یه روزایی تو زندگیت هست که حس میکنی از همیشه به خدا نزدیکتری.یه روزایی هم هست که برعکس حس میکنی از خالق مهربون خودت دور شدی.این میون یه روزایی هست که خنثی هستی.نمیدونی دوری یا نزدیک؟نمیدونی آشنایی یا غریب؟نمیدونی کجای این کهکشونی؟نمیدونی کجای این دنیایی؟فقط و فقط میدونی که باید بری و به مسیرت ادامه بدی تا به یه جایی برسی.میدونی یه هدفی داری.میدونی خیلی خاصی و برای هدف خاصی آفریده شدی اما نمیدونی چیه و کجاست.پس فقط و فقط میری تا بهش نزدیکتر بشی و خودتو و هدفتو و آرمانتو بهتر بشناسی.

دخترم آیسا! یه روزایی مثل این روزا هست که مامان کمی فیلسوف میشه.کمی پیچیده میشه.کمی سردرگم و حتی کمی گیج میشه.تو اینروزا که حتما بعدها خودت هم شبیهشو تجربه خواهی کرد فقط میشه خودتو به دست مهربون یه همراه مهربون بسپاری.همراهی که همراه واقعی باشه.نه اینکه دوقدمی باهات بیاد و جابزنه.نه اینکه وسط راه عقب بمونه یا جلو بزنه ازت.نه اینکه کسی باشه که درست وقتی زمین میخوری و انتظار داری دستتو بگیره تا بلند بشی سرتو بیاری بالا و ببینی که اصلا نیست.ببینی که همش سراب بوده و وجود نداره.

عزیزدلم! میوه ی دلم! اون همراه کسی نیست جز خدایی که همیشه و هرلحظه به فکرمونه حتی وقتی ما به یادش نیستیم.حتی گاهی اتفاقات بدی رو برامون رقم میزنه تا از دلش یه اتفاق خیلی خوب که مدتها منتظرش بودیم بیرون بیاره.کسی که فقط باید باورش داشته باشی تا یه لحظه هم احساس تنهایی نکنی.

دخترک شیرینم! مدتی بود که نتونسته بودم بیام وبرات بنویسم.تو این مدت روزهای خوب و بد زیادی داشتیم.روزای خوب مثل روز تولدت که با یه ماه تأخیر برات گرفتم.واونقدر بهت خوش گذشته بود که هنوزم ازش حرف میزنی.چندروز پیش برای مولودی امام حسین(ع) جایی دعوت شده بودیم که تا رسیدیم تو گفتی :" تولده؟".نمیدونم چطور فهمیدی ومن جواب دادم بله تولد امام حسینه.و تو شروع کردی ازفشفشه و شمع و کیک تولدت وبرف شادی واینطورچیزا حرف زدن و منتظر بودی که اونجا هم از این خبراباشه.میخواستی برای امام حسین هم مثل خودت تولد بگیرن.واین اندیشه کودکانت خیلی برام جالب بود و جرقه خیلی فکرارو تو سرم زد تا به امید خدا بعدها برات انجام بدم و اینطوری بتونم این نزدیکی که الان به امام خودت حس میکنی رو تو قلبت حفظ کنم.

روزای بد و حتی روزای خیلی بدی هم داشتیم مثل ... و بیمارشدنت.از لحظه تولدت تا به امروزبدترین روزایی که تجربه کردم و حتی از بدنیا آوردنت هم سخت تر بود بیمارشدنت بود.به حدی بخاطر اون بیماری ویروسی که گرفته بودی آب بدنتو از دست دادی که تورو بیحال به بیمارستان رسوندیم و بستریت کردیم.شاید یکی از سخت ترین لحظه های عمرم که فراموشم نمیشه لحظه ای بود که منو از اتاق بیرون کردن تابه دستت سرم وصل کنن.تو از توی اتاق منو صدا میکردی و چنان جیغهایی میزدی و ازمن کمک میخواستی که دیوونم کرده بود.ومن بیرون اتاق راه میرفتم و اشک میریختم و فقط دعا میکردم که زودتر رگتو پیدا کنن و تموم بشه.وقتی اجازه دادن بیام پیشت تورو دیدم که سرم توی دستته و با چشمای وحشت زده به من نگاه میکردی و تا منو دیدی خودتو توی بغلم انداختی.بااون حالی که حتی نمیتونستی چشماتوباز کنی و حالت خیلی بد بود اما بلندشدی و تو بغل من پریدی.روزای توی بیمارستان و بیقراری هات و خستگیهات و تب کردنهات خیلی بهم سخت گذشت اما خداروشکر که تموم شد.تواون روزا فقط به مادربچه هایی فکر میکردم که بیماری خاص دارن و مدام تو بیمارستان هستن.نمیدونم چطور تحمل میکنن.فقط ازخدا براشون طلب صبر میکنم و برای فرشته های بیمارشون طلب شفا میکنم.ازخدامیخوام هیچ مادری عزیزشو روی تخت بیمارستان یا درحال دردکشیدن نبینه.

دخترزیبای من! قربون صبر و تحملت برم که بهم ثابت کردی دخترصبور خودمی که میتونی از پس هرکاری بربیای .کاش میشد همه اون چیزی که در این لحظه توی ذهنم میگذره رو برات بنویسم اما نمیشه.فقط بدون که مامان بخاطر همه چیزبهت افتخار میکنه.

ماه من ! یه روز وقتی خیلی دلم گرفته بود و تنها بودم و نمیدونستم چطور به خودم و بعد به تو که از ناآرومی من بیقرار بودی آرامش بدم, عزیزی یه پیام به گوشیم فرستاد.نوشته بود: "یه بزرگوار میخواد باشما حرف بزنه و منتظره تا باهاش تماس بگیرین.اینم شمارشه و هرچه زودتر تماس بگیرین تا خیلی شاد بشین."

من به گفته اون دوست خوبم با اون شماره تماس گرفتم.وفهمیدم که حدسم دست بوده و اون طرف خط کسی نبود جز امام عزیزترازجانم.امام رضا(ع).من با صحن و حرم آقام تماس گرفته بودم و میتونستم باایشون مستقیم حرف بزنم.صداهای داخل حرمو میشنیدم و حس میکردم همونجا هستم.اشکام بی اختیار سرازیرشد و خیلی از حرفای دلمو بهشون زدم و بخصوص سلامتی تورو ازشون خواستم.باورت نمیشه که چقدر آروم شدم و چقدر احساس خوبی داشتم.دیگه خبری از احساس تنهایی یا گرفتگی دل نبود.دلم نمیومد حرفامو تموم کنم و تلفنو قطع کنم.معجزه اتفاق افتاده بود.معجزه یعنی چیزی که بتونه حالتو دگرگون کنه و این اتفاق برای من به لطف و کرم امام رضا افتاده بود.

بلافاصله به اون دوستم پیام تشکری فرستادم.نمیدونم چطور در لحظه ای که به چنین چیزی نیازداشتم اون پیام  بهم رسید.شاید صفای باطن اون دوستم که بسیار از نظر معنوی قوی و با احساسه باعث شد تا به دلش بیاد که باید در اون لحظه چنین پیامی برام بفرسته.اما قطعا دست خداوند کریم درکار بود تا منو به بهترین شکل آروم کنه.

نفسم! امیدم! معنای زندگیم! دخترم! تموم لطافت گلبرگهای دنیا در وجود نازنین تو یکجا جمع شده تا با به آغوش گرفتنت بهترین حس دنیارو تجربه کنم.از خدا میخوام آغوش گرم و لطیفتو هرگز از من نگیره.

آیسا دخترم! همیشه سالم و آرام باش و به من که تشنه وجود پاک و معصومت هستم آرامش بده.




شماره حرم امام رضا(ع) : 05112003334