_ "مامانی من خسته ام"

_ "عزیزدلم بیابریم توی تخت بخوابیم"

_ "نه مامان میخوام همینجا بخوابم"

_ "پس بیا تو بغلم بخواب دخترکم"

_ "نه میخوام اینجوری سرمو بذارم روی پات وبخوابم" و همینطور که اینو میگفتی روی مبل دراز کشیدی و سرتو روی پام گذاشتی.

_ "مامان غذامیخوام"

_ " باشه عزیزم الان برات میارم.اما من چندبار غذاروآوردم و تو نخوردی و بردم.الان ساعت از 3 نیمه شب گذشته و تازه غذا میخوای" و درهمین حال به طرف آشپزخونه میرم تا غذاتو برات گرم کنم.

_ " مامان گرم نکن من سرد میخورم"

_ " نمیشه مامانی اگه غذای سرد بخوری دلت درد میگیره.بخصوص که الان هوا خیلی سرده"

_ "مامان میشه روی مبل بشینیم و غذامو بخورم؟"

_ " باشه دخترم اینبار اشکالی نداره" و این اجازه رو از این بابت دادم که حس میکردم پلک چشمای نازت سنگین شده و هرلحظه ممکنه خوابت ببره.

بعد از خوردن دوسه تا قاشق غذا سرتو دوباره روی پام گذاشتی و درحالیکه آخرین قاشق غذا هنوز تو دهنت بود چشماتو بستی.یه تکون آروم بهت دادم و گفتم " عزیزدلم اول غذاتو قورت بده و بعد بخواب"

به زحمت ودرحالیکه مدام چشمات باز و بسته میشد غذاتو قورت دادی و بعد خیلی آروم خوابت برد.سرت روی پام بود واز تماشای این مدل خوابیدنت خندم گرفته بود.تا اون ساعت شب بالا و پایین پریده بودی و انرژیت ته کشیده بود و مثل اینکه تو یک لحظه دستگاهی رو از برق بکشن و خاموش کنن, ناگهان خوابت برده بود.دستمو لای موهای نرم و نازکت فروبردم و نوازشت کردم.چه حس خوبی داشت لمس لطافت موهای زیبات.سرمو خم کردم و موهاتو بو کشیدم.چه عطر دلنشینی داشت.عطر خاصی که میدونم هیچ موی دیگه ای تو دنیا این عطرو نداره.عطری که خاص توئه و میدونم که هیچ کسی تو دنیا جزمن حسش نمیکنه.به این فکر کردم که چقدر در این مورد هم شبیه به هم هستیم.هردومون روی بوها حساسیم و هردومون عاشق بوییدن هم هستیم.میگن اولین حسی که تو نوزاد فعاله حس بویائیه و بوی مادرشوخوب تشخیص میده.اما تو هنوز هم به شدت روی حس بویائیت حساسی وحتی گاهی که من از عطر یا ادکلن استفاده میکنم بهم میگی که "مامان به خودت عطر نزن من میخوام بوی خودتو بدی".برام خیلی عجیبه که یه بچه ای به سن و سال تو به این چیزا اهمیت میده و هم خوب درکشون میکنه و هم خوب میتونه این حسهاشو بیان کنه.من به این میگم :"شناخت خود"

تا وقتی که انسان به شناخت کافی از خودش نرسه و احساسات خودشو درک نکنه نمیتونه دیگران و احساساتشونو درک کنه.تا انسان به شناخت خودش نرسه نمیتونه دیگرانو بشناسه.حتی نمیتونه خدای خودشو بشناسه.لازمه خداشناسی هم خودشناسیه.من نمیگم تو دراین سن کم خودتو خوب میشناسی.اما به جرأت میتونم بگم که درکت در این سن از خودت و احساساتت و دیگران و احساساتشون خیلی خیلی خیلی بالاست و گاهی با حرفات منو شگفت زده میکنی.

چندوقت پیش داشتم با یکی حرف میزدم و تو مشغول بازی بودی.حرف یه بنده خدایی شد و اون طرف مقابلم در مورد اون بنده خدا ازم سوالی کرد که من ترجیح دادم درحضور تو به اون سوالش جواب ندم و برای همین با حرکات چشم و ابرو به تو اشاره کردم.و جالب این بود که در همون لحظه تو بلند گفتی:" مامان ازش بدت میاد؟"

من اونقدر متعجب بودم که زبونم بند اومده بود و نمیتونستم حرفی بزنم.طرف مقابلم کلی از حرف تو خندید و گفت :" بچت خوب تورو شناخته و حستو به اون بنده خدا میدونه" نمیدونستم چی بگم.من از اینکه تو باهوش باشی یا حواست به دنیای پیرامونت باشه یا خیلی خوب من و احساساتمو بشناسی هم خوشحال میشم و هم ناراحت.

شادیم از اون جهته که هرمادری دوست داره ببینه فرزند باهوشی داره و هرمادری دوست داره رابطه ی خیلی قوی ای با دلبندش داشته باشه.اما من تجربه تلخی از باهوشی زیادی دارم که گاهی به همون دلیل ترجیح میدم تو بجای هوش بالا از یه هوش معمولی برخوردار باشی.

تجربه تلخ من از اونجا ناشی میشه که از وقتی یادم میاد همه به اطرافیانم میگفتن دختر باهوشی هستم.تو فامیل, تو مدرسه, تو هر محیطی که بودم همیشه یه سر و گردن از نظر هوش بالاتر از دیگران بودم.اینارو هرجایی و به هرکسی نمیگم.به تو میگم تا بدونی چرا معمولی بودن رو ترجیح میدم.درنهایت همون هوش زیادی کار دستم داد و از چیزهایی سردرمیاوردم که نباید میدونستم و مسائلی رو میفهمیدم که نباید میفهمیدم و  در بزرگسالی به جایی رسیدم که سرهمین موضوع زندگی بهم تلخ شد.کاش میتونستم این تلخ شدن رو با مثال و مصداق عینی برات تعریف کنم تا بهتر درک کنی.اما حیف که با خودم عهد بستم در مورد این موضوع هرگز چیزی برات ننویسم و مجبور میشم باز هم این قسمت از زندگیمو مبهم باقی بذارم و با گذاشتن سه نقطه ته جمله ازش بگذرم...

دختر زیبای من! اینها رو محض تعریف از خودت یا خودم ننوشتم.بعضی دغدغه های من بانوشتن سبک میشن.چون خیالم راحت میشه که یه روزی یه جایی ازشون برات حرف زدم و اگه بعدها نبودم و نتونستم پای حرفا و درددلهای دوران نوجونیت یا جوونیت بشینم حداقل یه جایی هست که تو بخشی از روح خودتو در اون پیدا کنی و ببینی یکی تو دنیا بوده که شبیه تو بوده و قبل از تو تموم این روزها رو گذرونده و با تموم تلخ و شیرینهایی که بهش گذشته همچنان امیدوار به زندگی ادامه داده و مادرتو شده و با تموم وجودش برات مادری کرده و دلش میخواسته که تو هیچ وقت از هیچ چیزی تو زندگیت ضربه نخوری و بالاتر از همه اینکه دلش میخواسته هیچ وقت تو زندگیت خودت به خودت ضربه نزنی.هوش یه ابزار خوب برای رسیدن به خیلی هدفهاست اما همین هوش میتونه باعث بشه تو به خودت ضربه بزنی وجوری بشکنی که از درون خرد بشی و صدای شکستنتو هیچ کس جز خودت نشنوه.شاید و فقط شاید یه زمانی برسه که من بتونم آروم توی گوشت حرفای مگو رو بزنم و تو لبخند بزنی و مثل کسی که جواب معمای بزرگی رو فهمیده باشه رو به من کنی و بگی:" پس حق با تو بود مامان"

مهتاب من ! دیشب وقتی سرانگشتای عاشقم لای موهای خوش حالتت مشغول سیرو سلوک عارفانه بود و با هر نوازش پوست لطیفت وجودم از حس خوب مادری پر میشد, به این فکر میکردم که چطور شایسته داشتن چون توئی شدم و خدای مهربونمون روی چه حسابی منو سزاوار چنین نعمتی دونست؟به این فکر میکردم که با کدوم کلام از پس شکرنعمت وجودت بربیام و چگونه لذت داشتنت رو قدر بدونم؟و میون تموم این فکرهای جورواجوری که از ذهنم میگذشت دلم میخواست میتونستم پلک نزنم و بدون لحظه ای مکث تورو با تموم زیباییهایی که خالق بی همتا در وجودت گذاشته تماشا کنم تا شاید برای یک بار که شده از تماشای تو سیراب بشم.اما دخترم اعتراف میکنم که تا به اینجا که دوسال و 9 ماه و 4 هفته و یک روز از زندگیت تو این دنیا میگذره من هنوز به این حس سیراب شدن از تماشای تو نرسیدم و فقط میدونم که خدا تموم ثروت و نعمت و برکت و رحمت رو با تو برای من تموم کرده.خدای من شکرت.

خورشید من! میگن به هر انسانی فقط یک بار فرصت برای زندگی داده میشه اما با وجود تو به من فرصت دوباره برای زندگی داده شده.واینبار زندگی از دریچه چشمای نازنین تو.تو برای من یه شروع دوباره برای زندگی هستی.نه اینکه بخوام تموم حسرتهام و تموم چیزهایی که خودم تا به اینجا بهشون نرسیدم رو در وجود تو پیدا کنم و تو بجای من به آرزوهام برسی.نه دخترم اینطور فکر نمیکنم و اینطور فکر کردن بنظرم خودخواهی مطلقه.اما من یک بار بجای خودم زندگی میکنم و بار دیگه سعی میکنم از دریچه نگاه تو به دنیا نگاه کنم و بجای تو هم زندگی کنم.اینطور زندگی کردن سخته و راحت نیست که از سویی  بخوای فرزندتو تربیت کنی و راه ورسم زندگی کردن درست رو یادش بدی و ازسوی دیگه هم بخوای پا به پاش بچگی کنی و بریزی و بپاشی و بیخیال دنیا و غصه هاش بشی.اما این سخت و دشوار با تو برای من ممکن شده.

آیسا دخترم! دوستت دارم.شاید هرگز نفهمی که تا کجا دوستت دارم.اما وقتی مفهوم بی نهایت رو در ریاضی بخونی بهت میگم که دوست داشتنت حتی مفهوم بی نهایت رو پشت سرگذاشته.


پی نوشت:

با اشاره یکی از دوستان خوبم این پی نوشت رو به آخر نامه اضافه میکنم.باتوجه به تجربیاتی که از زندگی شخصی خودم داشتم و مطالعاتی که درکنارش انجام دادم به این نتیجه رسیدم که هوش از دو جنبه میتونه به انسان ضربه بزنه.یکی ازاین جنبه که درجهت منفی و نادرست استفاده بشه که از این مشکل میشه با مدیریت و تربیت صحیح والدین پیشگیری کرد.

اما اونچه که من در نامه خطاب به دخترم بهش اشاره داشتم جنبه دوم ضررهای هوش بالا بود.اینکه افرادی که از هوش بالایی برخوردارهستن در مواجهه با رویدادهای اطرافشون عکس العمل های متفاوتی نشون میدن و از سوی دیگه این افراد مسائل رو خیلی زودتر از موعد میفهمن و خیلی چیزهارو بیشتر از اونچه که باید بدونن درک میکنن که این باعث میشه زندگی با این افراد کمی سخت بشه.همیشه انسانهای باهوش تحسین میشن اما کمتر کسی میدونه که چقدر زندگی این افراد دشواره.انسانهای معمولی بهتر و راحت تر از سوی اطرافیانشون درک میشن ودر محیطهای تحصیلی و شغلی وخانوادگی, دیگران بهتر تحملشون میکنن.اما انسانهای با هوش بالا همیشه مشکلاتی در مواجهه با دیگران دارن.هم خودشون نمیتونن دغدغه های سطحی دیگرانو درک کنن و باهاشون کنار بیان و هم دیگران براشون مشکله که این افراد رو در جمعشون بپذیرن.افراد باهوش همیشه انسانهای تنهاتری هستن.با اینکه ممکنه به ظاهر در هرجمعی حضور داشته باشن و با همه اطرافیانشون هم کلام بشن اما در عمق روح و جانشون همیشه احساس تنهایی میکنن چون کمتر کسی میتونه روحیاتشون و و دغدغه هاشونو درک کنه.

متاسفانه ما درجامعه ای زندگی میکنیم که خیلی راحت به استثنائاتی که شاهدش هستیم برچسب دیوانه یا برچسبهای زشت تری میزنیم.اگه به تاریخ هم نگاه کنیم همیشه دانشمندان و نوابغ بسیاری بودن که از سوی مردم عصر و دوره خودشون دیوانه خطاب میشدن و کسی قادر به درکشون نبوده.

اونچه که من در نامه خطاب به دخترم بهش اشاره داشتم این نوع ضربه خوردن از هوش بالا بود.از یک سو درک و فهم زیاد شخص از پیرامونش و از سوی دیگه درک ناقص دیگران از شخص باهوش میتونه ضربه سختی به احساسات و زندگی این افراد وارد کنه.