آیسای مامان! منو ببخش.منو بخاطر اینکه نتونستم بزرگترین آرزویی که برات داشتمو محقق کنم ببخش.منو ببخش که دستام خالیه.که نمیتونم اونطوری باشم که میخوام.منو ببخش که برات بد بودم.منو ببخش که دوروز دیگه 1000 روزت میشه و من نتونستم مادرخوبی برات باشم.منو ببخش که اینقدر میگم منو ببخش.

میوه ی دلم! توچه میدونی من برای تو چی میخواستم و چی شد.تو چه میدونی دستای من موقع نوشتن چقدر میلرزن و چرا. تو چه میدونی من کی بودم و کی شدم.تو چه میدونی میخواستم چطور مادری باشم و نتونستم.تو فقط چیزی رو میدونی که با چشمای نازنینت میبینی اما نمیدونی قرار بود چه چیزایی رو بجاش ببینی.تو چیزی رو میدونی که با چشمای زیبات میبینی اما نمیدونی من آرزو داشتم تو شاهد چه چیزهای بهتری باشی.من دستام خالیه و هیچی ندارم که برای هزارمین روز زندگیت تو این دنیای... بهت بدم.من هیچ هدیه ای برای این روز ندارم که نثارت کنم.میبینی دخترکم؟ حتی کلمات عاشقانه ای هم تو دستام نیست تا بنویسم و بهت بگم که چقدر دوستت دارم.فقط اومدم تا یک چیزو برات بنویسم.اومدم تا بگم عزیز دلم هرچیزی رو که میبینی باور نکن.باور نکن مامان اینطوریه که تو میبینی. باور نکن دنیا اونطوریه که دور وبرتو گرفته.باور نکن این همه بدبودن مامانو.تو به اون چیزهایی که میبینی اعتماد نکن.بجاش اون چیزی رو باور کن که قرار بود باشه.بجاش حرف مامانو باور کن که من برات خیلی بهتر از این مامانی که هستم رو میخواستم.

دخترم آیسا! شاید این نامه صادقانه ترین نامه در تموم این مدت باشه.هرچند تو هیچ نامه ای من کلمه ای دروغ برات ننوشتم اما این صادقانه ترینه چون حرفی رو توش نوشتم که قبلا ننوشته بودم.مامانی یادته دیشب مدام منو به اسمم صدا میکردی و من ازت خواستم که بهم بگی مامان؟ یادته؟بعدش هم بهت گفتم: "دخترم اگه من میخواستم کسی باشه که منو به اسمم صدا کنه دورو برم زیاد بودن که اینکارو کنن.اما من تورو بدنیا آوردم تا یک نفر تو تموم دنیا باشه که بهم بگه مامان.پس لطفا مامان صدام کن." و تو گفتی باشه مامان و باز یکی در میون اسممو صدا میکردی.

عزیزترینم! خیلی منتظر شدم تا خوابت ببره و بتونم دور از چشمای حساس و نگران تو یه دل سیر گریه کنم تا بلکه کمی سبک بشم.اما گریه هم سبکم نکرد.میدونی چرا؟ چون من از خودم راضی نیستم.اینجایی که من هستم خیلی کمتر از اون جاییه که قرار بود باشم.اینجایی که من هستم با هدفهای من خیلی فاصله داره.من خوب میدونم چی باعث شده من سرجای خودم نباشم اما نمیدونم چطور از این مانع عبور کنم.دخترم اونقدر پشت این مانع موندم که دیگه احساس میکنم خودم نیستم.بین من با خودم خیلی فاصله افتاده.انگار به یه دیوار بلند برخورد کردم که نه میشد خرابش کنم و نه میشد ازش بالا برم و نه میشد دورش بزنم.برای همین جسمم پشت این دیوار موند و روحم پرکشید و رفت.گاهی اوقات حس میکنم فقط نقش جسم یک مادرو برات ایفا میکنم و روحم داره جای دیگه ای که فکر میکنه جای واقعیشه پرسه میزنه.دلم میخواد این روح بلندپروازو پیدا کنم و بیارمش همینجا تو کالبد خودم زندانیش کنم و بگم زود باش برای دخترم مادری کن.اما باز به خودم میگم مگه میشه یه جسم خالی از روح عشق بورزه؟اگه من اینقدر تورو دوست دارم پس یعنی هستم.اگه من اینقدر تورو دوست دارم پس یعنی روحم همینجاست.اگه من اینقدر عاشقتم یعنی زنده ام .مگه نه؟

آیسااااااااااااااااااااااااا...

تو بهم بگو چرا؟چرا مامان اینقدر عذاب وجدان دارم و فکر میکنم برات کم گذاشتم؟چرا اینقدر دستام خالیه برای تو؟چرا با اینکه دیگه صبح شده اما هنوز برای من شب تموم نشده؟چرا این نامه رو از اول تا اینجا اینطور اشک ریختم و مثل همیشه با شروع نامه آروم نشدم؟چرا آیسای من؟

آرامش مامان! میخوام این نامه رو تموم کنم و بیام کنارت دراز بکشم و تو خواب آروم بغلت کنم و بذارم مثل همیشه عشق بینمون قضاوت کنه.میدونم وقتی اینکارو کنم تو هم تو خواب به خودت تکونی میدی و همونطور که چشمای خوشگلت بسته ست, منو سفت بغل میکنی و به خوابت ادامه میدی.من میخوام بیام تو ادامه خوابت باشم تا شاید اونجا تو خواب تو همه چیز اونطوری باشه که من و تو میخوایم.شاید تو خواب تو  ما از همه آدمایی که فقط و فقط به فکر خودشونن دور باشیم و یه جای آروم و زیبا مثل بهشت با هم بازی کنیم.بازیهایی که تو دوست داری و باهاش از ته دل میخندی.میدونم وقتی اشک و نوشتن درمون دردم نباشه فقط یه چیز میتونه آرومم کنه و اونم عطر تن پاک و معصوم توئه.تموم دلخوشی من از دنیا توئی.خیلی بده اینکه اینقدر تنهاییم.اما خداروشکر که همدیگه رو داریم.

آیسای گلم! همین حالا به سرم زد تا یکی از بازیهای مورد علاقه دوران کودکیمو باتو انجام بدیم.خیلی حیفه که تو 1000 روز از زندگیت بگذره و حتی یک بار اون بازی رو با هم نکرده باشیم.باید امروزو عوض کنم.نباید بذارم مثل دیروز بمونه.

آیسا دخترم! این دردنامه رو تمومش میکنم تا اون فکری که به سرم زده رو عملی کنم.میبینی آخرش تونستی بازم آرومم کنی...



پی نوشت:

فکرکردم بهتره این نکته رو اینجا بنویسم که من باوجود دخترم آیسا شادم و زندگی بسیار خوبی دارم.ولی عادت دارم که معمولا زمانیکه دلم میگیره مینویسم از جمله همین پست.اما این احساس موقتیه و آیسا خیلی زود حالمو خوب میکنه.دنیای من و دخترم پراز رنگ و شادی و نشاطه و اگه گاهی دلمون بگیره عشقی که بینمونه درمونش میکنه.