دخترم آیسا! امروز یه روز ابری و برفیه و از اون روزاست که از اول صبح که بیدار میشی باید چراغهای خونه رو روشن کنی و دل آدم یکمی میگیره.اما تو با اون لبخند زیبای روی لبت یا اون شیرین زبونیهای بانمکت نمیذاری هیچ حس بدی باهام بمونه و هر حال بدی  با تو محکوم به خوب شدنه.

وقتی خواستم برات این نامه رو بنویسم بخاطر این هوای برفی ذهنم درگیر یک سری از خاطرات شده بود و یاد وقتی افتادم که سوگوارازدست دادن باارزش ترین چیزی که تو زندگیم داشتم بودم.وقتی که دنیا برام تموم شده بود و خودمو در نهایت بدبختی حس میکردم و تموم روز و شبم به گریه میگذشت.مثل کسی شده بودم که داره عزیزی رو از دست میده و مدام به این درو اون در میزنه و از این مطب به اون مطب میره و هر نذری که به ذهنش برسه میکنه وبا واسطه و بی واسطه از خدا میخواد به دادش برسه و شب وروزش به گریه و دعا میگذره و با همه توانش سعی میکنه اون عزیز رو حفظ کنه.اما نمیشه و درنهایت خواست خدا در رفتن و مرگ اون عزیزه و تامدتها بعد از ازدست دادن عزیزش گریه و زاری میکنه و نمیخواد باور کنه که دیگه اون تو این دنیا نیست و بعد از مدتها سوگواری به جایی میرسه که دیگه حتی حال اشک ریختن نداره و خسته و درمونده یه گوشه میفته و چشماش خشک میشه و مات و مبهوت به یه جا خیره میمونه و بی حس میشه.دیگه نمیدونه غم چیه و شادی کدومه.این مرحله شاید به ظاهر راحت تر از دومرحله قبلی بنظر برسه اما درواقع یجور فروپاشی درونیه و میشه بهش گفت از پای دراومدن و دست از زندگی شستن.بی حسی خیلی بده.حتی از غمگین بودن بدتره و درست تو این مرحله ست که آدمها بدترین اشتباهات زندگیشونو مرتکب میشن.درست تو همین مرحله ست که آدمها برای اینکه دوباره بتونن با حس زندگی کنن ممکنه دست به هرکاری بزنن تا بهشون کمی حس بده.ودرست تو همین مرحله از زندگیه که درجه ایمان آدمها و اصل و نسب و تربیت خانوادگی میتونه به کمک انسان بیاد و نجاتش بده.من تموم این مراحلو تو زندگیم تجربه کردم.واسمشو گذاشتم مراحل سوگواری.اینها منو بالا برد و پایین آورد.بزرگم کرد و کوچیکم کرد.بهم عزت داد و تحقیرم کرد.واونقدر این بالا و پایین زندگی رو چشیدم و لمس کردم که به اینجا رسیدم که فهمیدم انسان قدرت انجام هرکاری رو داره.حتی کارهایی که تصورش هم تو ذهنش نمیگنجه.

دختر ناز من! من اون روزای بی حسی رو گذروندم وحتی یجورایی همین حالا دارم میگذرونم و تو اوج این بی حسی ها فقط یک نفره که میتونه وجودمو پرکنه.درست وقتی که خودمو خالی از هرچیزی میبینم و میبینم که تو دلم نه عشقی به کسی دارم و نه تنفری, یک نفر هست که وجودمو پرازحس میکنه.یک نفر هست که با معجزه نگاهش و با گرمای دستانش و با مهربونی آغوشش بهم تموم حسهای خوب دنیارو هدیه میده.یک نفر که وقتی دستمو میگیره و میگه:" دوست دارم, عاشقتم, فدات بشم الهی" زندگی رو با همه خوب و بدش برام شیرین میکنه.یک نفر که وقتی محکم منو بغل میکنه و میگه:" دیوونتم" منو دیوونه خودش میکنه و هرچی خاطره تلخو از ذهنم پاک میکنه.یک نفر که میتونه تو اوج بی حسی و درست وقتی که حتی شک میکنم قلبی درون سینم وجود داره و فکر میکنم اگه قلبی هم دارم از سنگ شده و هیچ احساسی ندارم, آروم و بی صدا یا شلوغ و پر سر و صدا به طرفم میاد و با محبت خالصانش قلبمو میلرزونه و یادم میاره که این قلب هنوز هست و داره می تپه.

آیسای من! اون یک نفر فقط خود توئی. تو که با پاهای کشیده و لاغرت به طرفم میای و با اندام ظریفت خودتو تو آغوشم میندازی و دستای کوچیکتو دورم حلقه میکنی و با چشمای نازت منو نگاه میکنی و به ابروهای بانمکت یه حالت خاصی میدی و لبای خوشگلتو روی لبام میذاری و منو میبوسی و درحالیکه خیسی بوسه قشنگت روی لبم مونده بهم میگی :" مامانی گولی من دوست دارم.دو    ست    دا   رم."دقیقا همینطوری که نوشتم یبار سرهم میگی دوست دارم و باردوم بریده بریده میگی و با صدای بلند و تاکید روی هر بخش از کلمات سعی میکنی بهم بگی که خیلی زیاد دوستم داری.

شاهزاده مامان! وقتی منو مامانی گولی صدا میکنی و نازمو میکشی خیلی کیف میکنم.یا وقتی که ازم ناراحت میشی و میگی:" ای مامان بد دیگه باهات قهرم و آشتی هم نمیکنم" و چند ثانیه بعد خودت میای پیشم و میگی :" مامانی باهام قهری؟ آشتی نمیکنی؟" و من تورو محکم بغلت میکنم و میگم مگه میتونم با تو قهر باشم.

وقتی از دستت عصبانی میشم و تورو با کلمه ای جز اسمت خطاب میکنم و تو خیلی صریح و با صدای رسا میگی:" مامان من اینکه تو گفتی نیستم من آیسا هستم" و من دیوونت میشم ویادم میره که واسه چی از دستت عصبانی بودم و اونقدر میبوسمت که هردو از خنده غش میکنیم.

وقتی تو عالم خودت داری بازی میکنی و با اشیا و شخصیتهای کارتونی حرف میزنی و از خوراکیت بهشون تعارف میکنی و من از اینکه اینقدر محبت تو وجودته که حتی اون محبتو نثار اشیای بی جان هم میکنی بهت حسادت میکنم.

وقتی با کلی التماس بهم میگی:" مامان بیا کیفمو بهم بده" و من هرچی کیف داری بهت میدم و تو میگی اینارو نمیخواستم و دست آخر کیف لاکها و گل سرها و وسائل دخترونتو بهت میدم و تو کلی ذوق میکنی و قربون صدقم میری و میگی:" مامان من خیلی این کیفمو دوست دارم " و بعد میری همه رو وسط سالن میریزی روی زمین و وسطشون میشینی و یکی یکی امتحانشون میکنی و هر ثانیه میگی این گیره مو رو به سرم بزن و باز بعد سی ثانیه میگی اون یکی رو به موهام بزن و هرچی النگو و گردنبند داری به خودت آویزون میکنی و هرچی لاک داری میخوای روی ناخنات بزنم و عینک آفتابیتو رو چشمت میزنی و کیفتو رو دوشت میندازی و یکی از شالهای منو روی سرت میندازی و کفش منو پات میکنی و ادای کارای منو درمیاری و احساس خانم بودن میکنی و من از خانمی کردنت کیف میکنم و تموم بچگی خودم میاد جلوی چشمم که دقیقا همین کارارو میکردم و مدام لباس مامانم تنم بود و کفشش به پام بود و کیفش رو دوشم بود و روسریش روسرم بود و همش جلوی آینه میزآرایش مامانم بازی میکردم و آخرش هم یه روزی وسط بازیهام وقتی خواستم چادرمادرمو از روی چوب لباسی بردارم , چوب لباسی رو انداختم روی آینه میزآرایشش و میز و آینه خردشد.وفقط شانس آوردم که خودم زیرش نموندم.یادم نمیره که اون روز از ترس زبونم بنداومده بود و مامان بیچارم تازه بجای دعواکردنم نمک روی زبونم میریخت و نازمو میکشید تا ترسم بریزه.بعدشم هیچی بهم نگفت و گفت خدا بهت رحم کرد و از اون روز به بعد دیگه خبری از میزآرایش جهیزیه مامانم با اون آینه های تاشوی خوشگلش توی اتاق مامان و بابام نبود.دیگه اون دوست داشتنی ترین وسیله ای که توی خونمون باهاش بازی میکردم نبود تا جلوش لباسهای مختلف بپوشم و ادای بازیگرهای فیلمهارو دربیارم و کلی نقش آدمای مختلفو بازی کنم و با خودم توی آینه ش حرف بزنم و حتی وقتی ناراحت بودم جلوش بشینم و گریه کنم و برای اون 25 صدمی که یکی از معلمهای ابتدایی الکی بهم نداده بود و باعث شده بود معدلم 20 نشه گریه کنم.چقدر جاش تو خونه خالی شده بود و چقدر حسرت میخوردم که ایکاش بود تا بازم تو آینه های تاشوی دوطرفش تصویرم بی نهایت منعکس بشه.

دخترشیرینم! نمیدونی با اداها و کارات چقدر کودکی دوست داشتنیمو برام زنده میکنی و چقدر این همه شباهت رفتارها و بازیهامون منو شگفت زده میکنه.وقتی بجای بازی با اسباب بازیهات میری سراغ کمد لباسهات و با اونا بازی میکنی.یا وقتی عروسکتو که اسمشو الیسا گذاشتی بغل میکنی و باهاش دقیقا طوری حرف میزنی که من با تو حرف میزنم.نمیدونی وقتی کلمات خودمو از زبون تو خطاب به عروسکت میشنوم چه حالی میشم و چقدر به خودم میگم که :" مامان آیسا دقت کن که دخترت داره از ذره ذره حرفا و کارات الگوبرداری میکنه.مراقب باش تا الگوی خوبی براش باشی.مراقب باش تا براش یه مادر شاد و پرانرژی و بی نظیر باشی.حواستو جمع کن تا بعدها به خودت نگی کاش اونروزا بیشتر براش وقت میذاشتم."

ماه من! منو ببخش که باعث شدم گردن عروسک دوست داشتنیت یعنی الیسا بشکنه و حالا سرش روی گردنش لق بزنه و تو همش غصه بخوری که چرا درست نمیشه.منو ببخش که گاهی خیلی مادر جدی ای شدم و بهت اجازه ندادم کاری رو که دوست داری انجام بدی و لذت ببری.منو ببخش که گاهی تورو بخاطر خراب کردن وسایل خونه دعوا کردم و حتی سرت داد کشیدم.منو ببخش برای هرزمانیکه عصبانی شدم و نتونستم خشم خودمو فروببرم.منو ببخش که با همه عشق مادریم گاهی درحق تو اشتباه کردم چون یه انسانم و هرانسانی خطا میکنه.و مهمتر از همه منو ببخش برای هر لحظه از با هم بودنمون که بجای تفریح و شادی و بازی باتو به غصه خوردن گذشت و اونقدر انرژیمو از دست رفته میدیدم که حتی توان بلند شدن از جام و سرو کله زدن باتورو نداشتم و فقط بی صدا پیشت مینشستم درحالیکه میتونستم قاطی بازیت بشم و بخندونمت و باهات بخندم.منو برای این گاهی وقتایی که بدشدم ببخش و به اون بیشتر وقتایی فکر کن که باهم مثل دوتا بچه هم سن و سال بازی کردیم و درهای قلبمونو روی هر غمی بستیم.

آیسادخترم! بخاطر همه لحظاتی که تو اوج بی حسی, وجودمو از نابترین حس دنیا یعنی عشق به خودت پرکردی ممنونم.من عاشقتم مامانی اما این عشقو از تو و معصومیت وجودت دارم.