لحظه های با تو بودن...
_ ببعی میگه؟
_ بع بع
_ دنبه داری؟
_ نه نه
_ پس چرا میگی؟
_ بع بع
_ آفریییییییییییییین دخترکم...اینا مکالمه ای بود که به صورت سوال و جواب و البته با لحن شعر بین من و تو برقرارمیشه.
دخترم آیسا ! این روزا تو 22 ماهگیتو میگذرونی و من عاشقتر از همیشه از بودن تو که شیرین تر از همیشه ای لذت میبرم.تو نامه قبلی برات نوشته بودم که خیلی چیزها هست که از تو و با توبودن میخوام بنویسم اما فرصت نمیشه.الانم که دارم مینویسم نمیدونم این خواب سبکت چقدر ادامه پیدا کنه و من تا کجای حرفامو بتونم بنویسم.اما باید بنویسم تا وقتی بزرگتر شدی بدونی از کجا به کجا رسیدی.کی بودی و کی شدی.
زیباترینم آیسا! شاید بهتر باشه اول از همه از کارهایی که این روزا خیلی بهشون علاقه داری بنویسم.یکی از این کارها تاب بازیه.یه تاب کوچیک تو خونه داری که خیلی وقتا با اصرار و التماس میای و ازم میخوای سوارتابت کنم.حالا ببین چطوری اینو ازم میخوای. میگی:
"تاب تاب عباسی خدا مَ نندازی اَ اَ اَ اَ مامان اندازی"
حالا ترجمش:" تاب تاب عباسی خدا منو نندازی, اگه میخوای بندازی بغل مامان بندازی"
منم که وقتی میبینم تو با اون لحن نازت این شعرو میخونی و به تابت اشاره میکنی هرکاری دارم مجبورم کنار بذارم و بیام تورو سوار تابت کنم.وسطای بازیت هم مدام همین شعرو میخونی.
یکی دیگه از سرگرمیهای مورد علاقت سرسره سواریه.یه سرسره کوچیک هم برات خریدیم که حسابی روش هنرنمائی میکنی.خیلی جالبه که از همون روز اول که این سرسره رو آوردیم خونه تو بجای اینکه از پله هاش بری بالا از طرف شیبش رفتی بالا و همونطور پشت و رو سر خوردی و کلی کیف کردی.الان که دیگه استاد شدی و از طرف شیبش میری بالا و بالاش می ایستی و کلی منو که میترسم بیفتی حرص میدی و بعد میشینی و سر میخوری.کمتر پیش میاد که از پله هاش بری بالا.به قول مامانم "خون خودت تو رگهاشه دیگه". آخه عزیز دل مامانی از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون که مامانت تو بچگی سر نترسی داشته و دیوار راستو بالا میرفته.البته بچه مردم آزار یا پرسر و صدایی نبودم اما تو سکوت شیطنتهای اینطوری داشتم و عاشق کارای هیجان انگیز بودم.
یکی دیگه از بازیهات اینه که یه استخر داری که فعلا چون هوا سرده توش بجای آب توپ ریختیم و تو هم باهاش سرگرمی و البته بیشتر وقتا از ما میخوای که همرات بیایم و توی استخر بشینیم وباهات بازی کنیم.بخصوص بابایی همیشه مسئول بازی با تو داخل استخرته.تقریبا با اون تاب و سرسره و استخر توپ برات توی خونه یه پارک کوچیک درست کردیم که شاید اینطوری بتونیم بخشی از دلگیری فضای آپارتمانو برات از بین ببریم.
یکی دیگه از سرگرمیهات که حسابی دوسش داری برنامه عموپورنگه.البته برنامه های کودک دیگه هم وقتی ترانه پخش کنن تو دوست داری اما عاشق برنامه عموپورنگی.اونقدر که وقتی عمو پورنگ شعر میخونه تو جلوی تلویزیون کلی بالا و پائین میپری.یه مدت که بخاطر ایام محرم برنامه پخش نمیشد تو هرروز اتوماتیک همون ساعت کنترل تلویزیونو برام میاوردی و میگفتی:
" ده بیس سه پونزه اٍ اٍ آ آ شصو اونزه"
ترجمش اینه:" ده بیست سه پونزده هزار وشصت و شونزده..."
منم مجبور شدم هرروز زنگ بزنم روابط عمومی صداوسیما و بخوام دوباره برنامه رو ادامه بدن.ودوباره که شروع شد از روی شعرش برات ضبط کردیم وروزی صد بار میای و با خوندن همون چیزی که بالا نوشتم میخوای که برات شعرشو بذاریم.
یکی دیگه از علائق این روزهات بازی با بادکنکه.عاشق اون لحظه ای هستی که یه بادکنکو برات باد میکنیم.اما برعکس وقتی میترکه اونقدر ناراحت میشی و گاهی اونقدر گریه میکنی که نگو.
دَدَر و ماشین سواری که همچنان از مهمترین سرگرمیهاته و به محض نشستن تو ماشین میگی:" نای نای نای".یعنی بی زحمت ضبطو برام روشن کنین.وناگفته نمونه که هر آهنگی رو نمیپسندی و نسبت به بعضی آهنگها با اعتراض میخوای که عوض بشن.ووقتی آهنگ مورد علاقت پخش بشه با حرکات موزون دستات نشون میدی که همین خوبه.یه چیز دیگه که خیلی جالبه اینه که مثل مامان رانندگی رو از بچگی دوست داری.به محض اینکه ببینی بابایی از ماشین حتی برای بنزین زدن پیاده بشه فوری میپری سرجاش میشینی و فرمون ماشینو تو دستت میگیری و مثلا رانندگی میکنی.حتی بلدی چطوری نور بالا بزنی یا چطوری برف پاک کنو روشن کنی.این علاقه زیادت به ماشین احتمالا باعث میشه خیلی زود رانندگی یاد بگیری قربون شکل ماه دخملم بشم.
یکی دیگه از بازیهای مورد علاقه این روزات اتل متل بازیه.میای کنارم میشینی و پاهاتو دراز میکنی و با زدن روی پاهات میگی:
"هاچین واچین"
ترجمش اینکه: "باهام اتل متل بازی کن و شعرشو بخون که آخرش میگه هاچین و واچین یه پاتو برچین."
یکی دیگه از بازیهای این روزات خونه سازیه.دیگه چند وقته که خودت یاد گرفتی آجرهای خونه سازیتو روی هم بچینی و چیزایی بسازی.والبته این بازی رو هم مثل بقیه بازیها تنهایی دوست نداری و مدام از ما میخوای پیشت بشینیم و برات چیزی بسازیم.اما نکته این بازی که حرصمونو در میاره اینه که به محض اینکه با آجرهای خونه سازیت چیزی میسازیم فوری منهدمش میکنی.حالا جالب اینه که چطوری منهدمش میکنی.اینطوری که فوری میای روش میشینی و خرابش میکنی.نمیدونم چرا و از کجا این به فکرت رسیده که هرچی ما میسازیم تو باید روش بشینی.شاید ریشه این کارت اونجا باشه که من یبار برات یه ماشین درست کردم و عروسکتو سوارش کردم و تو از اون به بعد فکر میکنی باید سوار همه چیزایی بشی که با آجرهات ساخته میشن.مثلا یه بار با کلی زحمت برات یه آسیاب بادی درست کردم که تا بهت نشون دادم فوری روش نشستی و ...
یکی دیگه از کارات هم اینه که کریر نوزادیتو کشون کشون میاری و توش میشینی و ازم میخوای تابت بدم.خیلی وقتا موقع تماشای تلویزیون توش میشینی.بالاخره این کریر بعد از ماهها که قرار بود بره گوشه انباری دوباره به یه دردی خورد.
یکی دیگه از سرگرمیهات هم لباسها هستن.تا ببینی من لباسهای شسته رو تا کردم و مرتب کردم تا جابجا کنم زحمت میکشی و همشو بهم میریزی.خیلی دوست داری لابلای لباسها بازی کنی و وقتی میبینی من عصبانی نگاهت میکنم که چرا لباسهارو بهم ریختی میشینی خودت تاشون کنی.البته تاکردن که چه عرض کنم بیشتر مچالشون میکنی.
پازل هم یکی دیگه از سرگرمیهاته.یه پازل داری که روش جای اشکال مختلف هندسی داره و تو باید هر شکلی رو سرجای خودش بذاری.اولش یکی دوباری خودم برات اینکارو کردمو تو نگاه کردی.بعد یه روز دیدم که خودت نشستی و داری همه شکلهارو بصورت کاملا درست سرجای خودش میذاری.نمیدونی عزیزدلم که من اون موقع چقدر ذوق زده شده بودم.آخه پازلت 12 تا شکل داره که بعضیهاش مثل ذوزنقه و متوازی الاضلاع خیلی سخت هستن.یا مثلا مربع و مستطیل نزدیک به هم هستن.حتی مربع و لوزیش هم شبیه به هم هستن.یا مثلا مثلثش متساوی الساقینه و فقط از یه جهت سرجاش قرار میگیره.من فکر کردم حالا حالاها نتونی اشکال سختشو سرجاش بذاری وبرای همین وقتی دیدم به تنهایی پازلو چیدی اونقدر ذوق کردم و بوسیدمت که خدا میدونه.هنوز خوب یادمه که یکی از کارهای مورد علاقه بچگی خودم چیدن پازل بود و عاشق این کار بودم.فدای نازنینم بشم که مثل مامان عاشق این کاره.البته ناگفته نمونه که هنوزم این کارو دوست دارم...
بیرون ریختن کابینت که قبلا نوشته بودم از کارهای مورد علاقته اما چندوقتیه که بیرون ریختن کشوها هم بهش اضافه شده.چه کشوهای کابینت و چه کشوهای کمدهای خودت و پاتختی و ...از وقتی این کارو یادگرفتی مجبور بودم روزی صدبار خرده ریزه های داخل کشوهارو سرجاش برگردونم.تا اینکه کشوهارو با چسب بستم.اما تازگی یاد گرفتی چسبهارو هم باز میکنی.یعنی کاملا راست میگن که تحریم باعث پیشرفت آدم میشه.چون هر مانعی که جلوی پات میذارم تو خیلی زود یاد میگیری که اونم از سر راهت برداری.
راستی تا یادم نرفته بگم که دخترخوشگلم برای خودت خانمی شدی و تو خیلی ازکارای خونه کمکم میکنی.مثلا موقع چیدن میز بعضی وسایل سبکو از آشپزخونه برام میاری.یا دستمال سفره رو ازم میگیری و روی سفره میکشی.یا یه دستمال برمیداری و میزهارو گردگیری میکنی که ناگفته نمونه این دستمال خیلی وقتها لباسهای تمیزمونه.یا موقع شستن لباسها پودر لباسشوئی رو برام میاری تا داخل ماشین بریزم و جالبه که میدونی کدوم پودر برای لباسشوئی خودته و کدوم پودر برای لباسشوئی ماست.وکلی کار دیگه که مامانو کمک میکنی قربونت برم.
سرگرمیهای سابقت مثل بازی با کفشها و قائم موشک بازی و ... همچنان سرجاشه.
دختر زیبای من! میوه ی دلم! میخوام کمی از حرف زدنت با اون صدای دلنشین و لطیف و اون لحن نازو بانمکت بنویسم.مدتیه که یاد گرفتی هرکلمه ای که ما به زبون میاریم تکرار کنی.یعنی به جز محدودی کلمات که واقعا سخت هستن تو میتونی باقی کلماتو به خوبی ادا کنی.حتی یاد گرفتی منظورتو خیلی خوب به ما بفهمونی.هنوز نمیتونی خوب جمله بسازی و فقط دوسه تا جمله کوتاه بلدی.مثل: " بده به من" که اولین بار وقتی یه چیزی رو میخواستی که بهت نمیدادم دیدم با عصبانیت فریاد زدی:" بده به من".منم اونقدر از شنیدن اولین جملت خوشحال شدم که تسلیم شدم.اما الان با گفتن تک کلمات منظورتو بیان میکنی.مثلا وقتی از یخچال آبمیوه میخوای میری جلوش می ایستی و تند تند و بدون مکث میگی:" آب آب"وقتی میام در یخچالو باز میکنم به آبمیوه اشاره میکنی و وقتی آبمیوه رو بهت میدم با یه حرکت سریع نی رو ازش جدامیکنی و به طرفم میگیری و میگی :" باز" یعنی برام بازش کن.اسم بیشتر اشیای خونه رو میدونی و با اشاره بهشون اسمشونو میگی.خلاصه حرف زدنت خیلی پیشرفت کرده و فکر کنم به زودی بتونی جمله های بیشتری رو بیان کنی.
عزیزکم! یکی از کلماتی که درروز هزار بار از زبونت میشنوم (به غیر از اون کلمه رمز که اینجا نمینویسم چون باید بین خودم و خودت بمونه) میدونی چیه؟ اسم خاله مهربونت. اونقدر خاله خوبتو دوست داری و اونقدر به یادش میفتی که در روز هزار بار اسمشو به بهونه های مختلف به زبون میاری گلم.حیف که خاله جونیت ازت دوره وگرنه چقدر در کنارش خوشحال بودی همیشه.بین تموم فامیل کسی رو به اندازه خاله جونت دوست نداری.مطمئنم پاکی و خلوصی که خواهر خوبم در رابطه باتو داره باعث این همه علاقه شده. به حدی که هر جایی که تو تهران باهاش بودی یادت هست و تا با ماشین وارد اون خیابونا میشیم فوری اسم خاله رو به زبون میاری.از همینجا هزار تا بوسه از طرف خودم و خودت برای خواهر مهربونم میفرستم.
ماه من! دختر مهربونم با دیدن ناراحتی کسی سریع ناراحت میشی.یا با دیدن کوچکترین جای زخم روی بدن کسی خیلی ناراحت میشی و سریع بهش اشاره میکنی و میگی "اوف شده".الهی مامان فدای مهربونیات و دل نازکت بشه.
دختر شیرینم خدا کنه زودتر غذاخوردنت خوب بشه تا نگرانیهای مامان کمتر بشه عزیزکم.چون خیلی مامانو بخاطر غذانخوردنت ناراحت میکنی فدای چشات بشم.
از خدای خوب و بی نظیرمون ممنونم که تورو به من داد و روزی هزار بار شکرش میکنم که من مادرت هستم.
خدای من! خدای بی همتای من! بخاطر همه چیز و بخاطر تموم نعمتهات که از شمردنش عاجزم شکرت میکنم.
آیسا دخترم! فراموش نکن که تموم اونچه ما داریم از سوی خالق مهربونمونه.تو زندگیت هرکاری بکن که آفریننده تموم این نعمتها ازت راضی باشه.وبه خاطر داشته باش تموم اون چیزهایی که ما نداریم به مصلحت همون خدای بزرگه که شاید جایی در آینده بهتر از اونو برامون در نظر گرفته.پس باید با صبوری فقط شکرشو به جا بیاریم.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.