باز هم زینب کوچک من...
دخترم آیسا ! خواستم این نامه رو با این جمله شروع کنم که دلم گرفته.اما همینکه نوشتن رو با نام زیبای تو شروع کردم دیدم که دیگه دلم گرفته نیست.نمیدونم چه معجزه ایه در نوشتن برای تو که به اندازه پرواز پری سبکبال بر دست باد, منو سبک میکنه.حتی اگه فقط نام تورو بنویسم.
دخترمهربان من! تورو دوست دارم همین حالا که با یک دست این نامه رو مینویسم و دست دیگرم در دستان گرم و لطیف توست, همین حالا که با دستان کوچکت دست منو محکم گرفتی وسی دی مورد علاقتو تماشا میکنی.
همین حالا که بهم میگی:" مامان چرا دستت سرده؟" و من میگم :"با دست گرمت دستمو گرم کن" و تو محکمتر دستمو میگیری.
همین حالا که لاک قرمز روی ناخن دستتو بهم نشون میدی و میگی: "ببین قشنگ شده مامانی؟ " و من میگم:" آره دخترکم خیلی قشنگ بود و قشنگتر هم شده مامانی من".
همین حالا دوستت دارم. همین حالا که تموم ناز دخترونتو تو نگاه معصومت و کلام شیرینت جمع کردی و مثل نور به من میپاشی دوستت دارم.
دختر مهتابی من! الان داشتم فکر میکردم این همه مهربونی و صداقتو از کی آموختی.من که اگه همه خوبیهای وجودمو جمع کنم بازم نمیتونم این همه رو به تو یاد داده باشم.حتما دست پررحمت خداوند این همه رو در وجود پاک تو گذاشته تا من به وجودت افتخار کنم.وگاهی از وجود خودم خجالت بکشم که در مقابل تو و خوبیهات اینقدر کم میارم.
ماه من ! ماه محرم از نیمه گذشته و من تازه تونستم بیام و برات بنویسم که چقدر تو این ماه گرفته ام.این ماه غمی رو در دل خودش جا داده که گذشت زمان و ورق خوردن برگهای بیشمار تاریخ نتونسته چیزی ازش کم کنه.اما علاوه بر غمی که بر این ماه حاکمه, خاطرات تلخی که من از این ماه دارم باعث میشه که این اندوه بر من سنگینتر بگذره.تا حدی که امسال ده روز اول محرم رو خارج از تهران گذروندم تا از فضای این شهر بی در و پیکر دور باشم.شهر بی در و پیکری که چندسال پیش طعم تلخ ترین روزهای عمرم رو به من چشوند.شهری که با وجود همه جذابیتهایی که داره و با وجود همه امکاناتی که بیشتر از شهرهای دیگه داره هنوز نتونسته کوچکترین علاقه ای در قلب من نسبت به خودش بوجود بیاره.شهری که داغ بهترین روزهای زندگیمو بر دلم گذاشت و با بدترین حالت ممکن از من پذیرایی کرد و به بدترین شکل از پاره تنم که تو باشی استقبال کرد.شهری که خیلی ها تلاش میکنن تا به دروغ خودشونو منتسب به اون خطاب کنن و من عارم میاد از اینکه بگم شهروند این شهر خراب شده ام.
گل زندگی مامان! اتفاقات تلخ زندگی میگذرن و گذر زمان مثل گرد وخاک روی اونا رو میپوشونه.اما گاهی روزهای خاصی باعث میشن که غبار از روی اونها زدوده بشه و دوباره با دیدنشون داغ دل تازه بشه.همیشه با خودم فکر میکنم از دل این اتفاقات بد و از میون این همه تلخیها چه چیزی میتونم به تو بگم تا یک چراغ به چراغهای راه پیش روت اضافه بشه.تنها چیزی که الان میتونم بهت بگم اینه که هروقت احساس کردی روزگار برات سخت شده و هیچ چیز نمیتونه تورو از اعماق قلبت شاد کنه به خودت بگو اینم میگذره همونطور که قبلا روزهای بد گذشتن و خاطره شدن.
عزیزترینم ! دیشب حال خوبی نداشتم و درد تموم وجودمو گرفته بود.آنچنان دردی که خیلی ناگهانی شروع شد و حالتی بهم دست داد که فکر کردم قلبم میخواد از حرکت بایسته.تو اون لحظه ها که مرگ رو خیلی نزدیک خودم میدیدم با خودم فکر کردم که مردن و رفتن چقدر میتونه شیرین و لذت بخش باشه.اما به تو که نگاه کردم ترسیدم.ترسیدم که اگه با این همه وابستگی که به من داری من نباشم تو چه خواهی کرد؟وقتی شبها تا من تورو در آغوشم نگیرم خوابت نمیبره چطور میخوای بدون من به زندگی ادامه بدی؟وقتی روزها هرجا که میرم دنبالم میای و یک لحظه ازم جدا نمیشی دور از من چی میگذره بهت؟به خدا گفتم که میدونم تو بهتر از من مراقبش خواهی بود و میدونم که دخترم رو بزرگ خواهی کرد اما اینکه چطور بزرگ میشه نگرانم میکنه.از خدا خواستم اونقدری بمونم و این دنیا رو تحمل کنم که تو به حدی از رشد برسی که بتونی راه خوبی رو برای زندگیت در پیش بگیری و بدون من ادامه بدی.این تنها خواسته ایه که برای خودم از خدا دارم و البته باز همین خواستم هم به تو برمیگرده دخترکم.
زینب کوچک من! دلم میخواد در این ماه که به حرمتش نام زینب رو بر تو گذاشته بودم, تورو بیشتر به نام پیش از تولدت یعنی "زینب" خطاب کنم.برای مامان دعا کن تا صبوری رو از همون زینبی بیاموزه که نامش رو برتو گذاشت.
آیسا دخترم! شادترین ترانه های عاشقانمو حتی در همین لحظات غمگینم به تو تقدیم میکنم.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.