همدم و همراه من توئی...
عزیزکم! دختر زیبای من! من تموم ترسم از اینه که روزگار میچرخه و میچرخه و دست روی اونی میذاره که برات از همه عزیزتره و با گرفتن اون یا دور کردنش از تو حالتو جا میاره.میدونم این حرفم نهایت بدبینیه.میدونم که من به عنوان مادرت باید حرفای بهتری به تو بزنم و چیزای بهتری یادت بدم.اما نمیخوام نامه هام فقط پر باشه از احساساتی که تو لحظه های خوب دارم.میخوام نامه هایی که برات مینویسم پر باشه از احساسهای واقعیم در همون لحظه.پر باشه از واقعیت.واقعیت اینه که من میترسم و این ترس نقطه ضعف بزرگ منه.و تا بحال نتونستم اینو از خودم دور کنم.واقعیت اینه که مامانیت اونقدر دیوونست که گاهی وسط بازی و خندیدن با تو یهو این ترس به سراغش میاد و دلش میلرزه و چشماش بارونی میشه. و گاهی از دستش در میره و یکی دوتا قطره اشکی رو که سعی کرده پنهون کنه تو میبینی و چشمای نازنینت نگران مامان میشه و بهش خیره میمونی تا مطمئن بشی که حالش خوبه.بعد من زود حالمو خوب میکنم و میخندم تا عزیزترینم غصه دار نشه.
آیسای من! شاید من زیادی احساساتیم.یا شاید روزگار منو به این باورها و ترسهای اشتباه رسونده.یا شاید تو زیادی خوبی و منو بد عادت کردی.اما هرچه که هست تو تموم لحظه های منو پرکردی و من نمیتونم حتی تصور یه لحظه نبودنتو بکنم.
این روزها سعی میکنم هرروز شال و کلاه کنیم و تورو سوار سه چرخت کنم و بزنیم بیرون.هرجایی که بخوام برم تو همراه منی.اما پاتوق همیشگیمون پارک نزدیک خونمونه.هردومون عاشق اونجا شدیم.کلی دوستای خوب اونجا پیدا کردیم که وقتی یه روز نمیریم پارک دلتنگشون میشیم.
عزیز دل مهربونم! برام خیلی جالبه که توی پارک بیشتر از تاب و سرسره, بچه های پارکو دوست داری.گاهی که پارک خلوته و بچه دیگه ای مشغول بازی نیست,میبینم که وسط بالا رفتن از سرسره می ایستی و منتظر بچه ای میمونی که از دور داره به طرف پارک میاد.با ذوق و شوق بهم نشونش میدی و میگی :"نی نی". هرچی میگم عزیزم حالا سربخور و بیا پائین تا نی نی برسه قبول نمیکنی.اونقدر صبر میکنی تا اون بچه از راه برسه و بیاد بالای سرسره و با هم سر بخورین.بعد از بچه های پارک همش دنبال خاله جونت بین دخترای جوون میگردی.حتی شده یکی که شبیه خاله لباس پوشیده دنبالش راه افتادی و کلی با اسم خالت صداش کردی.
دردسر از جایی شروع میشه که بخوایم برگردیم خونه.هیچ جوری رضایت نمیدی و محکم به تاب یا سرسره میچسبی و فریاد میکشی.به زور باید بیارمت خونه.یاد اون وقتی میفتم که بچه بودم و پدرو مادرم به زور منو از پارک میبردن خونه.اون وقتها تو دلم میگفتم وقتی که بزرگ بشم میذارم بچم تا هر وقت دلش میخواد تو پارک بمونه.غافل از اینکه اگه به بچم باشه میگه شب هم تو پارک چادر بزنیم و بخوابیم.
شیرین زبونیهات هم که هرروز بیشتر از قبل میشه.دیگه تقریبا همه کلماتو میتونی تکرار کنی و جمله های دوکلمه ای هم میگی.اما در مورد ضمیرها کلی باعث خنده های از ته دل من میشی.مثلا وقتی به پات اشاره میکنی که یه زخم کوچیک روشه و من میگم :" پات چی شده" تو تا چند وقت به پای خودت میگی " پات". یعنی ضمیرهارو جزئی از خود کلمه حساب میکنی.تازگی این کارو میکنی و من کلی میخندم از دستت.
عشق همیشه عجیب و خاص و غیر قابل درکه.اما عشق مادر به فرزند از اون عشقهاییه که هیچ کس جز یه مادر قادر به فهمش نیست.امیدوارم و از خدای خودم میخوام که شایسته داشتن تو و عشقت باشم.تورو به کسی میسپارم که تورو با تموم این ظرافتها و جذابیتها و زیباییها به من هدیه کرد.
آیسا دخترم! این روزها همدم و همراه من توئی...
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.