آیسا دخترم! وقتی که تو آمدی زمین دیگر زمین نبود.گویا آسمان به زمین فرود آمده بود و زمین پرشده بود از فرشتگانی که تورا بدرقه میکردند.آن روزها وقت راه رفتن در اطرافت دقت میکردم تا بال فرشتگان نگهبانت به زیر پاهایم نرود.آن روزهای خوب که تلخ و شیرینهای زندگیم به هم آمیخته بود و من سرگشته از حضور وصف ناشدنی تو, دنیا را با بالهای نامرئی عشقی که تو در من زنده کرده بودی پشت سر گذاشتم و از کنار تمام لحظه های سختی که بی تو بر من گذشته بود گذشتم و به چشمه جوشان عشقی رسیدم که تا بی نهایت در قلب من برای تو خواهد جوشید.

آیسا دخترم! اولین شبی که تو دنیا را با حضورت به رنگ بنفشه های بهاری رنگ آمیزی کردی, باران میبارید.درست مثل امشب که دومین سالگرد تولد توست.

زیبای دلبندم! هنوز در باورم نمی گنجد که دوسال از اولین لحظه درآغوش گرفتن تو میگذرد.به همین زودی دوسال از زیباترین روزها و شبهای زندگی من درکنار تو سپری شد و من درآستانه ورود تو به سومین سال زندگیت بهاری تر از بهارم.

میوه ی دلم! باز هم می گویم این همه برای بزرگ شدن عجله نکن.کمی آرامتر عزیزکم. برای رسیدن به کدام روز و برای دیدن کدام سال این چنین شتاب میکنی که من به گرد پاهایت نمیرسم.تو با شتاب روزها و شبهای با هم بودنمان را میروی و من هرچه در پی تو میدوم باز برای دیدن تو, برای بوییدن تو , برای لمس ظرافتهای تو , برای شنیدن صدای دلنشین تو, برای چشیدن طعم باتوبودن, زمان کم میاورم.وهربار که برای لحظه ای می ایستم و به پشت سرمان نگاه میکنم تنها جای پاهای تورا میبینم.انگار که من در تو خلاصه شده ام و تو مرا در خود به هرسو که میخواهی میکشانی.

عسل شیرینم! تمام زندگی همین حالاست.همین حالا که کودکی و همه ی نگرانیت اینست که من لحظه ای در کنارت نباشم.همین حالا که جز از لحظه هایی که چشم باز کنی و مرا درکنارت نبینی نمیترسی.همین جا که پاکی و صداقت وجودت را با همه ی ثروتهای دنیا نمیتوان خرید.همین امروز که اگر از تموم دنیا هیچ چیز نداشته باشی و تنها دستانت در دستان من باشد میتوانی شاد باشی.همین امشب که با دستان کوچکت مرا در آغوش گرفتی و به خواب رفتی ونیمه های شب که از صدای خنده های بلند خودم از خواب بیدارشدم, دیدم که تو هم با آن چهره نازو زیبایت در آغوش من با صدای بلند در خواب میخندی.نمیدانم چه چیز باعث شده بود که امشب هردوی ما درخواب با صدای بلند بخندیم.اما میدانم که هرچه بود بین قلب من و تو مشترک بود.همین اشتراکهای ظریف لذت مادربودن را برای من صدچندان میکند.

هرروز که میگذرد شباهتهایی به من پیدا میکنی که گاه مرا میخنداند و گاه مرا میترساند.شباهتهایی که آنقدر دقیق و مو به موست که همه را به حیرت وامیدارد.از علاقه های مشترکمان گرفته تا طرز نشستن عجیب و منحصربه فردمان و حتی همین خندیدن های باصدای بلند درخواب.ویکی دیگر از علاقه های مشترکمان خواندن شعرهاییست که درحین انجام کار می سراییم و با صدای بلند به حالت آواز می خوانیم.

یکی از شعرهایی که وقتی در حال بازی هستی با لحن شاد و کودکانه ات با صدای بلند میخوانی این شعرست:

" ماما ماما مامانی        مامان مامان مامانی

ما  ماماما مامانی         ماما ماما مامانی

و..."

واونقدر با همین کلمه "مامان" در شعری که می سرایی بازی میکنی که من دست از کار میکشم و بدون اینکه متوجه من بشوی از شنیدن صدای دل انگیزت لذت میبرم و به خودم میبالم که اسم من مفهوم شعریست که تو بر لب جاری میکنی.

ویکی دیگر از این شباهتهای دوست داشتنی علاقه زیاد تو به آسمان و ستاره ها و ماه و خورشیدست.آنقدر که برای دیدن ماه و ستاره ها با گریه پاهایت را به زمین میکوبی واز ما میخواهی که تورا به پشت پنجره ببریم و بعد با دیدن ماه و ستاره ها آنقدر هیجان زده میشوی که سراز پا نمیشناسی و با شوق بارها اسم ماه و ستاره را تکرار میکنی.هیچ وقت علاقه فراوانی که خودم به آسمان و اجرام آسمانی داشتم را فراموش نمیکنم.آنقدر کتابهای نجوم و رمانهای تخیلی فضائی درکودکیم خوانده بودم که همه فکر میکردند شغل آینده ام همین خواهد بود.اما این علاقه هم مثل خیلی علاقه های دیگرم در میان شلوغیهای روزگار گم شد.وحالا درکنار تو که بسیار به من شباهت داری تک تک علاقه های کودکیم تا به امروز در من زنده میشود و احساسهایی در من جان میگیرد که مدتها بود فراموششان کرده بودم.

عزیزمامان! بخاطر تمام این خوبیهایی که در من زنده میکنی از تو ممنونم.واز خدای مهربانمان سپاسگزارم بخاطر اینکه دوسال تمام به من شایستگی این را داد که مادر تو باشم.

آیسا دخترم! دومین سالروز بهاری قدم گذاشتنت به این دنیا را به تو و به خودم که چنین هدیه ای را از خدا گرفته ام, تبریک میگویم.برایت در دل بهترین آرزوها را میکنم و با دست دعا به درگاه خداوند میبرم.