به خودم میبالم...
چشمای نازتو آروم بستی.خودتو توی بغلم جمع کرده بودی و خوابیده بودی.نمیدونم چرا وقتی اینطوری دیدمت بغضم شکست و اشکام جاری شد.یه غمی تو چهرت بود.اونطوری که به خواب رفته بودی میدونستم که با آرامش نخوابیدی.وقتایی که با آرامش میخوابی چهرت جور دیگه ای میشه و بدنت سنگین و رها میشه.اما امشب بدنت منقبض و سبک بود.دستها و پاهاتو تو آغوش من جمع کرده بودی و کفشاتو تو دستت گرفته بودی.کفشاتو آروم از توی دستات گرفتم و سرجات خوابوندمت.از اتاق بیرون اومدم و خودمو سرگرم کارای عقب افتاده کردم.اما هیچ چیز نمیتونست جلوی هجوم افکارمو بگیره.قبل از خوابیدن تمام خونه رو زیرو رو کرده بودی.همه جا پر از اسباب بازیها و لباسهات بود.وقتی همه چیزو سرجاش میذاشتم تو قلبم احساس سنگینی میکردم.خودمو سرزنش میکردم که رفتار بدی باهات داشتم.با اینکه قبل از خواب ازت عذرخواهی کرده بودم اما بازم نمیتونستم خودمو ببخشم.
دخترم آیسا! نمیدونم چرا به خودم اجازه دادم ناراحتیم از جای دیگه رو سرتو خالی کنم.نمیدونم چرا وقتی اونطوری به جون خونه و زندگی افتادی و همه جارو بهم ریختی , بجای اینکه فکر کنم تو یه بچه معصومی که فقط داری کمی شیطنت میکنی , فکر کردم به عمد داری آزارم میدی و اونقدر از اون کارت عصبانی شدم که رفتار بدی باهات داشتم.بعد از اینکه تورو به گریه انداختم از کارم پشیمون شدم و بغلت کردم.قبل از اینکه من از تو عذرخواهی کنم تو شروع کردی به بوسیدنم.منو بی وقفه غرق بوسه های آبدارت کردی و محکم بغلم کردی و با همه وجودت محبت بی نظیر و پاکتو نثارم کردی.من تورو روبروی خودم نشوندم و بهت گفتم :" دخترم میتونی مامانو ببخشی؟من ازت معذرت میخوام که اونطور رفتار کردم.منو ببخش."
تو با چشمای گرد و متعجبت منو نگاه میکردی و هیچی نمیگفتی.من از این طرز نگاه معصومانت اشکام سرازیر شد.وقتی اشکامو دیدی دوباره شروع به بوسیدن بی وقفه من کردی و اینطوری من فهمیدم که منو بخشیدی.بعد درحالیکه من هنوز نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم یک لحظه مکث کردی.بهم خیره شدی و خیلی جدی پرسیدی :" مامان خوب شدی؟" .اول متوجه حرفت نشدم.اما بعد دیدم که ایستادی و شروع به بوسیدن دستم کردی.دریک لحظه یادم افتاد که اونروز از درد دستم شکایت کرده بودم.از توجه بی نظیرت به خودم آنچنان غرق شادی شده بودم که قابل توصیف نبود.دوباره بغلت کردم و بوسیدمت.بعد دوباره پرسیدی :"مامان درد میکنه؟" فهمیدم که نگران منی.برای همین بهت گفتم:
"عزیزدلم وقتی دختر نازنینی مثل تو دارم دیگه هیچ دردی ندارم.با وجود دخترفهمیده ای مثل تو هرگز دیگه غمی ندارم."
زندگی مامان! وقتی با تو اونطور حرف زدم احساس کردم که خوب فهمیدی.از خودم شرمنده شدم که حددرک و شعور تورو کمتر از اونی که هست تصور کرده بودم.
عشق زیبای من! شرمنده ام که گاهی ناراحتیهامو به تو انتقال دادم.
آیسا دخترم ! بخاطر داشتنت به خودم میبالم...
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.