دخترکم آیسا! تموم زندگی و امیدم! نور چشمم! میوه ی دلم! میدونم که خیلی وقته از تو ننوشتم.برای تو ننوشتم.مدتیه که رسیدگی به تو عزیزترینم بهم فرصت نمیده تا از روزهای خوب و زیبای با تو بودن بنویسم.اما این معنیش این نیست که وبلاگت برام مثل سابق دوست داشتنی نیست.من این خونه مجازیمونو خیلی دوست دارم و هرگز حاضر نیستم تعطیلش کنم.

نمیدونی تو این مدت چقدر کارهای تازه یاد گرفتی و چقدر دوست داشتم بیام و از همشون بنویسم اما واقعا فرصتشو پیدا نمیکردم.الان نمیدونم از کدومشون بنویسم.

وقتی به تو فکر میکنم اولین تصویری که از تو جلوی چشمم میاد لحظه هاییه که منو محکم بغل میکنی و میبوسی.وقتی اون دوتا دستای ظریف و مهربونتو دور گردنم حلقه میکنی و لبای شیرین و دوست داشتنیتو روی صورتم میذاری و با یه صدای ناز و بانمک منو میبوسی, احساس میکنم تموم دنیارو بهم دادن.هروقت منو میبینی که تو افکارم فرو رفتم و حس میکنی غمگینمUمیای و با یه بوسه ناگهانی غافلگیرم میکنی وبعد انگار دیگه هیچ نگرانی توی دلم باقی نمیمونه.وقتی صدات میکنم "آیسا" و تو برمیگردی و با اون چشمای زیبات نگاهم میکنی و بعد که میبینی دستامو برای به آغوش گرفتنت باز کردم و میای و خودتو تو آغوشم رها میکنی و منو غرق بوسه میکنی احساس میکنم که دیگه هیچ چیز از این دنیا نمیخوام.

وقتی چادرنمازمو سرم میکنم و سجادمو پهن میکنم و کنار خودم یه جانماز برای تو میذارم و چادرنماز کوچیکی که مادر مهربونم با دستای نازنینش برات دوخته رو تو دستام میبینی به طرفم میدوی و چادرو سرت میکنی و کنارم نماز میخونی انگار که در بهترین نقطه دنیا یعنی روبروی خونه خدا داریم دوتایی با هم نماز میخونیم.

چقدر اون نماز خوندنت خوشگله.توجهی به جانماز و مهر نداری.فقط تسبیح رو دور گردنت میندازی و چادرتو روی سرت میندازی طوریکه صورتت قابل دیدن نباشه.بعد بجای اینکه رو به قبله بایستی رو به من می ایستی و اون دهان کوچولوتو طوری تند تند تکون میدی که انگار داری واقعا حمد و سوره میخونه.کاملا مشخصه که این کارو با نگاه کردن خیلی خوب یاد گرفتی.گاهی در حین این کار زبون بامزت از دهنت درمیاد و تند تند تکون میخوره و خیلی خنده دار و بانمک میشی.موقع این کار سرتو رو به بالا میگیری جوریکه چادرت بارها از سرت میفته و خم میشی و با هزار زحمت دوباره سرت میکنی و ادامه میدی.نمازت رکوع نداره.مستقیم به سجده میری و بجای دوبار بارها سجده میکنی.بعد میشینی و تسبیح رو از دور گردنت به دست میگیری و تسبیح میزنی.من محو تماشات میشم و تشویقت میکنم و تو که از تشویقهای من به وجد میای در هر حالت از نمازت که باشی با اون دندونای بانمکت میخندی و برای خودت دست میزنی و خودت هم خودتو تشویق میکنی.

وااااااااااااااای که از نماز خوندنت هرچی بگم کم گفتم.جالبه وقتایی که بابابزرگت روی صندلی نماز میخونه تو هم میری روی دسته مبل میشینی و همونجا نمازتو میخونی.حتی خیلی وقتا پیش میاد که توی مهمونی یا جایی که هیچ کس مشغول نمازخوندن نیست هم بی مقدمه شروع به سجده و نماز خوندن میکنی.اینطور وقتا شال یا روسری یا تکه ای پارچه که دم دستت باشه روی سرت میندازی و نماز میخونی.

دخترم آیسا! نمیدونی چقدر از همین ارتباط ساده و کودکانت با خدایی که هنوز چیزی دربارش نیاموختی لذت میبرم.گاهی فکر میکنم تو بهتر از من خدای خوبمونو میشناسی و خیلی از من بهش نزدیکتری که در هر جا و مکانی خیلی راحت نمازتو میخونی.

گل زیبای مامانی! نمیدونم چی شد که اتفاقی از بین تموم کارای جالبت از نمازخوندنت نوشتم.شاید این کارت مثل خیلی از کارای دیگت جنبه تقلیدی داشته باشه اما برای من خیلی باارزشه.میخوام بدونی میون همه آرزوهای کوچک و بزرگی که برای آیندت دارم یه آرزویی هست که برام از همه مهمتره.واونم اینه که ایمانت بسیار قوی باشه.چون تنها ایمانه که تورو از همه بدیها حفظ خواهد کرد.

عزیزدلم! مدتهاست که تبدیل به یه طوطی تمام عیار شدی.هرکلمه ای که به زبون میارم تکرار میکنی.بخصوص کلماتی که با آهنگ خاصی بیان کنم.مثلا هربار که که کار خطرناکی میکنی و من با لحن کشدارو سرزنش کننده ای میگم: "آیسااااااااااااا", تو بجای اینکه دست از اون کار برداری درست با همون لحن من میگی: " آیدااااااااااااااااا". الهی قربونت بشم که وقتی ازت میپرسم اسمت چیه؟سریع میگی "آیدا". هرچی من میگم "آیسا". تو باز تکرار میکنی "آیدا".

وقتی کار بدی میکنی و روی دستم میزنم ومیگم "آخ آخ آخ" تو هم همین کارو میکنی.

وقتی تا نصفه های شب بیداری و با صدای بلند حرف میزنی یا جیغ میزنی و من میگم"هیس". تو هم انگشت اشارتو خیلی بامزه روی بینیت میذاری و میگی "هیشششششش"

وقتی به چیزی که نباید دست میزنی و من به طرفت میام تا ازت بگیرمش آنچنان سریع میدوی که وقتی به بن بست میرسی ترمزت نمیگیره و به مانعی که آخر راهت قرار گرفته برخورد میکنی و اون چیزی که تو دستته رو به نشونه تسلیم به طرفم میگیری و میخندی.

یه جاهای خاصی تو خونه شده مخفیگاهت که اونجاها پنهون میشی تا مثلا من نتونم پیدات کنم.مثل یه فضای کوچیکی که بین کابینت و ماشین ظرفشوئی قرار داره و فقط اندازه جثه خودته.یا مثل زیر میز ناهارخوری.اونجاها قائم میشی و منتظر میشی تا من متوجه غیبتت بشم و بگم" وای خدا آیسا گم شده.".بعد تا میبینی که من مثلا ناراحت و نگرانم فوری از اونجاها میپری بیرون و میگی"دا"

کارت شده اینکه بجای بازی با اسباب بازهای خودت بری سراغ کابینتها و ظرفهای توی کابینتو بیرون بریزی و باهاشون بازی کنی.چندتایی تلفات هم داشتی.حتی چندباری موفق شدی در ظرف برنجو باز کنی و برنجهارو کف آشپزخونه پخش کنی.اجاق گاز که دیگه عاشقشی و مرتب جلوی شیشه فر که حالت آینه داره می ایستی و با خودت بازی میکنی و شکلک درمیاری و خلاصه خیلی دوسش داری.یخچال هم که تا باز بشه امون نمیدی و بلافاصله شیشه شربت آلبالو رو از درش بیرون میاری و پا به فرار میذاری.

بوفه یا ویترین رو هم خیلی دوست داری و همیشه وقتی لباسی که دوست داری تنت میکنی میری جلوش می ایستی تا توی آینه توش بتونی خودتو تموم قد تماشا کنی.

تلویزیون و لپ تاپ هم که دیگه در زمینشون فوق تخصص داری و خوب بلدی درست وقتی جای حساسی از سریالو میبینیم تلویزیونو خاموش کنی یا بزنی یه کانال دیگه.لپ تاپ هم که وقتی بیداری اصلا نمیشه طرفش رفت چون خودتو میرسونی و اونقدر روی کلیدهاش میزنی که آدم نمیدونه داره چکار میکنه.

تشک تختمون هم که شده وسیله بازیت و کلی روش بالا و پائین میپری طوریکه چندباری نزدیک بود وقتی بالا میپری اونطرفتر روی زمین فرود بیای و توی هوا گرفتمت.

وسائل روی میزآئینه که دیگه از دستت در امون نیست و هر لحظه یکیشو باید از توی دست یا دهنت دربیارم.میری روی پنجه پاهات و قدتو بلند میکنی و هرچیزی که دستت میرسه از روش برمیداری و پا به فرار میذاری تا من ازت نگیرم.وسائل آرایش هم که تا به دستت بیفته فوری به سر وصورتت میمالی و خیلی جالبه که مثلا میدونی رژگونه چطوری روی گونه استفاده میشه ,در حالیکه من خیلی اهلش نیستم تا بگم چون زیاد دیدی یاد گرفتی.

کمد لباسهای ما یا خودت هم که خدا نکنه باز بمونه چون بلافاصله هرچی رو که بتونی از توش بیرون میریزی و لابلای لباسها مشغول بازی میشی.یه وقتایی که درکمد باز بمونه میام و میبینم چندتا از لباسهای مارو دور خودت پیچیدی یا به شکل خنده داری پوشیدی یا روی سرت انداختی.

اما از همه وسایل خونه که بگذریم جاکفشی رو بیشتر از همه دوست داری.با هزار ترفند درشو میبندم تا نتونی کفشارو بیرون بریزی اما گاهی اونقدر جیغ میزنی و میگی "کبش گبش ککش" که مجبور میشم درشو برات باز کنم.اونوقت یکی یکی کفشارو پات میکنی و باهاشون راه میری.و مشخصه که کفشای خوشگل و خانمی مامانو بیشتر میپسندی و وقتی میپوشی چهرت نشون میده که احساس بزرگی میکنی.

کفش یکی از علائق خاصته طوریکه اولین کلمه معنی داری که درمورد اشیای اطرافت و وسائل خودت یا خونه گفتی همین کفش بود.والان خیلی خوب بلدی کفشتو خودت پات کنی.گاهی هم که لنگه به لنگه پات کنی خودت متوجه میشی و سریع درمیاری و درست میکنی.اما کفشای مامانو بیشتر از کفشای خودت دوست داری و ساعتها میتونی باهاشون سرگرم باشی.

ازغذاخوردنت که دیگه نگم که بعد هر وعده غذات مجبورم کلی اطرافتو جمع کنم چون خیلی دوست داری مستقل غذا بخوری و قاشقو از دست من بیرون میکشی و شروع میکنی به تنهایی خوردن که نتیجش میشه اینکه فقط چندتا دونه برنج به دهانت میرسه وبقیش روی سر و تنت و اطرافت میپاشه.

ازحالا خیلی دوست داری توی کارهای خونه دخالت کنی.مثلا تا جاروبرقی رو میارم  و میرم به برق بزنمش تو سریع میری دستشو برمیداری و شروع به جاروکشیدن میکنی که البته زورت نمیرسه زیاد تکونش بدی.یا وقتی سالاد درست میکنم یا چیزی پوست میکنم تو هم مرتب دستتو میاری وسط تا همون کار منو انجام بدی.

از بین تموم کارهای خونه هم دوکارو خیلی زیاد دوست داری.یکی ریختن لباس توی ماشین لباسشوئی و دیگری پهن کردن لباسها.حتی یک بار یکی از لباسهای سفیدو قاطی لباسهای رنگی انداختی تو ماشین و من متوجه نشدم و رنگ شد و خراب شد.در مورد لباسشوئی خودت بهت اجازه میدم تا خودت لباسهاتو بریزی توش.سبد لباسهاش کثیفتو میذارم جلوت و تو یکی یکی و خیلی با حوصله لباسهاتو داخل لباسشوئیت میریزی و گاهی وقتی تموم شد دوباره لباسهارو درمیاری تا این کارو از اول تکرار کنی.اونقدر این کارو دوست داری که وسط انجامش چندین بار منو بخاطر تشکر از سپردن این کار به خودت میبوسی.و امان از وقتی که موقع درآوردن لباسها هم بخوای کمک کنی. چون لباسهای خیسو روی سنگهای کف سالن با خودت میکشی و قشنگ با لباسهاش تازه شسته شده زمینو تی میکشی و اشکمو درمیاری.

از حموم هم نگم که تا میبینی درش بازه سریع میپری تو حموم و میگی "آب بازی, آب بازی".از بس که آب بازی دوست داری.تابستون که هوا گرم بود موقعی که آفتاب توی بالکن میفتاد میبردمت رو بالکن و یه تشت آب گرم برات میذاشتم و اونقدر بازی میکردی تا کاملا خیس میشدی و بعد لباستو عوض میکردم.اما حالا که هوا خنک شده دیگه نمیشه طرف بالکن رفت.

اونقدر توی آپارتمان خودتو زندانی میبینی که تا در بالکن یا در ورودی خونه باز میشه به طرفش میدوی و داد میزنی" ددر, ددر".گاهی دلم برای بچه های این نسل میسوزه که مثل کودکی من خونه ویلائی و حیاط بزرگ ندارن تا ازش لذت ببرن.برای همین وقتی میبرمت پارک انگار تموم دنیارو بهت دادم.

عاشق دورزدن با ماشینی اونم درحالیکه آهنگهای مورد علاقت با صدای بلند درحال پخش باشن.حتی وقتی میخوایم حرف بزنیم و صداشو کم میکنیم تو داد میزنی" نانای". و اگه زیربار نریم و صداشو زیاد نکنیم تو خودتو به طرف ضبط میکشی تا صداشو ازروش زیاد کنی.وناگفته نمونه که در همین حین حرکات موزون انجام میدی.بخصوص سرتو تکونهای بانمک میدی و دوتا دستتو همزمان به شکل ماهرانه ای از مچ دست میچرخونی و ما دهنمون باز میمونه که این حرکتو از کجا یادگرفتی.

از باقی کارات هم بعدا مینویسم چون دیگه بعد مدتها که ننوشته بودم خیلی طولانی شد.

آیسا دخترم! شادابی و طراوت زندگیم توئی.







*عکس اول آیسا در حال رفتن به سجده
** عکس دوم آیسا درحالیکه در یکی از مخفیگاههایش پنهان شده