ریسمان محکم خدا رو رها نکن!
ماه رمضان سال 89 بود.5 روز بود که روزه گرفته بودم اما ساعتهای پایانی روزه احساس میکردم که هرلحظه قلبم داره از حرکت می ایسته.تنفسم سخت میشد و تحمل ادامه روزه برام وحشتناک بود.با این حال به روزه ادامه میدادم.از خودم تعجب میکردم که کم آورده بودم و میدونستم که تحملم همیشه بیش از اینها بوده.وهمه این احساسات فیزیکی باعث میشد تاشکی که داشتم به یقین نزدیکتربشه.
دختر قشنگم! میدونی اون شک چی بود؟شک به حضور تو در دلم.حسی به من میگفت که وجود نازنین تو در درون من شروع به رشد کرده و 5 روز روزه طاقت فرسا این شک را به یقین نزدیک میکرد.ترسیدم که تو در دلم باشی و ادامه روزه ای که اینچنین حال منو خراب میکنه برات زیان داشته باشه.شب ششم آزمایش رو در خونه انجام دادم و وقتی نتیجه رو دیدم...
دخترم! پاره ی تنم! هیچ چیز نمیتونه احساس منو وقتی شب ششم ماه مبارک رمضان به وجود تو در وجود خودم پی بردم توصیف کنه.چه شب بزرگی بود وقتی ردپای بودنت رو در وجودم دیدم.با این حال برای اطمینان, فردای اون شب آزمایش خون دادم و عصر روز ششم ماه مبارک بود که جواب آزمایش مثبت رو تو دستام گرفته بودم.6 روز از ماه رمضان 89 با هم روزه گرفتیم.و بعد از اون دیگه نتونستم به روزه ادامه بدم چون حالم به شدت بد میشد.ماه رمضان 90 و 91 هم نتونستم روزه بگیرم.امسال با اومدن ماه رمضان خیلی خوشحال بودم چون بعد از 3 سال دوباره میتونستم روزه بگیرم.اولین شب ماه مبارک بود و تو حدودای 12 شب خوابیدی.من تا سحر بیداربودم و کتابی رو که مدتها درانتظار خوندنش بودم تموم کردم.درست زمانیکه برای خوردن سحری آماده میشدم تو بیدارشدی.
عزیزدلم! انگار دستی به عمد تورو در اون لحظه بیدارکرده بود.با خوشرویی پیش من اومدی و بامن شروع به خوردن سحری کردی.غذایی رو که هیچ وقت لب به اون نمیزدی در کمال تعجب با من خوردی و بعد با من چای نوشیدی و با من مسواک زدی و با من وضو گرفتی و با من به نماز ایستادی.بعد از نماز صبح دستام رو برای دعا بالابردم و تو هم با من دستات رو به همون شکل بالا آوردی.من با صدای بلند دعاهایی رو به زبان کودکانه میخوندم و تو با من لب میزدی.گویا تو هم همون دعاها رو تکرار میکردی.نکته جالب این بود که من رو به قبله نشسته بودم و تو روبه من.درتموم اون مدت خیلی خیلی بزرگتر از سنت رفتار میکردی و یک لحظه چشم از من برنمیداشتی.از تماشای تو در حال نماز با چادرزیبایی که مادرم با دستای مهربونش برات دوخته سیر نمیشدم.
دخترم آیسا! خداوند بزرگ تورو بیدارکرد تا همدم مامان در اون لحظات باشی تا بعد از سه سال اولین سحر ماه مبارک رمضان برام خاطره انگیز و به یاد موندنی بشه.نماز خوندنت حتی بعد از تموم شدن نماز من ادامه داشت.مدام به سجده میرفتی و هربار که سرت رو بر مهر میذاشتی خدارو برای تماشای تو شکر میکردم.
ماه زیبای من! تو چراغ آسمون تیره و تاریک دل مامانی.همیشه به قلب من بتاب تا نور معصومیت و پاکی تو وجود گناهکار منو روشن کنه و به من یاد بده که برای بندگی خدا فقط باید ساده وبی ریا بود.به من یاد بده که برای پاک بودن و پاک موندن هیچ چیزلازم نیست جز اینکه خودمونو ازهر قید و بندی جز قید خدا رها کنیم.
دخترکم! خداوند برای هر بنده ای راهی به سوی خودش قرار میده.راهی که چندان هم سخت نیست.فقط کافیه تا سرتو بلند کنی و ریسمان محکمی رو ببینی که خداوند برای بالاکشیدن تو قرار داده و تو تنهای کاری که لازمه تا انجام بدی اینه که اون ریسمانو محکم تو دستات بگیری.ریسمانی که به وعده خدا گسستنی نیست.آفریدگار توانای ما تو آیه 256 سوره بقره می فرماید:
"در دین هیچ اجباری نیست.راه هدایت از گمراهی مشخص شده است.پس هرکس به طاغوت کافرشود و به خدا ایمان آورد به رشته محکم و استواری چنگ زده است که هرگز گسسته نخواهدشد و خداوند شنوا و داناست."
گل خوشبوی من! مراقب باش خیلی زمینی نشی.چون زمین پره از اون طاغوتهایی که برای دیدن اون ریسمان محکم خدا باید به اونها کافر بشی.دنیا پره از جذابیتهای فریبنده ای که در نگاه اول حتی فکرشم نمیکنی که این همون طاغوتی باشه که باید بهش پشت کنی.اینجایی که ما در اون زندگی میکنیم جایی نیست که بتونی خیلی به چشمای ظاهرت اعتماد کنی.باید تموم حواستو تو چشمای دلت جمع کنی.اونا هیچ وقت اشتباه نمیکنن.همیشه گوش کن به ندای دلت.گوش کن که تو انجام هرکاری اون بهت چی میگه.اگه حتی کمی دلت راضی به اون کار نیست رهاش کن.دل خونه خداست.میتونی بهش اعتماد کنی اگه فقط و فقط این خونه امن الهی رو به غیر خدا نسپاری.
روزه دار کوچیک من! ته ته ته همه حرفام میخوام بگم دلتو فقط برای خدا نگه دار.کلید همه دردای دنیا اینه که صاحبان بعضی از دلها خدارو از خونه دلشون بیرون کردن و شیطانو مهمون دلشون کردن.مراقب باش که این زمین با همه رنگهای شیک و وسوسه انگیزش صاحب اصلی دلتو ازت نگیره.
آیسای مهربونم! نکنه نگران زندگی تو این خرابه دنیا باشی.نترس عزیزکم.وقتی دلت آباد باشه دیگه بیرون از اون مهم نیست که چقدر خرابه.تو دل خودتو آباد نگه دار.تو خونه خدا رو آباد نگه دار.نگران وقتایی که کسی دلتو خواهد شکست نباش.چون هرکس دل نازک تورو بشکنه خونه خدارو شکسته و یقین داشته باش که خود خدا تاوان کارشو میده و همون خدا دوباره خونه دلتو از نو میسازه.نترس دخترم.تاهروقت که اون ریسمان محکم تو دستای قشنگته از هیچ چیزنترس چون خدا میبینه و میشنوه که آدما دارن روی این زمین چه میکنن و بهتر از هرکس, حتی بهتر از من مراقب توئه.
آیسا دخترم! کمی از معصومیت نگاهت به وجود مامان بتاب تا شاید در این ماه عزیز از هر گناهی پاک بشم...
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.