید یک نفر مانع رسیدنش به هدفی شده یا سرعتشو کم کرده به هر طریقی که تونست کنارش بذاره.این مادر کودکی بزرگ خواهد کرد که در آینده زرنگی رو در له کردن دیگران معنی میکنه.کاش این مادر زرنگی رو اینطور برای کودکش تعریف نمیکرد و لااقل یه تذکر کوچیک بهش میداد که مراقب بچه های دیگه باشه اما امان از خودخواهی مادرانه ای که آینده یه کودک معصوم رو پراز شر و نامردی خواهد کرد.

 

دخترم آیسا! میدونم که من با نگاه کردن به پدر ومادرهای پارک و فرزندانشون نمیتونم آیندشونو پیش بینی کنم یا نظر قطعی درمورد زندگیشون بدم.اما اینو میدونم که پدر و مادر وظیفه دارن در هر شرایطی چراغ راهو برای کودکشون روشن کنن و چه جایی بهتر از پارک و محیطی که آدمهای زیادی با کودک در ارتباط هستن.

 

عزیز دلم! بعد از اون شب تو دیگه علاقه زیادی به سرسره نداری واین نتیجه غفلت یه مادر دیگه از فرزندش بود.و من به این فکر میکنم که چقدر تو زندگیمون نتیجه غفلت مارو دیگران میبینن و چقدر بابت بی توجهی ما دیگران صدمه میخورن؟

 

کاش تمام مشکلات دنیا به اندازه سرسره بازی بچه ها ساده بنظر میرسید اما متاسفانه دنیا پرشده از آدمهایی که دیگران براشون هیچ اهمیتی ندارن.

 

شاید بزرگترین ضربه زندگیمو از کسی خوردم که بزرگترین درسی که از پدر ومادرش گرفته بود این بود که میتونه برای خوشبختی و آسایش خودش هرکاری با زندگی دیگران بکنه.من یقین دارم وقتی این آدم در محضر خدا برای پاسخ دادن بایسته قطعا پدر و مادرش هم باید در کنارش بایستن و پاسخگو باشن که چرا بهش درس زندگی ندادن.

میدونم تربیت تنها شرط خوب و بدشدن آدمها نیست و محیط جامعه نقش زیادی در این راه داره.اما بنظرم اگه پایه و ریشه هر انسانی محکم و روی اصول بنا بشه هرچقدر هم از راه دور بشه و به بیراهه بره سرانجام مسیر درستو پیدا خواهد کرد.خداکنه تمام بچه های دنیا از نعمت پدر و مادری خوب بهره مند باشن.

 

زندگی مامان! شاید بگی این همه توجه من به رفتار دیگران دلیلش چیه؟من بهت میگم  دخترکم دلم میخواد تورو انسانی بار بیارم که هرگز در آینده کسی نتونه بگه برای مادرش متاسفم که چیزی بهش یاد نداده .دلم میخواد وقتی بزرگ شدی بزرگترین دغدغه زندگیت انسان بودن باشه.کاش بتونم مادر خوبی برات باشم عزیزکم.

آیسا دخترم! ریشه هایت را در میان باورهایم به پروردگاری قرار میدهم که میدانم بهتر از من مراقب توست.به این امید که در این خاک خوب بتوانی خوب ریشه بدوانی و خوب برگ و بار بدهی.

نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1392ساعت 5:11 توسط مامان آیسا|

چشمای نازتو آروم بستی.خودتو توی بغلم جمع کرده بودی و خوابیده بودی.نمیدونم چرا وقتی اینطوری دیدمت بغضم شکست و اشکام جاری شد.یه غمی تو چهرت بود.اونطوری که به خواب رفته بودی میدونستم که با آرامش نخوابیدی.وقتایی که با آرامش میخوابی چهرت جور دیگه ای میشه و بدنت سنگین و رها میشه.اما امشب بدنت منقبض و سبک بود.دستها و پاهاتو تو آغوش من جمع کرده بودی و کفشاتو تو دستت گرفته بودی.کفشاتو آروم از توی دستات گرفتم و سرجات خوابوندمت.از اتاق بیرون اومدم و خودمو سرگرم کارای عقب افتاده کردم.اما هیچ چیز نمیتونست جلوی هجوم افکارمو بگیره.قبل از خوابیدن تمام خونه رو زیرو رو کرده بودی.همه جا پر از اسباب بازیها و لباسهات  بود.وقتی همه چیزو سرجاش میذاشتم تو قلبم احساس سنگینی میکردم.خودمو سرزنش میکردم که رفتار بدی باهات داشتم.با اینکه قبل از خواب ازت عذرخواهی کرده بودم اما بازم نمیتونستم خودمو ببخشم.

دخترم آیسا! نمیدونم چرا به خودم اجازه دادم ناراحتیم از جای دیگه رو سرتو خالی کنم.نمیدونم چرا وقتی اونطوری به جون خونه و زندگی افتادی و همه جارو بهم ریختی , بجای اینکه فکر کنم تو یه بچه معصومی که فقط داری کمی شیطنت میکنی , فکر کردم به عمد داری آزارم میدی و اونقدر از اون کارت عصبانی شدم که رفتار بدی باهات داشتم.بعد از اینکه تورو به گریه انداختم از کارم پشیمون شدم و بغلت کردم.قبل از اینکه من از تو عذرخواهی کنم تو شروع کردی به بوسیدنم.منو بی وقفه غرق بوسه های آبدارت کردی و محکم بغلم کردی و با همه وجودت محبت بی نظیر و پاکتو نثارم کردی.من تورو روبروی خودم نشوندم و بهت گفتم :" دخترم میتونی مامانو ببخشی؟من ازت معذرت میخوام که اونطور رفتار کردم.منو ببخش."

تو با چشمای گرد و متعجبت منو نگاه میکردی و هیچی نمیگفتی.من از این طرز نگاه معصومانت اشکام سرازیر شد.وقتی اشکامو دیدی دوباره شروع به بوسیدن بی وقفه من کردی و اینطوری من فهمیدم که منو بخشیدی.بعد درحالیکه من هنوز نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم یک لحظه مکث کردی.بهم خیره شدی و خیلی جدی پرسیدی :" مامان خوب شدی؟" .اول متوجه حرفت نشدم.اما بعد دیدم که ایستادی و شروع به بوسیدن دستم کردی.دریک لحظه یادم افتاد که اونروز از درد دستم شکایت کرده بودم.از توجه بی نظیرت به خودم آنچنان غرق شادی شده بودم که قابل توصیف نبود.دوباره بغلت کردم و بوسیدمت.بعد دوباره پرسیدی :"مامان درد میکنه؟" فهمیدم که نگران منی.برای همین بهت گفتم:

"عزیزدلم وقتی دختر نازنینی مثل تو دارم دیگه هیچ دردی ندارم.با وجود دخترفهمیده ای مثل تو هرگز دیگه غمی ندارم."

زندگی مامان! وقتی با تو اونطور حرف زدم احساس کردم که خوب فهمیدی.از خودم شرمنده شدم که حددرک و شعور تورو کمتر از اونی که هست تصور کرده بودم.

عشق زیبای من! شرمنده ام که گاهی ناراحتیهامو به تو انتقال دادم.

آیسا دخترم ! بخاطر داشتنت به خودم میبالم...

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1392ساعت 7:1 توسط مامان آیسا|


با عرض معذرت از دوستان خوب و همیشه همراهم, و با عرض پوزش از دختر نازنینم که صاحب اصلی این وبلاگ و مخاطب نامه های منه, مجبورشدم پست اصلی رو به ادامه مطلب و بصورت رمزدار منتقل کنم.

کاش عده ای بجای کنجکاوی در حریم شخصی دیگران وبازگوکردن حدسهای بیجا و بی منطق درمورد زندگیشون, دقت میکردن تا اصل نیت منو از نوشتن این پست درک کنن.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 11 مرداد1392ساعت 8:19 توسط مامان آیسا|

ماه رمضان سال 89 بود.5 روز بود که روزه گرفته بودم اما ساعتهای پایانی روزه احساس میکردم که هرلحظه قلبم داره از حرکت می ایسته.تنفسم سخت میشد و تحمل ادامه روزه برام وحشتناک بود.با این حال به روزه ادامه میدادم.از خودم تعجب میکردم که کم آورده بودم و میدونستم که تحملم همیشه بیش از اینها بوده.وهمه این احساسات فیزیکی باعث میشد تاشکی که داشتم به یقین نزدیکتربشه.

دختر قشنگم! میدونی اون شک چی بود؟شک به حضور تو در دلم.حسی به من میگفت که وجود نازنین تو در درون من شروع به رشد کرده و 5 روز روزه طاقت فرسا این شک را به یقین نزدیک میکرد.ترسیدم که تو در دلم باشی و ادامه روزه ای که اینچنین حال منو خراب میکنه برات زیان داشته باشه.شب ششم آزمایش رو در خونه انجام دادم و وقتی نتیجه رو دیدم...

دخترم! پاره ی تنم! هیچ چیز نمیتونه احساس منو وقتی شب ششم ماه مبارک رمضان به وجود تو در وجود خودم پی بردم توصیف کنه.چه شب بزرگی بود وقتی ردپای بودنت رو در وجودم دیدم.با این حال برای اطمینان, فردای اون شب آزمایش خون دادم و عصر روز ششم ماه مبارک بود که جواب آزمایش مثبت رو تو دستام گرفته بودم.6 روز از ماه رمضان 89 با هم روزه گرفتیم.و بعد از اون دیگه نتونستم به روزه ادامه بدم چون حالم به شدت بد میشد.ماه رمضان 90 و 91 هم نتونستم روزه بگیرم.امسال با اومدن ماه رمضان خیلی خوشحال بودم چون بعد از 3 سال دوباره میتونستم روزه بگیرم.اولین شب ماه مبارک بود و تو حدودای 12 شب خوابیدی.من تا سحر بیداربودم و کتابی رو که مدتها درانتظار خوندنش بودم تموم کردم.درست زمانیکه برای خوردن سحری آماده میشدم تو بیدارشدی.

عزیزدلم! انگار دستی به عمد تورو در اون لحظه بیدارکرده بود.با خوشرویی پیش من اومدی و بامن شروع به خوردن سحری کردی.غذایی رو که هیچ وقت لب به اون نمیزدی در کمال تعجب با من خوردی و بعد با من چای نوشیدی و با من مسواک زدی و با من وضو گرفتی و با من به نماز ایستادی.بعد از نماز صبح دستام رو برای دعا بالابردم و تو هم با من دستات رو به همون شکل بالا آوردی.من با صدای بلند دعاهایی رو به زبان کودکانه میخوندم و تو با من لب میزدی.گویا تو هم همون دعاها رو تکرار میکردی.نکته جالب این بود که من رو به قبله نشسته بودم و تو روبه من.درتموم اون مدت خیلی خیلی بزرگتر از سنت رفتار میکردی و یک لحظه چشم از من برنمیداشتی.از تماشای تو در حال نماز با چادرزیبایی که مادرم با دستای مهربونش برات دوخته سیر نمیشدم.

دخترم آیسا! خداوند بزرگ تورو بیدارکرد تا همدم  مامان در اون لحظات باشی تا بعد از سه سال اولین سحر ماه مبارک رمضان برام خاطره انگیز و به یاد موندنی بشه.نماز خوندنت حتی بعد از تموم شدن نماز من ادامه داشت.مدام به سجده میرفتی و هربار که سرت رو بر مهر میذاشتی خدارو برای تماشای تو شکر میکردم.

ماه زیبای من! تو چراغ آسمون تیره و تاریک دل مامانی.همیشه به قلب من بتاب تا نور معصومیت و پاکی تو وجود گناهکار منو روشن کنه و به من یاد بده که برای بندگی خدا فقط باید ساده وبی ریا بود.به من یاد بده که برای پاک بودن و پاک موندن هیچ چیزلازم نیست جز اینکه خودمونو ازهر قید و بندی جز قید خدا رها کنیم.

دخترکم! خداوند برای هر بنده ای راهی به سوی خودش قرار میده.راهی که چندان هم سخت نیست.فقط کافیه تا سرتو بلند کنی و ریسمان محکمی رو ببینی که خداوند برای بالاکشیدن تو قرار داده و تو تنهای کاری که لازمه تا انجام بدی اینه که اون ریسمانو محکم تو دستات بگیری.ریسمانی که به وعده خدا گسستنی نیست.آفریدگار توانای ما تو آیه 256 سوره بقره می فرماید:

"در دین هیچ اجباری نیست.راه هدایت از گمراهی مشخص شده است.پس هرکس به طاغوت کافرشود و به خدا ایمان آورد به رشته محکم و استواری چنگ زده است که هرگز گسسته نخواهدشد و خداوند شنوا و داناست."

گل خوشبوی من! مراقب باش خیلی زمینی نشی.چون زمین پره از اون طاغوتهایی که برای دیدن اون ریسمان محکم خدا باید به اونها کافر بشی.دنیا پره از جذابیتهای فریبنده ای که در نگاه اول حتی فکرشم نمیکنی که این همون طاغوتی باشه که باید بهش پشت کنی.اینجایی که ما در اون زندگی میکنیم جایی نیست که بتونی خیلی به چشمای ظاهرت اعتماد کنی.باید تموم حواستو تو چشمای دلت جمع کنی.اونا هیچ وقت اشتباه نمیکنن.همیشه گوش کن به ندای دلت.گوش کن که تو انجام هرکاری اون بهت چی میگه.اگه حتی کمی دلت راضی به اون کار نیست رهاش کن.دل خونه خداست.میتونی بهش اعتماد کنی اگه فقط و فقط این خونه امن الهی رو به غیر خدا نسپاری.

روزه دار کوچیک من! ته ته ته همه حرفام میخوام بگم دلتو فقط برای خدا نگه دار.کلید همه دردای دنیا اینه که صاحبان بعضی از دلها خدارو از خونه دلشون بیرون کردن و شیطانو مهمون دلشون کردن.مراقب باش که این زمین با همه رنگهای شیک و وسوسه انگیزش صاحب اصلی دلتو ازت نگیره.

آیسای مهربونم! نکنه نگران زندگی تو این خرابه دنیا باشی.نترس عزیزکم.وقتی دلت آباد باشه دیگه بیرون از اون مهم نیست که چقدر خرابه.تو دل خودتو آباد نگه دار.تو خونه خدا رو آباد نگه دار.نگران وقتایی که کسی دلتو خواهد شکست نباش.چون هرکس دل نازک تورو بشکنه خونه خدارو شکسته و یقین داشته باش که خود خدا تاوان کارشو میده و همون خدا دوباره خونه دلتو از نو میسازه.نترس دخترم.تاهروقت که اون ریسمان محکم تو دستای قشنگته از هیچ چیزنترس چون خدا میبینه و میشنوه که آدما دارن روی این زمین چه میکنن و بهتر از هرکس, حتی بهتر از من مراقب توئه.

آیسا دخترم! کمی از معصومیت نگاهت به وجود مامان بتاب تا شاید در این ماه عزیز از هر گناهی پاک بشم...


نوشته شده در جمعه 21 تیر1392ساعت 4:38 توسط مامان آیسا|

یه روزایی تو زندگیت هست که حس میکنی از همیشه به خدا نزدیکتری.یه روزایی هم هست که برعکس حس میکنی از خالق مهربون خودت دور شدی.این میون یه روزایی هست که خنثی هستی.نمیدونی دوری یا نزدیک؟نمیدونی آشنایی یا غریب؟نمیدونی کجای این کهکشونی؟نمیدونی کجای این دنیایی؟فقط و فقط میدونی که باید بری و به مسیرت ادامه بدی تا به یه جایی برسی.میدونی یه هدفی داری.میدونی خیلی خاصی و برای هدف خاصی آفریده شدی اما نمیدونی چیه و کجاست.پس فقط و فقط میری تا بهش نزدیکتر بشی و خودتو و هدفتو و آرمانتو بهتر بشناسی.

دخترم آیسا! یه روزایی مثل این روزا هست که مامان کمی فیلسوف میشه.کمی پیچیده میشه.کمی سردرگم و حتی کمی گیج میشه.تو اینروزا که حتما بعدها خودت هم شبیهشو تجربه خواهی کرد فقط میشه خودتو به دست مهربون یه همراه مهربون بسپاری.همراهی که همراه واقعی باشه.نه اینکه دوقدمی باهات بیاد و جابزنه.نه اینکه وسط راه عقب بمونه یا جلو بزنه ازت.نه اینکه کسی باشه که درست وقتی زمین میخوری و انتظار داری دستتو بگیره تا بلند بشی سرتو بیاری بالا و ببینی که اصلا نیست.ببینی که همش سراب بوده و وجود نداره.

عزیزدلم! میوه ی دلم! اون همراه کسی نیست جز خدایی که همیشه و هرلحظه به فکرمونه حتی وقتی ما به یادش نیستیم.حتی گاهی اتفاقات بدی رو برامون رقم میزنه تا از دلش یه اتفاق خیلی خوب که مدتها منتظرش بودیم بیرون بیاره.کسی که فقط باید باورش داشته باشی تا یه لحظه هم احساس تنهایی نکنی.

دخترک شیرینم! مدتی بود که نتونسته بودم بیام وبرات بنویسم.تو این مدت روزهای خوب و بد زیادی داشتیم.روزای خوب مثل روز تولدت که با یه ماه تأخیر برات گرفتم.واونقدر بهت خوش گذشته بود که هنوزم ازش حرف میزنی.چندروز پیش برای مولودی امام حسین(ع) جایی دعوت شده بودیم که تا رسیدیم تو گفتی :" تولده؟".نمیدونم چطور فهمیدی ومن جواب دادم بله تولد امام حسینه.و تو شروع کردی ازفشفشه و شمع و کیک تولدت وبرف شادی واینطورچیزا حرف زدن و منتظر بودی که اونجا هم از این خبراباشه.میخواستی برای امام حسین هم مثل خودت تولد بگیرن.واین اندیشه کودکانت خیلی برام جالب بود و جرقه خیلی فکرارو تو سرم زد تا به امید خدا بعدها برات انجام بدم و اینطوری بتونم این نزدیکی که الان به امام خودت حس میکنی رو تو قلبت حفظ کنم.

روزای بد و حتی روزای خیلی بدی هم داشتیم مثل ... و بیمارشدنت.از لحظه تولدت تا به امروزبدترین روزایی که تجربه کردم و حتی از بدنیا آوردنت هم سخت تر بود بیمارشدنت بود.به حدی بخاطر اون بیماری ویروسی که گرفته بودی آب بدنتو از دست دادی که تورو بیحال به بیمارستان رسوندیم و بستریت کردیم.شاید یکی از سخت ترین لحظه های عمرم که فراموشم نمیشه لحظه ای بود که منو از اتاق بیرون کردن تابه دستت سرم وصل کنن.تو از توی اتاق منو صدا میکردی و چنان جیغهایی میزدی و ازمن کمک میخواستی که دیوونم کرده بود.ومن بیرون اتاق راه میرفتم و اشک میریختم و فقط دعا میکردم که زودتر رگتو پیدا کنن و تموم بشه.وقتی اجازه دادن بیام پیشت تورو دیدم که سرم توی دستته و با چشمای وحشت زده به من نگاه میکردی و تا منو دیدی خودتو توی بغلم انداختی.بااون حالی که حتی نمیتونستی چشماتوباز کنی و حالت خیلی بد بود اما بلندشدی و تو بغل من پریدی.روزای توی بیمارستان و بیقراری هات و خستگیهات و تب کردنهات خیلی بهم سخت گذشت اما خداروشکر که تموم شد.تواون روزا فقط به مادربچه هایی فکر میکردم که بیماری خاص دارن و مدام تو بیمارستان هستن.نمیدونم چطور تحمل میکنن.فقط ازخدا براشون طلب صبر میکنم و برای فرشته های بیمارشون طلب شفا میکنم.ازخدامیخوام هیچ مادری عزیزشو روی تخت بیمارستان یا درحال دردکشیدن نبینه.

دخترزیبای من! قربون صبر و تحملت برم که بهم ثابت کردی دخترصبور خودمی که میتونی از پس هرکاری بربیای .کاش میشد همه اون چیزی که در این لحظه توی ذهنم میگذره رو برات بنویسم اما نمیشه.فقط بدون که مامان بخاطر همه چیزبهت افتخار میکنه.

ماه من ! یه روز وقتی خیلی دلم گرفته بود و تنها بودم و نمیدونستم چطور به خودم و بعد به تو که از ناآرومی من بیقرار بودی آرامش بدم, عزیزی یه پیام به گوشیم فرستاد.نوشته بود: "یه بزرگوار میخواد باشما حرف بزنه و منتظره تا باهاش تماس بگیرین.اینم شمارشه و هرچه زودتر تماس بگیرین تا خیلی شاد بشین."

من به گفته اون دوست خوبم با اون شماره تماس گرفتم.وفهمیدم که حدسم دست بوده و اون طرف خط کسی نبود جز امام عزیزترازجانم.امام رضا(ع).من با صحن و حرم آقام تماس گرفته بودم و میتونستم باایشون مستقیم حرف بزنم.صداهای داخل حرمو میشنیدم و حس میکردم همونجا هستم.اشکام بی اختیار سرازیرشد و خیلی از حرفای دلمو بهشون زدم و بخصوص سلامتی تورو ازشون خواستم.باورت نمیشه که چقدر آروم شدم و چقدر احساس خوبی داشتم.دیگه خبری از احساس تنهایی یا گرفتگی دل نبود.دلم نمیومد حرفامو تموم کنم و تلفنو قطع کنم.معجزه اتفاق افتاده بود.معجزه یعنی چیزی که بتونه حالتو دگرگون کنه و این اتفاق برای من به لطف و کرم امام رضا افتاده بود.

بلافاصله به اون دوستم پیام تشکری فرستادم.نمیدونم چطور در لحظه ای که به چنین چیزی نیازداشتم اون پیام  بهم رسید.شاید صفای باطن اون دوستم که بسیار از نظر معنوی قوی و با احساسه باعث شد تا به دلش بیاد که باید در اون لحظه چنین پیامی برام بفرسته.اما قطعا دست خداوند کریم درکار بود تا منو به بهترین شکل آروم کنه.

نفسم! امیدم! معنای زندگیم! دخترم! تموم لطافت گلبرگهای دنیا در وجود نازنین تو یکجا جمع شده تا با به آغوش گرفتنت بهترین حس دنیارو تجربه کنم.از خدا میخوام آغوش گرم و لطیفتو هرگز از من نگیره.

آیسا دخترم! همیشه سالم و آرام باش و به من که تشنه وجود پاک و معصومت هستم آرامش بده.




شماره حرم امام رضا(ع) : 05112003334

نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1392ساعت 0:19 توسط مامان آیسا|

آیسا دخترم! وقتی که تو آمدی زمین دیگر زمین نبود.گویا آسمان به زمین فرود آمده بود و زمین پرشده بود از فرشتگانی که تورا بدرقه میکردند.آن روزها وقت راه رفتن در اطرافت دقت میکردم تا بال فرشتگان نگهبانت به زیر پاهایم نرود.آن روزهای خوب که تلخ و شیرینهای زندگیم به هم آمیخته بود و من سرگشته از حضور وصف ناشدنی تو, دنیا را با بالهای نامرئی عشقی که تو در من زنده کرده بودی پشت سر گذاشتم و از کنار تمام لحظه های سختی که بی تو بر من گذشته بود گذشتم و به چشمه جوشان عشقی رسیدم که تا بی نهایت در قلب من برای تو خواهد جوشید.

آیسا دخترم! اولین شبی که تو دنیا را با حضورت به رنگ بنفشه های بهاری رنگ آمیزی کردی, باران میبارید.درست مثل امشب که دومین سالگرد تولد توست.

زیبای دلبندم! هنوز در باورم نمی گنجد که دوسال از اولین لحظه درآغوش گرفتن تو میگذرد.به همین زودی دوسال از زیباترین روزها و شبهای زندگی من درکنار تو سپری شد و من درآستانه ورود تو به سومین سال زندگیت بهاری تر از بهارم.

میوه ی دلم! باز هم می گویم این همه برای بزرگ شدن عجله نکن.کمی آرامتر عزیزکم. برای رسیدن به کدام روز و برای دیدن کدام سال این چنین شتاب میکنی که من به گرد پاهایت نمیرسم.تو با شتاب روزها و شبهای با هم بودنمان را میروی و من هرچه در پی تو میدوم باز برای دیدن تو, برای بوییدن تو , برای لمس ظرافتهای تو , برای شنیدن صدای دلنشین تو, برای چشیدن طعم باتوبودن, زمان کم میاورم.وهربار که برای لحظه ای می ایستم و به پشت سرمان نگاه میکنم تنها جای پاهای تورا میبینم.انگار که من در تو خلاصه شده ام و تو مرا در خود به هرسو که میخواهی میکشانی.

عسل شیرینم! تمام زندگی همین حالاست.همین حالا که کودکی و همه ی نگرانیت اینست که من لحظه ای در کنارت نباشم.همین حالا که جز از لحظه هایی که چشم باز کنی و مرا درکنارت نبینی نمیترسی.همین جا که پاکی و صداقت وجودت را با همه ی ثروتهای دنیا نمیتوان خرید.همین امروز که اگر از تموم دنیا هیچ چیز نداشته باشی و تنها دستانت در دستان من باشد میتوانی شاد باشی.همین امشب که با دستان کوچکت مرا در آغوش گرفتی و به خواب رفتی ونیمه های شب که از صدای خنده های بلند خودم از خواب بیدارشدم, دیدم که تو هم با آن چهره نازو زیبایت در آغوش من با صدای بلند در خواب میخندی.نمیدانم چه چیز باعث شده بود که امشب هردوی ما درخواب با صدای بلند بخندیم.اما میدانم که هرچه بود بین قلب من و تو مشترک بود.همین اشتراکهای ظریف لذت مادربودن را برای من صدچندان میکند.

هرروز که میگذرد شباهتهایی به من پیدا میکنی که گاه مرا میخنداند و گاه مرا میترساند.شباهتهایی که آنقدر دقیق و مو به موست که همه را به حیرت وامیدارد.از علاقه های مشترکمان گرفته تا طرز نشستن عجیب و منحصربه فردمان و حتی همین خندیدن های باصدای بلند درخواب.ویکی دیگر از علاقه های مشترکمان خواندن شعرهاییست که درحین انجام کار می سراییم و با صدای بلند به حالت آواز می خوانیم.

یکی از شعرهایی که وقتی در حال بازی هستی با لحن شاد و کودکانه ات با صدای بلند میخوانی این شعرست:

" ماما ماما مامانی        مامان مامان مامانی

ما  ماماما مامانی         ماما ماما مامانی

و..."

واونقدر با همین کلمه "مامان" در شعری که می سرایی بازی میکنی که من دست از کار میکشم و بدون اینکه متوجه من بشوی از شنیدن صدای دل انگیزت لذت میبرم و به خودم میبالم که اسم من مفهوم شعریست که تو بر لب جاری میکنی.

ویکی دیگر از این شباهتهای دوست داشتنی علاقه زیاد تو به آسمان و ستاره ها و ماه و خورشیدست.آنقدر که برای دیدن ماه و ستاره ها با گریه پاهایت را به زمین میکوبی واز ما میخواهی که تورا به پشت پنجره ببریم و بعد با دیدن ماه و ستاره ها آنقدر هیجان زده میشوی که سراز پا نمیشناسی و با شوق بارها اسم ماه و ستاره را تکرار میکنی.هیچ وقت علاقه فراوانی که خودم به آسمان و اجرام آسمانی داشتم را فراموش نمیکنم.آنقدر کتابهای نجوم و رمانهای تخیلی فضائی درکودکیم خوانده بودم که همه فکر میکردند شغل آینده ام همین خواهد بود.اما این علاقه هم مثل خیلی علاقه های دیگرم در میان شلوغیهای روزگار گم شد.وحالا درکنار تو که بسیار به من شباهت داری تک تک علاقه های کودکیم تا به امروز در من زنده میشود و احساسهایی در من جان میگیرد که مدتها بود فراموششان کرده بودم.

عزیزمامان! بخاطر تمام این خوبیهایی که در من زنده میکنی از تو ممنونم.واز خدای مهربانمان سپاسگزارم بخاطر اینکه دوسال تمام به من شایستگی این را داد که مادر تو باشم.

آیسا دخترم! دومین سالروز بهاری قدم گذاشتنت به این دنیا را به تو و به خودم که چنین هدیه ای را از خدا گرفته ام, تبریک میگویم.برایت در دل بهترین آرزوها را میکنم و با دست دعا به درگاه خداوند میبرم.

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1392ساعت 23:55 توسط مامان آیسا|

دخترزیبای من ! امروز روز مامانه.روز من.روز تولد مادری که یکی از بزرگترین افتخارات زندگیش اینه که مادرتوئه.واز طرفی امروز به تاریخ هجری قمری روز تولد تو هم هست.همین مصادف شدن تولدهامون که دیگه حالا حالاها اتفاق نمیفته باعث شد که بیام تا برات بنویسم.دوسال پیش وقتی برای تعیین تاریخ تولدت پیش دکتر رفتم ازم خواست که خودم بعد از 13 بدر یه تاریخی انتخاب کنم.من به تقویم نگاه کردم و دیدم 16 فروردین مصادف با اول جمادی الاوله و خواستم تا دکتر همون تاریخ بهم وقت سزارین بده تا تورو روز اول ماه به دنیا بیارم.حالا بعد از نزدیک دوسال امروز 23 اسفند یعنی روز تولد خودم روز اول جمادی الاوله.

میوه دلم! امروز میخوام خدارو بخاطر تموم نعمتهایی که درطول زندگیم بهم عطاکرده شکرگزار باشم.وبخصوص بگم:"خدایا شکرت که با دادن یه دختر سالم و بی نظیر به من نعمت رو بر من تمام کردی."

میخوام بگم خدایا ممنونم ازت که توی خانواده ای به دنیا اومدم که همیشه به بهترین شکل همراهم بودن.خانواده ای که هیچ چیز برام کم نذاشتن و اونقدر بخاطرم از خود گذشتگی کردن که اگه از حالا تا آخر عمر بخوام ازشون تشکر کنم بازم کمه.

پدرومادری که برام بهترین بودن و معنی حقیقی عشق رو از اونها یاد گرفتم.کسانیکه برام کارایی کردن که اگه بگم دنیا رو به پام ریختن اغراق نکردم.درحالیکه خیلی وقتا با انجام اون کارها خودشونو واقعا به سختی انداختن.

خواهر و برادری که درکنارشون بهترین روزای زندگیمو گذروندم و حالا هم همه جوره در کنارم هستن.

وعشق زندگیم که هیچ وقت هیچ کس تا آخرعمر نمیتونه جاشو تو قلبم بگیره و برام جاودانست.کسی که درکنارش شادیها و غمهایی رو تجربه کردم که هرگز فراموش نمیکنم اما خداروشاکرم که همیشه خودش مراقب من و عشق زندگیم بوده و هست.

ودخترم که تموم انگیزه من برای موندن و جنگیدن و زندگی کردن بوده و هست.کسی که از وقتی که هنوز به دنیا نیومده بود, به من که خسته و پریشون از همه بریده بودم دلیل وانگیزه و امیدبرای زندگی بخشید و تا به امروز بهانه تموم شادیهای کوچیک و بزرگم بوده.کسی که اونقدر سنی نداره که بدونه برای من چه کرده اما مینویسم تا بعدها بفهمه که خدای مهربون با دادنش به من درواقع معنای معجزه رو بهم نشون داد.

میخوام بگم خدایا من همون بنده توام که وقتی پریشون میشه جایی جز درگاه تو برای درددل کردن پیدا نمیکنه.همون بنده ای که خیلی وقتا موقع شادی تورو فراموش میکنه اما موقعی که غم داره از در خونت کنار نمیره.همون بنده ای که خودش از بندگی خودش راضی نیست اما با کمال بی شرمی از تو میخواد که بندگیشو بپذیری و از اشتباهاتی که خواسته و ناخواسته مرتکب شده چشم پوشی کنی.اون بنده ای که در سخت ترین لحظات زندگیش که حتی توانی برای نفس کشیدن نداشته و خسته و درمونده به زمین افتاده بوده تو دستشو گرفتی و بلندش کردی و راهو نشونش دادی.

میخوام بگم خدایا من همون مامان آیسام که اگه تموم دنیا از دلش بی خبرن تو میدونی که توی دل بیقرارم چی میگذره و از دلخوشیها و ناخوشیهام باخبری و تنهام نذاشتی و نخواهی گذاشت.

میخوام بگم خدایا اگه از روزی که پا به این دنیا گذاشتم تا به امروز که سالروز تولدمه کوتاهی در حق تو یا دیگران یا خودم کردم ببخش.

میخوام بگم خدایا من امروز هیچ کیک تولدی ندارم تا موقع فوت کردن شمعهاش آرزو کنم .اما میخوام همینجا توی دلم هرچه را که تو دروجودم دوست نداری به آتیش بکشم و بعد موقع فوت کردن خاکسترش از دلم آرزو کنم:" خدایا من امروز ازت هیچ چیز نمیخوام جز اینکه بازم مثل همیشه دوستم داشته باش.چون توی این دنیا من از هیچ چیز نمیترسم جز اینکه تو منو دوست نداشته باشی."

دخترم آیسا! روزهای آخرساله.روزهایی که از بچگی تا بحال خیلی دوستشون داشتم چون انتظار نوشدن واقعا زیباست.روزهایی که دوسال پیش برام خیلی سخت گذشت و حالا بعد از دوسال به یمن حضور نازنینت باز هم دل انگیز و با طراوته.بهار نزدیکه.بهاری که امیدوارم دلامون هم با اومدنش بهاری بشه.بهاری که دوسال پیش همراه با خودش تورو هم برای من به ارمغان آورد و برام دوست داشتنی تر شد.

نفس مامانی! تنگ بلور ماهی های قرمزتو نگاه کن.ببین این ماهیهای کوچولو چقدر فضای کمی برای زندگی کردن دارن اما با این حال از حرکت نمی ایستن.دنیا برای ما مثل همین تنگ بلور کوچیک و تنگه.اما باید تا زنده ایم تلاش کنیم که زندگی کنیم.یادت باشه گلکم که هیچ وقت اسیر روزمرگی نشی و همیشه شاداب و سرزنده و بهاری باشی.

دختر بهارم! میدونم که تو هم مثل من دوست داری هربار که بارون میاد پنجره رو باز کنی و اجازه بدی بارون بهاری دستای نازتو نوازش کنه.از خدا میخوام که وجود دوست داشتنی تورو با لطیف ترین قطرات رحمتش نوازش کنه.

آیسا دخترم! از خالق عشق میخوام که تورو که بزرگترین سرمایه زندگیم هستی درپناه خودش نگه داره.

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1391ساعت 6:5 توسط مامان آیسا|

دخترک زیبا و بی نظیرم ! این حرفهایی که حالا برای تو مینویسم نه از روی غمگینی ست و نه از روی ناامیدی.این حرفها رو مینویسم تا با نوشتنش تموم احساسات منفی رو دور بریزم.مدتها بود که خیلی حرفا ته دلم بود و نیاز به یک تخلیه روانی داشتم.همین حالا که این احساسات مادرانه ام را برای تو مینویسم سرشارم از عشق, سرشارم از امید, سرشارم از شادی بودن با تو, سرشارم از تو.

آیسای مامانی! هنوز به دنیا نیومده بودی که عده ای تلاش میکردن انواع و اقسام تجویزهارو برام کنن تا مثلا تو خوشگل تر یا باهوشتر یا هرچیزی تو این مایه ها بشی.اما من به حرف هیچ کس گوش نمیدادم و از تموم این تجویزها متنفر بودم.

تازه به دنیا اومده بودی و آورده بودمت خونه که فهمیدم کمی زردی گرفتی و مجبور شدم دوشبی رو تو بیمارستان بستریت کنم.من اون شبها با تموم وجود به بودن با تو نیاز داشتم اما نذاشتن توی بیمارستان کنارت بمونم.یادمه لباسهای کوچولوتو از تنت درآوردن و به من دادن و تورو لخت توی دستگاه گذاشتن تا نور بگیری.وقتی تورو تنها اونجا گذاشتم و بدون تو اومدم خونه, دنیا داشت روی سرم خراب میشد.اونقدر لباسهاتو بو کردم و گریه کردم که حد نداشت.اما بعضی ها بودن که منو بخاطر گریه هام دعوا میکردن و تهدیدم میکردن که اگه گریه کنم دیگه نمیذارن برم بیمارستان.بخاطر همون حرفا مجبور شدم تو سکوت گریه کنم درحالیکه دلم میخواست با صدای بلند زار زار گریه کنم و سبک بشم.ساعت 11 شب دیگه نتونستم طاقت بیارم وبا وجود اینکه تازه دوساعتی بود که یه ترافیک سنگینو پشت سرگذرونده بودم و اومده بودم خونه, اونقدر خواهش و التماس کردم که دوباره بیام پیشت.با اون حال بدی که خودم داشتم هرجوری که بود خودمو به بیمارستان رسوندم تا فقط برای چنددقیقه ای تو آغوشم بگیرمت و نگاهت کنم.وقتی تورو اونطوری با اون چشم بندها توی اون دستگاه زیر نور دیدم, داشتم دیوونه میشدم اما جلوی اشکامو گرفتم و بهت گفتم دخترم محکم باش تا زود خوب بشی و من تورو با خودم ببرم خونه.

همون روزا بعضی ها بجای اینکه درکم کنن و لااقل اگه نمیتونن آرومم کنن سکوت کنن, شروع کردن به سرزنش کردن من که اگه تو بارداری زیاد گرمی نمیخوردی الان آیسا زردی نمیگرفت.یا اگه فلان کارو میکردی بستری نمیشد یا...درحالیکه زردی نوزاد هیچ ربطی به تغذیه مادر نداره.

اونطور وقتا دلم میخواست اون آدمو خفه کنم تا دیگه صداش درنیاد و نتونه روحیمو از بین ببره.

بعد از برگشتنت از بیمارستان دوباره عده ای شروع کردن به انواع تجویزها برای تو.مدام بهشون گوشزد میکردم که من اعتقادی به این چیزا ندارم اما دست از سرمون برنمیداشتن و اونقدر تکرار میکردن که دلم میخواست خفشون کنم و دیگه صداشون درنیاد.

کم کم تو بزرگتر شدی و من روز به روز بهتر فهمیدم که تو به چه چیزهایی احتیاج داری.اما اون آدمها بازم دست از حرفاشون برنداشتن و مدام توصیه های پزشکی و تربیتی و ... بهم میکردن.

روزها گذشت و اون آدمها هیچ وقت دست از تلاشهاشون برای از بین بردن روحیه من برنداشتن.

اونا همون کسانی بودن که درمورد نحوه غذاخوردن تو مدام توصیه میکردن.همون آدمهایی که وقتی به ما میرسیدن بجای اینکه زیباییهای تورو ببینن اولین جملشون این بود که :" واااااااااااای این بچه چرا اینقدر ضعیفه؟هیچی بهش نمیدیدن بخوره؟"

اونا همون آدمایی بودن که وقتی به تو میرسیدن بجای اینکه ظرافتهایی که خداوند در آفرینش تو بکار برده ببینن اولین کلامشون این بود که :" دخترت که بازم لاغر شده.هیچی وزن نگرفته.این بچه چرا چاق نمیشه؟"

همون آدمایی که وقتی تورو میدیدن بجای اینکه قد کشیدن تورو ببینن و به این توجه کنن که تو از هم سن و سالهات بلندقامت تری میگفتن:" بچه فلانی و فلانی که بعد از آیسا بدنیا اومدن خیلی تپل ترن.خیلی خوب غذا میخورن.تو هم فلان چیزو برای آیسا درست کن شاید بخوره.آیسارو از شیر بگیر شاید شیرت خوب نیست که چاق نمیشه, فلانی بچشو از شیر گرفته و غذاخوردنش خوب شده,و..."

یکی نبود بهشون بگه آخه اگه شیر من خوب نیست و به درد رشد بچم نمیخوره پس آیسا چطوری قد کشیده.پس چطوری این مرواریدای خوشگل و سفید تودهانش رشد کرده؟پس چطوری منحنی رشدش رضایت بخشه؟مدام بهشون میگفتم که آیسا حتی یک گرم وزن کم نکرده و درحال رشده.درسته که بدغذاست اما رشدش متوقف نشده.اما این حرفا تو گوششون نمیرفت.

همون آدما کم کم شروع کردن به اظهار نظر در مورد راه رفتنت.میگفتن:"چرا آیسا دنده عقب چهاردست و پا میره؟" میگفتم:" درست میشه این بخشی از رشدشه"

میگفتن:"چرا آیسا هنوز چهاردست و پا میره و راه نمیره؟بچه فلانی که کوچیکتره راه افتاده" میگفتم:" آیسا دیرش نشده هنوز یک سالش نشده.به وقتش راه هم میره"

میگفتن:"چرا آیسا که راه افتاده اینقدر زیاد زمین میخوره مگه تو خواب زیاد بوسش میکنی؟چرا گشاد گشاد راه میره پاهاش مشکلی داره؟چرا زانوهاشو موقع راه رفتن به داخل خم میکنه مگه مشکلی داره؟چرا... و چرا ...؟" میگفتم:" آیسا مشکلی نداره.تازه راه افتاده و مسلط نیست.بردمش دکتر و گفته طبیعیه که اولش برای حفظ تعادلش اینطوری راه بره.درست میشه"

بعدا که توراه رفتن مسلط شدی میگفتن:" چرا آیسا اینقدر راه میره؟چرا یه لحظه نمیشینه؟نکنه این بچه بیش فعاله؟"  میگفتم:" همه بچه ها وقتی راه میفتن خوششون میاد و زیاد راه میرن.بیش فعال که به این چیزا نمیگن.اون یه بیماریه و ربطی به راه رفتن نداره.آیسا هیچ مشکلی نداره"

میگفتن:"چرا آیسا خوب حرف نمیزنه بچه فلانی به حرف اومده." میگفتم:" دیرش نشده.به وقتش اونقدر حرف میزنه که بگین چرا یه لحظه ساکت نمیشینه.آیسا مشکلی نداره."

...

همون آدما وقتی به تو میرسیدن کارهایی برای خندوندنت انجام میدادن که از نظر من به شدت اشتباه بود و سعی میکردم غیرمستقیم بهشون بگم اما نمیفهمیدن.

همون آدما وقتی تورو میدیدن که داری گریه میکنی و هیچ جوری آروم نمیشی, برای آروم کردنت از روشهایی استفاده میکردن که از نظر من به هیچ عنوان برای جسمت و روحت خوب نبود و ترجیح میدادم گریه کنی تا اونطوری آروم بشی.

همون آدما وقتی میدیدن که زیاد شیطونی میکنی و نمیتونستن جلوی بعضی شیطنتهاتو بگیرن از ترسوندنت استفاده میکردن در حالیکه من هیچ وقت نذاشته بودم تو از چیزی بترسی و دوست نداشتم ذهنت نسبت به چیزی خراب بشه.مثلا تو عاشق گربه ها بودی و همچنان هم هستی و وقتی تو خیابون میبینیشون مدتها جلوشون می ایستی و باهاشون حرف میزنی.اما اون آدما گاهی به تو میگن:"تو اون اتاق نرو پیشی اونجاست تورو میخوره". و من اون لحظه بازم دوست دارم خفشون کنم تا حیوونی که اینقدر مورد علاقته باعث ترس و وحشتت نشه.

همون آدما وقتی میخوان با تو حرف بزنن کلماتو اشتباه میگن تا مثلا با زبون خودت باهات حرف بزنن.مثلا بجای "ک " میگن" ت". یا بجای " گ" میگن "د". یا ترکیب کلماتو کلا بهم میریزن تا مثلا لحنشون بچگانه بشه اما من مرتب براشون توضیح میدم که لحن صدا رو کودکانه کردن خوبه اما کلماتو نباید اشتباه گفت تا بچه اونا رو به اشتباه تو ذهنش نسپاره و درستشو یاد بگیره. اما این توصیه ها بی فایدست و اگه دیوار فهمید اون آدما هم میفهمن.

خیلی جالبه که حتی پیش اومده اونا کلمه ای رو تغییر دادن و ازت خواستن تکرار کنی ولی تو درستشو ادا کردی وبا این حال باز از رو نرفتن.

همون آدما هنوز هم وقتی تورو میبینن بجای اینکه ویژگیهای مثبت و کارهای خاص و فوق العادتو ببینن بازم چاق نشدنت یا اینکه توی جمع چنددقیقه اول از بغل من تکون نمیخوری رو به رخمون کشیدن و گفتن :" وای آیسا تو چرا بازم چاق نشدی؟چرا خجالتی هستی و از بغل مامانت تکون نمیخوری؟چرا حرف نمیزنی؟"

و من مرتب بهشون گفتم:" من اصلا دوست ندارم دخترم چاق باشه و اندامشو همینطوری دوست دارم.چاقی آخه به چه دردی میخوره؟آیسا خجالتی نیست فقط وقتی یه غریبه رو میبینه تا نسبت بهش آشنایی پیدا نکنه باهاش حرف نمیزنه.اما صبر کنین الان خودمونی میشه"ولی بازم بی فایده بوده.

اون آدما مدام در مورد موهات نظر میدن و میگن:"چرا یه گل سر یا تل یا چیزی به موهای آیسا نمیزنی؟چرا موهاشو کوتاه نمیکنی" و من میگم:" آیسا دوست نداره چیزی روی موهاش باشه.سریع برش میداره.به وقتش اونارو هم به موهاش میزنم.موهاشو کوتاه نمیکنم چون دوست دارم بلند بشه"

میگن:" چرا موهاشو از ته نمیزنی تا یکدست رشد کنه و پرپشت بشه". میگم:"چون بدم میاد"ولی با اینکه این جواب قاطع رو میشنون بازم اصرار به این موضوع میکنن.

اون آدمها همه کاری میکنن تا تو زندگی تو, یا رابطه من و تو, یا تربیت تو , یا تغذیه تو, یا همه چیزهای مربوط به تو دخالت کنن و من هربار دست رد به سینشون میزنم و اونا از رو نمیرن.

از همه اون آدمایی که توی این 23 ماه بودنت و حتی قبل از بدنیا اومدنت از هیچ تلاشی برای فرستادن انرژی منفی به من و تو فروگذار نکردن متنفرم.از اون آدمایی که هیچ وقت ویژگیهای منحصر به فرد تورو ندیدن و بجاش مدام به چیزهایی اشاره کردن که تو نداشتی متنفرم.از تموم کسانی که گاه و بیگاه باعث شدن لذت داشتن تو توأم با ترس و نگرانی و اندوه بشه متنفرم.از اونایی که به هر طریقی به تو و روحیه ظریفت و احساسات کودکانت صدمه وارد کردن متنفرم.از انسانهایی که فکر میکنن نسبت به یه کودک از مادرش نگران تر و به فکرترن متنفرم.از مردمانی که فکر میکنن من کتابخونه خونمو که پراز کتابهایی مربوط به تربیت و تغذیه و رفتار با توئه کنار میذارم و به حرفای خرافی و غلط اونا گوش میدم متنفرم.از اونایی که باغرض یا بی غرض باعث شدن من گهگاهی احساس کنم مادر خوبی برای تو نیستم و خوب به تو نمیرسم یا خوب از تو مراقبت نمیکنم متنفرم.از همه آدمایی که فکر میکنن از من به تو دلسوزترن متنفرم.

دختر نازنینم! درتموم اون لحظات دلم میخواست اون آدمها رو خفه کنم تا دیگه صدایی ازشون درنیاد اما نمیشد.همیشه باید ملاحظه میکردم.همیشه باید حفظ ظاهر میکردم.اما دلم میخواد اینجا به همشون بگم:

" من یه مادرم.از همه شما بیشتر عاشق دخترم هستم.من بهتر از هر کسی ویژگیهای دخترمو میدونم.بهتر از هرکسی میدونم چه چیزی برای دخترم خوبه یا چه چیزی براش مناسب نیست.اگه به همفکری یا کمکتون احتیاج داشته باشم خودم بهتون میگم و لطفا وقتی ازتون درخواست کمک نکردم سعی نکینن کمکم کنین.من عاشق دخترم هستم و تعصب و غیرتی که روش دارم باعث میشه از هر کسی که ازش ایرادی بگیره بدم بیاد پس مراقب باشین جلوی من حرفی نزنین که عواقبش قطع کردن رابطم با شما یا کم کردنش باشه.من تموم غذاهایی که دخترم دوست داره رو براش میپزم و اون اگه میل داشته باشه میخوره و اگه لازم باشه از پزشک در این رابطه کمک میخوام و نیازی به تجویز هیچ کسی ندارم.من یه مادرم و هرمادری ممکنه گاهی درمورد بچش اشتباه کنه.هرمادری ممکنه براش پیش بیاد که بچش از روی تخت بیفته.برای هرمادری ممکنه پیش بیاد که فراموش کنه سنگ کف سالن خیس شده و بچش درست روی همون نقطه لیز بخوره و بیفته.برای هرمادری پیش میاد که یک لحظه غفلت کنه و بچش به خودش صدمه ای بزنه.ومن نباید برای این اشتباهات کوچیکم به کسی جواب پس بدم.من یه مادرم و برای تربیت فرزندم برنامه خاص خودمو دارم و دوست ندارم کسی این برنامه رو خراب کنه.من به عنوان مادر آیسا به خودم اجازه نمیدم در مورد تموم آیندش تصمیم بگیرم و خیلی مسائلو گذاشتم تا وقتی خودش بزرگ شد در موردشون تصمیم بگیره.مثل انتخاب رشته تحصیلی یا انتخاب شغل یا انتخاب ورزش مورد علاقش.پس لطفا شما هم سعی نکنین آرزوهایی که برای خودتون یا فرزندتون داشتین و برآورده نشده به دختر من تلقین کنین.

من زنی هستم که سالها پیش از مادرشدنش به تربیت فرزندش فکر کرده و مهمترین اولویتش در تربیت دخترش اینه که توجامعه ای که خیلی ها سعی میکنن اعتماد به نفس یه دختریا یک زنو از بین ببرن, دختری رو تربیت کنه که همیشه به زن بودنش افتخار کنه.من هرگز اجازه نمیدم برچسبهایی مثل خجالتی بودن به دخترم بزنین وسعی کنین اعتماد به نفسشو پائین بیارین چون تصمیم دارم تاوقتی که زنده ام آیسا رو یک زن واقعی بار بیارم.

من مادر آیسا هستم وبیشتر از هرچیزی به انرژی مثبت برای پرورش فرزندم نیاز دارم.پس لطفا اگه نمیتونین این انرژی مثبتو به من بدید کاری نکنین که انرژی منفی ازتون بگیرم. و... و در آخر ازتون میخوام که لطفا فقط کمی ساکت باشید."

خیلی حرفا هست که دلم میخواد بهشون بزنم اما چه سود که اونا اینجارو نمیخونن.وچه بهتر که اونا لااقل از وجود اینجا بی خبرن.

عزیزترینم! اینارو نوشتم تا کمی آروم بشم و با آرامش خاطر به روزهایی که پیش رو داریم فکر کنم.حدود یک ماه دیگه تو دوسالت تموم میشه و من کلی برنامه برای خودمون دارم.درسته که اینجا نوشتم از اون آدما متنفرم اما این فقط برای تخلیه انرژیهای منفیشون بود.درواقع من از واژه تنفر بیزارم و هرگز دوست ندارم تو با این واژه آشنا بشی.خیلی از اون آدمها از سر دلسوزی خیلی از اون حرفارو میزنن و درواقع من ازشون بدم نمیاد.شاید در تموم این دنیا من از دو نفر متنفرم و هیچ وقت برای کاری که با من کردن نمیبخشمشون.اما مطمئن باش که هیچ وقت نمیذارم تو وجود این تنفرو در من حس کنی.

دردهایی در وجود هر انسانی هست که با درددل کردن تسکین پیدا میکنه.اما من دردهایی در وجودم دارم که نمیتونم ازشون برای کسی درددل کنم.تنها کسی که محرم اسرار همیشگی من بوده خداست و تورو با تموم وجود به خودش میسپارم.

آیسا دخترم! من مادر توام.درسته که بهترین آدم روی کره زمین نیستم ولی برای تو بهترین مادر دنیا هستم...



پی نوشت 1:

از اونجایی که برای بعضی از دوستانم سوتفاهم یا سوال ایجاد شده بود این جملاتو که در جواب یکی از دوستانم نوشتم اینجا هم اضافه میکنم:

تشخیص اینکه کسی با غرض اینطور رفتارهارو نشون میده یا غرضی نداره چندان هم سخت نیست.میدونم بعضی ها بدون غرض اینطور حرفارو میزنن.شاید یکم اون لحظه ناراحت بشم اما به دل نمیگیرم و زود از یادم میره.من از اون دسته ای متنفرم که با اینکه بارها بهشون گوشزد کردم که مثلا فلان کار درست نیست بازم تکرارش میکنن وخوب مشخصه که دارن باهام لجبازی میکنن و سعی میکنن اینطوری بهم بفهمونن که قرار نیست در مورد آیسا فقط حرف, حرف مادرش باشه.بعضی ها فکر میکنن چون نسبت نزدیکی به آیسا دارن میتونن در تربیتش سهیم بشن درحالیکه اینطور نیست.در مورد لحن حرف زدن هم باید بگم من خودم به وقتش با لحن کودکانه با آیسا حرف میزنم و این کارو دوست دارم اما شکستن کلمات و غلط ادا کردنشون فرق داره و از نظر علمی اشتباهه.مثلا آیسا گوشت دوست داره و  بلده که بگه "گوشت".وقتی یکی که مرتب آیسا رو میبینه و میدونه که آیسا اینو بلده بازم بهش میگه:" دوشت بخور" خوب من حق دارم بدم بیاد.چون ممکنه آیسا فکر کنه درست این کلمه دوشته نه گوشت.یا آیسا بلده بگه "کوکو".وقتی یکی مدام بهش میگه " توتو" من بدم میاد چون دلیلی نداره اشتباه تلفظش کنه.یا وقتی آیسا کلمه ای رو اشتباه میگه اینکه مرتب مثل خودش تکرارش کنی باعث میشه اشتباهشو تصحیح نکنه.اما اینکه صداتو مثل بچه ها نازک کنی و باهاشون حرف بزنی خوبه و میتونه باعث بشه احساس نزدیکی بهت کنن.

اونچه که منو خسته کرده رفتارهای مغرضانه و اشتباهات عمدیه نه اشتباهات سهوی.من از اون عده ای رنجیدم که باوجود تذکرهای مداوم من بازم روی بعضی حرکاتشون اصرار دارن چون فکر میکنن نسبت فامیلیشون با آیسا به اونا حق هرنوع دخالتی رو میده.

بیشترین چیزی هم که آزارم داده و از خاطرم نمیره روزهای اول تولد آیساست که من فوق العاده حساس و زودرنج بودم و با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکردم اما عده ای توقع بیجا و خارج از حد توانم از من و اعصابم داشتن.

پی نوشت 2:

همینجا ازخانوادم و بخصوص پدر و مادر عزیزم که در روزهای اول زندگی آیسا بیش از حد تصورم به من کمک کردن ممنونم.اغراق نکردم اگه بگم که درصورتیکه بعد از یاری خداوند,کمکهای بی دریغ اونا نبود من هیچ بودم و نمیتونستم اون بحرانهارو پشت سر بذارم.

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 5:56 توسط مامان آیسا|

دخترک شیرینم! این روزها در کنار تو پر از شور و نشاطم.لذت بودن با تو گاهی به حدی تموم وجودمو سرشار میکنه که ترس برم میداره.میترسم از روزهایی که نباشی.میدونم این دیوونگی محضه که انسان درست وسط شادیهاش و در اوج لذتهاش, از تموم شدن اون شادی و لذت بترسه و غم وجودشو بگیره.با خودم میگم نترس مامانی آیسا.نترس چون همیشه از هرچی ترسیدی سرت اومده.نترس چون قرار نیست خدا تنهات بذاره.نترس چون تو از همون روز اول, وقتی که برای داشتن آیسا از خدا اجازه میگرفتی, تموم عهد و پیمانها رو با خدای خودت بستی.تو با خدایی عهد و شرط کردی که به عهدهاش وفادار میمونه و سابقه بی وفایی نداره.

عزیزکم! دختر زیبای من! من تموم ترسم از اینه که روزگار میچرخه و میچرخه و دست روی اونی میذاره که برات از همه عزیزتره و با گرفتن اون یا دور کردنش از تو حالتو جا میاره.میدونم این حرفم نهایت بدبینیه.میدونم که من به عنوان مادرت باید حرفای بهتری به تو بزنم و چیزای بهتری یادت بدم.اما نمیخوام نامه هام فقط پر باشه از احساساتی که تو لحظه های خوب دارم.میخوام نامه هایی که برات مینویسم پر باشه از احساسهای واقعیم در همون لحظه.پر باشه از واقعیت.واقعیت اینه که من میترسم و این ترس نقطه ضعف بزرگ منه.و تا بحال نتونستم اینو از خودم دور کنم.واقعیت اینه که مامانیت اونقدر دیوونست که گاهی وسط بازی و خندیدن با تو یهو این ترس به سراغش میاد و دلش میلرزه و چشماش بارونی میشه. و گاهی از دستش در میره و یکی دوتا قطره اشکی رو که سعی کرده پنهون کنه تو میبینی و چشمای نازنینت نگران مامان میشه و بهش خیره میمونی تا مطمئن بشی که حالش خوبه.بعد من زود حالمو خوب میکنم و میخندم تا عزیزترینم غصه دار نشه.

آیسای من! شاید من زیادی احساساتیم.یا شاید روزگار منو به این باورها و ترسهای اشتباه رسونده.یا شاید تو زیادی خوبی و منو بد عادت کردی.اما هرچه که هست تو تموم لحظه های منو پرکردی و من نمیتونم حتی تصور یه لحظه نبودنتو بکنم.

این روزها سعی میکنم هرروز شال و کلاه کنیم و تورو سوار سه چرخت کنم و بزنیم بیرون.هرجایی که بخوام برم تو همراه منی.اما پاتوق همیشگیمون پارک نزدیک خونمونه.هردومون عاشق اونجا شدیم.کلی دوستای خوب اونجا پیدا کردیم که وقتی یه روز نمیریم پارک دلتنگشون میشیم.

عزیز دل مهربونم! برام خیلی جالبه که توی پارک بیشتر از تاب و سرسره, بچه های پارکو دوست داری.گاهی که پارک خلوته و بچه دیگه ای مشغول بازی نیست,میبینم که وسط بالا رفتن از سرسره می ایستی و منتظر بچه ای میمونی که از دور داره به طرف پارک میاد.با ذوق و شوق بهم نشونش میدی و میگی :"نی نی". هرچی میگم عزیزم حالا سربخور و بیا پائین تا نی نی برسه قبول نمیکنی.اونقدر صبر میکنی تا اون بچه از راه برسه و بیاد بالای سرسره و با هم سر بخورین.بعد از بچه های پارک همش دنبال خاله جونت بین دخترای جوون میگردی.حتی شده یکی که شبیه خاله لباس پوشیده دنبالش راه افتادی و کلی با اسم خالت صداش کردی.

دردسر از جایی شروع میشه که بخوایم برگردیم خونه.هیچ جوری رضایت نمیدی و محکم به تاب یا سرسره میچسبی و فریاد میکشی.به زور باید بیارمت خونه.یاد اون وقتی میفتم که بچه بودم و پدرو مادرم به زور منو از پارک میبردن خونه.اون وقتها تو دلم میگفتم وقتی که بزرگ بشم میذارم بچم تا هر وقت دلش میخواد تو پارک بمونه.غافل از اینکه اگه به بچم باشه میگه شب هم تو پارک چادر بزنیم و بخوابیم.

شیرین زبونیهات هم که هرروز بیشتر از قبل میشه.دیگه تقریبا همه کلماتو میتونی تکرار کنی و جمله های دوکلمه ای هم میگی.اما در مورد ضمیرها کلی باعث خنده های از ته دل من میشی.مثلا وقتی به پات اشاره میکنی که یه زخم کوچیک روشه و من میگم :" پات چی شده" تو تا چند وقت به پای خودت میگی " پات". یعنی ضمیرهارو جزئی از خود کلمه حساب میکنی.تازگی این کارو میکنی و من کلی میخندم از دستت.

عشق همیشه عجیب و خاص و غیر قابل درکه.اما عشق مادر به فرزند از اون عشقهاییه که هیچ کس جز یه مادر قادر به فهمش نیست.امیدوارم و از خدای خودم میخوام که شایسته داشتن تو و عشقت باشم.تورو به کسی میسپارم که تورو با تموم این ظرافتها و جذابیتها و زیباییها به من هدیه کرد.

آیسا دخترم! این روزها همدم و همراه من توئی...

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 6:10 توسط مامان آیسا|

_ ببعی میگه؟

_ بع بع

_ دنبه داری؟

_ نه نه

_ پس چرا میگی؟

_ بع بع

_ آفریییییییییییییین دخترکم...اینا مکالمه ای بود که به صورت سوال و جواب و البته با لحن شعر بین من و تو برقرارمیشه.

دخترم آیسا ! این روزا تو 22 ماهگیتو میگذرونی و من عاشقتر از همیشه از بودن تو که شیرین تر از همیشه ای لذت میبرم.تو نامه قبلی برات نوشته بودم که خیلی چیزها هست که از تو و با توبودن میخوام بنویسم اما فرصت نمیشه.الانم که دارم مینویسم نمیدونم این خواب سبکت چقدر ادامه پیدا کنه و من تا کجای حرفامو بتونم بنویسم.اما باید بنویسم تا وقتی بزرگتر شدی بدونی از کجا به کجا رسیدی.کی بودی و کی شدی.

زیباترینم آیسا! شاید بهتر باشه اول از همه از کارهایی که این روزا خیلی بهشون علاقه داری بنویسم.یکی از این کارها تاب بازیه.یه تاب کوچیک تو خونه داری که خیلی وقتا با اصرار و التماس میای و ازم میخوای سوارتابت کنم.حالا ببین چطوری اینو ازم میخوای. میگی:

"تاب تاب عباسی خدا مَ نندازی اَ اَ اَ اَ مامان اندازی"

حالا ترجمش:" تاب تاب عباسی خدا منو نندازی, اگه میخوای بندازی بغل مامان بندازی"

منم که وقتی میبینم تو با اون لحن نازت این شعرو میخونی و به تابت اشاره میکنی هرکاری دارم مجبورم کنار بذارم و بیام تورو سوار تابت کنم.وسطای بازیت هم مدام همین شعرو میخونی.

یکی دیگه از سرگرمیهای مورد علاقت سرسره سواریه.یه سرسره کوچیک هم برات خریدیم که حسابی روش هنرنمائی میکنی.خیلی جالبه که از همون روز اول که این سرسره رو آوردیم خونه تو بجای اینکه از پله هاش بری بالا از طرف شیبش رفتی بالا و همونطور پشت و رو سر خوردی و کلی کیف کردی.الان که دیگه استاد شدی و از طرف شیبش میری بالا و بالاش می ایستی و کلی منو که میترسم بیفتی حرص میدی و بعد میشینی و سر میخوری.کمتر پیش میاد که از پله هاش بری بالا.به قول مامانم "خون خودت تو رگهاشه دیگه". آخه عزیز دل مامانی از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون که مامانت تو بچگی سر نترسی داشته و دیوار راستو بالا میرفته.البته بچه مردم آزار یا پرسر و صدایی نبودم اما تو سکوت شیطنتهای اینطوری داشتم و عاشق کارای هیجان انگیز بودم.

یکی دیگه از بازیهات اینه که یه استخر داری که فعلا چون هوا سرده توش بجای آب توپ ریختیم و تو هم باهاش سرگرمی و البته بیشتر وقتا از ما میخوای که همرات بیایم و توی استخر بشینیم وباهات بازی کنیم.بخصوص بابایی همیشه مسئول بازی با تو داخل استخرته.تقریبا با اون تاب و سرسره و استخر توپ برات توی خونه یه پارک کوچیک درست کردیم که شاید اینطوری بتونیم بخشی از دلگیری فضای آپارتمانو برات از بین ببریم.

یکی دیگه از سرگرمیهات که حسابی دوسش داری برنامه عموپورنگه.البته برنامه های کودک دیگه هم وقتی ترانه پخش کنن تو دوست داری اما عاشق برنامه عموپورنگی.اونقدر که وقتی عمو پورنگ شعر میخونه تو جلوی تلویزیون کلی بالا و پائین میپری.یه مدت که بخاطر ایام محرم برنامه پخش نمیشد تو هرروز اتوماتیک همون ساعت کنترل تلویزیونو برام میاوردی و میگفتی:

" ده بیس سه پونزه  اٍ اٍ آ آ شصو اونزه"

ترجمش اینه:" ده بیست سه پونزده هزار وشصت و شونزده..."

منم مجبور شدم هرروز زنگ بزنم روابط عمومی صداوسیما و بخوام دوباره برنامه رو ادامه بدن.ودوباره که شروع شد از روی شعرش برات ضبط کردیم وروزی صد بار میای و با خوندن همون چیزی که بالا نوشتم میخوای که برات شعرشو بذاریم.

یکی دیگه از علائق این روزهات بازی با بادکنکه.عاشق اون لحظه ای هستی که یه بادکنکو برات باد میکنیم.اما برعکس وقتی میترکه اونقدر ناراحت میشی و گاهی اونقدر گریه میکنی که نگو.

دَدَر و ماشین سواری که همچنان از مهمترین سرگرمیهاته و به محض نشستن تو ماشین میگی:" نای نای نای".یعنی بی زحمت ضبطو برام روشن کنین.وناگفته نمونه که هر آهنگی رو نمیپسندی و نسبت به بعضی آهنگها با اعتراض میخوای که عوض بشن.ووقتی آهنگ مورد علاقت پخش بشه با حرکات موزون دستات نشون میدی که همین خوبه.یه چیز دیگه که خیلی جالبه اینه که مثل مامان رانندگی رو از بچگی دوست داری.به محض اینکه ببینی بابایی از ماشین حتی برای بنزین زدن پیاده بشه فوری میپری سرجاش میشینی و فرمون ماشینو تو دستت میگیری و مثلا رانندگی میکنی.حتی بلدی چطوری نور بالا بزنی یا چطوری برف پاک کنو روشن کنی.این علاقه زیادت به ماشین احتمالا باعث میشه خیلی زود رانندگی یاد بگیری قربون شکل ماه دخملم بشم.

یکی دیگه از بازیهای مورد علاقه این روزات اتل متل بازیه.میای کنارم میشینی و پاهاتو دراز میکنی و با زدن روی پاهات میگی:

"هاچین واچین"

ترجمش اینکه: "باهام اتل متل بازی کن و شعرشو بخون که آخرش میگه هاچین و واچین یه پاتو برچین."

یکی دیگه از بازیهای این روزات خونه سازیه.دیگه چند وقته که خودت یاد گرفتی آجرهای خونه سازیتو روی هم بچینی و چیزایی بسازی.والبته این بازی رو هم مثل بقیه بازیها تنهایی دوست نداری و مدام از ما میخوای پیشت بشینیم و برات چیزی بسازیم.اما نکته این بازی که حرصمونو در میاره اینه که به محض اینکه با آجرهای خونه سازیت چیزی میسازیم فوری منهدمش میکنی.حالا جالب اینه که چطوری منهدمش میکنی.اینطوری که فوری میای روش میشینی و خرابش میکنی.نمیدونم چرا و از کجا این به فکرت رسیده که هرچی ما میسازیم تو باید روش بشینی.شاید ریشه این کارت اونجا باشه که من یبار برات یه ماشین درست کردم و عروسکتو سوارش کردم و تو از اون به بعد فکر میکنی باید سوار همه چیزایی بشی که با آجرهات ساخته میشن.مثلا یه بار با کلی زحمت برات یه آسیاب بادی درست کردم که تا بهت نشون دادم فوری روش نشستی و ...

یکی دیگه از کارات هم اینه که کریر نوزادیتو کشون کشون میاری و توش میشینی و ازم میخوای تابت بدم.خیلی وقتا موقع تماشای تلویزیون توش میشینی.بالاخره این کریر بعد از ماهها که قرار بود بره گوشه انباری دوباره به یه دردی خورد.

یکی دیگه از سرگرمیهات هم لباسها هستن.تا ببینی من لباسهای شسته رو تا کردم و مرتب کردم تا جابجا کنم زحمت میکشی و همشو بهم میریزی.خیلی دوست داری لابلای لباسها بازی کنی و وقتی میبینی من عصبانی نگاهت میکنم که چرا لباسهارو بهم ریختی میشینی خودت تاشون کنی.البته تاکردن که چه عرض کنم بیشتر مچالشون میکنی.

پازل هم یکی دیگه از سرگرمیهاته.یه پازل داری که روش جای اشکال مختلف هندسی داره و تو باید هر شکلی رو سرجای خودش بذاری.اولش یکی دوباری خودم برات اینکارو کردمو تو نگاه کردی.بعد یه روز دیدم که خودت نشستی و داری همه شکلهارو بصورت کاملا درست سرجای خودش میذاری.نمیدونی عزیزدلم که من اون موقع چقدر ذوق زده شده بودم.آخه پازلت 12 تا شکل داره که بعضیهاش مثل ذوزنقه و متوازی الاضلاع خیلی سخت هستن.یا مثلا مربع و مستطیل نزدیک به هم هستن.حتی مربع و لوزیش هم شبیه به هم هستن.یا مثلا مثلثش متساوی الساقینه و فقط از یه جهت سرجاش قرار میگیره.من فکر کردم حالا حالاها نتونی اشکال سختشو سرجاش بذاری وبرای همین وقتی دیدم به تنهایی پازلو چیدی اونقدر ذوق کردم و بوسیدمت که خدا میدونه.هنوز خوب یادمه که یکی از کارهای مورد علاقه بچگی خودم چیدن پازل بود و عاشق این کار بودم.فدای نازنینم بشم که مثل مامان عاشق این کاره.البته ناگفته نمونه که هنوزم این کارو دوست دارم...

بیرون ریختن کابینت که قبلا نوشته بودم از کارهای مورد علاقته اما چندوقتیه که بیرون ریختن کشوها هم بهش اضافه شده.چه کشوهای کابینت و چه کشوهای کمدهای خودت و پاتختی و ...از وقتی این کارو یادگرفتی مجبور بودم روزی صدبار خرده ریزه های داخل کشوهارو سرجاش برگردونم.تا اینکه کشوهارو با چسب بستم.اما تازگی یاد گرفتی چسبهارو هم باز میکنی.یعنی کاملا راست میگن که تحریم باعث پیشرفت آدم میشه.چون هر مانعی که جلوی پات میذارم تو خیلی زود یاد میگیری که اونم از سر راهت برداری.

راستی تا یادم نرفته بگم که دخترخوشگلم برای خودت خانمی شدی و تو خیلی ازکارای خونه کمکم میکنی.مثلا موقع چیدن میز بعضی وسایل سبکو از آشپزخونه برام میاری.یا دستمال سفره رو ازم میگیری و روی سفره میکشی.یا یه دستمال برمیداری و میزهارو گردگیری میکنی که ناگفته نمونه این دستمال خیلی وقتها لباسهای تمیزمونه.یا موقع شستن لباسها پودر لباسشوئی رو برام میاری تا داخل ماشین بریزم و جالبه که میدونی کدوم پودر برای لباسشوئی خودته و کدوم پودر برای لباسشوئی ماست.وکلی کار دیگه که مامانو کمک میکنی قربونت برم.

سرگرمیهای سابقت مثل بازی با کفشها و قائم موشک بازی و ... همچنان سرجاشه.

دختر زیبای من! میوه ی دلم! میخوام کمی از حرف زدنت با اون صدای دلنشین و لطیف و اون لحن نازو بانمکت بنویسم.مدتیه که یاد گرفتی هرکلمه ای که ما به زبون میاریم تکرار کنی.یعنی به جز محدودی کلمات که واقعا سخت  هستن تو میتونی باقی کلماتو به خوبی ادا کنی.حتی یاد گرفتی منظورتو خیلی خوب به ما بفهمونی.هنوز نمیتونی خوب جمله بسازی و فقط دوسه تا جمله کوتاه بلدی.مثل: " بده به من" که اولین بار وقتی یه چیزی رو میخواستی که بهت نمیدادم دیدم با عصبانیت فریاد زدی:" بده به من".منم اونقدر از شنیدن اولین جملت خوشحال شدم که تسلیم شدم.اما الان با گفتن تک کلمات منظورتو بیان میکنی.مثلا وقتی از یخچال آبمیوه میخوای میری جلوش می ایستی و تند تند و بدون مکث میگی:" آب آب"وقتی میام در یخچالو باز میکنم به آبمیوه اشاره میکنی و وقتی آبمیوه رو بهت میدم با یه حرکت سریع نی رو ازش جدامیکنی و به طرفم میگیری و میگی :" باز" یعنی برام بازش کن.اسم بیشتر اشیای خونه رو میدونی و با اشاره بهشون اسمشونو میگی.خلاصه حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده و فکر کنم به زودی بتونی جمله های بیشتری رو بیان کنی.

عزیزکم! یکی از کلماتی که درروز هزار بار از زبونت میشنوم (به غیر از اون کلمه رمز که اینجا نمینویسم چون باید بین خودم و خودت بمونه) میدونی چیه؟ اسم خاله مهربونت. اونقدر خاله خوبتو دوست داری و اونقدر به یادش میفتی که در روز هزار بار اسمشو به بهونه های مختلف به زبون میاری گلم.حیف که خاله جونیت ازت دوره وگرنه چقدر در کنارش خوشحال بودی همیشه.بین تموم فامیل کسی رو به اندازه خاله جونت دوست نداری.مطمئنم پاکی و خلوصی که خواهر خوبم در رابطه باتو داره باعث این همه علاقه شده. به حدی که هر جایی که تو تهران باهاش بودی یادت هست و تا با ماشین وارد اون خیابونا میشیم فوری اسم خاله رو به زبون میاری.از همینجا هزار تا بوسه از طرف خودم و خودت برای خواهر مهربونم میفرستم.

ماه من! دختر مهربونم با دیدن ناراحتی کسی سریع ناراحت میشی.یا با دیدن کوچکترین جای زخم روی بدن کسی خیلی ناراحت میشی و سریع بهش اشاره میکنی و میگی "اوف شده".الهی مامان فدای مهربونیات و دل نازکت بشه.

دختر شیرینم خدا کنه زودتر غذاخوردنت خوب بشه تا نگرانیهای مامان کمتر بشه عزیزکم.چون خیلی مامانو بخاطر غذانخوردنت ناراحت میکنی فدای چشات بشم.

از خدای خوب و بی نظیرمون ممنونم که تورو به من داد و روزی هزار بار شکرش میکنم که من مادرت هستم.

خدای من! خدای بی همتای من! بخاطر همه چیز و بخاطر تموم نعمتهات که از شمردنش عاجزم شکرت میکنم.

آیسا دخترم! فراموش نکن که تموم اونچه ما داریم از سوی خالق مهربونمونه.تو زندگیت هرکاری بکن که آفریننده تموم این نعمتها ازت راضی باشه.وبه خاطر داشته باش تموم اون چیزهایی که ما نداریم به مصلحت همون خدای بزرگه که شاید جایی در آینده بهتر از اونو برامون در نظر گرفته.پس باید با صبوری فقط شکرشو به جا بیاریم.

نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1391ساعت 18:55 توسط مامان آیسا|

عزیزترینم فرصتی نیست تا تموم حرفهای توی دلمو برات بنویسم.فرصتی نیست تا از تموم کارهای بامزه و جدیدت بنویسم.فرصتی نیست تا از اون همه احساسی که بهت دارم بنویسم.فقط اومدم بگم دوستت دارم.خیلی زود میام تا از چیزهای خوبی که بودنت به زندگیم هدیه داده بنویسم.تا از تموم زیباییهایی که حضورت به دنیام هدیه داده بگم.

آیسا دخترم دوستت دارم...

نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1391ساعت 6:48 توسط مامان آیسا|

دخترم آیسا! دختر دوست داشتنی و زیبای من! دوباره ماه زینب اومده.دوباره ماه محرم اومده.

محرم که شروع میشه چشمهای خیلی ها اشکبار و قلب خیلی ها اندوهناک میشه.اما برای من این ماه معنایی داره که شاید وقتی بزرگتر شدی برات بگم.حال و روز مشوش و ابری من در این ماه تنها با دیدن ظرافتهای بی نظیر کودکانه تو نازنینم آروم و آفتابی میشه.

زینب کوچک من! فراموش نکن نام تو در قلب و روح من همیشه همون زینبی خواهد بود که به لحظه های من رنگ وبوی خدایی میداد.

هرگز فراموش نکن زینب چه کسی بود و در کربلا و بعد از اون چه کرد.وقتی بزرگتر بشی همه رو برات خواهم گفت و از همه مهمتر برات میگم که چرا نام زیباشو روی تو گذاشتم.

آیسا دخترم! زینب کوچک من! همیشه مثل زینب بزرگ کربلا صبور باش و محکم.
نوشته شده در شنبه 27 آبان1391ساعت 5:36 توسط مامان آیسا|



دخترکم آیسا! تموم زندگی و امیدم! نور چشمم! میوه ی دلم! میدونم که خیلی وقته از تو ننوشتم.برای تو ننوشتم.مدتیه که رسیدگی به تو عزیزترینم بهم فرصت نمیده تا از روزهای خوب و زیبای با تو بودن بنویسم.اما این معنیش این نیست که وبلاگت برام مثل سابق دوست داشتنی نیست.من این خونه مجازیمونو خیلی دوست دارم و هرگز حاضر نیستم تعطیلش کنم.

نمیدونی تو این مدت چقدر کارهای تازه یاد گرفتی و چقدر دوست داشتم بیام و از همشون بنویسم اما واقعا فرصتشو پیدا نمیکردم.الان نمیدونم از کدومشون بنویسم.

وقتی به تو فکر میکنم اولین تصویری که از تو جلوی چشمم میاد لحظه هاییه که منو محکم بغل میکنی و میبوسی.وقتی اون دوتا دستای ظریف و مهربونتو دور گردنم حلقه میکنی و لبای شیرین و دوست داشتنیتو روی صورتم میذاری و با یه صدای ناز و بانمک منو میبوسی, احساس میکنم تموم دنیارو بهم دادن.هروقت منو میبینی که تو افکارم فرو رفتم و حس میکنی غمگینمUمیای و با یه بوسه ناگهانی غافلگیرم میکنی وبعد انگار دیگه هیچ نگرانی توی دلم باقی نمیمونه.وقتی صدات میکنم "آیسا" و تو برمیگردی و با اون چشمای زیبات نگاهم میکنی و بعد که میبینی دستامو برای به آغوش گرفتنت باز کردم و میای و خودتو تو آغوشم رها میکنی و منو غرق بوسه میکنی احساس میکنم که دیگه هیچ چیز از این دنیا نمیخوام.

وقتی چادرنمازمو سرم میکنم و سجادمو پهن میکنم و کنار خودم یه جانماز برای تو میذارم و چادرنماز کوچیکی که مادر مهربونم با دستای نازنینش برات دوخته رو تو دستام میبینی به طرفم میدوی و چادرو سرت میکنی و کنارم نماز میخونی انگار که در بهترین نقطه دنیا یعنی روبروی خونه خدا داریم دوتایی با هم نماز میخونیم.

چقدر اون نماز خوندنت خوشگله.توجهی به جانماز و مهر نداری.فقط تسبیح رو دور گردنت میندازی و چادرتو روی سرت میندازی طوریکه صورتت قابل دیدن نباشه.بعد بجای اینکه رو به قبله بایستی رو به من می ایستی و اون دهان کوچولوتو طوری تند تند تکون میدی که انگار داری واقعا حمد و سوره میخونه.کاملا مشخصه که این کارو با نگاه کردن خیلی خوب یاد گرفتی.گاهی در حین این کار زبون بامزت از دهنت درمیاد و تند تند تکون میخوره و خیلی خنده دار و بانمک میشی.موقع این کار سرتو رو به بالا میگیری جوریکه چادرت بارها از سرت میفته و خم میشی و با هزار زحمت دوباره سرت میکنی و ادامه میدی.نمازت رکوع نداره.مستقیم به سجده میری و بجای دوبار بارها سجده میکنی.بعد میشینی و تسبیح رو از دور گردنت به دست میگیری و تسبیح میزنی.من محو تماشات میشم و تشویقت میکنم و تو که از تشویقهای من به وجد میای در هر حالت از نمازت که باشی با اون دندونای بانمکت میخندی و برای خودت دست میزنی و خودت هم خودتو تشویق میکنی.

وااااااااااااااای که از نماز خوندنت هرچی بگم کم گفتم.جالبه وقتایی که بابابزرگت روی صندلی نماز میخونه تو هم میری روی دسته مبل میشینی و همونجا نمازتو میخونی.حتی خیلی وقتا پیش میاد که توی مهمونی یا جایی که هیچ کس مشغول نمازخوندن نیست هم بی مقدمه شروع به سجده و نماز خوندن میکنی.اینطور وقتا شال یا روسری یا تکه ای پارچه که دم دستت باشه روی سرت میندازی و نماز میخونی.

دخترم آیسا! نمیدونی چقدر از همین ارتباط ساده و کودکانت با خدایی که هنوز چیزی دربارش نیاموختی لذت میبرم.گاهی فکر میکنم تو بهتر از من خدای خوبمونو میشناسی و خیلی از من بهش نزدیکتری که در هر جا و مکانی خیلی راحت نمازتو میخونی.

گل زیبای مامانی! نمیدونم چی شد که اتفاقی از بین تموم کارای جالبت از نمازخوندنت نوشتم.شاید این کارت مثل خیلی از کارای دیگت جنبه تقلیدی داشته باشه اما برای من خیلی باارزشه.میخوام بدونی میون همه آرزوهای کوچک و بزرگی که برای آیندت دارم یه آرزویی هست که برام از همه مهمتره.واونم اینه که ایمانت بسیار قوی باشه.چون تنها ایمانه که تورو از همه بدیها حفظ خواهد کرد.

عزیزدلم! مدتهاست که تبدیل به یه طوطی تمام عیار شدی.هرکلمه ای که به زبون میارم تکرار میکنی.بخصوص کلماتی که با آهنگ خاصی بیان کنم.مثلا هربار که که کار خطرناکی میکنی و من با لحن کشدارو سرزنش کننده ای میگم: "آیسااااااااااااا", تو بجای اینکه دست از اون کار برداری درست با همون لحن من میگی: " آیدااااااااااااااااا". الهی قربونت بشم که وقتی ازت میپرسم اسمت چیه؟سریع میگی "آیدا". هرچی من میگم "آیسا". تو باز تکرار میکنی "آیدا".

وقتی کار بدی میکنی و روی دستم میزنم ومیگم "آخ آخ آخ" تو هم همین کارو میکنی.

وقتی تا نصفه های شب بیداری و با صدای بلند حرف میزنی یا جیغ میزنی و من میگم"هیس". تو هم انگشت اشارتو خیلی بامزه روی بینیت میذاری و میگی "هیشششششش"

وقتی به چیزی که نباید دست میزنی و من به طرفت میام تا ازت بگیرمش آنچنان سریع میدوی که وقتی به بن بست میرسی ترمزت نمیگیره و به مانعی که آخر راهت قرار گرفته برخورد میکنی و اون چیزی که تو دستته رو به نشونه تسلیم به طرفم میگیری و میخندی.

یه جاهای خاصی تو خونه شده مخفیگاهت که اونجاها پنهون میشی تا مثلا من نتونم پیدات کنم.مثل یه فضای کوچیکی که بین کابینت و ماشین ظرفشوئی قرار داره و فقط اندازه جثه خودته.یا مثل زیر میز ناهارخوری.اونجاها قائم میشی و منتظر میشی تا من متوجه غیبتت بشم و بگم" وای خدا آیسا گم شده.".بعد تا میبینی که من مثلا ناراحت و نگرانم فوری از اونجاها میپری بیرون و میگی"دا"

کارت شده اینکه بجای بازی با اسباب بازهای خودت بری سراغ کابینتها و ظرفهای توی کابینتو بیرون بریزی و باهاشون بازی کنی.چندتایی تلفات هم داشتی.حتی چندباری موفق شدی در ظرف برنجو باز کنی و برنجهارو کف آشپزخونه پخش کنی.اجاق گاز که دیگه عاشقشی و مرتب جلوی شیشه فر که حالت آینه داره می ایستی و با خودت بازی میکنی و شکلک درمیاری و خلاصه خیلی دوسش داری.یخچال هم که تا باز بشه امون نمیدی و بلافاصله شیشه شربت آلبالو رو از درش بیرون میاری و پا به فرار میذاری.

بوفه یا ویترین رو هم خیلی دوست داری و همیشه وقتی لباسی که دوست داری تنت میکنی میری جلوش می ایستی تا توی آینه توش بتونی خودتو تموم قد تماشا کنی.

تلویزیون و لپ تاپ هم که دیگه در زمینشون فوق تخصص داری و خوب بلدی درست وقتی جای حساسی از سریالو میبینیم تلویزیونو خاموش کنی یا بزنی یه کانال دیگه.لپ تاپ هم که وقتی بیداری اصلا نمیشه طرفش رفت چون خودتو میرسونی و اونقدر روی کلیدهاش میزنی که آدم نمیدونه داره چکار میکنه.

تشک تختمون هم که شده وسیله بازیت و کلی روش بالا و پائین میپری طوریکه چندباری نزدیک بود وقتی بالا میپری اونطرفتر روی زمین فرود بیای و توی هوا گرفتمت.

وسائل روی میزآئینه که دیگه از دستت در امون نیست و هر لحظه یکیشو باید از توی دست یا دهنت دربیارم.میری روی پنجه پاهات و قدتو بلند میکنی و هرچیزی که دستت میرسه از روش برمیداری و پا به فرار میذاری تا من ازت نگیرم.وسائل آرایش هم که تا به دستت بیفته فوری به سر وصورتت میمالی و خیلی جالبه که مثلا میدونی رژگونه چطوری روی گونه استفاده میشه ,در حالیکه من خیلی اهلش نیستم تا بگم چون زیاد دیدی یاد گرفتی.

کمد لباسهای ما یا خودت هم که خدا نکنه باز بمونه چون بلافاصله هرچی رو که بتونی از توش بیرون میریزی و لابلای لباسها مشغول بازی میشی.یه وقتایی که درکمد باز بمونه میام و میبینم چندتا از لباسهای مارو دور خودت پیچیدی یا به شکل خنده داری پوشیدی یا روی سرت انداختی.

اما از همه وسایل خونه که بگذریم جاکفشی رو بیشتر از همه دوست داری.با هزار ترفند درشو میبندم تا نتونی کفشارو بیرون بریزی اما گاهی اونقدر جیغ میزنی و میگی "کبش گبش ککش" که مجبور میشم درشو برات باز کنم.اونوقت یکی یکی کفشارو پات میکنی و باهاشون راه میری.و مشخصه که کفشای خوشگل و خانمی مامانو بیشتر میپسندی و وقتی میپوشی چهرت نشون میده که احساس بزرگی میکنی.

کفش یکی از علائق خاصته طوریکه اولین کلمه معنی داری که درمورد اشیای اطرافت و وسائل خودت یا خونه گفتی همین کفش بود.والان خیلی خوب بلدی کفشتو خودت پات کنی.گاهی هم که لنگه به لنگه پات کنی خودت متوجه میشی و سریع درمیاری و درست میکنی.اما کفشای مامانو بیشتر از کفشای خودت دوست داری و ساعتها میتونی باهاشون سرگرم باشی.

ازغذاخوردنت که دیگه نگم که بعد هر وعده غذات مجبورم کلی اطرافتو جمع کنم چون خیلی دوست داری مستقل غذا بخوری و قاشقو از دست من بیرون میکشی و شروع میکنی به تنهایی خوردن که نتیجش میشه اینکه فقط چندتا دونه برنج به دهانت میرسه وبقیش روی سر و تنت و اطرافت میپاشه.

ازحالا خیلی دوست داری توی کارهای خونه دخالت کنی.مثلا تا جاروبرقی رو میارم  و میرم به برق بزنمش تو سریع میری دستشو برمیداری و شروع به جاروکشیدن میکنی که البته زورت نمیرسه زیاد تکونش بدی.یا وقتی سالاد درست میکنم یا چیزی پوست میکنم تو هم مرتب دستتو میاری وسط تا همون کار منو انجام بدی.

از بین تموم کارهای خونه هم دوکارو خیلی زیاد دوست داری.یکی ریختن لباس توی ماشین لباسشوئی و دیگری پهن کردن لباسها.حتی یک بار یکی از لباسهای سفیدو قاطی لباسهای رنگی انداختی تو ماشین و من متوجه نشدم و رنگ شد و خراب شد.در مورد لباسشوئی خودت بهت اجازه میدم تا خودت لباسهاتو بریزی توش.سبد لباسهاش کثیفتو میذارم جلوت و تو یکی یکی و خیلی با حوصله لباسهاتو داخل لباسشوئیت میریزی و گاهی وقتی تموم شد دوباره لباسهارو درمیاری تا این کارو از اول تکرار کنی.اونقدر این کارو دوست داری که وسط انجامش چندین بار منو بخاطر تشکر از سپردن این کار به خودت میبوسی.و امان از وقتی که موقع درآوردن لباسها هم بخوای کمک کنی. چون لباسهای خیسو روی سنگهای کف سالن با خودت میکشی و قشنگ با لباسهاش تازه شسته شده زمینو تی میکشی و اشکمو درمیاری.

از حموم هم نگم که تا میبینی درش بازه سریع میپری تو حموم و میگی "آب بازی, آب بازی".از بس که آب بازی دوست داری.تابستون که هوا گرم بود موقعی که آفتاب توی بالکن میفتاد میبردمت رو بالکن و یه تشت آب گرم برات میذاشتم و اونقدر بازی میکردی تا کاملا خیس میشدی و بعد لباستو عوض میکردم.اما حالا که هوا خنک شده دیگه نمیشه طرف بالکن رفت.

اونقدر توی آپارتمان خودتو زندانی میبینی که تا در بالکن یا در ورودی خونه باز میشه به طرفش میدوی و داد میزنی" ددر, ددر".گاهی دلم برای بچه های این نسل میسوزه که مثل کودکی من خونه ویلائی و حیاط بزرگ ندارن تا ازش لذت ببرن.برای همین وقتی میبرمت پارک انگار تموم دنیارو بهت دادم.

عاشق دورزدن با ماشینی اونم درحالیکه آهنگهای مورد علاقت با صدای بلند درحال پخش باشن.حتی وقتی میخوایم حرف بزنیم و صداشو کم میکنیم تو داد میزنی" نانای". و اگه زیربار نریم و صداشو زیاد نکنیم تو خودتو به طرف ضبط میکشی تا صداشو ازروش زیاد کنی.وناگفته نمونه که در همین حین حرکات موزون انجام میدی.بخصوص سرتو تکونهای بانمک میدی و دوتا دستتو همزمان به شکل ماهرانه ای از مچ دست میچرخونی و ما دهنمون باز میمونه که این حرکتو از کجا یادگرفتی.

از باقی کارات هم بعدا مینویسم چون دیگه بعد مدتها که ننوشته بودم خیلی طولانی شد.

آیسا دخترم! شادابی و طراوت زندگیم توئی.







*عکس اول آیسا در حال رفتن به سجده
** عکس دوم آیسا درحالیکه در یکی از مخفیگاههایش پنهان شده
نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1391ساعت 7:43 توسط مامان آیسا|



دیشب از تلویزیون آهنگی پخش میشد که تورو محو خودش کرده بود.چنان به تلویزیون خیره شده بودی که انگار مضمون اون آهنگو میفهمی.و من... و من مثل همیشه وقتی تو به برنامه ای که دوست داری خیره میشی به تو زل زده بودم.

دخترکم تو نگاهت با من نبود اما من غرق نگاهت شده بودم.تصویر اون آهنگو تو چشمای تو نگاه میکردم و لذت میبردم از این همه جذابیت چشمان قشنگت.

وقتای دیگه حتی یک لحظه نمیشینی تا من تو چشمای نازت خیره بشم.من عاشق اینم که دنیارو تو قاب چشمای بی نظیر تو ببینم.چقدر اینطور دیدن دنیا آرامش بخشه.انگار اون لحظه ها یادم میره اون چیزی که توی چشمای توئه همون دنیاییه که ازنظر من ارزش یک نگاه روهم  نداره.همون دنیایی که تو چشم من حقیرتر از اونه که بهش دل ببندیم.همون دنیایی که خیلی وقت پیش ازش دل کندم و تو شدی تنها رشته اتصال من به اون.

اما عزیزترینم آیسا! همون دنیا وقتی تو چشمای تو جا خوش میکنه انگار چیزی داره که منو به بودن و نفس کشیدن مشتاق میکنه.و اون وقته که من میخوام چشم از چشمای تو برندارم تا دلم قرص باشه به اینکه تورو دارم و میتونم با تو و درکنار تو هوای این دنیای... رو نفس بکشم.

آیسای مامان! تو حتی با نفسهات هوای خونه رو خوشبو میکنی تا مامانی بتونه راحت تر نفس عمیق بکشه.وقتایی که دلم میگیره میدونم که فقط کافیه یک لحظه در خودم فرو برم تا دخترک شیرینم به طرفم بیاد وبا یک بوسه حالمو اونقدر خوب کنه که صدای خنده هامون تا آسمون بالا بره.

دیشب وقتی آهنگی که توجهتو جلب کرده بود تموم شد تازه متوجه شدی که من تو چشمات زل زدم.برای یه لحظه تو چشمای من خیره شدی.برای یک لحظه خودمو تو چشمات دیدم و دلم لرزید.برای یک لحظه منو تو چشمای زیبات جا دادی و من اون یک لحظه رو انگار هزار سال زندگی کردم.

وحالا که بازم به اون لحظه فکر میکنم بازم دلم فرومیریزه و عشقت تو قلبم طغیان میکنه و از چشمام سرازیر میشه.

میوه ی دلم دنیا بدون تو جایی برای زندگی نیست.من دلم میخواد همیشه خودمو تو آینه چشمای تو ببینم و بعد با هم از ته دل بخندیم.

آیسا دخترم ! میشه بازم منو  تو چشمات جا بدی؟




*عکس چشمای آیسای من.

نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1391ساعت 6:46 توسط مامان آیسا|

_ آیسا دخترم! مامانو دوست داری؟

درحالیکه سرتو به نشونه "بله" به سمت پائین تکون میدی میگی:"اوم" یا میگی:" بل"

_آیسا مامانی! مامانو چند تا دوست داری؟

درحالیکه داری با شیطنت همیشگیت ورجه وورجه میکنی میگی:"دوتا"

_آیساجونم دختر مامان کیه؟

درحالیکه میخندی خیلی بلند و رسا میگی: " من"

_عزیزدلم عشق مامان کیه؟

درحالیکه صداتو بلند تر میکنی میگی:"من"

_فدات شم خوشگل مامان کیه؟

باز هم بااون صدای لطیف و نازت میگی:" من"

_نباتم زندگی مامان کیه؟

اینبار داد میزنی :"من"

_آیسا عسلم! بیا یه بوس به مامان بده.

درحالیکه با ذوق به طرفم میای.لبای کوچولو و ظریفتو غنچه میکنی و آروم یا گاهی محکم روی لبام میذاری و شیرین ترین بوسه دنیا رو بهم هدیه میدی.ومن غرق احساس غرور وشادی بی نظیری میشم که قابل وصف نیست.

هنوز خیسی بوسه کوچولو و قشنگت روی لبامه و من تورو محکم تو آغوشم گرفتم تا تموم زیباییهای دنیا رو که در تو خلاصه شده با همه وجود تو آغوشم حس کنم .

تو دستای نازو مهربونتو دورم حلقه کردی و سفت بهم چسبیدی و داری خودتو برام لوس میکنی ومن با یه نفس عمیق ریه هامو پراز بوی خوبت میکنم.بوی بی نظیرت که بی شک هنوزم بوی بهشت خدارو میده. مگه بهشت جز اون جاییه که آدم با همه وجودش احساس آرامش کنه؟عزیزترینم من آرامشی که با تو دارم رو حتی با بهشت عوض نمیکنم.بهشت من همینجاست.روی زمین در آغوش تو.

امروز 16 مرداد 91 تو دقیقا 16 ماهه شدی.چقدر لحظه های با تو بودن تند میگذرن.راستی دنیا چرا اینقدر عجله داره.به کجا میخواد بره که ثانیه های عاشقانه من و تورو اینطور بی رحمانه ازمون میگیره؟

دختر شیرینم! هربار که تورو از روی زمین بلند میکنم و مقابل خودم میگیرم به این فکر میکنم که خیلی زود روزی میاد که تو قدت اندازه مامان شده یا حتی بلندتر ازمن شدی و لابد اگه اون روز دستاتو دورم حلقه کنی اون دستای خوشگلت به هم میرسن و میتونی منو تو آغوشت فشار بدی و بگی:" مامان دوستت دارم"

از خدای مهربونمون که همیشه مارو تو سخت ترین روزامون تنها نذاشته میخوام که به حق همین ماه عزیزی که توش هستیم همیشه مراقبت باشه تا سلامت و شاد و خوشبخت باشی و دلتو پراز یاد و عشق خودش کنه که من برای داشتنت به خودم ببالم.

آیسا دخترم! عشق مامانی کیه؟


نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 11:20 توسط مامان آیسا|

مشغول نوشتن بودم.البته نه در وبلاگ بلکه برای خودم.گاهی وقتا اینطوری میشم.یعنی یه عالمه حرف توی دلم دارم و دوست دارم همشو برای تو نازنینم بنویسم اما نمیشه.چون حرفهاییه که دوست ندارم تو هیچ وقت بخونیشون.نه اینکه تو غریبه باشی.بلکه اون حرفها لایق چشمای زیبای تو نیستن دخترکم.

بعد چندساعتی که از خوابیدن تو میگذشت و من همچنان سرگرم نوشتن بودم صدای گریه توأم با جیغ تو از اتاق بلند شد.باعجله به سمت اتاق اومدم و توی نور کم چراغ خواب تورو دیدم که روی تخت نشستی و دستاتو به سمت در اتاق دراز کردی طوریکه آماده بغل کردن بودی و چشمای بی نظیرت از اشک میدرخشید.تا منو تو چارچوب در دیدی اونقدر خیالت راحت شد که هم گریه رو تموم کردی و هم خودتو روی تخت انداختی و دوباره چشماتو بستی.با اینکه دوباره به خواب رفته بودی اومدم و کنارت دراز کشیدم.حس کردم به بودن در کنارت نیاز دارم.دستمو آروم دورت حلقه کردم.همونطور که چشمات بسته بود به خودت تکونی دادی و با هردودستت دست منو که به دورت حلقه شده بود گرفتی.بعد چشماتو آروم باز کردی و منو نگاه کردی و خودتو محکمتر بهم چسبوندی و یک پاتو روی شکمم انداختی و دوباره خوابیدی.یعنی طوریکه من دیگه زندانیت شده بودم و نمیتونستم از جام تکون بخورم.نمیدونم چرا اشک تو چشام جمع شد.حس اینکه یک نفر تا این حد بخواد درکنارش باشم بهم غرور و آرامش میداد.توئی که تا بیدار شدی و منو در کنار خودت ندیدی اونطور از ته دل گریه کردی و دستاتو برای اغوشم باز کردی, اما وقتی منو نزدیک خودت حس کردی درحالیکه هنوز بهت نرسیده بودم اونقدر آروم شدی که دوباره خوابیدی.توئی که وقتی تو خواب حس کردی کنارت دراز کشیدم با دست و پاهات منو زندانی کردی که دوباره از کنارت نرم.توئی که اینقدر بودن منو در کنارخودت دوست داری.میتونم خیلی ساده فقط بگم تو به من نیاز داری و برای همین بودن منو در کنارت میخوای.اما این نهایت سطحی نگریه که خواستن تو فقط از سر نیازه.اگر اینطور بود چرا وقتی من هنوز تورو به آغوش نکشیده بودم دوباره خوابیدی.اگه اینطور بود چرا بدون اینکه شیر بخوری آروم شدی و خوابیدی.پس چیزی فراتر از نیاز بین تو و من وجود داره و اون چیز "عشقه".

دخترکم آیسا ! همین چیزهای به ظاهر کوچک برای من معنای زندگیه و امیدوارم تو هم عادت کنی که در زندگیت به دنبال نشونه های کوچکی از جانب خدا باشی که به تو دلیل زنده بودن و شوق نفس کشیدن میدن.

عزیزترینم! زندگی درکنار تو برای من مثل اینه که خدای بزرگ هرروز باغ بزرگی از زیباترین گلهای فصل به من هدیه میده و من سرخوش از این هدیه درحالیکه پابرهنه درمیان گلهای اون باغ میدوم ریه هامو از عطرشون پرمیکنم و پر میشم از آرامش.

دخترشیرینم! دیروز وقتی کار خطرناکی رو تکرار میکردی, من مجبور شدم که دعوات کنم.یک لحظه اونقدر از لحن تند من ترسیدی که با شتاب به سمتم دویدی و خودتو در آغوشم انداختی.من تورو محکم در آغوشم گرفتم و غرق بوسه کردم و به این فکر کردم که چه احساس عمیق و چه عشق باشکوهی بین من و تو وجود داره که حتی وقتی از فریاد من میترسی باز هم به آغوش خود من پناه میاری.اون لحظه به یاد معبودم افتادم که اونقدر عاشق ماست که حتی وقتی میدونیم گناهی مرتکب شدیم و خدای مهربونمون از ما راضی نیست باز هم آغوشی بهتر از آغوش خدا پیدا نمیکنیم که بهش پناه ببریم و ازش بخوایم که کمکمون کنه.

آیسا دخترم! عشق بین ما تنها قطره ای از عشق خداست.خودت را درشادی و غم به آغوش خالق هستی بسپار و بدان که هیچ پناهی محکمتر از آنجا نخواهی یافت.

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1391ساعت 4:50 توسط مامان آیسا|

روزی که برای اولین بار صدایی جز گریه از تو شنیدم اونقدر ذوق کرده بودم که دلم میخواست همه رو خبر کنم.صداهای بانمک و دوست داشتنی ای که گاهی شبیه شیهه یه اسب میشد و گاهی شبیه "مع مع " یه برغاله کوچولو و گاهی شبیه صدای بچه خروسی که تازه به آوازاومده.بعد از اون صداها شروع به " اقون" گفتن کردی و ذوق من بیشتر شد.یادمه اولین باری که گفتی "مامان" همینجا ازش نوشتم.اولین کلمه ای بود که معنا داشت و من به خودم افتخار میکردم که اسم من اولین واژه ای بوده که به زبون آوردی.

و حالا تعداد کلماتی که میگی اونقدر زیاد شده که شمارش از دستم در رفته.

زیباترینم! میخوام برات به یادگار از بعضی از اون کلمات بنویسم تا بعدها که اینجارو میخونی بدونی وقتی درست یک سال و دوماه و یک هفته و دوروزت بود چه کلماتی به زبونت جاری میشد.

"مامان " و " بابا" که مدام ورد زبونته.گاهی که ازت کمی فاصله میگیرم اونقدر سوزناک و کشدار "مامان" رو تکرار میکنی که دلم کباب میشه و سریع برمیگردم و تو آغوشم میگیرمت.جالبه روی "میم" دوم بیشتر اوقات تشدید میذاری.

"جی" رو وقتی میگی که شیر میخوای و گاهی اونقدر با عصبانیت تکرارش میکنی که انگار ازقحطی برگشتی ومدتها گرسنه بودی.

"ددر" یا " دَدَ" کلمه مورد علاقته.امکان نداره بشنوی و با صدای بلند نخندی و بعد بارها و باهار تکراش نکنی.میدونی که اگه این کلمه رو تکرار کنی بالاخره دلمون میسوزه و میبریمت بیرون و برای دقایقی از قفس خونه رهامیشی.حتی اگه حاضرشدن مارو ببینی یا اسم پارک رو بشنوی ذوق میکنی و خودت میری رو اتومات گفتن " دد".

با شنیدن صدای عطسه ما سریع میگی " عطس" و میخندی.البته صدای سرفه رو هم خیلی خوب تقلید میکنی و گاهی موقع تقلیدش چنان خودتو سرگرم بازی نشون میدی که انگار نه انگار داری ادای مارو درمیاری و از خنده ما هم هیچ واکنشی نشون نمیدی که تابلو نشه تو بودی که ادامونو درآوردی.هههههه

" اِنّه" یا "اِدّه" یا " بدّه" همگی یعنی چیزی رو که داری بهش اشاره میکنی بهت بدیم.وگاهی چنان جیغ و گریه همراهش میکنی که نمیشه در برابرت مقاومت کرد و اون چیزی که میخوای رو بهت نداد.البته من یکی که همیشه به حرفت راه نمیام.

"آبّه" باز هم کلمه مورد علاقته چون انگار خوردن هیچ چیزی رو به اندازه آب دوست نداری و تا به طرف آشپزخونه بریم تند تند این کلمه رو تکرار میکنی که بهت اورژانسی آب برسونیم.البته با دیدن هر نوع نوشیدنی هم سریع میگی " آبّه".( "ب" تشدید داره و فتحه روشو کلی میکشی.)

"پوفّه" و " به به" و " مَ مََّ" کلماتی هستند که تو برای غذا بکار میبری و از اونجایی که خیلی بدغذا میخوری شنیدن این کلمات برای من  یعنی غذایی که داری میخوری رو خوشبختانه دوست داری.از توی غذاها هم یه نوع خاصی از سوپ, برنج با خورشت, کباب, سیب زمینی سرخ کرده و گاهی آب پز, گاهی پوره , گوشتی که همراه با استخون باشه و بتونی راحت تو دستت بگیری مثل ران مرغ یا ماهیچه گوسفند, ماکارونی, والبته نون و ماست رو دوست داری.اینایی که گفتم البته در مقدار خیلی کم میخوری و با کلی شعر و حرکات عجیب و غریب که مجبورم برای غذاخوردنت از خودم دربیارم.اما غذای اصلیت چیزیست به اسم " ماست" که تو به هیچ عنوان رد نمیکنی و عاشقشی. خیلی اوقات غذات شامل دو یا سه قاشق از غذاهای گفته شده به همراه یک کاسه پر از ماسته.!!!...درضمن ازبین خوراکیها زردآلو و آلو و هلو و دنت و بستنی و شکلات و پفکو خیلی دوست داری.بیسکوییت هم دوست داری البته بیشتر برای خرد کردن و زیادکردن کارمن.

بریم به ادامه کلمات خانم خانمای گلم...

" توپ"

"تاب"

"نی نی "

"پا"

"دست" یا " دس" که هم درموقع نشون دادن دستت بکار میبری و هم درموقع  دس دسی کردن.

"سَ" هم وقتی مثلا میخوای سلام کنی و هم وقتی میخوای سرتو نشون بدی.

راستی تا یادم نرفته بگم که یکی از بازیهامون اینه که من اعضای بدنت مثل پا و دست و سر و مو و چشم و بینی و دهان و زبون و گوشو ازت میپرسم و تو نشونشون میدی.البته نشون دادنشون با خنده های ما همراهه چون موقع نشون دادن پات پاتو بالا میاری. برای دست با یه دست اون یکی رو بالا میاری. برای سر یا مو موهاتو میکشی. برای چشم چشماتو باز وبسته میکنی یا محکم پلکتو میبندی و چشمتو فشار میدی.برای بینی به طرز خنده داری بینیتو جمع میکنی و صدای "فین" درمیاری.البته الکی.برای دهان یا زبون هم زبونتو درمیاری و میخندی.برای گوش هم گوشتو تقریبا میکشی.

"دااااااااااااا" کلمه ای که به صورت کشدار موقع دالی بازی میگی.

"نه" کلمه ای که هم برای مخالفت با کاری که دارم انجام میدم میگی و هم وقتی بکار میبری که چیزی که دوست داری رو بهت نمیدم و کلی هم همراش جیغ و گریهههههههههههه

وقتی میگم قطار چی میگه میگی " چی چی"

وقتی میگم پیشی چی میگه میگی " مئوووووووو"( "او" رو میکشی)

وقتی میگم هاپو چی میگه میگی " هاپ هاپ" و گاهی میگی " باپ باپ"

وقتی میگم آتیش چیه میگی " جیزززززززززززز" و البته اگه شعله گاز یا شمع یا هر چیزی رو ببینی خودت میگی " جیزززززززززز" که ما حواسمون باشه دستمون نسوزه.ههههههه(" ز" رو بصورت ممتد میگی که قشنگ بفهمیم چقدر داغه!)

"تیشششششش" که یعنی همون "آتیش"

"هیسسسسسس" یا " ایسسسسس" وقتی که من انگشتمو به نشونه سکوت نشون میدم تو هم همرام تکرار میکنی.

"با" یا "بابّا" وقتی دستتو به نشونه خداحافظی تکون میدی و ازت میخوایم بای بای کنی.

"اوفففف" یا "هوفففففف" وقتی که طاقت نداری و من مجبورم غذاتو فوت کنم تو هم پشت سرم میگی.اونم در حالیکه ادای منو درمیاری.

"ویزززززززز" وقتی من صدای زنبور درمیارم.

"اِه"  و " ایه" ( بصورت  "ای " خونده بشه.)وقتی که تعجب میکنی خیلی غلیظ بکار میبری.مثلا وقتی اون چشمای کنجکاوت چیز تازه ای پیدا میکنه وبرش میداری با تعجب اینو میگی.

"آآآآآآآآ" وقتی میخوای توجه منو جلب کنی که باتو حرف بزنم یا بازی کنم "آ" رو با صدای خیلی بلندی که تقریبا فریاده میکشی.والبته این یه بازی بین من و تو هم هست. که مثلا من میگم "آآآآآآآآآآ" و تو همراه با من تکرار میکنی. معمولا وقتایی که میخوام انرزیهای منفی رو تخلیه کنم و تورو هم شاد کنم این بازی رو باتو انجام میدیم و به مرور زمان اونقدر با هم هماهنگ شدیم که هردومون دیگه بدون هیچ علامت یا اشاره ای با هم شروع میکنیم و با هم تموم میکنیم و بعد دوباره تکرار و تکرار و تکرار ... که در نهایت یا یه بنده خدایی بگه " بسه سرم رفت شما دوتا چقدر سر وصدا میکنین" یا اینکه خودمون از نفس بیفتیم که معمولا دومیشه چون من و تو بچه های حرف گوش کنی نیستیم و هر کی هم به صدای بازیهامون اعتراض کنه معمولا توجه نمیکنیم.ههههه

"دِ" به ظاهر فقط یه حرفه اما برای تو کلمه ایه که خیلی جاها بکار میبری و فقط معناش تو دیکشنری ذهن مامانی پیدا میشه.با توجه به موقعیت خودم معنیشو میفهمم.مثلا گاهی دستتو به سمتم دراز میکنی و اینو میگی یعنی چیزی که تو دستمه ازم بگیر.معمولا این کارو وقتی میکنی که من دارم بهت غذا میدم و توبرای اینکه تاجایی که ممکنه از غذای تو ظرفت کم بشه دستتو توی بشقابت میکنی و با اون دست نازت از غذات برمیداری و به طرف دهان من میاری تا من بشم  نی نیت  و بخورم.وای که چقدر اون غذا با طعم دستای تو خوشمزست.البته ناگفته نمونه گاهی غذایی که تو دهنت هست رو هم با دوتا انگشتای شست و اشاره بیرون میاری و تو دهان من میذاری. که من اونم دوست دارم چون غذا با طعم لبها و زبون خوشمزت خیلی بهم میچسبه.والبته باز هم ناگفته نمونه که بیشتر غذارو با هرفرصتی که بدست میاری دور وبرت پخش میکنی و بعد ازغذا خوردنت صحنه ای که باهاش مواجهم واقعا اشکمو درمیاره. بخصوص اینکه اون همه زحمت نتیجش فقط خورده شدن دوتاقاشق از اون غذا بوده باشه.

"کوکو" یا "گوقو" یا "کاکو"یا شبیه به اینها رو وقتی میگه که با غذاهایی از قبیل کوکو یا کتلت یا کباب دیگی و شبیه اینها روبرو باشه.به محض دیدنش اینو میگه.البته از اونجایی که خیلی شیرین و غلیظ واز ته حلقش این کلمه رو ادا میکرد و ما خوشمون اومد و تشویقش کردیم در حال حاضر با دیدن یک سری دیگه از خوراکیها هم این کلمه رو میگه.

"دودو" موقع دیدن نوشیدنیهایی مثل آب میوه بکار میبره. گاهی هم به تموم خوراکیهای میگه که داخل یخچاله و دوستشون داره.

"بیب" یا "باب" برای وقتی که میخوای صدای بوق دربیاری مثلا وقتی که روی شکم من میشینی و من ماشینت میشم با انگشت روی بینیمو فشار میدی و اینو میگی و البته گاهی هم روی بینی خودتو فشار میدی و مثلا بوق میزنی.

"بی" یا "بی آ" وقتی که با دست به سمتمون به نشونه "بیا" اشاره میکنی و میخوای بگی بیایم پیشت.

"سَ سَ " یا "سئی سئی" وقتی که پیشونیتو میچسبونی به پیشونیمون و خیلی بامزه تکونش میدی.این کارو البته فقط برای کسانی انجام میدی که دوسشون داری و میخوای محبتتو نشونشون بدی.

"پَ" یا همون " پر" موقع بازی کلاغ پر که خاله جونیت یادت داده و انگشت اشارتو خیلی بانمک همراه با هرکلمه ای که مامیگیم از روی زمین بالا میاری و اینو میگی.و وقتی اسم چیزی رو میگیم که پر نداره و شعرشو میخونیم توبا شادی دست میزنی و با دهنت صدایی متناسب با شعرش درمیاری.درواقع روی شعرش موسیقی میذاری.ههههههه

و... و چیزای دیگه ای هم هست که الان یادم نمیاد و هرزمان یادم اومد اضافه میکنم.

اما یک چیز که برای من خیلی جالبه و همیشه تو جمع باعث سرگرمی اطرافیان میشه اینه که تو در ادا درآوردن استادی.این کارو چندین ماهه که انجام میدی. یعنی مثلا 7 یا 8 ماهه بودی که ادای عطسه یا سرفه کردن هرکسی رو سریع درمیاوردی. حتی اگه تو خیابون بودیم یا راننده تاکسی سرفه میکرد.مثلا یه بار توی تاکسی راننده خیلی سرفه میکرد و تو بدون استثنا ادای همشونو درآوردی و من تا رسیدن به مقصد هم از خنده مردم و هم از خجالت آب شدم.اما دخترک شیرینم چیزی که الان خیلی جالبه اینه که تو خیلی اوقات کلمه های بسیار سخت مارو درجا تکرار میکنی و البته فقط یک بار.مثلا یک بار موقع غذا خوردن زدی زیر بشقاب غذای من و همه غذامو پخش زمین کردی. من با حالت عصبانی بهت گفتم " بی ادب". تو در اولین لحظه سکوت کردی. منو با کمی ترس و خجالت و شرمندگی نگاه کردی. بعد از اونجایی که معمولا ترسهات چندثانیه بیشتر طول نمیکشه شروع کردی به خندیدن و خیلی بلند و واضح و دقیقا با لحن خودم رو به من گفتی " ادب". این اتفاق بارها تکرار شده و تو خیلی استادانه هم کلمه و هم لحن مارو تقلید میکنی. بخصوص وقتایی که با عصبانیت اون کلمه رو بکارببریم. و همین باعث خنده ما میشه. یادمه یه بار که تو جمعی بودیم تو شیطنت میکردی و از مبلها بالا میرفتی. یه بنده خدایی به شوخی برگشت بهت گفت " پدرسوخته بشین". و تو درجا با لحنی محکم و عصبانی شبیه خودش کلمه ای شبیهشو گفتی.یعنی اونقدر شبیه بود که ازخنده منفجرشدیم.حتی یک بار یکی کلمه ای به زبون محلی شهر خودشون به تو گفت که خیلی هم سخت بود.کلمه چند سیلابی بود ولی چون به شوخی با لحن دعوا بهت گفت تو درجا شبیه همونو با تموم سختیش بهش گفتی.این کارت اونقدر تکرار شده که دیگه حواسم هست که اگه گاهی از دستت عصبانی شدم مراقب کلمه ای که بکار میبرم باشم چون تو به خودم برمیگردونی.و این کارت اونقدر شیرینه که منو به خنده میندازه و نمیتونم قیافه عصبانیمو حفظ کنم و تو فکر میکنی از کاری که کردی خوشم اومده و تکرارش میکنی و منم دهنم بسته میمونه...

اگه بخوام اون کلماتی که در تقلید از ما بکاربردی رو بنویسم زیاد میشه و چون بیشترش تکرار نمیشه فعلا اونارو به حساب کلماتی که بلدی نمیذارم.

عزیزکم الان یاد یکی دیگه از شیرینیهات افتادم و اونم اینه که وقتی کسی بخواد با اخم دعوات کنه یا به شوخی بهت اخم کنه تو بلافاصله چنان اخمی نشونش میدی که بجای تو خودش بترسه. و ناگفته نمونه که گاهی با دیدن آدمایی که درواقع اخم نکردن اما ذاتا چهره عبوث و اخمالویی دارن بهشون اخم میکنی و اونا متعجب از من میپرسن " چرا آیسا بهم اخم کرد" منم با خونسردی میگم " خب لابد ازچهرتون فکر کرد که بهش اخم کردین آیسا الکی به کسی اخم نمیکنه.مگر اینکه احساس کنه کسی بهش اخم کرده." ههههههههههه

میبینی میوه دلم چه دنیایی با تو دارم. میبینی چقدر رنگهای شاد و زیبا به دنیام پاشیدی.

قراربود فقط از کلماتی که میگی بنویسم اما درواقع از شیرین کاریهات نوشتم و کارای بامزه ای که دل از هرکسی میبره.

حالا سعی میکنم تو آپ بعدی از یه سری دیگه از بازیهامون و کارای جالبت بنویسم البته اگه زنده باشم.

آیسا دخترم! دلبر شیرینم! طوطی سخنورم! دوستت دارم. زیباتر و دلرباتر از تو در تمام جهان نخواهم یافت.



**جاداره ازخانوادم بخصوص مامان مهربونم همینجا تشکر کنم که خیلی از این کلمات وبازیهارو به آیساد یاد دادن.ازجمله نشون دادن اعضای بدنش.وبرای راه افتادن آیسا هم خیلی باهاش تمرین کردن.مامانی و بابایی و خواهری عزیزم دوستون دارم.

***از دوست خوبم منا (مامان مهرادجونم) هم تشکر میکنم که ایده نوشتن این آپو به من داد و تشویقم کرد.دوست دارم مناجان.

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت 8:11 توسط مامان آیسا|

هیچ چیز در این دنیا منو به اندازه خنده های تو نمیخندونه.

هیچ کس در این دنیا به اندازه تو بلدنیست که چطور میشه منو شادکرد.

هیچ لذتی بالاتراز لذت تماشای تو درحال بازیهای ساده کودکانه ات نیست.

هیچ طعمی شیرین تر از طعم بوسیدن تو بعد از اینکه چندقدم به سمت من برمیداری و خودتو در آغوشم رها میکنی نیست.

مدتیه که یادگرفتی با پاهای کوچکت راه بری.تموم بلندیهای خونه رو فتح کردی و هربار که سرمو برمیگردونم تورو درحالی میبینم که منو از انجام کاری جدید شگفت زده کردی.باورم نمیشه تو همون نوزاد ظریفی هستی که قادر به انجام هیچ کاری نبود.فقط میتونم خدارو بخاطر عظمتش شکر کنم.

عزیزدل مامانی! دوستت دارم.

آیسادخترم! تموم دلخوشی مامان تو هستی.

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 8:5 توسط مامان آیسا|

مامان خوبم,مامان عزیزتر ازجونم, مامان همیشه صبور و آرومم, مامان مهربونم که تو دنیا هنوز زنی رو به متانت و صبوری و خانمی تو سراغ ندارم,مامان باهوش وباشعورم که همیشه هم خوب حالمو فهمیدی و هم خوب درکم کردی,مامان بی نظیرم که تو دنیا هیچ کس برام مثل تو نخواهد شد,مامانم روزتو بهت تبریک میگم.منی که میتونستم برای هرچیزی هزاران واژه تو ذهنم پیدا کنم برای تو و درمقابل عظمت و بزرگواریت کلمه کم آوردم.فقط میتونم بگم تو خورشید زندگی منی که بی نهایت دوستت دارم و خداروشکر میکنم که هنوز بی دریغ و عاشقانه به من و زندگیم میتابی.کاش بدونی که چقدر دوستت دارم و بخاطر تموم لحظه هایی که دل نازنینتو رنجوندم شرمسارم.

دخترم آیسا این دومین سالیه که درکنار تو چنین روزی رو سپری میکنم و هربار که کسی این روزو بهم تبریک میگه به خودم میگم یعنی من واقعا لایق چنین اسم پربرکتی شدم؟هنوز بعد از دوسال نتونستم باور کنم که من هم سزاوار تبریک روزمادرم.

این روزو به همه بانوهای دوست داشتنی ای که به وبلاگم سرمیزنن و به همه دوستای گلم که طعم مادرشدن رو چشیدن تبریک میگم.

نازنین مهربونم (مامان مهتاب و میترا و ماه بانو),مامان گل امیرم,منای عزیزم (مامان مهراد),مرسدس جونم (مامان ترنج),نازنین خوبم (مامان ایلیا),مامان محترم محمد معین و محمد مهدی و همه مامانای گلی که به وب من سرمیزنین روزتون مبارک.امیدوارم قدرشما و خوبیهاتونو فرزندان دلبندتون همیشه بدونن و سایتون همیشه و همیشه بالای سرشون باشه.

آیسا دخترم! مادراولین وبزرگترین معنای عشقه.امیدوارم برای تو مادرخوبی باشم که همیشه بهم افتخارکنی.

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 7:47 توسط مامان آیسا|




آیسای من! با تموم حواسم تورا زندگی میکنم گویی که دروجود نازنینت بهشت را جستجو میکنم.

گل خوشبوی من!تورا میبویم که بوی بهشت میدهی.هنوز بوی آن تکه از آسمان را میدهی که فرشتگانی چون تو از آن نقطه به زمین می آیند.

دخترک زیبای من! تورا میبینم که به زیبایی دشتهای همیشه سبز بهشتی.دشتهایی که از آب چشمه های گوارای بهشتی سیراب شده اند و هرگز پاییزی نمیشوند.

عزیزترینم! تورا میشنوم که صدایت مثل صدای آبهای روان و زلال بهشت روحم را مینوازد.صدایی که معنای زندگی را درگوشم زمزمه میکند تا هرگز فراموش نکنم چه نعمتی از جانب خدای مهربانم به من هدیه شده است.

بهترینم! تورا میچشم وقتی لبهایم را بر غنچه کوچک لبهای شیرینت میگذارم وتورا میبوسم آنچنان که بهشتیان معشوق بهشتی خویش را درآغوش میکشند و میبوسند و طعم شیرین عشقی حقیقی را در دنیایی جاویدان میچشند.

هستی من! تورا لمس میکنم وقتی دستان کوچک و لطیفت را در دست میگیرم و از عشق خدایم لبریز میشوم که این چنین زیبا و دقیق دستان تورا و تموم وجود تورا آفریده است.تورا آنچنان لمس میکنم که گویی با پاهای برهنه درمیان دشتی زیبا از گلهای بهشتی قدم میزنم و غرق در احساس بودن میشوم.هربار که تورا لمس میکنم رو به خدا میگویم که چگونه این همه ظریف و زیبا انسان را آفریدی.وقتی حتی یک خط از خطوط دست دخترکم بی دلیل آفریده نشده است.

همه زندگی مامان! تورا با تمام حواسم زندگی میکنم.تو بزرگتر از آنی که من تصور میکنم.تورا خدا فرستاده است تا پیامبر لحظه های بیقرار من باشی تا درکنار تو زندگی را بیاموزم و به یاد بیاورم که برای چه به این دنیا آمده ام.چگونه باید زندگی کنم.وبه کجا خواهم رفت.

اگر خدایم به من اجازه میداد میگفتم که تورا عاشقانه میپرستم.پرستشی که از سر معرفت باشد نه ازسر نیاز.

آیسا دخترم تو بهشت من در این دنیایی.پس مرا به بهشتی که خدایمان وعده داده است هدایت کن.



*عکس دستای ناز آیسا در حال بازی با بند لباسش

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 7:2 توسط مامان آیسا|


آخرين مطالب
» با تو در آغوش خالق هستی...
» اگرتو نبودی...
» هوای من را داشته باش!
» تولدت مبارک دختر بهارم!
» سه روز تا من و سه هفته تا تو...
» مفهوم بی نهایت...
» دردنامه...
» نابترین حس دنیا...
» باز هم زینب کوچک من...
» عاشقتم...

Design By : Pichak