برای تو بهترین مادر دنیا هستم...
دخترک زیبا و بی نظیرم ! این حرفهایی که حالا برای تو مینویسم نه از روی غمگینی ست و نه از روی ناامیدی.این حرفها رو مینویسم تا با نوشتنش تموم احساسات منفی رو دور بریزم.مدتها بود که خیلی حرفا ته دلم بود و نیاز به یک تخلیه روانی داشتم.همین حالا که این احساسات مادرانه ام را برای تو مینویسم سرشارم از عشق, سرشارم از امید, سرشارم از شادی بودن با تو, سرشارم از تو.
آیسای مامانی! هنوز به دنیا نیومده بودی که عده ای تلاش میکردن انواع و اقسام تجویزهارو برام کنن تا مثلا تو خوشگل تر یا باهوشتر یا هرچیزی تو این مایه ها بشی.اما من به حرف هیچ کس گوش نمیدادم و از تموم این تجویزها متنفر بودم.
تازه به دنیا اومده بودی و آورده بودمت خونه که فهمیدم کمی زردی گرفتی و مجبور شدم دوشبی رو تو بیمارستان بستریت کنم.من اون شبها با تموم وجود به بودن با تو نیاز داشتم اما نذاشتن توی بیمارستان کنارت بمونم.یادمه لباسهای کوچولوتو از تنت درآوردن و به من دادن و تورو لخت توی دستگاه گذاشتن تا نور بگیری.وقتی تورو تنها اونجا گذاشتم و بدون تو اومدم خونه, دنیا داشت روی سرم خراب میشد.اونقدر لباسهاتو بو کردم و گریه کردم که حد نداشت.اما بعضی ها بودن که منو بخاطر گریه هام دعوا میکردن و تهدیدم میکردن که اگه گریه کنم دیگه نمیذارن برم بیمارستان.بخاطر همون حرفا مجبور شدم تو سکوت گریه کنم درحالیکه دلم میخواست با صدای بلند زار زار گریه کنم و سبک بشم.ساعت 11 شب دیگه نتونستم طاقت بیارم وبا وجود اینکه تازه دوساعتی بود که یه ترافیک سنگینو پشت سرگذرونده بودم و اومده بودم خونه, اونقدر خواهش و التماس کردم که دوباره بیام پیشت.با اون حال بدی که خودم داشتم هرجوری که بود خودمو به بیمارستان رسوندم تا فقط برای چنددقیقه ای تو آغوشم بگیرمت و نگاهت کنم.وقتی تورو اونطوری با اون چشم بندها توی اون دستگاه زیر نور دیدم, داشتم دیوونه میشدم اما جلوی اشکامو گرفتم و بهت گفتم دخترم محکم باش تا زود خوب بشی و من تورو با خودم ببرم خونه.
همون روزا بعضی ها بجای اینکه درکم کنن و لااقل اگه نمیتونن آرومم کنن سکوت کنن, شروع کردن به سرزنش کردن من که اگه تو بارداری زیاد گرمی نمیخوردی الان آیسا زردی نمیگرفت.یا اگه فلان کارو میکردی بستری نمیشد یا...درحالیکه زردی نوزاد هیچ ربطی به تغذیه مادر نداره.
اونطور وقتا دلم میخواست اون آدمو خفه کنم تا دیگه صداش درنیاد و نتونه روحیمو از بین ببره.
بعد از برگشتنت از بیمارستان دوباره عده ای شروع کردن به انواع تجویزها برای تو.مدام بهشون گوشزد میکردم که من اعتقادی به این چیزا ندارم اما دست از سرمون برنمیداشتن و اونقدر تکرار میکردن که دلم میخواست خفشون کنم و دیگه صداشون درنیاد.
کم کم تو بزرگتر شدی و من روز به روز بهتر فهمیدم که تو به چه چیزهایی احتیاج داری.اما اون آدمها بازم دست از حرفاشون برنداشتن و مدام توصیه های پزشکی و تربیتی و ... بهم میکردن.
روزها گذشت و اون آدمها هیچ وقت دست از تلاشهاشون برای از بین بردن روحیه من برنداشتن.
اونا همون کسانی بودن که درمورد نحوه غذاخوردن تو مدام توصیه میکردن.همون آدمهایی که وقتی به ما میرسیدن بجای اینکه زیباییهای تورو ببینن اولین جملشون این بود که :" واااااااااااای این بچه چرا اینقدر ضعیفه؟هیچی بهش نمیدیدن بخوره؟"
اونا همون آدمایی بودن که وقتی به تو میرسیدن بجای اینکه ظرافتهایی که خداوند در آفرینش تو بکار برده ببینن اولین کلامشون این بود که :" دخترت که بازم لاغر شده.هیچی وزن نگرفته.این بچه چرا چاق نمیشه؟"
همون آدمایی که وقتی تورو میدیدن بجای اینکه قد کشیدن تورو ببینن و به این توجه کنن که تو از هم سن و سالهات بلندقامت تری میگفتن:" بچه فلانی و فلانی که بعد از آیسا بدنیا اومدن خیلی تپل ترن.خیلی خوب غذا میخورن.تو هم فلان چیزو برای آیسا درست کن شاید بخوره.آیسارو از شیر بگیر شاید شیرت خوب نیست که چاق نمیشه, فلانی بچشو از شیر گرفته و غذاخوردنش خوب شده,و..."
یکی نبود بهشون بگه آخه اگه شیر من خوب نیست و به درد رشد بچم نمیخوره پس آیسا چطوری قد کشیده.پس چطوری این مرواریدای خوشگل و سفید تودهانش رشد کرده؟پس چطوری منحنی رشدش رضایت بخشه؟مدام بهشون میگفتم که آیسا حتی یک گرم وزن کم نکرده و درحال رشده.درسته که بدغذاست اما رشدش متوقف نشده.اما این حرفا تو گوششون نمیرفت.
همون آدما کم کم شروع کردن به اظهار نظر در مورد راه رفتنت.میگفتن:"چرا آیسا دنده عقب چهاردست و پا میره؟" میگفتم:" درست میشه این بخشی از رشدشه"
میگفتن:"چرا آیسا هنوز چهاردست و پا میره و راه نمیره؟بچه فلانی که کوچیکتره راه افتاده" میگفتم:" آیسا دیرش نشده هنوز یک سالش نشده.به وقتش راه هم میره"
میگفتن:"چرا آیسا که راه افتاده اینقدر زیاد زمین میخوره مگه تو خواب زیاد بوسش میکنی؟چرا گشاد گشاد راه میره پاهاش مشکلی داره؟چرا زانوهاشو موقع راه رفتن به داخل خم میکنه مگه مشکلی داره؟چرا... و چرا ...؟" میگفتم:" آیسا مشکلی نداره.تازه راه افتاده و مسلط نیست.بردمش دکتر و گفته طبیعیه که اولش برای حفظ تعادلش اینطوری راه بره.درست میشه"
بعدا که توراه رفتن مسلط شدی میگفتن:" چرا آیسا اینقدر راه میره؟چرا یه لحظه نمیشینه؟نکنه این بچه بیش فعاله؟" میگفتم:" همه بچه ها وقتی راه میفتن خوششون میاد و زیاد راه میرن.بیش فعال که به این چیزا نمیگن.اون یه بیماریه و ربطی به راه رفتن نداره.آیسا هیچ مشکلی نداره"
میگفتن:"چرا آیسا خوب حرف نمیزنه بچه فلانی به حرف اومده." میگفتم:" دیرش نشده.به وقتش اونقدر حرف میزنه که بگین چرا یه لحظه ساکت نمیشینه.آیسا مشکلی نداره."
...
همون آدما وقتی به تو میرسیدن کارهایی برای خندوندنت انجام میدادن که از نظر من به شدت اشتباه بود و سعی میکردم غیرمستقیم بهشون بگم اما نمیفهمیدن.
همون آدما وقتی تورو میدیدن که داری گریه میکنی و هیچ جوری آروم نمیشی, برای آروم کردنت از روشهایی استفاده میکردن که از نظر من به هیچ عنوان برای جسمت و روحت خوب نبود و ترجیح میدادم گریه کنی تا اونطوری آروم بشی.
همون آدما وقتی میدیدن که زیاد شیطونی میکنی و نمیتونستن جلوی بعضی شیطنتهاتو بگیرن از ترسوندنت استفاده میکردن در حالیکه من هیچ وقت نذاشته بودم تو از چیزی بترسی و دوست نداشتم ذهنت نسبت به چیزی خراب بشه.مثلا تو عاشق گربه ها بودی و همچنان هم هستی و وقتی تو خیابون میبینیشون مدتها جلوشون می ایستی و باهاشون حرف میزنی.اما اون آدما گاهی به تو میگن:"تو اون اتاق نرو پیشی اونجاست تورو میخوره". و من اون لحظه بازم دوست دارم خفشون کنم تا حیوونی که اینقدر مورد علاقته باعث ترس و وحشتت نشه.
همون آدما وقتی میخوان با تو حرف بزنن کلماتو اشتباه میگن تا مثلا با زبون خودت باهات حرف بزنن.مثلا بجای "ک " میگن" ت". یا بجای " گ" میگن "د". یا ترکیب کلماتو کلا بهم میریزن تا مثلا لحنشون بچگانه بشه اما من مرتب براشون توضیح میدم که لحن صدا رو کودکانه کردن خوبه اما کلماتو نباید اشتباه گفت تا بچه اونا رو به اشتباه تو ذهنش نسپاره و درستشو یاد بگیره. اما این توصیه ها بی فایدست و اگه دیوار فهمید اون آدما هم میفهمن.
خیلی جالبه که حتی پیش اومده اونا کلمه ای رو تغییر دادن و ازت خواستن تکرار کنی ولی تو درستشو ادا کردی وبا این حال باز از رو نرفتن.
همون آدما هنوز هم وقتی تورو میبینن بجای اینکه ویژگیهای مثبت و کارهای خاص و فوق العادتو ببینن بازم چاق نشدنت یا اینکه توی جمع چنددقیقه اول از بغل من تکون نمیخوری رو به رخمون کشیدن و گفتن :" وای آیسا تو چرا بازم چاق نشدی؟چرا خجالتی هستی و از بغل مامانت تکون نمیخوری؟چرا حرف نمیزنی؟"
و من مرتب بهشون گفتم:" من اصلا دوست ندارم دخترم چاق باشه و اندامشو همینطوری دوست دارم.چاقی آخه به چه دردی میخوره؟آیسا خجالتی نیست فقط وقتی یه غریبه رو میبینه تا نسبت بهش آشنایی پیدا نکنه باهاش حرف نمیزنه.اما صبر کنین الان خودمونی میشه"ولی بازم بی فایده بوده.
اون آدما مدام در مورد موهات نظر میدن و میگن:"چرا یه گل سر یا تل یا چیزی به موهای آیسا نمیزنی؟چرا موهاشو کوتاه نمیکنی" و من میگم:" آیسا دوست نداره چیزی روی موهاش باشه.سریع برش میداره.به وقتش اونارو هم به موهاش میزنم.موهاشو کوتاه نمیکنم چون دوست دارم بلند بشه"
میگن:" چرا موهاشو از ته نمیزنی تا یکدست رشد کنه و پرپشت بشه". میگم:"چون بدم میاد"ولی با اینکه این جواب قاطع رو میشنون بازم اصرار به این موضوع میکنن.
اون آدمها همه کاری میکنن تا تو زندگی تو, یا رابطه من و تو, یا تربیت تو , یا تغذیه تو, یا همه چیزهای مربوط به تو دخالت کنن و من هربار دست رد به سینشون میزنم و اونا از رو نمیرن.
از همه اون آدمایی که توی این 23 ماه بودنت و حتی قبل از بدنیا اومدنت از هیچ تلاشی برای فرستادن انرژی منفی به من و تو فروگذار نکردن متنفرم.از اون آدمایی که هیچ وقت ویژگیهای منحصر به فرد تورو ندیدن و بجاش مدام به چیزهایی اشاره کردن که تو نداشتی متنفرم.از تموم کسانی که گاه و بیگاه باعث شدن لذت داشتن تو توأم با ترس و نگرانی و اندوه بشه متنفرم.از اونایی که به هر طریقی به تو و روحیه ظریفت و احساسات کودکانت صدمه وارد کردن متنفرم.از انسانهایی که فکر میکنن نسبت به یه کودک از مادرش نگران تر و به فکرترن متنفرم.از مردمانی که فکر میکنن من کتابخونه خونمو که پراز کتابهایی مربوط به تربیت و تغذیه و رفتار با توئه کنار میذارم و به حرفای خرافی و غلط اونا گوش میدم متنفرم.از اونایی که باغرض یا بی غرض باعث شدن من گهگاهی احساس کنم مادر خوبی برای تو نیستم و خوب به تو نمیرسم یا خوب از تو مراقبت نمیکنم متنفرم.از همه آدمایی که فکر میکنن از من به تو دلسوزترن متنفرم.
دختر نازنینم! درتموم اون لحظات دلم میخواست اون آدمها رو خفه کنم تا دیگه صدایی ازشون درنیاد اما نمیشد.همیشه باید ملاحظه میکردم.همیشه باید حفظ ظاهر میکردم.اما دلم میخواد اینجا به همشون بگم:
" من یه مادرم.از همه شما بیشتر عاشق دخترم هستم.من بهتر از هر کسی ویژگیهای دخترمو میدونم.بهتر از هرکسی میدونم چه چیزی برای دخترم خوبه یا چه چیزی براش مناسب نیست.اگه به همفکری یا کمکتون احتیاج داشته باشم خودم بهتون میگم و لطفا وقتی ازتون درخواست کمک نکردم سعی نکینن کمکم کنین.من عاشق دخترم هستم و تعصب و غیرتی که روش دارم باعث میشه از هر کسی که ازش ایرادی بگیره بدم بیاد پس مراقب باشین جلوی من حرفی نزنین که عواقبش قطع کردن رابطم با شما یا کم کردنش باشه.من تموم غذاهایی که دخترم دوست داره رو براش میپزم و اون اگه میل داشته باشه میخوره و اگه لازم باشه از پزشک در این رابطه کمک میخوام و نیازی به تجویز هیچ کسی ندارم.من یه مادرم و هرمادری ممکنه گاهی درمورد بچش اشتباه کنه.هرمادری ممکنه براش پیش بیاد که بچش از روی تخت بیفته.برای هرمادری ممکنه پیش بیاد که فراموش کنه سنگ کف سالن خیس شده و بچش درست روی همون نقطه لیز بخوره و بیفته.برای هرمادری پیش میاد که یک لحظه غفلت کنه و بچش به خودش صدمه ای بزنه.ومن نباید برای این اشتباهات کوچیکم به کسی جواب پس بدم.من یه مادرم و برای تربیت فرزندم برنامه خاص خودمو دارم و دوست ندارم کسی این برنامه رو خراب کنه.من به عنوان مادر آیسا به خودم اجازه نمیدم در مورد تموم آیندش تصمیم بگیرم و خیلی مسائلو گذاشتم تا وقتی خودش بزرگ شد در موردشون تصمیم بگیره.مثل انتخاب رشته تحصیلی یا انتخاب شغل یا انتخاب ورزش مورد علاقش.پس لطفا شما هم سعی نکنین آرزوهایی که برای خودتون یا فرزندتون داشتین و برآورده نشده به دختر من تلقین کنین.
من زنی هستم که سالها پیش از مادرشدنش به تربیت فرزندش فکر کرده و مهمترین اولویتش در تربیت دخترش اینه که توجامعه ای که خیلی ها سعی میکنن اعتماد به نفس یه دختریا یک زنو از بین ببرن, دختری رو تربیت کنه که همیشه به زن بودنش افتخار کنه.من هرگز اجازه نمیدم برچسبهایی مثل خجالتی بودن به دخترم بزنین وسعی کنین اعتماد به نفسشو پائین بیارین چون تصمیم دارم تاوقتی که زنده ام آیسا رو یک زن واقعی بار بیارم.
من مادر آیسا هستم وبیشتر از هرچیزی به انرژی مثبت برای پرورش فرزندم نیاز دارم.پس لطفا اگه نمیتونین این انرژی مثبتو به من بدید کاری نکنین که انرژی منفی ازتون بگیرم. و... و در آخر ازتون میخوام که لطفا فقط کمی ساکت باشید."
خیلی حرفا هست که دلم میخواد بهشون بزنم اما چه سود که اونا اینجارو نمیخونن.وچه بهتر که اونا لااقل از وجود اینجا بی خبرن.
عزیزترینم! اینارو نوشتم تا کمی آروم بشم و با آرامش خاطر به روزهایی که پیش رو داریم فکر کنم.حدود یک ماه دیگه تو دوسالت تموم میشه و من کلی برنامه برای خودمون دارم.درسته که اینجا نوشتم از اون آدما متنفرم اما این فقط برای تخلیه انرژیهای منفیشون بود.درواقع من از واژه تنفر بیزارم و هرگز دوست ندارم تو با این واژه آشنا بشی.خیلی از اون آدمها از سر دلسوزی خیلی از اون حرفارو میزنن و درواقع من ازشون بدم نمیاد.شاید در تموم این دنیا من از دو نفر متنفرم و هیچ وقت برای کاری که با من کردن نمیبخشمشون.اما مطمئن باش که هیچ وقت نمیذارم تو وجود این تنفرو در من حس کنی.
دردهایی در وجود هر انسانی هست که با درددل کردن تسکین پیدا میکنه.اما من دردهایی در وجودم دارم که نمیتونم ازشون برای کسی درددل کنم.تنها کسی که محرم اسرار همیشگی من بوده خداست و تورو با تموم وجود به خودش میسپارم.
آیسا دخترم! من مادر توام.درسته که بهترین آدم روی کره زمین نیستم ولی برای تو بهترین مادر دنیا هستم...
پی نوشت 1:
از اونجایی که برای بعضی از دوستانم سوتفاهم یا سوال ایجاد شده بود این جملاتو که در جواب یکی از دوستانم نوشتم اینجا هم اضافه میکنم:
تشخیص اینکه کسی با غرض اینطور رفتارهارو نشون میده یا غرضی نداره چندان هم سخت نیست.میدونم بعضی ها بدون غرض اینطور حرفارو میزنن.شاید یکم اون لحظه ناراحت بشم اما به دل نمیگیرم و زود از یادم میره.من از اون دسته ای متنفرم که با اینکه بارها بهشون گوشزد کردم که مثلا فلان کار درست نیست بازم تکرارش میکنن وخوب مشخصه که دارن باهام لجبازی میکنن و سعی میکنن اینطوری بهم بفهمونن که قرار نیست در مورد آیسا فقط حرف, حرف مادرش باشه.بعضی ها فکر میکنن چون نسبت نزدیکی به آیسا دارن میتونن در تربیتش سهیم بشن درحالیکه اینطور نیست.در مورد لحن حرف زدن هم باید بگم من خودم به وقتش با لحن کودکانه با آیسا حرف میزنم و این کارو دوست دارم اما شکستن کلمات و غلط ادا کردنشون فرق داره و از نظر علمی اشتباهه.مثلا آیسا گوشت دوست داره و بلده که بگه "گوشت".وقتی یکی که مرتب آیسا رو میبینه و میدونه که آیسا اینو بلده بازم بهش میگه:" دوشت بخور" خوب من حق دارم بدم بیاد.چون ممکنه آیسا فکر کنه درست این کلمه دوشته نه گوشت.یا آیسا بلده بگه "کوکو".وقتی یکی مدام بهش میگه " توتو" من بدم میاد چون دلیلی نداره اشتباه تلفظش کنه.یا وقتی آیسا کلمه ای رو اشتباه میگه اینکه مرتب مثل خودش تکرارش کنی باعث میشه اشتباهشو تصحیح نکنه.اما اینکه صداتو مثل بچه ها نازک کنی و باهاشون حرف بزنی خوبه و میتونه باعث بشه احساس نزدیکی بهت کنن.
اونچه که منو خسته کرده رفتارهای مغرضانه و اشتباهات عمدیه نه اشتباهات سهوی.من از اون عده ای رنجیدم که باوجود تذکرهای مداوم من بازم روی بعضی حرکاتشون اصرار دارن چون فکر میکنن نسبت فامیلیشون با آیسا به اونا حق هرنوع دخالتی رو میده.
بیشترین چیزی هم که آزارم داده و از خاطرم نمیره روزهای اول تولد آیساست که من فوق العاده حساس و زودرنج بودم و با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکردم اما عده ای توقع بیجا و خارج از حد توانم از من و اعصابم داشتن.
پی نوشت 2:
همینجا ازخانوادم و بخصوص پدر و مادر عزیزم که در روزهای اول زندگی آیسا بیش از حد تصورم به من کمک کردن ممنونم.اغراق نکردم اگه بگم که درصورتیکه بعد از یاری خداوند,کمکهای بی دریغ اونا نبود من هیچ بودم و نمیتونستم اون بحرانهارو پشت سر بذارم.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.