X
تبلیغات
!آیسا دخترم


!آیسا دخترم

نامه های من برای دخترم آیسا

آیسا دخترم! وقتی که تو آمدی زمین دیگر زمین نبود.گویا آسمان به زمین فرود آمده بود و زمین پرشده بود از فرشتگانی که تورا بدرقه میکردند.آن روزها وقت راه رفتن در اطرافت دقت میکردم تا بال فرشتگان نگهبانت به زیر پاهایم نرود.آن روزهای خوب که تلخ و شیرینهای زندگیم به هم آمیخته بود و من سرگشته از حضور وصف ناشدنی تو, دنیا را با بالهای نامرئی عشقی که تو در من زنده کرده بودی پشت سر گذاشتم و از کنار تمام لحظه های سختی که بی تو بر من گذشته بود گذشتم و به چشمه جوشان عشقی رسیدم که تا بی نهایت در قلب من برای تو خواهد جوشید.

آیسا دخترم! اولین شبی که تو دنیا را با حضورت به رنگ بنفشه های بهاری رنگ آمیزی کردی, باران میبارید.درست مثل امشب که دومین سالگرد تولد توست.

زیبای دلبندم! هنوز در باورم نمی گنجد که دوسال از اولین لحظه درآغوش گرفتن تو میگذرد.به همین زودی دوسال از زیباترین روزها و شبهای زندگی من درکنار تو سپری شد و من درآستانه ورود تو به سومین سال زندگیت بهاری تر از بهارم.

میوه ی دلم! باز هم می گویم این همه برای بزرگ شدن عجله نکن.کمی آرامتر عزیزکم. برای رسیدن به کدام روز و برای دیدن کدام سال این چنین شتاب میکنی که من به گرد پاهایت نمیرسم.تو با شتاب روزها و شبهای با هم بودنمان را میروی و من هرچه در پی تو میدوم باز برای دیدن تو, برای بوییدن تو , برای لمس ظرافتهای تو , برای شنیدن صدای دلنشین تو, برای چشیدن طعم باتوبودن, زمان کم میاورم.وهربار که برای لحظه ای می ایستم و به پشت سرمان نگاه میکنم تنها جای پاهای تورا میبینم.انگار که من در تو خلاصه شده ام و تو مرا در خود به هرسو که میخواهی میکشانی.

عسل شیرینم! تمام زندگی همین حالاست.همین حالا که کودکی و همه ی نگرانیت اینست که من لحظه ای در کنارت نباشم.همین حالا که جز از لحظه هایی که چشم باز کنی و مرا درکنارت نبینی نمیترسی.همین جا که پاکی و صداقت وجودت را با همه ی ثروتهای دنیا نمیتوان خرید.همین امروز که اگر از تموم دنیا هیچ چیز نداشته باشی و تنها دستانت در دستان من باشد میتوانی شاد باشی.همین امشب که با دستان کوچکت مرا در آغوش گرفتی و به خواب رفتی ونیمه های شب که از صدای خنده های بلند خودم از خواب بیدارشدم, دیدم که تو هم با آن چهره نازو زیبایت در آغوش من با صدای بلند در خواب میخندی.نمیدانم چه چیز باعث شده بود که امشب هردوی ما درخواب با صدای بلند بخندیم.اما میدانم که هرچه بود بین قلب من و تو مشترک بود.همین اشتراکهای ظریف لذت مادربودن را برای من صدچندان میکند.

هرروز که میگذرد شباهتهایی به من پیدا میکنی که گاه مرا میخنداند و گاه مرا میترساند.شباهتهایی که آنقدر دقیق و مو به موست که همه را به حیرت وامیدارد.از علاقه های مشترکمان گرفته تا طرز نشستن عجیب و منحصربه فردمان و حتی همین خندیدن های باصدای بلند درخواب.ویکی دیگر از علاقه های مشترکمان خواندن شعرهاییست که درحین انجام کار می سراییم و با صدای بلند به حالت آواز می خوانیم.

یکی از شعرهایی که وقتی در حال بازی هستی با لحن شاد و کودکانه ات با صدای بلند میخوانی این شعرست:

" ماما ماما مامانی        مامان مامان مامانی

ما  ماماما مامانی         ماما ماما مامانی

و..."

واونقدر با همین کلمه "مامان" در شعری که می سرایی بازی میکنی که من دست از کار میکشم و بدون اینکه متوجه من بشوی از شنیدن صدای دل انگیزت لذت میبرم و به خودم میبالم که اسم من مفهوم شعریست که تو بر لب جاری میکنی.

ویکی دیگر از این شباهتهای دوست داشتنی علاقه زیاد تو به آسمان و ستاره ها و ماه و خورشیدست.آنقدر که برای دیدن ماه و ستاره ها با گریه پاهایت را به زمین میکوبی واز ما میخواهی که تورا به پشت پنجره ببریم و بعد با دیدن ماه و ستاره ها آنقدر هیجان زده میشوی که سراز پا نمیشناسی و با شوق بارها اسم ماه و ستاره را تکرار میکنی.هیچ وقت علاقه فراوانی که خودم به آسمان و اجرام آسمانی داشتم را فراموش نمیکنم.آنقدر کتابهای نجوم و رمانهای تخیلی فضائی درکودکیم خوانده بودم که همه فکر میکردند شغل آینده ام همین خواهد بود.اما این علاقه هم مثل خیلی علاقه های دیگرم در میان شلوغیهای روزگار گم شد.وحالا درکنار تو که بسیار به من شباهت داری تک تک علاقه های کودکیم تا به امروز در من زنده میشود و احساسهایی در من جان میگیرد که مدتها بود فراموششان کرده بودم.

عزیزمامان! بخاطر تمام این خوبیهایی که در من زنده میکنی از تو ممنونم.واز خدای مهربانمان سپاسگزارم بخاطر اینکه دوسال تمام به من شایستگی این را داد که مادر تو باشم.

آیسا دخترم! دومین سالروز بهاری قدم گذاشتنت به این دنیا را به تو و به خودم که چنین هدیه ای را از خدا گرفته ام, تبریک میگویم.برایت در دل بهترین آرزوها را میکنم و با دست دعا به درگاه خداوند میبرم.

نوشته شده در جمعه 16 فروردین1392ساعت 23:55 توسط مامان آیسا|

دخترزیبای من ! امروز روز مامانه.روز من.روز تولد مادری که یکی از بزرگترین افتخارات زندگیش اینه که مادرتوئه.واز طرفی امروز به تاریخ هجری قمری روز تولد تو هم هست.همین مصادف شدن تولدهامون که دیگه حالا حالاها اتفاق نمیفته باعث شد که بیام تا برات بنویسم.دوسال پیش وقتی برای تعیین تاریخ تولدت پیش دکتر رفتم ازم خواست که خودم بعد از 13 بدر یه تاریخی انتخاب کنم.من به تقویم نگاه کردم و دیدم 16 فروردین مصادف با اول جمادی الاوله و خواستم تا دکتر همون تاریخ بهم وقت سزارین بده تا تورو روز اول ماه به دنیا بیارم.حالا بعد از نزدیک دوسال امروز 23 اسفند یعنی روز تولد خودم روز اول جمادی الاوله.

میوه دلم! امروز میخوام خدارو بخاطر تموم نعمتهایی که درطول زندگیم بهم عطاکرده شکرگزار باشم.وبخصوص بگم:"خدایا شکرت که با دادن یه دختر سالم و بی نظیر به من نعمت رو بر من تمام کردی."

میخوام بگم خدایا ممنونم ازت که توی خانواده ای به دنیا اومدم که همیشه به بهترین شکل همراهم بودن.خانواده ای که هیچ چیز برام کم نذاشتن و اونقدر بخاطرم از خود گذشتگی کردن که اگه از حالا تا آخر عمر بخوام ازشون تشکر کنم بازم کمه.

پدرومادری که برام بهترین بودن و معنی حقیقی عشق رو از اونها یاد گرفتم.کسانیکه برام کارایی کردن که اگه بگم دنیا رو به پام ریختن اغراق نکردم.درحالیکه خیلی وقتا با انجام اون کارها خودشونو واقعا به سختی انداختن.

خواهر و برادری که درکنارشون بهترین روزای زندگیمو گذروندم و حالا هم همه جوره در کنارم هستن.

وعشق زندگیم که هیچ وقت هیچ کس تا آخرعمر نمیتونه جاشو تو قلبم بگیره و برام جاودانست.کسی که درکنارش شادیها و غمهایی رو تجربه کردم که هرگز فراموش نمیکنم اما خداروشاکرم که همیشه خودش مراقب من و عشق زندگیم بوده و هست.

ودخترم که تموم انگیزه من برای موندن و جنگیدن و زندگی کردن بوده و هست.کسی که از وقتی که هنوز به دنیا نیومده بود, به من که خسته و پریشون از همه بریده بودم دلیل وانگیزه و امیدبرای زندگی بخشید و تا به امروز بهانه تموم شادیهای کوچیک و بزرگم بوده.کسی که اونقدر سنی نداره که بدونه برای من چه کرده اما مینویسم تا بعدها بفهمه که خدای مهربون با دادنش به من درواقع معنای معجزه رو بهم نشون داد.

میخوام بگم خدایا من همون بنده توام که وقتی پریشون میشه جایی جز درگاه تو برای درددل کردن پیدا نمیکنه.همون بنده ای که خیلی وقتا موقع شادی تورو فراموش میکنه اما موقعی که غم داره از در خونت کنار نمیره.همون بنده ای که خودش از بندگی خودش راضی نیست اما با کمال بی شرمی از تو میخواد که بندگیشو بپذیری و از اشتباهاتی که خواسته و ناخواسته مرتکب شده چشم پوشی کنی.اون بنده ای که در سخت ترین لحظات زندگیش که حتی توانی برای نفس کشیدن نداشته و خسته و درمونده به زمین افتاده بوده تو دستشو گرفتی و بلندش کردی و راهو نشونش دادی.

میخوام بگم خدایا من همون مامان آیسام که اگه تموم دنیا از دلش بی خبرن تو میدونی که توی دل بیقرارم چی میگذره و از دلخوشیها و ناخوشیهام باخبری و تنهام نذاشتی و نخواهی گذاشت.

میخوام بگم خدایا اگه از روزی که پا به این دنیا گذاشتم تا به امروز که سالروز تولدمه کوتاهی در حق تو یا دیگران یا خودم کردم ببخش.

میخوام بگم خدایا من امروز هیچ کیک تولدی ندارم تا موقع فوت کردن شمعهاش آرزو کنم .اما میخوام همینجا توی دلم هرچه را که تو دروجودم دوست نداری به آتیش بکشم و بعد موقع فوت کردن خاکسترش از دلم آرزو کنم:" خدایا من امروز ازت هیچ چیز نمیخوام جز اینکه بازم مثل همیشه دوستم داشته باش.چون توی این دنیا من از هیچ چیز نمیترسم جز اینکه تو منو دوست نداشته باشی."

دخترم آیسا! روزهای آخرساله.روزهایی که از بچگی تا بحال خیلی دوستشون داشتم چون انتظار نوشدن واقعا زیباست.روزهایی که دوسال پیش برام خیلی سخت گذشت و حالا بعد از دوسال به یمن حضور نازنینت باز هم دل انگیز و با طراوته.بهار نزدیکه.بهاری که امیدوارم دلامون هم با اومدنش بهاری بشه.بهاری که دوسال پیش همراه با خودش تورو هم برای من به ارمغان آورد و برام دوست داشتنی تر شد.

نفس مامانی! تنگ بلور ماهی های قرمزتو نگاه کن.ببین این ماهیهای کوچولو چقدر فضای کمی برای زندگی کردن دارن اما با این حال از حرکت نمی ایستن.دنیا برای ما مثل همین تنگ بلور کوچیک و تنگه.اما باید تا زنده ایم تلاش کنیم که زندگی کنیم.یادت باشه گلکم که هیچ وقت اسیر روزمرگی نشی و همیشه شاداب و سرزنده و بهاری باشی.

دختر بهارم! میدونم که تو هم مثل من دوست داری هربار که بارون میاد پنجره رو باز کنی و اجازه بدی بارون بهاری دستای نازتو نوازش کنه.از خدا میخوام که وجود دوست داشتنی تورو با لطیف ترین قطرات رحمتش نوازش کنه.

آیسا دخترم! از خالق عشق میخوام که تورو که بزرگترین سرمایه زندگیم هستی درپناه خودش نگه داره.

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1391ساعت 6:5 توسط مامان آیسا|

دخترک زیبا و بی نظیرم ! این حرفهایی که حالا برای تو مینویسم نه از روی غمگینی ست و نه از روی ناامیدی.این حرفها رو مینویسم تا با نوشتنش تموم احساسات منفی رو دور بریزم.مدتها بود که خیلی حرفا ته دلم بود و نیاز به یک تخلیه روانی داشتم.همین حالا که این احساسات مادرانه ام را برای تو مینویسم سرشارم از عشق, سرشارم از امید, سرشارم از شادی بودن با تو, سرشارم از تو.

آیسای مامانی! هنوز به دنیا نیومده بودی که عده ای تلاش میکردن انواع و اقسام تجویزهارو برام کنن تا مثلا تو خوشگل تر یا باهوشتر یا هرچیزی تو این مایه ها بشی.اما من به حرف هیچ کس گوش نمیدادم و از تموم این تجویزها متنفر بودم.

تازه به دنیا اومده بودی و آورده بودمت خونه که فهمیدم کمی زردی گرفتی و مجبور شدم دوشبی رو تو بیمارستان بستریت کنم.من اون شبها با تموم وجود به بودن با تو نیاز داشتم اما نذاشتن توی بیمارستان کنارت بمونم.یادمه لباسهای کوچولوتو از تنت درآوردن و به من دادن و تورو لخت توی دستگاه گذاشتن تا نور بگیری.وقتی تورو تنها اونجا گذاشتم و بدون تو اومدم خونه, دنیا داشت روی سرم خراب میشد.اونقدر لباسهاتو بو کردم و گریه کردم که حد نداشت.اما بعضی ها بودن که منو بخاطر گریه هام دعوا میکردن و تهدیدم میکردن که اگه گریه کنم دیگه نمیذارن برم بیمارستان.بخاطر همون حرفا مجبور شدم تو سکوت گریه کنم درحالیکه دلم میخواست با صدای بلند زار زار گریه کنم و سبک بشم.ساعت 11 شب دیگه نتونستم طاقت بیارم وبا وجود اینکه تازه دوساعتی بود که یه ترافیک سنگینو پشت سرگذرونده بودم و اومده بودم خونه, اونقدر خواهش و التماس کردم که دوباره بیام پیشت.با اون حال بدی که خودم داشتم هرجوری که بود خودمو به بیمارستان رسوندم تا فقط برای چنددقیقه ای تو آغوشم بگیرمت و نگاهت کنم.وقتی تورو اونطوری با اون چشم بندها توی اون دستگاه زیر نور دیدم, داشتم دیوونه میشدم اما جلوی اشکامو گرفتم و بهت گفتم دخترم محکم باش تا زود خوب بشی و من تورو با خودم ببرم خونه.

همون روزا بعضی ها بجای اینکه درکم کنن و لااقل اگه نمیتونن آرومم کنن سکوت کنن, شروع کردن به سرزنش کردن من که اگه تو بارداری زیاد گرمی نمیخوردی الان آیسا زردی نمیگرفت.یا اگه فلان کارو میکردی بستری نمیشد یا...درحالیکه زردی نوزاد هیچ ربطی به تغذیه مادر نداره.

اونطور وقتا دلم میخواست اون آدمو خفه کنم تا دیگه صداش درنیاد و نتونه روحیمو از بین ببره.

بعد از برگشتنت از بیمارستان دوباره عده ای شروع کردن به انواع تجویزها برای تو.مدام بهشون گوشزد میکردم که من اعتقادی به این چیزا ندارم اما دست از سرمون برنمیداشتن و اونقدر تکرار میکردن که دلم میخواست خفشون کنم و دیگه صداشون درنیاد.

کم کم تو بزرگتر شدی و من روز به روز بهتر فهمیدم که تو به چه چیزهایی احتیاج داری.اما اون آدمها بازم دست از حرفاشون برنداشتن و مدام توصیه های پزشکی و تربیتی و ... بهم میکردن.

روزها گذشت و اون آدمها هیچ وقت دست از تلاشهاشون برای از بین بردن روحیه من برنداشتن.

اونا همون کسانی بودن که درمورد نحوه غذاخوردن تو مدام توصیه میکردن.همون آدمهایی که وقتی به ما میرسیدن بجای اینکه زیباییهای تورو ببینن اولین جملشون این بود که :" واااااااااااای این بچه چرا اینقدر ضعیفه؟هیچی بهش نمیدیدن بخوره؟"

اونا همون آدمایی بودن که وقتی به تو میرسیدن بجای اینکه ظرافتهایی که خداوند در آفرینش تو بکار برده ببینن اولین کلامشون این بود که :" دخترت که بازم لاغر شده.هیچی وزن نگرفته.این بچه چرا چاق نمیشه؟"

همون آدمایی که وقتی تورو میدیدن بجای اینکه قد کشیدن تورو ببینن و به این توجه کنن که تو از هم سن و سالهات بلندقامت تری میگفتن:" بچه فلانی و فلانی که بعد از آیسا بدنیا اومدن خیلی تپل ترن.خیلی خوب غذا میخورن.تو هم فلان چیزو برای آیسا درست کن شاید بخوره.آیسارو از شیر بگیر شاید شیرت خوب نیست که چاق نمیشه, فلانی بچشو از شیر گرفته و غذاخوردنش خوب شده,و..."

یکی نبود بهشون بگه آخه اگه شیر من خوب نیست و به درد رشد بچم نمیخوره پس آیسا چطوری قد کشیده.پس چطوری این مرواریدای خوشگل و سفید تودهانش رشد کرده؟پس چطوری منحنی رشدش رضایت بخشه؟مدام بهشون میگفتم که آیسا حتی یک گرم وزن کم نکرده و درحال رشده.درسته که بدغذاست اما رشدش متوقف نشده.اما این حرفا تو گوششون نمیرفت.

همون آدما کم کم شروع کردن به اظهار نظر در مورد راه رفتنت.میگفتن:"چرا آیسا دنده عقب چهاردست و پا میره؟" میگفتم:" درست میشه این بخشی از رشدشه"

میگفتن:"چرا آیسا هنوز چهاردست و پا میره و راه نمیره؟بچه فلانی که کوچیکتره راه افتاده" میگفتم:" آیسا دیرش نشده هنوز یک سالش نشده.به وقتش راه هم میره"

میگفتن:"چرا آیسا که راه افتاده اینقدر زیاد زمین میخوره مگه تو خواب زیاد بوسش میکنی؟چرا گشاد گشاد راه میره پاهاش مشکلی داره؟چرا زانوهاشو موقع راه رفتن به داخل خم میکنه مگه مشکلی داره؟چرا... و چرا ...؟" میگفتم:" آیسا مشکلی نداره.تازه راه افتاده و مسلط نیست.بردمش دکتر و گفته طبیعیه که اولش برای حفظ تعادلش اینطوری راه بره.درست میشه"

بعدا که توراه رفتن مسلط شدی میگفتن:" چرا آیسا اینقدر راه میره؟چرا یه لحظه نمیشینه؟نکنه این بچه بیش فعاله؟"  میگفتم:" همه بچه ها وقتی راه میفتن خوششون میاد و زیاد راه میرن.بیش فعال که به این چیزا نمیگن.اون یه بیماریه و ربطی به راه رفتن نداره.آیسا هیچ مشکلی نداره"

میگفتن:"چرا آیسا خوب حرف نمیزنه بچه فلانی به حرف اومده." میگفتم:" دیرش نشده.به وقتش اونقدر حرف میزنه که بگین چرا یه لحظه ساکت نمیشینه.آیسا مشکلی نداره."

...

همون آدما وقتی به تو میرسیدن کارهایی برای خندوندنت انجام میدادن که از نظر من به شدت اشتباه بود و سعی میکردم غیرمستقیم بهشون بگم اما نمیفهمیدن.

همون آدما وقتی تورو میدیدن که داری گریه میکنی و هیچ جوری آروم نمیشی, برای آروم کردنت از روشهایی استفاده میکردن که از نظر من به هیچ عنوان برای جسمت و روحت خوب نبود و ترجیح میدادم گریه کنی تا اونطوری آروم بشی.

همون آدما وقتی میدیدن که زیاد شیطونی میکنی و نمیتونستن جلوی بعضی شیطنتهاتو بگیرن از ترسوندنت استفاده میکردن در حالیکه من هیچ وقت نذاشته بودم تو از چیزی بترسی و دوست نداشتم ذهنت نسبت به چیزی خراب بشه.مثلا تو عاشق گربه ها بودی و همچنان هم هستی و وقتی تو خیابون میبینیشون مدتها جلوشون می ایستی و باهاشون حرف میزنی.اما اون آدما گاهی به تو میگن:"تو اون اتاق نرو پیشی اونجاست تورو میخوره". و من اون لحظه بازم دوست دارم خفشون کنم تا حیوونی که اینقدر مورد علاقته باعث ترس و وحشتت نشه.

همون آدما وقتی میخوان با تو حرف بزنن کلماتو اشتباه میگن تا مثلا با زبون خودت باهات حرف بزنن.مثلا بجای "ک " میگن" ت". یا بجای " گ" میگن "د". یا ترکیب کلماتو کلا بهم میریزن تا مثلا لحنشون بچگانه بشه اما من مرتب براشون توضیح میدم که لحن صدا رو کودکانه کردن خوبه اما کلماتو نباید اشتباه گفت تا بچه اونا رو به اشتباه تو ذهنش نسپاره و درستشو یاد بگیره. اما این توصیه ها بی فایدست و اگه دیوار فهمید اون آدما هم میفهمن.

خیلی جالبه که حتی پیش اومده اونا کلمه ای رو تغییر دادن و ازت خواستن تکرار کنی ولی تو درستشو ادا کردی وبا این حال باز از رو نرفتن.

همون آدما هنوز هم وقتی تورو میبینن بجای اینکه ویژگیهای مثبت و کارهای خاص و فوق العادتو ببینن بازم چاق نشدنت یا اینکه توی جمع چنددقیقه اول از بغل من تکون نمیخوری رو به رخمون کشیدن و گفتن :" وای آیسا تو چرا بازم چاق نشدی؟چرا خجالتی هستی و از بغل مامانت تکون نمیخوری؟چرا حرف نمیزنی؟"

و من مرتب بهشون گفتم:" من اصلا دوست ندارم دخترم چاق باشه و اندامشو همینطوری دوست دارم.چاقی آخه به چه دردی میخوره؟آیسا خجالتی نیست فقط وقتی یه غریبه رو میبینه تا نسبت بهش آشنایی پیدا نکنه باهاش حرف نمیزنه.اما صبر کنین الان خودمونی میشه"ولی بازم بی فایده بوده.

اون آدما مدام در مورد موهات نظر میدن و میگن:"چرا یه گل سر یا تل یا چیزی به موهای آیسا نمیزنی؟چرا موهاشو کوتاه نمیکنی" و من میگم:" آیسا دوست نداره چیزی روی موهاش باشه.سریع برش میداره.به وقتش اونارو هم به موهاش میزنم.موهاشو کوتاه نمیکنم چون دوست دارم بلند بشه"

میگن:" چرا موهاشو از ته نمیزنی تا یکدست رشد کنه و پرپشت بشه". میگم:"چون بدم میاد"ولی با اینکه این جواب قاطع رو میشنون بازم اصرار به این موضوع میکنن.

اون آدمها همه کاری میکنن تا تو زندگی تو, یا رابطه من و تو, یا تربیت تو , یا تغذیه تو, یا همه چیزهای مربوط به تو دخالت کنن و من هربار دست رد به سینشون میزنم و اونا از رو نمیرن.

از همه اون آدمایی که توی این 23 ماه بودنت و حتی قبل از بدنیا اومدنت از هیچ تلاشی برای فرستادن انرژی منفی به من و تو فروگذار نکردن متنفرم.از اون آدمایی که هیچ وقت ویژگیهای منحصر به فرد تورو ندیدن و بجاش مدام به چیزهایی اشاره کردن که تو نداشتی متنفرم.از تموم کسانی که گاه و بیگاه باعث شدن لذت داشتن تو توأم با ترس و نگرانی و اندوه بشه متنفرم.از اونایی که به هر طریقی به تو و روحیه ظریفت و احساسات کودکانت صدمه وارد کردن متنفرم.از انسانهایی که فکر میکنن نسبت به یه کودک از مادرش نگران تر و به فکرترن متنفرم.از مردمانی که فکر میکنن من کتابخونه خونمو که پراز کتابهایی مربوط به تربیت و تغذیه و رفتار با توئه کنار میذارم و به حرفای خرافی و غلط اونا گوش میدم متنفرم.از اونایی که باغرض یا بی غرض باعث شدن من گهگاهی احساس کنم مادر خوبی برای تو نیستم و خوب به تو نمیرسم یا خوب از تو مراقبت نمیکنم متنفرم.از همه آدمایی که فکر میکنن از من به تو دلسوزترن متنفرم.

دختر نازنینم! درتموم اون لحظات دلم میخواست اون آدمها رو خفه کنم تا دیگه صدایی ازشون درنیاد اما نمیشد.همیشه باید ملاحظه میکردم.همیشه باید حفظ ظاهر میکردم.اما دلم میخواد اینجا به همشون بگم:

" من یه مادرم.از همه شما بیشتر عاشق دخترم هستم.من بهتر از هر کسی ویژگیهای دخترمو میدونم.بهتر از هرکسی میدونم چه چیزی برای دخترم خوبه یا چه چیزی براش مناسب نیست.اگه به همفکری یا کمکتون احتیاج داشته باشم خودم بهتون میگم و لطفا وقتی ازتون درخواست کمک نکردم سعی نکینن کمکم کنین.من عاشق دخترم هستم و تعصب و غیرتی که روش دارم باعث میشه از هر کسی که ازش ایرادی بگیره بدم بیاد پس مراقب باشین جلوی من حرفی نزنین که عواقبش قطع کردن رابطم با شما یا کم کردنش باشه.من تموم غذاهایی که دخترم دوست داره رو براش میپزم و اون اگه میل داشته باشه میخوره و اگه لازم باشه از پزشک در این رابطه کمک میخوام و نیازی به تجویز هیچ کسی ندارم.من یه مادرم و هرمادری ممکنه گاهی درمورد بچش اشتباه کنه.هرمادری ممکنه براش پیش بیاد که بچش از روی تخت بیفته.برای هرمادری ممکنه پیش بیاد که فراموش کنه سنگ کف سالن خیس شده و بچش درست روی همون نقطه لیز بخوره و بیفته.برای هرمادری پیش میاد که یک لحظه غفلت کنه و بچش به خودش صدمه ای بزنه.ومن نباید برای این اشتباهات کوچیکم به کسی جواب پس بدم.من یه مادرم و برای تربیت فرزندم برنامه خاص خودمو دارم و دوست ندارم کسی این برنامه رو خراب کنه.من به عنوان مادر آیسا به خودم اجازه نمیدم در مورد تموم آیندش تصمیم بگیرم و خیلی مسائلو گذاشتم تا وقتی خودش بزرگ شد در موردشون تصمیم بگیره.مثل انتخاب رشته تحصیلی یا انتخاب شغل یا انتخاب ورزش مورد علاقش.پس لطفا شما هم سعی نکنین آرزوهایی که برای خودتون یا فرزندتون داشتین و برآورده نشده به دختر من تلقین کنین.

من زنی هستم که سالها پیش از مادرشدنش به تربیت فرزندش فکر کرده و مهمترین اولویتش در تربیت دخترش اینه که توجامعه ای که خیلی ها سعی میکنن اعتماد به نفس یه دختریا یک زنو از بین ببرن, دختری رو تربیت کنه که همیشه به زن بودنش افتخار کنه.من هرگز اجازه نمیدم برچسبهایی مثل خجالتی بودن به دخترم بزنین وسعی کنین اعتماد به نفسشو پائین بیارین چون تصمیم دارم تاوقتی که زنده ام آیسا رو یک زن واقعی بار بیارم.

من مادر آیسا هستم وبیشتر از هرچیزی به انرژی مثبت برای پرورش فرزندم نیاز دارم.پس لطفا اگه نمیتونین این انرژی مثبتو به من بدید کاری نکنین که انرژی منفی ازتون بگیرم. و... و در آخر ازتون میخوام که لطفا فقط کمی ساکت باشید."

خیلی حرفا هست که دلم میخواد بهشون بزنم اما چه سود که اونا اینجارو نمیخونن.وچه بهتر که اونا لااقل از وجود اینجا بی خبرن.

عزیزترینم! اینارو نوشتم تا کمی آروم بشم و با آرامش خاطر به روزهایی که پیش رو داریم فکر کنم.حدود یک ماه دیگه تو دوسالت تموم میشه و من کلی برنامه برای خودمون دارم.درسته که اینجا نوشتم از اون آدما متنفرم اما این فقط برای تخلیه انرژیهای منفیشون بود.درواقع من از واژه تنفر بیزارم و هرگز دوست ندارم تو با این واژه آشنا بشی.خیلی از اون آدمها از سر دلسوزی خیلی از اون حرفارو میزنن و درواقع من ازشون بدم نمیاد.شاید در تموم این دنیا من از دو نفر متنفرم و هیچ وقت برای کاری که با من کردن نمیبخشمشون.اما مطمئن باش که هیچ وقت نمیذارم تو وجود این تنفرو در من حس کنی.

دردهایی در وجود هر انسانی هست که با درددل کردن تسکین پیدا میکنه.اما من دردهایی در وجودم دارم که نمیتونم ازشون برای کسی درددل کنم.تنها کسی که محرم اسرار همیشگی من بوده خداست و تورو با تموم وجود به خودش میسپارم.

آیسا دخترم! من مادر توام.درسته که بهترین آدم روی کره زمین نیستم ولی برای تو بهترین مادر دنیا هستم...



پی نوشت 1:

از اونجایی که برای بعضی از دوستانم سوتفاهم یا سوال ایجاد شده بود این جملاتو که در جواب یکی از دوستانم نوشتم اینجا هم اضافه میکنم:

تشخیص اینکه کسی با غرض اینطور رفتارهارو نشون میده یا غرضی نداره چندان هم سخت نیست.میدونم بعضی ها بدون غرض اینطور حرفارو میزنن.شاید یکم اون لحظه ناراحت بشم اما به دل نمیگیرم و زود از یادم میره.من از اون دسته ای متنفرم که با اینکه بارها بهشون گوشزد کردم که مثلا فلان کار درست نیست بازم تکرارش میکنن وخوب مشخصه که دارن باهام لجبازی میکنن و سعی میکنن اینطوری بهم بفهمونن که قرار نیست در مورد آیسا فقط حرف, حرف مادرش باشه.بعضی ها فکر میکنن چون نسبت نزدیکی به آیسا دارن میتونن در تربیتش سهیم بشن درحالیکه اینطور نیست.در مورد لحن حرف زدن هم باید بگم من خودم به وقتش با لحن کودکانه با آیسا حرف میزنم و این کارو دوست دارم اما شکستن کلمات و غلط ادا کردنشون فرق داره و از نظر علمی اشتباهه.مثلا آیسا گوشت دوست داره و  بلده که بگه "گوشت".وقتی یکی که مرتب آیسا رو میبینه و میدونه که آیسا اینو بلده بازم بهش میگه:" دوشت بخور" خوب من حق دارم بدم بیاد.چون ممکنه آیسا فکر کنه درست این کلمه دوشته نه گوشت.یا آیسا بلده بگه "کوکو".وقتی یکی مدام بهش میگه " توتو" من بدم میاد چون دلیلی نداره اشتباه تلفظش کنه.یا وقتی آیسا کلمه ای رو اشتباه میگه اینکه مرتب مثل خودش تکرارش کنی باعث میشه اشتباهشو تصحیح نکنه.اما اینکه صداتو مثل بچه ها نازک کنی و باهاشون حرف بزنی خوبه و میتونه باعث بشه احساس نزدیکی بهت کنن.

اونچه که منو خسته کرده رفتارهای مغرضانه و اشتباهات عمدیه نه اشتباهات سهوی.من از اون عده ای رنجیدم که باوجود تذکرهای مداوم من بازم روی بعضی حرکاتشون اصرار دارن چون فکر میکنن نسبت فامیلیشون با آیسا به اونا حق هرنوع دخالتی رو میده.

بیشترین چیزی هم که آزارم داده و از خاطرم نمیره روزهای اول تولد آیساست که من فوق العاده حساس و زودرنج بودم و با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکردم اما عده ای توقع بیجا و خارج از حد توانم از من و اعصابم داشتن.

پی نوشت 2:

همینجا ازخانوادم و بخصوص پدر و مادر عزیزم که در روزهای اول زندگی آیسا بیش از حد تصورم به من کمک کردن ممنونم.اغراق نکردم اگه بگم که درصورتیکه بعد از یاری خداوند,کمکهای بی دریغ اونا نبود من هیچ بودم و نمیتونستم اون بحرانهارو پشت سر بذارم.

نوشته شده در دوشنبه 14 اسفند1391ساعت 5:56 توسط مامان آیسا|

دخترک شیرینم! این روزها در کنار تو پر از شور و نشاطم.لذت بودن با تو گاهی به حدی تموم وجودمو سرشار میکنه که ترس برم میداره.میترسم از روزهایی که نباشی.میدونم این دیوونگی محضه که انسان درست وسط شادیهاش و در اوج لذتهاش, از تموم شدن اون شادی و لذت بترسه و غم وجودشو بگیره.با خودم میگم نترس مامانی آیسا.نترس چون همیشه از هرچی ترسیدی سرت اومده.نترس چون قرار نیست خدا تنهات بذاره.نترس چون تو از همون روز اول, وقتی که برای داشتن آیسا از خدا اجازه میگرفتی, تموم عهد و پیمانها رو با خدای خودت بستی.تو با خدایی عهد و شرط کردی که به عهدهاش وفادار میمونه و سابقه بی وفایی نداره.

عزیزکم! دختر زیبای من! من تموم ترسم از اینه که روزگار میچرخه و میچرخه و دست روی اونی میذاره که برات از همه عزیزتره و با گرفتن اون یا دور کردنش از تو حالتو جا میاره.میدونم این حرفم نهایت بدبینیه.میدونم که من به عنوان مادرت باید حرفای بهتری به تو بزنم و چیزای بهتری یادت بدم.اما نمیخوام نامه هام فقط پر باشه از احساساتی که تو لحظه های خوب دارم.میخوام نامه هایی که برات مینویسم پر باشه از احساسهای واقعیم در همون لحظه.پر باشه از واقعیت.واقعیت اینه که من میترسم و این ترس نقطه ضعف بزرگ منه.و تا بحال نتونستم اینو از خودم دور کنم.واقعیت اینه که مامانیت اونقدر دیوونست که گاهی وسط بازی و خندیدن با تو یهو این ترس به سراغش میاد و دلش میلرزه و چشماش بارونی میشه. و گاهی از دستش در میره و یکی دوتا قطره اشکی رو که سعی کرده پنهون کنه تو میبینی و چشمای نازنینت نگران مامان میشه و بهش خیره میمونی تا مطمئن بشی که حالش خوبه.بعد من زود حالمو خوب میکنم و میخندم تا عزیزترینم غصه دار نشه.

آیسای من! شاید من زیادی احساساتیم.یا شاید روزگار منو به این باورها و ترسهای اشتباه رسونده.یا شاید تو زیادی خوبی و منو بد عادت کردی.اما هرچه که هست تو تموم لحظه های منو پرکردی و من نمیتونم حتی تصور یه لحظه نبودنتو بکنم.

این روزها سعی میکنم هرروز شال و کلاه کنیم و تورو سوار سه چرخت کنم و بزنیم بیرون.هرجایی که بخوام برم تو همراه منی.اما پاتوق همیشگیمون پارک نزدیک خونمونه.هردومون عاشق اونجا شدیم.کلی دوستای خوب اونجا پیدا کردیم که وقتی یه روز نمیریم پارک دلتنگشون میشیم.

عزیز دل مهربونم! برام خیلی جالبه که توی پارک بیشتر از تاب و سرسره, بچه های پارکو دوست داری.گاهی که پارک خلوته و بچه دیگه ای مشغول بازی نیست,میبینم که وسط بالا رفتن از سرسره می ایستی و منتظر بچه ای میمونی که از دور داره به طرف پارک میاد.با ذوق و شوق بهم نشونش میدی و میگی :"نی نی". هرچی میگم عزیزم حالا سربخور و بیا پائین تا نی نی برسه قبول نمیکنی.اونقدر صبر میکنی تا اون بچه از راه برسه و بیاد بالای سرسره و با هم سر بخورین.بعد از بچه های پارک همش دنبال خاله جونت بین دخترای جوون میگردی.حتی شده یکی که شبیه خاله لباس پوشیده دنبالش راه افتادی و کلی با اسم خالت صداش کردی.

دردسر از جایی شروع میشه که بخوایم برگردیم خونه.هیچ جوری رضایت نمیدی و محکم به تاب یا سرسره میچسبی و فریاد میکشی.به زور باید بیارمت خونه.یاد اون وقتی میفتم که بچه بودم و پدرو مادرم به زور منو از پارک میبردن خونه.اون وقتها تو دلم میگفتم وقتی که بزرگ بشم میذارم بچم تا هر وقت دلش میخواد تو پارک بمونه.غافل از اینکه اگه به بچم باشه میگه شب هم تو پارک چادر بزنیم و بخوابیم.

شیرین زبونیهات هم که هرروز بیشتر از قبل میشه.دیگه تقریبا همه کلماتو میتونی تکرار کنی و جمله های دوکلمه ای هم میگی.اما در مورد ضمیرها کلی باعث خنده های از ته دل من میشی.مثلا وقتی به پات اشاره میکنی که یه زخم کوچیک روشه و من میگم :" پات چی شده" تو تا چند وقت به پای خودت میگی " پات". یعنی ضمیرهارو جزئی از خود کلمه حساب میکنی.تازگی این کارو میکنی و من کلی میخندم از دستت.

عشق همیشه عجیب و خاص و غیر قابل درکه.اما عشق مادر به فرزند از اون عشقهاییه که هیچ کس جز یه مادر قادر به فهمش نیست.امیدوارم و از خدای خودم میخوام که شایسته داشتن تو و عشقت باشم.تورو به کسی میسپارم که تورو با تموم این ظرافتها و جذابیتها و زیباییها به من هدیه کرد.

آیسا دخترم! این روزها همدم و همراه من توئی...







* برای اولین بار عکس من و آیسا _ برج میلاد

نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1391ساعت 6:10 توسط مامان آیسا|

_ ببعی میگه؟

_ بع بع

_ دنبه داری؟

_ نه نه

_ پس چرا میگی؟

_ بع بع

_ آفریییییییییییییین دخترکم...اینا مکالمه ای بود که به صورت سوال و جواب و البته با لحن شعر بین من و تو برقرارمیشه.

دخترم آیسا ! این روزا تو 22 ماهگیتو میگذرونی و من عاشقتر از همیشه از بودن تو که شیرین تر از همیشه ای لذت میبرم.تو نامه قبلی برات نوشته بودم که خیلی چیزها هست که از تو و با توبودن میخوام بنویسم اما فرصت نمیشه.الانم که دارم مینویسم نمیدونم این خواب سبکت چقدر ادامه پیدا کنه و من تا کجای حرفامو بتونم بنویسم.اما باید بنویسم تا وقتی بزرگتر شدی بدونی از کجا به کجا رسیدی.کی بودی و کی شدی.

زیباترینم آیسا! شاید بهتر باشه اول از همه از کارهایی که این روزا خیلی بهشون علاقه داری بنویسم.یکی از این کارها تاب بازیه.یه تاب کوچیک تو خونه داری که خیلی وقتا با اصرار و التماس میای و ازم میخوای سوارتابت کنم.حالا ببین چطوری اینو ازم میخوای. میگی:

"تاب تاب عباسی خدا مَ نندازی اَ اَ اَ اَ مامان اندازی"

حالا ترجمش:" تاب تاب عباسی خدا منو نندازی, اگه میخوای بندازی بغل مامان بندازی"

منم که وقتی میبینم تو با اون لحن نازت این شعرو میخونی و به تابت اشاره میکنی هرکاری دارم مجبورم کنار بذارم و بیام تورو سوار تابت کنم.وسطای بازیت هم مدام همین شعرو میخونی.

یکی دیگه از سرگرمیهای مورد علاقت سرسره سواریه.یه سرسره کوچیک هم برات خریدیم که حسابی روش هنرنمائی میکنی.خیلی جالبه که از همون روز اول که این سرسره رو آوردیم خونه تو بجای اینکه از پله هاش بری بالا از طرف شیبش رفتی بالا و همونطور پشت و رو سر خوردی و کلی کیف کردی.الان که دیگه استاد شدی و از طرف شیبش میری بالا و بالاش می ایستی و کلی منو که میترسم بیفتی حرص میدی و بعد میشینی و سر میخوری.کمتر پیش میاد که از پله هاش بری بالا.به قول مامانم "خون خودت تو رگهاشه دیگه". آخه عزیز دل مامانی از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون که مامانت تو بچگی سر نترسی داشته و دیوار راستو بالا میرفته.البته بچه مردم آزار یا پرسر و صدایی نبودم اما تو سکوت شیطنتهای اینطوری داشتم و عاشق کارای هیجان انگیز بودم.

یکی دیگه از بازیهات اینه که یه استخر داری که فعلا چون هوا سرده توش بجای آب توپ ریختیم و تو هم باهاش سرگرمی و البته بیشتر وقتا از ما میخوای که همرات بیایم و توی استخر بشینیم وباهات بازی کنیم.بخصوص بابایی همیشه مسئول بازی با تو داخل استخرته.تقریبا با اون تاب و سرسره و استخر توپ برات توی خونه یه پارک کوچیک درست کردیم که شاید اینطوری بتونیم بخشی از دلگیری فضای آپارتمانو برات از بین ببریم.

یکی دیگه از سرگرمیهات که حسابی دوسش داری برنامه عموپورنگه.البته برنامه های کودک دیگه هم وقتی ترانه پخش کنن تو دوست داری اما عاشق برنامه عموپورنگی.اونقدر که وقتی عمو پورنگ شعر میخونه تو جلوی تلویزیون کلی بالا و پائین میپری.یه مدت که بخاطر ایام محرم برنامه پخش نمیشد تو هرروز اتوماتیک همون ساعت کنترل تلویزیونو برام میاوردی و میگفتی:

" ده بیس سه پونزه  اٍ اٍ آ آ شصو اونزه"

ترجمش اینه:" ده بیست سه پونزده هزار وشصت و شونزده..."

منم مجبور شدم هرروز زنگ بزنم روابط عمومی صداوسیما و بخوام دوباره برنامه رو ادامه بدن.ودوباره که شروع شد از روی شعرش برات ضبط کردیم وروزی صد بار میای و با خوندن همون چیزی که بالا نوشتم میخوای که برات شعرشو بذاریم.

یکی دیگه از علائق این روزهات بازی با بادکنکه.عاشق اون لحظه ای هستی که یه بادکنکو برات باد میکنیم.اما برعکس وقتی میترکه اونقدر ناراحت میشی و گاهی اونقدر گریه میکنی که نگو.

دَدَر و ماشین سواری که همچنان از مهمترین سرگرمیهاته و به محض نشستن تو ماشین میگی:" نای نای نای".یعنی بی زحمت ضبطو برام روشن کنین.وناگفته نمونه که هر آهنگی رو نمیپسندی و نسبت به بعضی آهنگها با اعتراض میخوای که عوض بشن.ووقتی آهنگ مورد علاقت پخش بشه با حرکات موزون دستات نشون میدی که همین خوبه.یه چیز دیگه که خیلی جالبه اینه که مثل مامان رانندگی رو از بچگی دوست داری.به محض اینکه ببینی بابایی از ماشین حتی برای بنزین زدن پیاده بشه فوری میپری سرجاش میشینی و فرمون ماشینو تو دستت میگیری و مثلا رانندگی میکنی.حتی بلدی چطوری نور بالا بزنی یا چطوری برف پاک کنو روشن کنی.این علاقه زیادت به ماشین احتمالا باعث میشه خیلی زود رانندگی یاد بگیری قربون شکل ماه دخملم بشم.

یکی دیگه از بازیهای مورد علاقه این روزات اتل متل بازیه.میای کنارم میشینی و پاهاتو دراز میکنی و با زدن روی پاهات میگی:

"هاچین واچین"

ترجمش اینکه: "باهام اتل متل بازی کن و شعرشو بخون که آخرش میگه هاچین و واچین یه پاتو برچین."

یکی دیگه از بازیهای این روزات خونه سازیه.دیگه چند وقته که خودت یاد گرفتی آجرهای خونه سازیتو روی هم بچینی و چیزایی بسازی.والبته این بازی رو هم مثل بقیه بازیها تنهایی دوست نداری و مدام از ما میخوای پیشت بشینیم و برات چیزی بسازیم.اما نکته این بازی که حرصمونو در میاره اینه که به محض اینکه با آجرهای خونه سازیت چیزی میسازیم فوری منهدمش میکنی.حالا جالب اینه که چطوری منهدمش میکنی.اینطوری که فوری میای روش میشینی و خرابش میکنی.نمیدونم چرا و از کجا این به فکرت رسیده که هرچی ما میسازیم تو باید روش بشینی.شاید ریشه این کارت اونجا باشه که من یبار برات یه ماشین درست کردم و عروسکتو سوارش کردم و تو از اون به بعد فکر میکنی باید سوار همه چیزایی بشی که با آجرهات ساخته میشن.مثلا یه بار با کلی زحمت برات یه آسیاب بادی درست کردم که تا بهت نشون دادم فوری روش نشستی و ...

یکی دیگه از کارات هم اینه که کریر نوزادیتو کشون کشون میاری و توش میشینی و ازم میخوای تابت بدم.خیلی وقتا موقع تماشای تلویزیون توش میشینی.بالاخره این کریر بعد از ماهها که قرار بود بره گوشه انباری دوباره به یه دردی خورد.

یکی دیگه از سرگرمیهات هم لباسها هستن.تا ببینی من لباسهای شسته رو تا کردم و مرتب کردم تا جابجا کنم زحمت میکشی و همشو بهم میریزی.خیلی دوست داری لابلای لباسها بازی کنی و وقتی میبینی من عصبانی نگاهت میکنم که چرا لباسهارو بهم ریختی میشینی خودت تاشون کنی.البته تاکردن که چه عرض کنم بیشتر مچالشون میکنی.

پازل هم یکی دیگه از سرگرمیهاته.یه پازل داری که روش جای اشکال مختلف هندسی داره و تو باید هر شکلی رو سرجای خودش بذاری.اولش یکی دوباری خودم برات اینکارو کردمو تو نگاه کردی.بعد یه روز دیدم که خودت نشستی و داری همه شکلهارو بصورت کاملا درست سرجای خودش میذاری.نمیدونی عزیزدلم که من اون موقع چقدر ذوق زده شده بودم.آخه پازلت 12 تا شکل داره که بعضیهاش مثل ذوزنقه و متوازی الاضلاع خیلی سخت هستن.یا مثلا مربع و مستطیل نزدیک به هم هستن.حتی مربع و لوزیش هم شبیه به هم هستن.یا مثلا مثلثش متساوی الساقینه و فقط از یه جهت سرجاش قرار میگیره.من فکر کردم حالا حالاها نتونی اشکال سختشو سرجاش بذاری وبرای همین وقتی دیدم به تنهایی پازلو چیدی اونقدر ذوق کردم و بوسیدمت که خدا میدونه.هنوز خوب یادمه که یکی از کارهای مورد علاقه بچگی خودم چیدن پازل بود و عاشق این کار بودم.فدای نازنینم بشم که مثل مامان عاشق این کاره.البته ناگفته نمونه که هنوزم این کارو دوست دارم...

بیرون ریختن کابینت که قبلا نوشته بودم از کارهای مورد علاقته اما چندوقتیه که بیرون ریختن کشوها هم بهش اضافه شده.چه کشوهای کابینت و چه کشوهای کمدهای خودت و پاتختی و ...از وقتی این کارو یادگرفتی مجبور بودم روزی صدبار خرده ریزه های داخل کشوهارو سرجاش برگردونم.تا اینکه کشوهارو با چسب بستم.اما تازگی یاد گرفتی چسبهارو هم باز میکنی.یعنی کاملا راست میگن که تحریم باعث پیشرفت آدم میشه.چون هر مانعی که جلوی پات میذارم تو خیلی زود یاد میگیری که اونم از سر راهت برداری.

راستی تا یادم نرفته بگم که دخترخوشگلم برای خودت خانمی شدی و تو خیلی ازکارای خونه کمکم میکنی.مثلا موقع چیدن میز بعضی وسایل سبکو از آشپزخونه برام میاری.یا دستمال سفره رو ازم میگیری و روی سفره میکشی.یا یه دستمال برمیداری و میزهارو گردگیری میکنی که ناگفته نمونه این دستمال خیلی وقتها لباسهای تمیزمونه.یا موقع شستن لباسها پودر لباسشوئی رو برام میاری تا داخل ماشین بریزم و جالبه که میدونی کدوم پودر برای لباسشوئی خودته و کدوم پودر برای لباسشوئی ماست.وکلی کار دیگه که مامانو کمک میکنی قربونت برم.

سرگرمیهای سابقت مثل بازی با کفشها و قائم موشک بازی و ... همچنان سرجاشه.

دختر زیبای من! میوه ی دلم! میخوام کمی از حرف زدنت با اون صدای دلنشین و لطیف و اون لحن نازو بانمکت بنویسم.مدتیه که یاد گرفتی هرکلمه ای که ما به زبون میاریم تکرار کنی.یعنی به جز محدودی کلمات که واقعا سخت  هستن تو میتونی باقی کلماتو به خوبی ادا کنی.حتی یاد گرفتی منظورتو خیلی خوب به ما بفهمونی.هنوز نمیتونی خوب جمله بسازی و فقط دوسه تا جمله کوتاه بلدی.مثل: " بده به من" که اولین بار وقتی یه چیزی رو میخواستی که بهت نمیدادم دیدم با عصبانیت فریاد زدی:" بده به من".منم اونقدر از شنیدن اولین جملت خوشحال شدم که تسلیم شدم.اما الان با گفتن تک کلمات منظورتو بیان میکنی.مثلا وقتی از یخچال آبمیوه میخوای میری جلوش می ایستی و تند تند و بدون مکث میگی:" آب آب"وقتی میام در یخچالو باز میکنم به آبمیوه اشاره میکنی و وقتی آبمیوه رو بهت میدم با یه حرکت سریع نی رو ازش جدامیکنی و به طرفم میگیری و میگی :" باز" یعنی برام بازش کن.اسم بیشتر اشیای خونه رو میدونی و با اشاره بهشون اسمشونو میگی.خلاصه حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده و فکر کنم به زودی بتونی جمله های بیشتری رو بیان کنی.

عزیزکم! یکی از کلماتی که درروز هزار بار از زبونت میشنوم (به غیر از اون کلمه رمز که اینجا نمینویسم چون باید بین خودم و خودت بمونه) میدونی چیه؟ اسم خاله مهربونت. اونقدر خاله خوبتو دوست داری و اونقدر به یادش میفتی که در روز هزار بار اسمشو به بهونه های مختلف به زبون میاری گلم.حیف که خاله جونیت ازت دوره وگرنه چقدر در کنارش خوشحال بودی همیشه.بین تموم فامیل کسی رو به اندازه خاله جونت دوست نداری.مطمئنم پاکی و خلوصی که خواهر خوبم در رابطه باتو داره باعث این همه علاقه شده. به حدی که هر جایی که تو تهران باهاش بودی یادت هست و تا با ماشین وارد اون خیابونا میشیم فوری اسم خاله رو به زبون میاری.از همینجا هزار تا بوسه از طرف خودم و خودت برای خواهر مهربونم میفرستم.

ماه من! دختر مهربونم با دیدن ناراحتی کسی سریع ناراحت میشی.یا با دیدن کوچکترین جای زخم روی بدن کسی خیلی ناراحت میشی و سریع بهش اشاره میکنی و میگی "اوف شده".الهی مامان فدای مهربونیات و دل نازکت بشه.

دختر شیرینم خدا کنه زودتر غذاخوردنت خوب بشه تا نگرانیهای مامان کمتر بشه عزیزکم.چون خیلی مامانو بخاطر غذانخوردنت ناراحت میکنی فدای چشات بشم.

از خدای خوب و بی نظیرمون ممنونم که تورو به من داد و روزی هزار بار شکرش میکنم که من مادرت هستم.

خدای من! خدای بی همتای من! بخاطر همه چیز و بخاطر تموم نعمتهات که از شمردنش عاجزم شکرت میکنم.

آیسا دخترم! فراموش نکن که تموم اونچه ما داریم از سوی خالق مهربونمونه.تو زندگیت هرکاری بکن که آفریننده تموم این نعمتها ازت راضی باشه.وبه خاطر داشته باش تموم اون چیزهایی که ما نداریم به مصلحت همون خدای بزرگه که شاید جایی در آینده بهتر از اونو برامون در نظر گرفته.پس باید با صبوری فقط شکرشو به جا بیاریم.

نوشته شده در چهارشنبه 27 دی1391ساعت 18:55 توسط مامان آیسا|

عزیزترینم فرصتی نیست تا تموم حرفهای توی دلمو برات بنویسم.فرصتی نیست تا از تموم کارهای بامزه و جدیدت بنویسم.فرصتی نیست تا از اون همه احساسی که بهت دارم بنویسم.فقط اومدم بگم دوستت دارم.خیلی زود میام تا از چیزهای خوبی که بودنت به زندگیم هدیه داده بنویسم.تا از تموم زیباییهایی که حضورت به دنیام هدیه داده بگم.

آیسا دخترم دوستت دارم...

نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1391ساعت 6:48 توسط مامان آیسا|

دخترم آیسا! دختر دوست داشتنی و زیبای من! دوباره ماه زینب اومده.دوباره ماه محرم اومده.

محرم که شروع میشه چشمهای خیلی ها اشکبار و قلب خیلی ها اندوهناک میشه.اما برای من این ماه معنایی داره که شاید وقتی بزرگتر شدی برات بگم.حال و روز مشوش و ابری من در این ماه تنها با دیدن ظرافتهای بی نظیر کودکانه تو نازنینم آروم و آفتابی میشه.

زینب کوچک من! فراموش نکن نام تو در قلب و روح من همیشه همون زینبی خواهد بود که به لحظه های من رنگ وبوی خدایی میداد.

هرگز فراموش نکن زینب چه کسی بود و در کربلا و بعد از اون چه کرد.وقتی بزرگتر بشی همه رو برات خواهم گفت و از همه مهمتر برات میگم که چرا نام زیباشو روی تو گذاشتم.

آیسا دخترم! زینب کوچک من! همیشه مثل زینب بزرگ کربلا صبور باش و محکم.
نوشته شده در شنبه 27 آبان1391ساعت 5:36 توسط مامان آیسا|



دخترکم آیسا! تموم زندگی و امیدم! نور چشمم! میوه ی دلم! میدونم که خیلی وقته از تو ننوشتم.برای تو ننوشتم.مدتیه که رسیدگی به تو عزیزترینم بهم فرصت نمیده تا از روزهای خوب و زیبای با تو بودن بنویسم.اما این معنیش این نیست که وبلاگت برام مثل سابق دوست داشتنی نیست.من این خونه مجازیمونو خیلی دوست دارم و هرگز حاضر نیستم تعطیلش کنم.

نمیدونی تو این مدت چقدر کارهای تازه یاد گرفتی و چقدر دوست داشتم بیام و از همشون بنویسم اما واقعا فرصتشو پیدا نمیکردم.الان نمیدونم از کدومشون بنویسم.

وقتی به تو فکر میکنم اولین تصویری که از تو جلوی چشمم میاد لحظه هاییه که منو محکم بغل میکنی و میبوسی.وقتی اون دوتا دستای ظریف و مهربونتو دور گردنم حلقه میکنی و لبای شیرین و دوست داشتنیتو روی صورتم میذاری و با یه صدای ناز و بانمک منو میبوسی, احساس میکنم تموم دنیارو بهم دادن.هروقت منو میبینی که تو افکارم فرو رفتم و حس میکنی غمگینمUمیای و با یه بوسه ناگهانی غافلگیرم میکنی وبعد انگار دیگه هیچ نگرانی توی دلم باقی نمیمونه.وقتی صدات میکنم "آیسا" و تو برمیگردی و با اون چشمای زیبات نگاهم میکنی و بعد که میبینی دستامو برای به آغوش گرفتنت باز کردم و میای و خودتو تو آغوشم رها میکنی و منو غرق بوسه میکنی احساس میکنم که دیگه هیچ چیز از این دنیا نمیخوام.

وقتی چادرنمازمو سرم میکنم و سجادمو پهن میکنم و کنار خودم یه جانماز برای تو میذارم و چادرنماز کوچیکی که مادر مهربونم با دستای نازنینش برات دوخته رو تو دستام میبینی به طرفم میدوی و چادرو سرت میکنی و کنارم نماز میخونی انگار که در بهترین نقطه دنیا یعنی روبروی خونه خدا داریم دوتایی با هم نماز میخونیم.

چقدر اون نماز خوندنت خوشگله.توجهی به جانماز و مهر نداری.فقط تسبیح رو دور گردنت میندازی و چادرتو روی سرت میندازی طوریکه صورتت قابل دیدن نباشه.بعد بجای اینکه رو به قبله بایستی رو به من می ایستی و اون دهان کوچولوتو طوری تند تند تکون میدی که انگار داری واقعا حمد و سوره میخونه.کاملا مشخصه که این کارو با نگاه کردن خیلی خوب یاد گرفتی.گاهی در حین این کار زبون بامزت از دهنت درمیاد و تند تند تکون میخوره و خیلی خنده دار و بانمک میشی.موقع این کار سرتو رو به بالا میگیری جوریکه چادرت بارها از سرت میفته و خم میشی و با هزار زحمت دوباره سرت میکنی و ادامه میدی.نمازت رکوع نداره.مستقیم به سجده میری و بجای دوبار بارها سجده میکنی.بعد میشینی و تسبیح رو از دور گردنت به دست میگیری و تسبیح میزنی.من محو تماشات میشم و تشویقت میکنم و تو که از تشویقهای من به وجد میای در هر حالت از نمازت که باشی با اون دندونای بانمکت میخندی و برای خودت دست میزنی و خودت هم خودتو تشویق میکنی.

وااااااااااااااای که از نماز خوندنت هرچی بگم کم گفتم.جالبه وقتایی که بابابزرگت روی صندلی نماز میخونه تو هم میری روی دسته مبل میشینی و همونجا نمازتو میخونی.حتی خیلی وقتا پیش میاد که توی مهمونی یا جایی که هیچ کس مشغول نمازخوندن نیست هم بی مقدمه شروع به سجده و نماز خوندن میکنی.اینطور وقتا شال یا روسری یا تکه ای پارچه که دم دستت باشه روی سرت میندازی و نماز میخونی.

دخترم آیسا! نمیدونی چقدر از همین ارتباط ساده و کودکانت با خدایی که هنوز چیزی دربارش نیاموختی لذت میبرم.گاهی فکر میکنم تو بهتر از من خدای خوبمونو میشناسی و خیلی از من بهش نزدیکتری که در هر جا و مکانی خیلی راحت نمازتو میخونی.

گل زیبای مامانی! نمیدونم چی شد که اتفاقی از بین تموم کارای جالبت از نمازخوندنت نوشتم.شاید این کارت مثل خیلی از کارای دیگت جنبه تقلیدی داشته باشه اما برای من خیلی باارزشه.میخوام بدونی میون همه آرزوهای کوچک و بزرگی که برای آیندت دارم یه آرزویی هست که برام از همه مهمتره.واونم اینه که ایمانت بسیار قوی باشه.چون تنها ایمانه که تورو از همه بدیها حفظ خواهد کرد.

عزیزدلم! مدتهاست که تبدیل به یه طوطی تمام عیار شدی.هرکلمه ای که به زبون میارم تکرار میکنی.بخصوص کلماتی که با آهنگ خاصی بیان کنم.مثلا هربار که که کار خطرناکی میکنی و من با لحن کشدارو سرزنش کننده ای میگم: "آیسااااااااااااا", تو بجای اینکه دست از اون کار برداری درست با همون لحن من میگی: " آیدااااااااااااااااا". الهی قربونت بشم که وقتی ازت میپرسم اسمت چیه؟سریع میگی "آیدا". هرچی من میگم "آیسا". تو باز تکرار میکنی "آیدا".

وقتی کار بدی میکنی و روی دستم میزنم ومیگم "آخ آخ آخ" تو هم همین کارو میکنی.

وقتی تا نصفه های شب بیداری و با صدای بلند حرف میزنی یا جیغ میزنی و من میگم"هیس". تو هم انگشت اشارتو خیلی بامزه روی بینیت میذاری و میگی "هیشششششش"

وقتی به چیزی که نباید دست میزنی و من به طرفت میام تا ازت بگیرمش آنچنان سریع میدوی که وقتی به بن بست میرسی ترمزت نمیگیره و به مانعی که آخر راهت قرار گرفته برخورد میکنی و اون چیزی که تو دستته رو به نشونه تسلیم به طرفم میگیری و میخندی.

یه جاهای خاصی تو خونه شده مخفیگاهت که اونجاها پنهون میشی تا مثلا من نتونم پیدات کنم.مثل یه فضای کوچیکی که بین کابینت و ماشین ظرفشوئی قرار داره و فقط اندازه جثه خودته.یا مثل زیر میز ناهارخوری.اونجاها قائم میشی و منتظر میشی تا من متوجه غیبتت بشم و بگم" وای خدا آیسا گم شده.".بعد تا میبینی که من مثلا ناراحت و نگرانم فوری از اونجاها میپری بیرون و میگی"دا"

کارت شده اینکه بجای بازی با اسباب بازهای خودت بری سراغ کابینتها و ظرفهای توی کابینتو بیرون بریزی و باهاشون بازی کنی.چندتایی تلفات هم داشتی.حتی چندباری موفق شدی در ظرف برنجو باز کنی و برنجهارو کف آشپزخونه پخش کنی.اجاق گاز که دیگه عاشقشی و مرتب جلوی شیشه فر که حالت آینه داره می ایستی و با خودت بازی میکنی و شکلک درمیاری و خلاصه خیلی دوسش داری.یخچال هم که تا باز بشه امون نمیدی و بلافاصله شیشه شربت آلبالو رو از درش بیرون میاری و پا به فرار میذاری.

بوفه یا ویترین رو هم خیلی دوست داری و همیشه وقتی لباسی که دوست داری تنت میکنی میری جلوش می ایستی تا توی آینه توش بتونی خودتو تموم قد تماشا کنی.

تلویزیون و لپ تاپ هم که دیگه در زمینشون فوق تخصص داری و خوب بلدی درست وقتی جای حساسی از سریالو میبینیم تلویزیونو خاموش کنی یا بزنی یه کانال دیگه.لپ تاپ هم که وقتی بیداری اصلا نمیشه طرفش رفت چون خودتو میرسونی و اونقدر روی کلیدهاش میزنی که آدم نمیدونه داره چکار میکنه.

تشک تختمون هم که شده وسیله بازیت و کلی روش بالا و پائین میپری طوریکه چندباری نزدیک بود وقتی بالا میپری اونطرفتر روی زمین فرود بیای و توی هوا گرفتمت.

وسائل روی میزآئینه که دیگه از دستت در امون نیست و هر لحظه یکیشو باید از توی دست یا دهنت دربیارم.میری روی پنجه پاهات و قدتو بلند میکنی و هرچیزی که دستت میرسه از روش برمیداری و پا به فرار میذاری تا من ازت نگیرم.وسائل آرایش هم که تا به دستت بیفته فوری به سر وصورتت میمالی و خیلی جالبه که مثلا میدونی رژگونه چطوری روی گونه استفاده میشه ,در حالیکه من خیلی اهلش نیستم تا بگم چون زیاد دیدی یاد گرفتی.

کمد لباسهای ما یا خودت هم که خدا نکنه باز بمونه چون بلافاصله هرچی رو که بتونی از توش بیرون میریزی و لابلای لباسها مشغول بازی میشی.یه وقتایی که درکمد باز بمونه میام و میبینم چندتا از لباسهای مارو دور خودت پیچیدی یا به شکل خنده داری پوشیدی یا روی سرت انداختی.

اما از همه وسایل خونه که بگذریم جاکفشی رو بیشتر از همه دوست داری.با هزار ترفند درشو میبندم تا نتونی کفشارو بیرون بریزی اما گاهی اونقدر جیغ میزنی و میگی "کبش گبش ککش" که مجبور میشم درشو برات باز کنم.اونوقت یکی یکی کفشارو پات میکنی و باهاشون راه میری.و مشخصه که کفشای خوشگل و خانمی مامانو بیشتر میپسندی و وقتی میپوشی چهرت نشون میده که احساس بزرگی میکنی.

کفش یکی از علائق خاصته طوریکه اولین کلمه معنی داری که درمورد اشیای اطرافت و وسائل خودت یا خونه گفتی همین کفش بود.والان خیلی خوب بلدی کفشتو خودت پات کنی.گاهی هم که لنگه به لنگه پات کنی خودت متوجه میشی و سریع درمیاری و درست میکنی.اما کفشای مامانو بیشتر از کفشای خودت دوست داری و ساعتها میتونی باهاشون سرگرم باشی.

ازغذاخوردنت که دیگه نگم که بعد هر وعده غذات مجبورم کلی اطرافتو جمع کنم چون خیلی دوست داری مستقل غذا بخوری و قاشقو از دست من بیرون میکشی و شروع میکنی به تنهایی خوردن که نتیجش میشه اینکه فقط چندتا دونه برنج به دهانت میرسه وبقیش روی سر و تنت و اطرافت میپاشه.

ازحالا خیلی دوست داری توی کارهای خونه دخالت کنی.مثلا تا جاروبرقی رو میارم  و میرم به برق بزنمش تو سریع میری دستشو برمیداری و شروع به جاروکشیدن میکنی که البته زورت نمیرسه زیاد تکونش بدی.یا وقتی سالاد درست میکنم یا چیزی پوست میکنم تو هم مرتب دستتو میاری وسط تا همون کار منو انجام بدی.

از بین تموم کارهای خونه هم دوکارو خیلی زیاد دوست داری.یکی ریختن لباس توی ماشین لباسشوئی و دیگری پهن کردن لباسها.حتی یک بار یکی از لباسهای سفیدو قاطی لباسهای رنگی انداختی تو ماشین و من متوجه نشدم و رنگ شد و خراب شد.در مورد لباسشوئی خودت بهت اجازه میدم تا خودت لباسهاتو بریزی توش.سبد لباسهاش کثیفتو میذارم جلوت و تو یکی یکی و خیلی با حوصله لباسهاتو داخل لباسشوئیت میریزی و گاهی وقتی تموم شد دوباره لباسهارو درمیاری تا این کارو از اول تکرار کنی.اونقدر این کارو دوست داری که وسط انجامش چندین بار منو بخاطر تشکر از سپردن این کار به خودت میبوسی.و امان از وقتی که موقع درآوردن لباسها هم بخوای کمک کنی. چون لباسهای خیسو روی سنگهای کف سالن با خودت میکشی و قشنگ با لباسهاش تازه شسته شده زمینو تی میکشی و اشکمو درمیاری.

از حموم هم نگم که تا میبینی درش بازه سریع میپری تو حموم و میگی "آب بازی, آب بازی".از بس که آب بازی دوست داری.تابستون که هوا گرم بود موقعی که آفتاب توی بالکن میفتاد میبردمت رو بالکن و یه تشت آب گرم برات میذاشتم و اونقدر بازی میکردی تا کاملا خیس میشدی و بعد لباستو عوض میکردم.اما حالا که هوا خنک شده دیگه نمیشه طرف بالکن رفت.

اونقدر توی آپارتمان خودتو زندانی میبینی که تا در بالکن یا در ورودی خونه باز میشه به طرفش میدوی و داد میزنی" ددر, ددر".گاهی دلم برای بچه های این نسل میسوزه که مثل کودکی من خونه ویلائی و حیاط بزرگ ندارن تا ازش لذت ببرن.برای همین وقتی میبرمت پارک انگار تموم دنیارو بهت دادم.

عاشق دورزدن با ماشینی اونم درحالیکه آهنگهای مورد علاقت با صدای بلند درحال پخش باشن.حتی وقتی میخوایم حرف بزنیم و صداشو کم میکنیم تو داد میزنی" نانای". و اگه زیربار نریم و صداشو زیاد نکنیم تو خودتو به طرف ضبط میکشی تا صداشو ازروش زیاد کنی.وناگفته نمونه که در همین حین حرکات موزون انجام میدی.بخصوص سرتو تکونهای بانمک میدی و دوتا دستتو همزمان به شکل ماهرانه ای از مچ دست میچرخونی و ما دهنمون باز میمونه که این حرکتو از کجا یادگرفتی.

از باقی کارات هم بعدا مینویسم چون دیگه بعد مدتها که ننوشته بودم خیلی طولانی شد.

آیسا دخترم! شادابی و طراوت زندگیم توئی.







*عکس اول آیسا در حال رفتن به سجده
** عکس دوم آیسا درحالیکه در یکی از مخفیگاههایش پنهان شده
نوشته شده در چهارشنبه 10 آبان1391ساعت 7:43 توسط مامان آیسا|



دیشب از تلویزیون آهنگی پخش میشد که تورو محو خودش کرده بود.چنان به تلویزیون خیره شده بودی که انگار مضمون اون آهنگو میفهمی.و من... و من مثل همیشه وقتی تو به برنامه ای که دوست داری خیره میشی به تو زل زده بودم.

دخترکم تو نگاهت با من نبود اما من غرق نگاهت شده بودم.تصویر اون آهنگو تو چشمای تو نگاه میکردم و لذت میبردم از این همه جذابیت چشمان قشنگت.

وقتای دیگه حتی یک لحظه نمیشینی تا من تو چشمای نازت خیره بشم.من عاشق اینم که دنیارو تو قاب چشمای بی نظیر تو ببینم.چقدر اینطور دیدن دنیا آرامش بخشه.انگار اون لحظه ها یادم میره اون چیزی که توی چشمای توئه همون دنیاییه که ازنظر من ارزش یک نگاه روهم  نداره.همون دنیایی که تو چشم من حقیرتر از اونه که بهش دل ببندیم.همون دنیایی که خیلی وقت پیش ازش دل کندم و تو شدی تنها رشته اتصال من به اون.

اما عزیزترینم آیسا! همون دنیا وقتی تو چشمای تو جا خوش میکنه انگار چیزی داره که منو به بودن و نفس کشیدن مشتاق میکنه.و اون وقته که من میخوام چشم از چشمای تو برندارم تا دلم قرص باشه به اینکه تورو دارم و میتونم با تو و درکنار تو هوای این دنیای... رو نفس بکشم.

آیسای مامان! تو حتی با نفسهات هوای خونه رو خوشبو میکنی تا مامانی بتونه راحت تر نفس عمیق بکشه.وقتایی که دلم میگیره میدونم که فقط کافیه یک لحظه در خودم فرو برم تا دخترک شیرینم به طرفم بیاد وبا یک بوسه حالمو اونقدر خوب کنه که صدای خنده هامون تا آسمون بالا بره.

دیشب وقتی آهنگی که توجهتو جلب کرده بود تموم شد تازه متوجه شدی که من تو چشمات زل زدم.برای یه لحظه تو چشمای من خیره شدی.برای یک لحظه خودمو تو چشمات دیدم و دلم لرزید.برای یک لحظه منو تو چشمای زیبات جا دادی و من اون یک لحظه رو انگار هزار سال زندگی کردم.

وحالا که بازم به اون لحظه فکر میکنم بازم دلم فرومیریزه و عشقت تو قلبم طغیان میکنه و از چشمام سرازیر میشه.

میوه ی دلم دنیا بدون تو جایی برای زندگی نیست.من دلم میخواد همیشه خودمو تو آینه چشمای تو ببینم و بعد با هم از ته دل بخندیم.

آیسا دخترم ! میشه بازم منو  تو چشمات جا بدی؟




*عکس چشمای آیسای من.

نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1391ساعت 6:46 توسط مامان آیسا|




_ آیسا دخترم! مامانو دوست داری؟

درحالیکه سرتو به نشونه "بله" به سمت پائین تکون میدی میگی:"اوم" یا میگی:" بل"

_آیسا مامانی! مامانو چند تا دوست داری؟

درحالیکه داری با شیطنت همیشگیت ورجه وورجه میکنی میگی:"دوتا"

_آیساجونم دختر مامان کیه؟

درحالیکه میخندی خیلی بلند و رسا میگی: " من"

_عزیزدلم عشق مامان کیه؟

درحالیکه صداتو بلند تر میکنی میگی:"من"

_فدات شم خوشگل مامان کیه؟

باز هم بااون صدای لطیف و نازت میگی:" من"

_نباتم زندگی مامان کیه؟

اینبار داد میزنی :"من"

_آیسا عسلم! بیا یه بوس به مامان بده.

درحالیکه با ذوق به طرفم میای.لبای کوچولو و ظریفتو غنچه میکنی و آروم یا گاهی محکم روی لبام میذاری و شیرین ترین بوسه دنیا رو بهم هدیه میدی.ومن غرق احساس غرور وشادی بی نظیری میشم که قابل وصف نیست.

هنوز خیسی بوسه کوچولو و قشنگت روی لبامه و من تورو محکم تو آغوشم گرفتم تا تموم زیباییهای دنیا رو که در تو خلاصه شده با همه وجود تو آغوشم حس کنم .

تو دستای نازو مهربونتو دورم حلقه کردی و سفت بهم چسبیدی و داری خودتو برام لوس میکنی ومن با یه نفس عمیق ریه هامو پراز بوی خوبت میکنم.بوی بی نظیرت که بی شک هنوزم بوی بهشت خدارو میده. مگه بهشت جز اون جاییه که آدم با همه وجودش احساس آرامش کنه؟عزیزترینم من آرامشی که با تو دارم رو حتی با بهشت عوض نمیکنم.بهشت من همینجاست.روی زمین در آغوش تو.

امروز 16 مرداد 91 تو دقیقا 16 ماهه شدی.چقدر لحظه های با تو بودن تند میگذرن.راستی دنیا چرا اینقدر عجله داره.به کجا میخواد بره که ثانیه های عاشقانه من و تورو اینطور بی رحمانه ازمون میگیره؟

دختر شیرینم! هربار که تورو از روی زمین بلند میکنم و مقابل خودم میگیرم به این فکر میکنم که خیلی زود روزی میاد که تو قدت اندازه مامان شده یا حتی بلندتر ازمن شدی و لابد اگه اون روز دستاتو دورم حلقه کنی اون دستای خوشگلت به هم میرسن و میتونی منو تو آغوشت فشار بدی و بگی:" مامان دوستت دارم"

از خدای مهربونمون که همیشه مارو تو سخت ترین روزامون تنها نذاشته میخوام که به حق همین ماه عزیزی که توش هستیم همیشه مراقبت باشه تا سلامت و شاد و خوشبخت باشی و دلتو پراز یاد و عشق خودش کنه که من برای داشتنت به خودم ببالم.

آیسا دخترم! عشق مامانی کیه؟



*عکس آیسا درحالیکه پشت پرده قائم شده و از اینکه من پیداش کردم ذوق زده ست.


**دوستای گلم لطفا به لینک زیر که نتیجه تلاش یکی از دوستان منه برین و برای ترویج کپچا یا کدهای امنیتی فارسی یک بار هم که شده کلمات رو وارد کنین.شاید به زودی کلمات فارسی جای کدهای امنیتی انگلیسی رو درکشورمون بگیرن.ممنونم.



نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1391ساعت 11:20 توسط مامان آیسا|


مشغول نوشتن بودم.البته نه در وبلاگ بلکه برای خودم.گاهی وقتا اینطوری میشم.یعنی یه عالمه حرف توی دلم دارم و دوست دارم همشو برای تو نازنینم بنویسم اما نمیشه.چون حرفهاییه که دوست ندارم تو هیچ وقت بخونیشون.نه اینکه تو غریبه باشی.بلکه اون حرفها لایق چشمای زیبای تو نیستن دخترکم.

بعد چندساعتی که از خوابیدن تو میگذشت و من همچنان سرگرم نوشتن بودم صدای گریه توأم با جیغ تو از اتاق بلند شد.باعجله به سمت اتاق اومدم و توی نور کم چراغ خواب تورو دیدم که روی تخت نشستی و دستاتو به سمت در اتاق دراز کردی طوریکه آماده بغل کردن بودی و چشمای بی نظیرت از اشک میدرخشید.تا منو تو چارچوب در دیدی اونقدر خیالت راحت شد که هم گریه رو تموم کردی و هم خودتو روی تخت انداختی و دوباره چشماتو بستی.با اینکه دوباره به خواب رفته بودی اومدم و کنارت دراز کشیدم.حس کردم به بودن در کنارت نیاز دارم.دستمو آروم دورت حلقه کردم.همونطور که چشمات بسته بود به خودت تکونی دادی و با هردودستت دست منو که به دورت حلقه شده بود گرفتی.بعد چشماتو آروم باز کردی و منو نگاه کردی و خودتو محکمتر بهم چسبوندی و یک پاتو روی شکمم انداختی و دوباره خوابیدی.یعنی طوریکه من دیگه زندانیت شده بودم و نمیتونستم از جام تکون بخورم.نمیدونم چرا اشک تو چشام جمع شد.حس اینکه یک نفر تا این حد بخواد درکنارش باشم بهم غرور و آرامش میداد.توئی که تا بیدار شدی و منو در کنار خودت ندیدی اونطور از ته دل گریه کردی و دستاتو برای اغوشم باز کردی, اما وقتی منو نزدیک خودت حس کردی درحالیکه هنوز بهت نرسیده بودم اونقدر آروم شدی که دوباره خوابیدی.توئی که وقتی تو خواب حس کردی کنارت دراز کشیدم با دست و پاهات منو زندانی کردی که دوباره از کنارت نرم.توئی که اینقدر بودن منو در کنارخودت دوست داری.میتونم خیلی ساده فقط بگم تو به من نیاز داری و برای همین بودن منو در کنارت میخوای.اما این نهایت سطحی نگریه که خواستن تو فقط از سر نیازه.اگر اینطور بود چرا وقتی من هنوز تورو به آغوش نکشیده بودم دوباره خوابیدی.اگه اینطور بود چرا بدون اینکه شیر بخوری آروم شدی و خوابیدی.پس چیزی فراتر از نیاز بین تو و من وجود داره و اون چیز "عشقه".

دخترکم آیسا ! همین چیزهای به ظاهر کوچک برای من معنای زندگیه و امیدوارم تو هم عادت کنی که در زندگیت به دنبال نشونه های کوچکی از جانب خدا باشی که به تو دلیل زنده بودن و شوق نفس کشیدن میدن.

عزیزترینم! زندگی درکنار تو برای من مثل اینه که خدای بزرگ هرروز باغ بزرگی از زیباترین گلهای فصل به من هدیه میده و من سرخوش از این هدیه درحالیکه پابرهنه درمیان گلهای اون باغ میدوم ریه هامو از عطرشون پرمیکنم و پر میشم از آرامش.

دخترشیرینم! دیروز وقتی کار خطرناکی رو تکرار میکردی, من مجبور شدم که دعوات کنم.یک لحظه اونقدر از لحن تند من ترسیدی که با شتاب به سمتم دویدی و خودتو در آغوشم انداختی.من تورو محکم در آغوشم گرفتم و غرق بوسه کردم و به این فکر کردم که چه احساس عمیق و چه عشق باشکوهی بین من و تو وجود داره که حتی وقتی از فریاد من میترسی باز هم به آغوش خود من پناه میاری.اون لحظه به یاد معبودم افتادم که اونقدر عاشق ماست که حتی وقتی میدونیم گناهی مرتکب شدیم و خدای مهربونمون از ما راضی نیست باز هم آغوشی بهتر از آغوش خدا پیدا نمیکنیم که بهش پناه ببریم و ازش بخوایم که کمکمون کنه.

آیسا دخترم! عشق بین ما تنها قطره ای از عشق خداست.خودت را درشادی و غم به آغوش خالق هستی بسپار و بدان که هیچ پناهی محکمتر از آنجا نخواهی یافت.



*عکس آیسا در حالیکه خیلی خانم روی میز نشسته و کیف دوربینو که خیلی دوستش داره به گردن انداخته.

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1391ساعت 4:50 توسط مامان آیسا|


روزی که برای اولین بار صدایی جز گریه از تو شنیدم اونقدر ذوق کرده بودم که دلم میخواست همه رو خبر کنم.صداهای بانمک و دوست داشتنی ای که گاهی شبیه شیهه یه اسب میشد و گاهی شبیه "مع مع " یه برغاله کوچولو و گاهی شبیه صدای بچه خروسی که تازه به آوازاومده.بعد از اون صداها شروع به " اقون" گفتن کردی و ذوق من بیشتر شد.یادمه اولین باری که گفتی "مامان" همینجا ازش نوشتم.اولین کلمه ای بود که معنا داشت و من به خودم افتخار میکردم که اسم من اولین واژه ای بوده که به زبون آوردی.

و حالا تعداد کلماتی که میگی اونقدر زیاد شده که شمارش از دستم در رفته.

زیباترینم! میخوام برات به یادگار از بعضی از اون کلمات بنویسم تا بعدها که اینجارو میخونی بدونی وقتی درست یک سال و دوماه و یک هفته و دوروزت بود چه کلماتی به زبونت جاری میشد.

"مامان " و " بابا" که مدام ورد زبونته.گاهی که ازت کمی فاصله میگیرم اونقدر سوزناک و کشدار "مامان" رو تکرار میکنی که دلم کباب میشه و سریع برمیگردم و تو آغوشم میگیرمت.جالبه روی "میم" دوم بیشتر اوقات تشدید میذاری.

"جی" رو وقتی میگی که شیر میخوای و گاهی اونقدر با عصبانیت تکرارش میکنی که انگار ازقحطی برگشتی ومدتها گرسنه بودی.

"ددر" یا " دَدَ" کلمه مورد علاقته.امکان نداره بشنوی و با صدای بلند نخندی و بعد بارها و باهار تکراش نکنی.میدونی که اگه این کلمه رو تکرار کنی بالاخره دلمون میسوزه و میبریمت بیرون و برای دقایقی از قفس خونه رهامیشی.حتی اگه حاضرشدن مارو ببینی یا اسم پارک رو بشنوی ذوق میکنی و خودت میری رو اتومات گفتن " دد".

با شنیدن صدای عطسه ما سریع میگی " عطس" و میخندی.البته صدای سرفه رو هم خیلی خوب تقلید میکنی و گاهی موقع تقلیدش چنان خودتو سرگرم بازی نشون میدی که انگار نه انگار داری ادای مارو درمیاری و از خنده ما هم هیچ واکنشی نشون نمیدی که تابلو نشه تو بودی که ادامونو درآوردی.هههههه

" اِنّه" یا "اِدّه" یا " بدّه" همگی یعنی چیزی رو که داری بهش اشاره میکنی بهت بدیم.وگاهی چنان جیغ و گریه همراهش میکنی که نمیشه در برابرت مقاومت کرد و اون چیزی که میخوای رو بهت نداد.البته من یکی که همیشه به حرفت راه نمیام.

"آبّه" باز هم کلمه مورد علاقته چون انگار خوردن هیچ چیزی رو به اندازه آب دوست نداری و تا به طرف آشپزخونه بریم تند تند این کلمه رو تکرار میکنی که بهت اورژانسی آب برسونیم.البته با دیدن هر نوع نوشیدنی هم سریع میگی " آبّه".( "ب" تشدید داره و فتحه روشو کلی میکشی.)

"پوفّه" و " به به" و " مَ مََّ" کلماتی هستند که تو برای غذا بکار میبری و از اونجایی که خیلی بدغذا میخوری شنیدن این کلمات برای من  یعنی غذایی که داری میخوری رو خوشبختانه دوست داری.از توی غذاها هم یه نوع خاصی از سوپ, برنج با خورشت, کباب, سیب زمینی سرخ کرده و گاهی آب پز, گاهی پوره , گوشتی که همراه با استخون باشه و بتونی راحت تو دستت بگیری مثل ران مرغ یا ماهیچه گوسفند, ماکارونی, والبته نون و ماست رو دوست داری.اینایی که گفتم البته در مقدار خیلی کم میخوری و با کلی شعر و حرکات عجیب و غریب که مجبورم برای غذاخوردنت از خودم دربیارم.اما غذای اصلیت چیزیست به اسم " ماست" که تو به هیچ عنوان رد نمیکنی و عاشقشی. خیلی اوقات غذات شامل دو یا سه قاشق از غذاهای گفته شده به همراه یک کاسه پر از ماسته.!!!...درضمن ازبین خوراکیها زردآلو و آلو و هلو و دنت و بستنی و شکلات و پفکو خیلی دوست داری.بیسکوییت هم دوست داری البته بیشتر برای خرد کردن و زیادکردن کارمن.

بریم به ادامه کلمات خانم خانمای گلم...

" توپ"

"تاب"

"نی نی "

"پا"

"دست" یا " دس" که هم درموقع نشون دادن دستت بکار میبری و هم درموقع  دس دسی کردن.

"سَ" هم وقتی مثلا میخوای سلام کنی و هم وقتی میخوای سرتو نشون بدی.

راستی تا یادم نرفته بگم که یکی از بازیهامون اینه که من اعضای بدنت مثل پا و دست و سر و مو و چشم و بینی و دهان و زبون و گوشو ازت میپرسم و تو نشونشون میدی.البته نشون دادنشون با خنده های ما همراهه چون موقع نشون دادن پات پاتو بالا میاری. برای دست با یه دست اون یکی رو بالا میاری. برای سر یا مو موهاتو میکشی. برای چشم چشماتو باز وبسته میکنی یا محکم پلکتو میبندی و چشمتو فشار میدی.برای بینی به طرز خنده داری بینیتو جمع میکنی و صدای "فین" درمیاری.البته الکی.برای دهان یا زبون هم زبونتو درمیاری و میخندی.برای گوش هم گوشتو تقریبا میکشی.

"دااااااااااااا" کلمه ای که به صورت کشدار موقع دالی بازی میگی.

"نه" کلمه ای که هم برای مخالفت با کاری که دارم انجام میدم میگی و هم وقتی بکار میبری که چیزی که دوست داری رو بهت نمیدم و کلی هم همراش جیغ و گریهههههههههههه

وقتی میگم قطار چی میگه میگی " چی چی"

وقتی میگم پیشی چی میگه میگی " مئوووووووو"( "او" رو میکشی)

وقتی میگم هاپو چی میگه میگی " هاپ هاپ" و گاهی میگی " باپ باپ"

وقتی میگم آتیش چیه میگی " جیزززززززززززز" و البته اگه شعله گاز یا شمع یا هر چیزی رو ببینی خودت میگی " جیزززززززززز" که ما حواسمون باشه دستمون نسوزه.ههههههه(" ز" رو بصورت ممتد میگی که قشنگ بفهمیم چقدر داغه!)

"تیشششششش" که یعنی همون "آتیش"

"هیسسسسسس" یا " ایسسسسس" وقتی که من انگشتمو به نشونه سکوت نشون میدم تو هم همرام تکرار میکنی.

"با" یا "بابّا" وقتی دستتو به نشونه خداحافظی تکون میدی و ازت میخوایم بای بای کنی.

"اوفففف" یا "هوفففففف" وقتی که طاقت نداری و من مجبورم غذاتو فوت کنم تو هم پشت سرم میگی.اونم در حالیکه ادای منو درمیاری.

"ویزززززززز" وقتی من صدای زنبور درمیارم.

"اِه"  و " ایه" ( بصورت  "ای " خونده بشه.)وقتی که تعجب میکنی خیلی غلیظ بکار میبری.مثلا وقتی اون چشمای کنجکاوت چیز تازه ای پیدا میکنه وبرش میداری با تعجب اینو میگی.

"آآآآآآآآ" وقتی میخوای توجه منو جلب کنی که باتو حرف بزنم یا بازی کنم "آ" رو با صدای خیلی بلندی که تقریبا فریاده میکشی.والبته این یه بازی بین من و تو هم هست. که مثلا من میگم "آآآآآآآآآآ" و تو همراه با من تکرار میکنی. معمولا وقتایی که میخوام انرزیهای منفی رو تخلیه کنم و تورو هم شاد کنم این بازی رو باتو انجام میدیم و به مرور زمان اونقدر با هم هماهنگ شدیم که هردومون دیگه بدون هیچ علامت یا اشاره ای با هم شروع میکنیم و با هم تموم میکنیم و بعد دوباره تکرار و تکرار و تکرار ... که در نهایت یا یه بنده خدایی بگه " بسه سرم رفت شما دوتا چقدر سر وصدا میکنین" یا اینکه خودمون از نفس بیفتیم که معمولا دومیشه چون من و تو بچه های حرف گوش کنی نیستیم و هر کی هم به صدای بازیهامون اعتراض کنه معمولا توجه نمیکنیم.ههههه

"دِ" به ظاهر فقط یه حرفه اما برای تو کلمه ایه که خیلی جاها بکار میبری و فقط معناش تو دیکشنری ذهن مامانی پیدا میشه.با توجه به موقعیت خودم معنیشو میفهمم.مثلا گاهی دستتو به سمتم دراز میکنی و اینو میگی یعنی چیزی که تو دستمه ازم بگیر.معمولا این کارو وقتی میکنی که من دارم بهت غذا میدم و توبرای اینکه تاجایی که ممکنه از غذای تو ظرفت کم بشه دستتو توی بشقابت میکنی و با اون دست نازت از غذات برمیداری و به طرف دهان من میاری تا من بشم  نی نیت  و بخورم.وای که چقدر اون غذا با طعم دستای تو خوشمزست.البته ناگفته نمونه گاهی غذایی که تو دهنت هست رو هم با دوتا انگشتای شست و اشاره بیرون میاری و تو دهان من میذاری. که من اونم دوست دارم چون غذا با طعم لبها و زبون خوشمزت خیلی بهم میچسبه.والبته باز هم ناگفته نمونه که بیشتر غذارو با هرفرصتی که بدست میاری دور وبرت پخش میکنی و بعد ازغذا خوردنت صحنه ای که باهاش مواجهم واقعا اشکمو درمیاره. بخصوص اینکه اون همه زحمت نتیجش فقط خورده شدن دوتاقاشق از اون غذا بوده باشه.

"کوکو" یا "گوقو" یا "کاکو"یا شبیه به اینها رو وقتی میگه که با غذاهایی از قبیل کوکو یا کتلت یا کباب دیگی و شبیه اینها روبرو باشه.به محض دیدنش اینو میگه.البته از اونجایی که خیلی شیرین و غلیظ واز ته حلقش این کلمه رو ادا میکرد و ما خوشمون اومد و تشویقش کردیم در حال حاضر با دیدن یک سری دیگه از خوراکیها هم این کلمه رو میگه.

"دودو" موقع دیدن نوشیدنیهایی مثل آب میوه بکار میبره. گاهی هم به تموم خوراکیهای میگه که داخل یخچاله و دوستشون داره.

"بیب" یا "باب" برای وقتی که میخوای صدای بوق دربیاری مثلا وقتی که روی شکم من میشینی و من ماشینت میشم با انگشت روی بینیمو فشار میدی و اینو میگی و البته گاهی هم روی بینی خودتو فشار میدی و مثلا بوق میزنی.

"بی" یا "بی آ" وقتی که با دست به سمتمون به نشونه "بیا" اشاره میکنی و میخوای بگی بیایم پیشت.

"سَ سَ " یا "سئی سئی" وقتی که پیشونیتو میچسبونی به پیشونیمون و خیلی بامزه تکونش میدی.این کارو البته فقط برای کسانی انجام میدی که دوسشون داری و میخوای محبتتو نشونشون بدی.

"پَ" یا همون " پر" موقع بازی کلاغ پر که خاله جونیت یادت داده و انگشت اشارتو خیلی بانمک همراه با هرکلمه ای که مامیگیم از روی زمین بالا میاری و اینو میگی.و وقتی اسم چیزی رو میگیم که پر نداره و شعرشو میخونیم توبا شادی دست میزنی و با دهنت صدایی متناسب با شعرش درمیاری.درواقع روی شعرش موسیقی میذاری.ههههههه

و... و چیزای دیگه ای هم هست که الان یادم نمیاد و هرزمان یادم اومد اضافه میکنم.

اما یک چیز که برای من خیلی جالبه و همیشه تو جمع باعث سرگرمی اطرافیان میشه اینه که تو در ادا درآوردن استادی.این کارو چندین ماهه که انجام میدی. یعنی مثلا 7 یا 8 ماهه بودی که ادای عطسه یا سرفه کردن هرکسی رو سریع درمیاوردی. حتی اگه تو خیابون بودیم یا راننده تاکسی سرفه میکرد.مثلا یه بار توی تاکسی راننده خیلی سرفه میکرد و تو بدون استثنا ادای همشونو درآوردی و من تا رسیدن به مقصد هم از خنده مردم و هم از خجالت آب شدم.اما دخترک شیرینم چیزی که الان خیلی جالبه اینه که تو خیلی اوقات کلمه های بسیار سخت مارو درجا تکرار میکنی و البته فقط یک بار.مثلا یک بار موقع غذا خوردن زدی زیر بشقاب غذای من و همه غذامو پخش زمین کردی. من با حالت عصبانی بهت گفتم " بی ادب". تو در اولین لحظه سکوت کردی. منو با کمی ترس و خجالت و شرمندگی نگاه کردی. بعد از اونجایی که معمولا ترسهات چندثانیه بیشتر طول نمیکشه شروع کردی به خندیدن و خیلی بلند و واضح و دقیقا با لحن خودم رو به من گفتی " ادب". این اتفاق بارها تکرار شده و تو خیلی استادانه هم کلمه و هم لحن مارو تقلید میکنی. بخصوص وقتایی که با عصبانیت اون کلمه رو بکارببریم. و همین باعث خنده ما میشه. یادمه یه بار که تو جمعی بودیم تو شیطنت میکردی و از مبلها بالا میرفتی. یه بنده خدایی به شوخی برگشت بهت گفت " پدرسوخته بشین". و تو درجا با لحنی محکم و عصبانی شبیه خودش کلمه ای شبیهشو گفتی.یعنی اونقدر شبیه بود که ازخنده منفجرشدیم.حتی یک بار یکی کلمه ای به زبون محلی شهر خودشون به تو گفت که خیلی هم سخت بود.کلمه چند سیلابی بود ولی چون به شوخی با لحن دعوا بهت گفت تو درجا شبیه همونو با تموم سختیش بهش گفتی.این کارت اونقدر تکرار شده که دیگه حواسم هست که اگه گاهی از دستت عصبانی شدم مراقب کلمه ای که بکار میبرم باشم چون تو به خودم برمیگردونی.و این کارت اونقدر شیرینه که منو به خنده میندازه و نمیتونم قیافه عصبانیمو حفظ کنم و تو فکر میکنی از کاری که کردی خوشم اومده و تکرارش میکنی و منم دهنم بسته میمونه...

اگه بخوام اون کلماتی که در تقلید از ما بکاربردی رو بنویسم زیاد میشه و چون بیشترش تکرار نمیشه فعلا اونارو به حساب کلماتی که بلدی نمیذارم.

عزیزکم الان یاد یکی دیگه از شیرینیهات افتادم و اونم اینه که وقتی کسی بخواد با اخم دعوات کنه یا به شوخی بهت اخم کنه تو بلافاصله چنان اخمی نشونش میدی که بجای تو خودش بترسه. و ناگفته نمونه که گاهی با دیدن آدمایی که درواقع اخم نکردن اما ذاتا چهره عبوث و اخمالویی دارن بهشون اخم میکنی و اونا متعجب از من میپرسن " چرا آیسا بهم اخم کرد" منم با خونسردی میگم " خب لابد ازچهرتون فکر کرد که بهش اخم کردین آیسا الکی به کسی اخم نمیکنه.مگر اینکه احساس کنه کسی بهش اخم کرده." ههههههههههه

میبینی میوه دلم چه دنیایی با تو دارم. میبینی چقدر رنگهای شاد و زیبا به دنیام پاشیدی.

قراربود فقط از کلماتی که میگی بنویسم اما درواقع از شیرین کاریهات نوشتم و کارای بامزه ای که دل از هرکسی میبره.

حالا سعی میکنم تو آپ بعدی از یه سری دیگه از بازیهامون و کارای جالبت بنویسم البته اگه زنده باشم.

آیسا دخترم! دلبر شیرینم! طوطی سخنورم! دوستت دارم. زیباتر و دلرباتر از تو در تمام جهان نخواهم یافت.



*عکس آیسا درحالی که با دل و جون ماست خورده.

**جاداره ازخانوادم بخصوص مامان مهربونم همینجا تشکر کنم که خیلی از این کلمات وبازیهارو به آیساد یاد دادن.ازجمله نشون دادن اعضای بدنش.وبرای راه افتادن آیسا هم خیلی باهاش تمرین کردن.مامانی و بابایی و خواهری عزیزم دوستون دارم.

***از دوست خوبم منا (مامان مهرادجونم) هم تشکر میکنم که ایده نوشتن این آپو به من داد و تشویقم کرد.دوست دارم مناجان.

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1391ساعت 8:11 توسط مامان آیسا|


هیچ چیز در این دنیا منو به اندازه خنده های تو نمیخندونه.

هیچ کس در این دنیا به اندازه تو بلدنیست که چطور میشه منو شادکرد.

هیچ لذتی بالاتراز لذت تماشای تو درحال بازیهای ساده کودکانه ات نیست.

هیچ طعمی شیرین تر از طعم بوسیدن تو بعد از اینکه چندقدم به سمت من برمیداری و خودتو در آغوشم رها میکنی نیست.

مدتیه که یادگرفتی با پاهای کوچکت راه بری.تموم بلندیهای خونه رو فتح کردی و هربار که سرمو برمیگردونم تورو درحالی میبینم که منو از انجام کاری جدید شگفت زده کردی.باورم نمیشه تو همون نوزاد ظریفی هستی که قادر به انجام هیچ کاری نبود.فقط میتونم خدارو بخاطر عظمتش شکر کنم.

عزیزدل مامانی! دوستت دارم.

آیسادخترم! تموم دلخوشی مامان تو هستی.



*عکس آیسا درسرزمین عجایب.(یاد کتاب آلیس در سرزمین عجایب افتادم!) .البته بخاطر اینکه در حال چرخشه کیفیت عکس کمی پائینه.


نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 8:5 توسط مامان آیسا|


مامان خوبم,مامان عزیزتر ازجونم, مامان همیشه صبور و آرومم, مامان مهربونم که تو دنیا هنوز زنی رو به متانت و صبوری و خانمی تو سراغ ندارم,مامان باهوش وباشعورم که همیشه هم خوب حالمو فهمیدی و هم خوب درکم کردی,مامان بی نظیرم که تو دنیا هیچ کس برام مثل تو نخواهد شد,مامانم روزتو بهت تبریک میگم.منی که میتونستم برای هرچیزی هزاران واژه تو ذهنم پیدا کنم برای تو و درمقابل عظمت و بزرگواریت کلمه کم آوردم.فقط میتونم بگم تو خورشید زندگی منی که بی نهایت دوستت دارم و خداروشکر میکنم که هنوز بی دریغ و عاشقانه به من و زندگیم میتابی.کاش بدونی که چقدر دوستت دارم و بخاطر تموم لحظه هایی که دل نازنینتو رنجوندم شرمسارم.

دخترم آیسا این دومین سالیه که درکنار تو چنین روزی رو سپری میکنم و هربار که کسی این روزو بهم تبریک میگه به خودم میگم یعنی من واقعا لایق چنین اسم پربرکتی شدم؟هنوز بعد از دوسال نتونستم باور کنم که من هم سزاوار تبریک روزمادرم.

این روزو به همه بانوهای دوست داشتنی ای که به وبلاگم سرمیزنن و به همه دوستای گلم که طعم مادرشدن رو چشیدن تبریک میگم.

نازنین مهربونم (مامان مهتاب و میترا و ماه بانو),مامان گل امیرم,منای عزیزم (مامان مهراد),مرسدس جونم (مامان ترنج),نازنین خوبم (مامان ایلیا),مامان محترم محمد معین و محمد مهدی و همه مامانای گلی که به وب من سرمیزنین روزتون مبارک.امیدوارم قدرشما و خوبیهاتونو فرزندان دلبندتون همیشه بدونن و سایتون همیشه و همیشه بالای سرشون باشه.

آیسا دخترم! مادراولین وبزرگترین معنای عشقه.امیدوارم برای تو مادرخوبی باشم که همیشه بهم افتخارکنی.


نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 7:47 توسط مامان آیسا|




آیسای من! با تموم حواسم تورا زندگی میکنم گویی که دروجود نازنینت بهشت را جستجو میکنم.

گل خوشبوی من!تورا میبویم که بوی بهشت میدهی.هنوز بوی آن تکه از آسمان را میدهی که فرشتگانی چون تو از آن نقطه به زمین می آیند.

دخترک زیبای من! تورا میبینم که به زیبایی دشتهای همیشه سبز بهشتی.دشتهایی که از آب چشمه های گوارای بهشتی سیراب شده اند و هرگز پاییزی نمیشوند.

عزیزترینم! تورا میشنوم که صدایت مثل صدای آبهای روان و زلال بهشت روحم را مینوازد.صدایی که معنای زندگی را درگوشم زمزمه میکند تا هرگز فراموش نکنم چه نعمتی از جانب خدای مهربانم به من هدیه شده است.

بهترینم! تورا میچشم وقتی لبهایم را بر غنچه کوچک لبهای شیرینت میگذارم وتورا میبوسم آنچنان که بهشتیان معشوق بهشتی خویش را درآغوش میکشند و میبوسند و طعم شیرین عشقی حقیقی را در دنیایی جاویدان میچشند.

هستی من! تورا لمس میکنم وقتی دستان کوچک و لطیفت را در دست میگیرم و از عشق خدایم لبریز میشوم که این چنین زیبا و دقیق دستان تورا و تموم وجود تورا آفریده است.تورا آنچنان لمس میکنم که گویی با پاهای برهنه درمیان دشتی زیبا از گلهای بهشتی قدم میزنم و غرق در احساس بودن میشوم.هربار که تورا لمس میکنم رو به خدا میگویم که چگونه این همه ظریف و زیبا انسان را آفریدی.وقتی حتی یک خط از خطوط دست دخترکم بی دلیل آفریده نشده است.

همه زندگی مامان! تورا با تمام حواسم زندگی میکنم.تو بزرگتر از آنی که من تصور میکنم.تورا خدا فرستاده است تا پیامبر لحظه های بیقرار من باشی تا درکنار تو زندگی را بیاموزم و به یاد بیاورم که برای چه به این دنیا آمده ام.چگونه باید زندگی کنم.وبه کجا خواهم رفت.

اگر خدایم به من اجازه میداد میگفتم که تورا عاشقانه میپرستم.پرستشی که از سر معرفت باشد نه ازسر نیاز.

آیسا دخترم تو بهشت من در این دنیایی.پس مرا به بهشتی که خدایمان وعده داده است هدایت کن.



*عکس دستای ناز آیسا در حال بازی با بند لباسش

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 7:2 توسط مامان آیسا|

میدونم تکراری شده نامه هام برای تو. میدونم هرچی که مینویسم رنگ غم گرفته عزیزترینم.میدونم دلت میخواست مامان شادتری داشته باشی.میدونم ... اما اگر تموم تکرارها تکرار دوست داشتن تو باشه بازم هزار بار تکرار میکنم که "دوستت دارم".اینو هرچی که بگم بازم کمه.

دخترکم آیسا! تمام لحظه های من توئی.این روزا وقتی ازم دورمیشی تا دوباره برگردی پیشم انگار زمان برای من متوقف میشه.اون لحظه هایی که درکنارم نیستی انگار اصلا زندگی نمیکنم.فقط منتظرمیمونم تا دوباره برگردی پیشم.

شیرینم,عسلم,نباتم,دخملم! ازمن دور نشو. من طاقت دوریتو ندارم. بدون من نرو.هیچ جا نرو.حتی ثانیه ای از من دورنشو.نمیدونی تا برگردی چی به روزم میاد. نمیدونی تا برگردی چندبار میمیرم و زنده میشم.کنارم بمون. همیشه بمون.

کاش اونقدر بزرگ شده بودی که بتونم باهات درددل کنم.نمیدونم شاید اگه بزرگتر هم بودی بازم دلم نمیومد حرفامو جز اینجا برات بگم.فقط اینو بدون که مامانیت بدون تو میمیره. بدون تو زندگی برام معنی نداره. تو همه دلیل بودن من تو این دنیایی.وقتی نیستی دلم برات تنگ نمیشه.دلم برات میمیره تا برگردی.وقتی میبینمت دوباره زنده میشم. دوباره دلم جون میگیره. دوباره با لمس تو,بوییدن تو,دیدن تو,شنیدن تو,بوسیدن تو زنده میشم و قلبم شروع به تپیدن میکنه. اینها که مینویسم اغراق نیست اینها که مینویسم تموم واقعیت این روزهای منه.

آیسا دخترم! کنارم بمون و بذار لحظه های من همیشه و همیشه باتو,برای تو و تنها بخاطرتوبگذره.

نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 3:10 توسط مامان آیسا|

داشتم به یک سری از کارهای عقب افتاده میرسیدم که احساس کردم دلم برات شور میزنه.اومدم به طرف اتاق تا سری بهت بزنم.دیدم که درست 180 درجه چرخیدی و بدون پتو خوابیدی.تورو سرجات خوابوندم و پتو رو کشیدم روت.اما نتونستم از تماشای تو دل بکنم و برم. آنچنان زیباخوابیده بودی که قابل توصیف نیست.مثل همیشه فوری دستاتو از زیر پتو درآوردی.دستاتو توی دستام گرفتم. بغض عجیبی گلومو فشرد.سعی کردم با نفسهای عمیق بغضمو بخورم اما نشد. چند قطره اشک روی گونه هام دوید.تموم وجودم پرشد از حس مادری. پرشد از حس عاشقی.میون اون اشکهایی که دزدکی از گونه هام جاری شده بود خندیدم.ازاینکه خداوند منو لایق چنین نعمتی دونسته لبخندی از رضایت برلبانم نشست.

دخترکم!معجزه زندگی مامان! شک ندارم که دردنیا چیزی زیباتر از تو وجود نداره.هرچی به چهره پاکت و دست و پاهای کوچیکت نگاه میکنم,نمیتونم نعمتی بزرگتر از تورو متصور بشم.چطور ممکنه زیباتر از معصومیت یک کودک در جهان پیدا کرد؟چطور میشه چیزی معصومانه تر از یک کودک یافت که بین ما و خدا واسطه بشه.پس عزیزدل مامانی من تورو بین خودم و خدا واسطه میکنم.

به خدا بگو مامانیم تو دنیا دلیلی جز من برای زندگی کردن نداره. به خدابگو تو دل مامانم دردی هست که نمیتونه برای کسی جزتو بگه و میگه فقط تو میتونی خوبش کنی. به خدا بگو مامانیم بیگناهه.نذار بیشترازاین سختی بکشه.

عسل شیرینم!دختر عزیزم!همیشه گفتن خدا جای حق نشسته. خدا عادله. خدا نمیذاره حقی پایمال بشه. به خدا بگو این حق مادرم نیست. به خدا بگو حق مادرمو توبگیر.

بگو اگه دل مامانم شاد بشه برای من مامان بهتری میشه. یه مامان مهربونتر و شادتر.اونوقت منم شادتر و بهتر زندگی میکنم و بزرگ میشم.بگو خدایا بخاطر من به مامانم کمک کن. مثل همیشه. مثل همه وقتایی که بخاطر من کنار مادرم بودی. مثل تموم لحظه هایی که من معجزه زندگی مامانم بودم.

میوه دلم! چقدر حالا که کنارتو دراز کشیدم و با دستای لطیفت محکم دستامو گرفتی آرومم.

آیسادخترم!تنهادلیل زنده بودنم توئی.شاید وقتی بزرگترشدی صندوقچه قلبمو برات باز کنم تا ببینی که تو برای من چه معنایی داری.

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 4:45 توسط مامان آیسا|

دوستای خوبم سلام!

از همه شما که در این مدت بهم لطف داشتین و با اینکه بهتون سر نمیزدم بهم سرمیزدین ممنونم.

از همه شما عزیزان که به وبلاگ من و دخترم اومدین و تولدشو تبریک گفتین ممنونم. باور کنید بخاطر یک سری مشکلات نمیتونم درحال حاضر به وبلاگ تک تکتون بیام و جواب محبتهاتونو تک به تک بدم. دراولین فرصت حتما این کارو خواهم کرد اما درحال حاضر تشکر منو از همینجا پذیرا باشین.و برای من و دخترم و مشکلی که داریم دعا کنین.

امیدوارم بتونم به زودی زود بیام و یه آپ جدید بذارم و همتونو خبر کنم.تا آپ بعدی که نمیدونم کی میتونه باشه خدا نگهدار همه شما دوستای خوبم.

یک سبد گل همیشه بهار تقدیم شما دوستان خوبم.

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 4:12 توسط مامان آیسا|

دخترک شیرینم! زیباترینم! عزیزترینم! تولدت مبارک گل همیشه بهار مامان. تولدت مبارک تموم زندگی مامان.

امروز که خورشید طلوع کنه تو هم باهاش طلوع میکنی و برای همیشه تو آسمون قلب مامان میتابی.یک ساله که هر طلوع چشمامو به روی تو باز میکنم و یک ساله که تو تموم لحظه های من شدی.یک ساله که تو تموم روز وشبم شدی.

کاش میتونستم تموم اون چیزی که تو دلم هست رو درمورد روز تولدت بنویسم.کاش میتونستم تموم احساسم رو در مورد این روز بنویسم. اما سکوت میکنم و میذارم که عسلک شیرینم تو هوای ساده کودکیش شاد شاد شاد...بمونه.

فقط اینو بدون ماه مامان! که هیچ لحظه ای رو تو زندگیم با اون لحظه ای که به هوش اومدم و چشمامو به زور باز کردم و تورو دیدم که اونقدر زیبا و ناز بودی عوض نمی کنم. تو برای من همیشه اون معجزه خدایی که با هیچ چیز تو دنیا عوضت نمیکنم.

آیسا دخترم!تولدت مبارک!

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 4:26 توسط مامان آیسا|

عید نزدیکه دخترکم.لباس نو برات خریدم.یه سارافون خوشگل با یه کفش و جوراب شلواری ناز.خیلی بهت میاد.برات سبزه سبز کردم و میخوام هفت سین بچینم.نمیخوام به هیچ چیز فکر کنم. میخوام فقط من باشم و توباشی و ...میخوام فقط بهمون خوش بگذره.

نور چشم مامان! میخوام تورو تو آغوشم بگیرم و محکم فشارت بدم و ببوسمت.اونقدر سفت ببوسمت که جیغت دربیاد.سرنوشت برای دستای کوچیک تو چی میخواد نمیدونم.فقط اینو خوب میدونم که تورو به خوب کسی سپردم.خدایی که با تو معنی معجزه رو بهم فهموند.

آیسا دخترم! دستمو محکمتر بگیر.

نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 3:55 توسط مامان آیسا|

عزیزدل مامان! دخترک زیبای من! اینک درخوابی ناز وزیبا فرو رفته ای.

آیسا دخترم! فقط خدامیداند که چقدر دلم برایت تنگ است...

نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 4:58 توسط مامان آیسا

این روزها غمهایم را درگوش بادهاکه میگویم فریادکنان میروند و نمی مانند که بشنوند باقی حرفهای سکوتم را.

این روزها حرفهایم را در گوش رودهای خروشان که میگویم فریاد کنان میروند و نمی مانند که...

عزیزترینم برای همیشه دوستت دارم.میدانم که فقط مرگ میتواند من وتورا از هم جدا کند.اما بدان که حتی بعد از مرگم نیز دوستت خواهم داشت. تا همیشه دوستت خواهم داشت.

آیسا دخترم! این روزها حرفهای سکوتم را فقط درگوش تو زمزمه میکنم و میدانم که تو معنای سکوتم را بیشتر از هرکس میفهمی.پس بشنو آوای تلخ سکوت دردناکم را.وبدان که تنها صدای خنده های شاد تو مرا شاد خواهد کرد.

نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 12:42 توسط مامان آیسا|

تودنیایی زندگی میکنیم که فاصله آدمها از هم به اندازه فشرده شدن توی صفهای مترو و اتوبوس و ازدحام خیابونه اما همه عادت کردن چشمهاشونو روی هم ببندن و از این فاصله ی کم اما عمیق عبور کنن. تو دنیایی زندگی میکنیم که فاصله همسایه ها از هم به اندازه یه دیوار نازکه که حتی صدای نجواهای همدیگه رو میشنون اما همه عادت کردن وقتی صدای گریه زن همسایه رو میشنون بی تفاوت به کارشون ادامه بدن و بگن یعنی چی مگه ما فضولیم که بریم دخالت کنیم.تو دنیایی زندگی میکنیم که برخلاف سابق که سر هر خیابونی یه بقالی کوچیک بود که همه اهل محل رو میشناخت حالا تو هر خیابونی چندتا سوپرمارکت بزرگ هست اما عادت کردن که پاشونو توی کفش مردم نکنن و سرشون به کارخودشون باشه.تو دنیایی زندگی میکنیم که آدمهاش خیلی بیشتر شدن,کره زمینش هم بزرگتر نشده اما همه عادت کردن توی همین جای کوچکتر کمتر از حال هم باخبر بشن.

دخترکم اما توی همین دنیایی که همه میگن بدوزشت و کثیف و غیرقابل تحمل شده دوستیهایی پیدا میشه که تومیتونی با وجود کیلومترها فاصله یا باوجود اینکه هرگز اون دوست رو نمیبینی نگرانش بشی و نگرانت بشه.بهش امیدبدی تا راهشو ادامه بده و بهت انگیزه بده تا قدمهاتو با اطمینان بیشتری برداری.

نازدونه ی مامان!من و تو اینجا دوستانی رو درکنار خودمون پیدا کردیم که وجودشون دلیل ادامه نوشتنم تو وبلاگت شد.از خدا میخوام برای قلب تک تکشون پناه و تکیه گاه باشه تا همیشه شاد و سلامت باشن.

گلکم! از همه دلایلم برای تصمیم به ننوشتنم که بگذرم فقط خدا میدونه که یه دلیل بزرگ بین خودم و خودش بود که دیگه ننویسم.حالا به لطف خدایی که همیشه با دستهای پر از رحمت و نعمتش غافلگیرم میکنه اون دلیل نه تنها مانع از ادامه راهم نمیشه بلکه خودش دلیل بزرگ و باارزش من برای نوشتن شده.

خدایا شاید من خوب بلد نباشم که شکرگزاری کنم اما بخاطر نعمتی که تو بهم دادی وکلبه کوچیک من و دخترمو به اندازه وسعت هفت آسمونت وسیع کردی ازت ممنونم.

خدایا همیشه وقتی چیزی رو با تمام وجودم دوست داشتم,با همه وجودم هم نگران از دست دادنش بودم اما حالا میخوام هرآنچه که تو به من دادی رو به خودت بسپارم و دلمو محکم کنم که پیش تو جاش امنه.با همین اشکهایی که اینبار ازسر شکر جاری شدن دلمو از هرچیزی که رنگ و بوی تو نداره پاک کن.

دخترزیبای من آیسا! دنیا به همون اندازه زیباست که توبخوای زیبا ببینیش.وقتی خدا دلیل بزرگی برای شادوزیبادیدن دنیا بهت میده تو مراقب باش تا دلیلهای بیشماری که اطرافتو گرفتن تا دلسرد و غمگین باشی نتونن جلوی دیدن اون همه خوبی و زیبایی رو بگیرن.

آیسادخترم! با همین قدمهای کوچکت که با شوق برمیداری با من بیا.گاهی خوشبختی فقط به اندازه قدمهای کوچک تو با ما فاصله داره.حتی اگه مثل تو تارسیدن بهش بارها وبارها زمین بخوریم.

............................................................................................

نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 11:27 توسط مامان آیسا|

عزیز دلم آیسا! دخترشیرینم همیشه درنامه هام سعی کردم با تو حرفهایی بزنم که بدون اینکه بخوام نصیحتت کنم یا راه را از چاه نشونت بدم خودت بتونی راهتو خوب انتخاب کنی. وقتی اینجا نوشتن نامه هامو شروع کردم که تو هنوز به دنیا نیومده بودی و من باهزاران امید شروع به نوشتن حرفهای دلم برای تو کردم.اون روز هرگز تصور نمیکردم که بعد از مدتی دوستان خوبی در این فضای مجازی پیدا کنم که دل کندن از اینجا رو برام دشوار کنن.حالا از روزی که نوشتن نامه هامو برای تو آغاز کردم بیشتر از ده ماه میگذره.اما قصد دارم که دیگه اینجا برای تو نامه ای ننویسم.نامه های من رنگ و بوی غم میدن. غمی که شاید انرژی مثبت خیلی از دوستانمو ازشون بگیره و من نمیخوام اینطور باشه. نامه های من شاید تکراری شدن و این تکرار اگرچه برای من باز هم شیرینه اما شاید دیگه برای دوستانم جذاب نباشه. عزیزانی به من میگفتن چرا از کارهای جالب و شیرین آیسا نمینویسی. انتقاد بجایی بود. من درجوابشون میگفتم بخاطر اینکه من خاطره نویسی نمیکنم و اینجا فقط حرف دلمو مینویسم. بعضی دوستان میگفتن چرا تو وبلاگت عکسهای آیسارو نمیذاری تا جذابتر بشه. این هم انتقاد بجایی بود. من درجواب میگفتم چون من اینجا نامه هامو مینویسم و زیاد با عکس همخونی نداره. حالا که فکر  میکنم میبینم من وبلاگمو کاملا شخصی کرده بودم. فقط و فقط حرفهای دل خودم. نه حرفهایی که برای دوستانم جالب باشه. نه عکسهایی که برای دیدنش رغبت کنن بهم سربزنن.شاید این وبلاگ دیگه هیچ جذابیتی برای بازدید نداشته باشه. فقط و فقط حرفهای تکراری با انرژی منفی ای که ممکنه خیلی هارو آزار بده. من دوستانی دارم که مثل خودم مادرهستن و خسته از بار بزرگی که به دوش دارن به اینجا سرمیزنن تا شاید کمی از خستگیهاشون رو به زمین بگذارن اما با خوندن مطالب من حتما بیشتر دلگیر و خسته خواهند شد.این هدف من از نوشتن نبود. حالا که نگاه میکنم میبینم نامه های من حتی برای تو هم مفید نیستند. چه چیزی بدتر از اینکه تو سالها بعد این نامه هارو بخونی و فقط از این همه غم و دلتنگی آزرده بشی. حالا که من هیچ فایده ای از این نوشتنها نه برای تو میبینم و نه برای دوستان دیگرم پس شاید بهتر این باشه که ازاین پس نامه هامو در دفتری برای تو بنویسم.یک جای کاملا شخصی که حتی تو هم بعدها نتونی بخونی.جایی فقط برای خودم.

دختر زیبای من! من وبلاگ تورو بخاطر تموم خاطرات خوبی که ازش دارم حذف نمیکنم. اینجارو حذف نمیکنم تا بتونم همچنان از حال دوستان خوبم مطلع باشم. به وبلاگشون سربزنم و اگر منت گذاشتن و به اینجا سرزدن جوابشونو بدم. اما دیگه نامه ای اینجا نمینویسم.

دخترکم آیسا! شاید سالها بعد که بزرگتر شدی.وقتی که من دیگه نبودم تو درمیان خاطرات مادرت جستجو کنی و نامه هایی رو در گوشه ای از اتاقم پیدا کنی که برای تو نوشته شده اند.از تو میخوام حتی اون روز هم اون نامه هارو نخونی و فقط اون دفترهارو به همراه تموم دفترهایی که تا به امروزنوشتم بسوزونی تا هیچ وقت هیچ کس نخونه.

آیسا دخترم!این آخرین نامه من دروبلاگ توست.همیشه دوستت خواهم داشت و همیشه به نوشتن برای تو ادامه خواهم داد.مثل تمام این سالهایی که پیش از تو به نوشتن میگذشت.

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1390ساعت 18:28 توسط مامان آیسا|

از آن روزهایی ست که تمام شب گذشته اش را در بیداری خوابیده ای. با چشمان کاملا باز که در تاریکی شب فقط سایه هایی که روی دیوارمی افتند تماشا میکنی و تاصبح حسرت اشکهایی را میخوری که زمانی برای گریستن داشتی و حالا ... حالا فقط یک بغض فروخورده که نه اشک میشود تا تمام جانت را از دلتنگی بشوید و نه فرو میرود تا راه نفس کشیدنت باز شود.

از آن روزهایی ست که با بیقراری و سکوت از خواب برمیخیزی و به خدا میگویی "خدایا امروز را چگونه شب کنم.خودت یاریم کن." از آن روزهایی ست که در میان روزهای تو کم نیستند اما هربار که آغاز میشوند انگار بار اول است که طعمش را مثل مزه خرمالوی نارس میچشی و هربار میگویی "خدایا این دیگر چه طعمی ست؟"

دخترکم آیسا! من باید به تو بیاموزم که چگونه روزهایت را با سلام به آفتاب شروع کنی. چگونه هرصبح پنجره اتاقت را رو به آسمان آبی بگشایی و بگویی "خدایا شکرت که امروز هم بامنی." عزیز دلم میدانم که باید تمام اینها را من به تو بیاموزم.اما اینبار تو بلند شو و پنجره را رو به این خیابان خلوت باز کن و بگو " مامان صبحت بخیر." گل زیبای من تو به من بگو که هرصبح که چشمان زیبایت را باز میکنی چگونه تا مرا میبینی خنده سر میدهی؟من دلم برای روزهایی که با طعم چای شیرین و کره و مربا شروع میشوند تنگ است. من دلم برای روزهایی که خالی از دلتنگی شروع میشوند تنگ است.

خدایا میگویند ناشکری نکن. اگر دلتنگی ناشکریست, اگر دلتنگی گناه بزرگ منست,پس تو به من بیاموز که چگونه دست ازاین گناه بزرگ بشویم.خدایا...

آیسا دخترم! شاید وقتی تو بیدارشوی...

نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 11:6 توسط مامان آیسا|

وقتی غمی بر شانه ات دست میگذارد, دستش را بگیر و بلند شو.باید باور کنی غمهابرای این به سراغمان می آیند تا مارا بلند کنند و بلندتر.

دخترک شیرینم! گاهی که نفسم به شماره می افتد و حجم دلتنگی هایم زیاد میشود و ته نشین خاطرات تلخم بر چهره ام نمیگذارد که لبخند کمرنگم دیده شود, به این فکر میکنم که من و تو چقدر از این راه را با هم آمده ایم و چقدر ساحل نزدیک است.من و تو آن تشنه آبی نیستیم که در پی دریاست. من و تو آن دریازده ای هستیم که تشنه ساحل است.شاید کسی نداند که برای با تو بودن چقدر ازخود گذشته ام. اما من خوب میدانم که باتوبودن را چقدر بیشتر از خود دوست دارم.

آیسای زیبای من! هربار که برای تو مینویسم با خود فکر میکنم که آیا نامه دیگری هم نوشته خواهد شد؟آیا هرگز تو این نامه هارا خواهی خواند؟فقط این را میدانم که هربار که برای تو مینویسم تمام توانم را در دستانم جمع میکنم تا با هر کلمه و هر جمله ام روزهایی که شاید بی من خواهندگذشت برای تو ساده تر بگذرند.

آیسادخترم!بیا با هم بر کاغذ دلتنگی هایمان خط خطی کنیم.

نوشته شده در جمعه 14 بهمن1390ساعت 16:52 توسط مامان آیسا|

خدایا دوستت دارم.فقط همین.

نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 5:50 توسط مامان آیسا|

این روزها حال خوبی دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم.
آیسای گلم! فقط تو میدونی که چرا این حال خوبو دارم.به خودم و خودت و خدا گفتم: حالا باورم شد که خدا بجای هر چیزی که از آدم میگیره بهترشو بهش میده.من عزیزانی دارم که اونارو با تموم دنیا عوض نمیکنم.و از همین جا میبوسمشون.

دخترک قشنگم! میون این همه درسهایی که تو به من میدی دلم میخواد یه درس از مادرت به یاد داشته باشی.همیشه دلتو به خدا بسپار تا اطمینان داشته باشی که بهتر از هرکس ازش مراقبت میکنه.

مامانیم آیسا! خیلی دوستت دارم و از اینکه خدا به واسطه تو این نعمتو به من داده و این روزها اینقدر حالمو خوب کرده ازش ممنونم.خدایا شکرت بخاطر همه چیز...

آیسا دخترم ! دستتو به من بده تا باهم به دل این خوشبختی پابذاریم...

نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 5:10 توسط مامان آیسا|

چقدر زود بزرگ میشوی؟برای چه این همه شتاب داری؟برای من هیچ لذتی بالاتر از تماشای بالیدنت نیست.اما اینگونه که تو می روی میترسم به گرد پایت هم نرسم. میترسم از تو جا بمانم.

آیسای زیبای من! خورشیدکم! انگار همین دیروز بود که من صدف تو بودم و تو مروارید من! انگار همین دیروز بود که مرواریدم را به دریای پرتلاطم این دنیا سپردم تا جایی بیرون از من زندگی کند. بیرون از من نفس بکشد و بیرون از من ببلالد.تو آنقدر کوچک بودی که حتی توان شیر خوردن هم نداشتی.فقط خدا میداند که من چقدر سخت و چقدر شیرین آن روزها را گذراندم.

میوه دلم! روزهایی که میگذرند هرگز باز نمیگردند و روزهایی می آیند که من امروز برای آمدنشان لحظه شماری میکنم و فردا برای رفتنشان بی تابی خواهم کرد.من جرعه جرعه این لحظات ناب را سر میکشم.تورا دوست دارم بخاطر تمام زیباییهایی که از این دنیای نازیبا نشانم دادی. تورا دوست دارم بخاطر تمام لبخندهایی که بر لبانم نشاندی. تورا دوست دارم بخاطر تموم خنده هایی که با هم از ته دل سردادیم.تورا به هزاران دلیلی دوست دارم که مجال گفتنش نیست. حتی تورا بی دلیل دوست دارم.تورا بخاطر خودت دوست دارم که برایم تکرار ناشدنی و بی نظیری.

عزیز دلم! این نامه را نوشتم فقط بخاطر اینکه بگویم: "آیسا دخترم! دوستت دارم! "

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 6:1 توسط مامان آیسا|

چنان میسوختم که گویی خاکستری از من بر جای نمی ماند.گمان میبردم از خاکستر یک ققنوس هزاران ققنوس به پرواز در می آیند.اما ققنوس کوچک من,بی هیچ خاکستری از شعله های من سربرآورد و آتش بی امان مرا خاموش کرد.اینک باور دارم که ققنوس بزرگ می تواند زنده بماند و ققنوس کوچکش را به آغوش بکشد و باهم بر فراز آسمان عشق و خوشبختی به پرواز درآیند.

نورچشمم آیسا! تو ققنوس کوچک منی که پایان غم انگیز افسانه ای کهن راآغازی تازه و نو میبخشی.

دخترم ماه من! توآغاز زیباترین افسانه زندگی منی که به حقیقت  پیوست.

عزیز دل مامان! تمام اشکهایم را در کاسه صبرم جمع کردم تا وقتی قدم در راه این دنیای تازه می گذاری پشت سرت بریزم تا بدرقه راهت باشد تا فراموش نکنی از کجا آغاز کرده ای و باید به کجا بازگردی!

آیسا دخترم! دستان کوچک تو بالهای بزرگ پرواز منند!

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 5:57 توسط مامان آیسا|


آخرين مطالب
» وقتی که تو آمدی...
» آیسا دختر بهار!
» برای تو بهترین مادر دنیا هستم...
» همدم و همراه من توئی...
» لحظه های با تو بودن...
» دوستت دارم دخترکم...
» زینب کوچک من...
» شادابی و طراوت زندگیم...
» میشه بازم منو تو چشمات جا بدی؟
» عشق مامانی کیه؟؟؟...

Design By : Pichak