سه روز تا من و سه هفته تا تو...
_"بیا بشین پیشم.نمیخواد دیگه کار کنی ولش کن.بیا بشین چای بخور. میوه بخور. شیرمال بخور."
_"ممنون آیسا جون من باید اینجاها رو تمیز کنم.بعدش میام میخورم"
_" خب بیا پیشم بشین دیگه.چایی سرد میشه.بیا بیا خانوم ..."
_" چشم آیسا خانوم میام.شمابخور منم میام میخورم"
_" شب هم اینجا میمونی پیشم؟"
_" دوست داری بمونم پیشت؟تو اتاقت بخوابم؟"
_" نه همینجا بخواب تو هال.تو اتاقم نخواب.تو اتاقم فقط خاله بیاد میخوابه." و...
دخترکم اینها بخشی از مکالمات تو و خانومی بود که برای نظافت خونه اومده بود.جوری باهاش حرف میزدی که من حس میکردم داری با یه دوست هم سالت حرف میزنی.تو لحنت نه غروری بود و نه ادعایی.نه ریا بود و نه دلسوزی بیش از حد.صمیمی و بی آلایش باهاش حرف میزدی و درآخر هم از خوراکی خوشمزت بهش دادی تا برای نوه ش ببره.و من خوشحال بودم که تلاش من برای اینکه به هر انسانی بخاطر خودش اهمیت بدی و به آدمها بدون در نظر گرفتن موقعیت زندگی وظاهرشون احترام بذاری بی نتیجه نبوده.
عزیزدل مامان! اینهارو برای این نوشتم که بعدها که بزرگتر هم شدی فراموش نکنی که هرچیزی در جایگاه خودش اهمیت داره.مثلا خانومی که همیشه برای نظافت خونمون میاد دیگه جزئی از زندگی ما شده و نباید از کنارش ساده بگذریم.باید پای حرفاش بشینیم و بهش اهمیت بدیم.نباید از بالا بهش نگاه کنیم و کوچیکش کنیم.شاید خیلی چیزها رو ما بتونیم از زندگیش یاد بگیریم.مثل اینکه این زن از اول تو خونه های مردم کار نمیکرده.از زمانی مجبور به این کار شده که فهمیده خونه ای که خودش و همسرش به سختی خریدن متعلق به دیگری بوده و سرشون کلاه رفته و مجبور شدن دوباره پولشو به صاحب جدید بدن و حقوق شوهر کفاف نمیداده و این زن شروع به کار تو خونه های مردم میکنه تا شوهرش سرافکنده نشه.تا پسرش بتونه تو دانشگاه غیرانتفاعی درس بخونه و تحصیل کرده بشه.تا دختراش بتونن با جهیزیه آبرومند و سربلند به خونه بخت برن.وقتی قسطهای جورواجورشو برام میشمرد قلبم تیرمیکشید اما از تلاشش و اراده فولادینش درس میگرفتم.من به اندازه خودم میتونم هواشو داشته باشم و تو هم سهم کوچیک خودتو با احترامی که بهش میذاشتی انجام دادی.همون لحن مهربون و صمیمی تو و درک خستگیهاش, لبخندو بهش هدیه میداد و این سهم تو از بهترشدن حال اون زن بود.دختر شیرینم! اینو بدون که مامانی همیشه بهت افتخار میکنه و از تماشای خوبیهای تو به اوج لذت معنوی میرسه و دلش گرم میشه.
گل زیبای من! این روزهای آخر اسفند چقدر زود میگذرن و چقدر من این ماهو دوست دارم.این روزها بیشتر با هم پارک میریم و از خلوتی پارک استفاده میکنیم و تو روی یه تاب میشینی و من روی تاب کناریت و بعد با هم تاب میخوریم و میخندیم.اونقدری که تو از تماشای بازی من میخندی و شاد میشی از بازی خودت لذت نمیبری.هروقت هم که ببینی سرعت تاب خوردن من بیشتر از تو شده زودی میگی: "مامان بیا هلم بده میخوام مثل تو تا هوا برم."و اینو با یه جیغ بلند میگی و من پیاده میشم و امرتو اطاعت میکنم و باز روی تاب خودم میشینم و به قول تو با هم میریم تو هوا تا آسمون خدا.بعد از این بازیها هم نوبت سه چرخه سواریه.توسوار میشی و من باید روی دست اندازهای مسیر دوچرخه پارک, سه چرخه رو هل بدم و همینطور که از این دست اندازها که مثل تپه های کوچیک میمونه بالا و پائین میریم و با سرعت از روی یکی به روی اون یکی میریم صدای قهقهه تو گوشمو پر میکنه و انرژی میگیرم که این کار سختو اونقدر تکرار کنم تا به آخر مسیر دوچرخه پارک برسیم.اونقدر این مسیرو دوست داری که اگه یه روز بخوام از یه مسیر دیگه به خونه بریم قبول نمیکنی و با اصرار ازم میخوای که از همون راه بریم و از منم کاری به جز اطاعت ساخته نیست.ناگفته نمونه وقتی مثل دیوونه ها درحال انجام این کار هستیم هرکسی رد میشه چپ چپ نگاهم میکنه.ولی من اهمیت نمیدم و تنها چیزی که برام مهمه صدای خنده های شاد توئه که از هر صدایی تو دنیا دوست داشتنی تره.حتی دوسه بار یکی از همسایه های ساختمونمون مارو دیدن و وسط اون بالا و پائین رفتنها مجبور شدم بایستم و سلام و احوالپرسی کنم ولی بعد باز به راه خودمون ادامه دادم.خب چه اشکالی داره که یه مامانی یکمی شیطون بشه و دخترنازشو اینطوری بخندونه؟
ماه من! به بهار که نزدیک میشیم حالم خوبه چون هم حس میکنم مثل درختا دارم نو میشم و حس تازگی بهم دست میده و هم اینکه فروردین یعنی ماه تولد دختر زیبا و بهاری من نزدیک میشه و هم اینکه شش روز به عید تولد خودمه.آره عزیزکم جمعه تولد مامانیه.تولد مادری که ته ته زمستون به دنیا میاد و هرسال با تولدش تازه و بهاری میشه.تولد مادری که بخاطر همین حس و حالش همیشه دلش میخواست دخترش هم اوایل بهار بدنیا بیاد و به خواست خدا همینطورشد.سه روز دیگه تولدمه و کمی بعدش تولد توئه و من به این فکر میکنم که چقدر این سالها زود گذشت.انگار همین دیروز بود که سه سال پیش تو روز تولدم پراز احساسات ضد و نقیض و مبهم و ناگفتنی بودم و پر از شور و حال رسیدن به روزهای پایانی انتظارم برای دیدن تو.سه سال پیش یه همچین روزهایی چقدر حال و هوام با امروز فرق داشت.چقدر در طول این سه سال عوض شدم.چقدر روزگار و سختیهاش منو سرسخت کرد.چقدر حضور تو در این سه سال منو بزرگتر کرد.چقدر از حالای خودم بیشتر خوشم میاد.سه سال پیش حتی نمیتونستم تصور کنم که با بدنیا اومدن تو چه دنیای جدیدی رو تجربه خواهم کرد.میدیدم که همه چیز داره تغییر میکنه اما نمیدونستم چطوری و تا چه حد.اما تو منو زیر و رو کردی آیسا.تو منو بالا بردی آیسا.تومنو به اونیکه باید میبودم نزدیکتر کردی آیسا.ازت ممنونم که امسال تولدمو در حالی میبینم که نه به اندازه سه سال , بلکه به اندازه 30 سال درکنارم بودی.گرچه حالا بنظر میرسه که تموم این 30 سال در 30 ثانیه گذشته اما تاثیری معادل 30 سال درمن داشته و اینو مدیون تو و پاکی وجودت هستم.تو صبورانه ازکنار لحظه هایی که من مادر خوبی برات نبودم گذشتی و عاشقانه در کنار لحظه های قشنگی که فقط خودم و خودت میدونیم چطور میگذشت موندی و دیوونه وار این سه سال بی نظیرو با من دیوونگی کردی دخترم.
نور زندگیم! حالا که به سه سال گذشته نگاه میکنم بهترین صفاتی که در خودم پیدا میکنم عشقی باشکوه و شوقی به زندگی و امیدی به آینده و شادی در لحظه ست.وتموم اینهارو همراه با صبری که خداوند در وجودم گذاشت درک کردم.صبری که سه سال پیش از خداوند عاجزانه درخواست کردم و خدای مهربون قلبمو از این صبر لبریز کرد.حالا میتونم کمی بیشتر به خودم افتخار کنم که به یکی از صفات دوست داشتنی مادرعزیزم نزدیکتر شدم یعنی بردباری و تحمل.مادری که سالها پیش در چنین روزهایی منو به این دنیا آورد.چقدر مادرم رو با این صفاتش دوست دارم و چقدر خوبه که حالا کمی شبیه به او شدم.و چقدر خوشحالم که در وجود نازنین تو هم این صبررو میبینم.بارها شاهد بودم که دیگران تورو کمی عجول خطاب کردن اما من که بهتر از هر کسی تورو میشناسم خوب میدونم که اتفاقا تو بسیار صبوری.اون عجله که گاهی در کارهات شاهدیم بخاطر کودکی و خاص سن توست اما این صبوری که من از تو سراغ دارم در کنج روحت نهفته ست و همیشه به موقع بروز پیدا کرده.برای نمونه وقتی که میخواستم بعد از دوسال تورو از شیر بگیرم خیلی نگران بودم.اونقدر به من و شیر خوردن وابسته بودی که تموم مدت در حال شیر خوردن بودی.همه میگفتن کار سختی پیش رو داری چون خیلی بهش شیر میدی.تلاش برای کم کردن دفعات شیر خوردنت هم میسر نبود چون مقاومتی در برابر اون نگاه ملتمس تو که با ناز و نیاز درخواست شیر میکردی نداشتم.به همه میگفتم صبر میکنم تا دوسال شیر بخوره و از حقش محرومش نمیکنم.با اینکه خودم بسیار ضعیف شده بودم و خیلی اذیت میشدم ولی صبر کردم.اواخر مدام از اینکه قراره به زودی دیگه شیر نخوری برات حرف میزدم و تو فقط ناباورانه نگاهم میکردی و باز به خوردن ادامه میدادی.وقتش که رسید تورو در آغوش گرفتم و هرچی دعا و سوره بلد بودم خوندم و بهت گفتم که این آخرین باره که شیر میخوری.تو یک شیر کامل خوردی و در همون حال خوابت برد.درخواب هم به خوردن ادامه دادی و من همینطور که اشکام سرازیر شده بود به تو و معصومیتت نگاه میکردم و برای بار آخر این صحنه زیبارو که یکی از زیباترین لحظه های بین مادرو کودکه تماشا کردم و بعد تموم.وقتی بیدارشدی شیر خواستی و من یادآورشدم که دیگه تموم شده و شیری درکار نیست.با بهانه گیری خودت رو در آغوشم انداختی و اونقدر بوسه و نوازش بینمون رد وبدل شد که راضی شدی.دوروز به همین منوال گذشت و هربار تنها آغوشم رو می یافتی بدون شیر و هربار خیلی زود کوتاه میومدی.روز سوم دیگه درخواست شیر نکردی.حتی اسمش رو نیاوردی.خیلی باوقار به طرفم میومدی و خودت رو در آغوشم مینداختی و سرت رو به من میچسبوندی و دیگه هیچ نمیگفتی.به همین سادگی پذیرفتی و برای همه باورکردنی نبود صبری که به خرج دادی و اینکه خوب کنار اومدی.وقتی هم که قرار بود دیگه تورو پوشک نکنم هم همینطور شد.چندباری اقدام به این کار کردم و تو نپذیرفتی.همه میگفتن زود تسلیم میشی اما من میگفتم وقتش که برسه خودم و دخترم میفهمیم و این کارو میکنیم.در این فاصله هم مدام با تو از مضرات پوشک میگفتم و از بزرگ شدنت حرف میزدم.بالاخره روزی رسید که تو خودت گفتی مامان دیگه پوشکم نکن من بزرگ شدم.و منم گفتم چشم .و تموم شد و دیگه پوشک نپوشیدی و خودت هربار که نیاز به دستشوئی پیدا میکردی بهم میگفتی و اونقدر ساده این قضیه تموم شد که باز هم کسی باورش نمیشد.بدون فشار و بدون سختگیری, خودت خودتو از پوشک گرفتی.یکی دوباری خطا داشتی اما اینبار هم به روز سوم نرسیده کاملا مسلط شدی و اذیتم نکردی.
عسل شیرین جانم! اینها که گفتم همه از خوبیهای تو بود و ریشه درصبر و درک تو داشت.کاش میشد همه لحظه های خوب با هم بودنمونو ثبت میکردم تا چیزی رو فراموش نکنم.اما هرچه بنویسم باز هم حرف برای گفتن هست.این روزها کاری که بهتر از هرچیزی انجام میدی شیرین زبونیهای دخترونه و دوست داشتنی توست.گاهی که درحال بازی کردن با خودت هستی حرفهایی میشنوم که دست از هرکاری میکشم و گوشهامو تیز میکنم تا از شنیدنشون لذت ببرم.همین چندشب پیش بود که با دوست خیالیت که اسم شخصیت کارتونی "برنارد" رو روش گذاشتی حرف میزدی.بهش میگفتی: "میخوام غذا بخورم و بزرگ بشم و برم مدرسه و مشقامو بنویسم و درسمو بخونم و برم دانشگاه و دکتر و مهندس بشم". وقتی اینهارو با همین ترتیب و خیلی حساب شده از زبونت شنیدم درجا خشکم زد.بهت گفتم "مامان اینارو کی بهت گفته؟".گفتی "هیچ کس". چندبار پرسیدم وباز گفتی هیچ کس.همیشه اگه حرفی بزنی که شخص خاصی یادت داده باشه و من ازت سوال کنم بهم میگی که کی بهت گفته.مطمئن شدم حرف خودته و برای اطمینان بیشتر از چندنفری که باهاشون در ارتباط بودیم سوال کردم و همه گفتن که بهت یاد ندادن.فهمیدم اینارو خودت پشت سر هم ردیف کردی و واقعا برام جالب بود.چندروز پیش هم که من مریض شده بودم و مجبور شدم تورو هم با خودم ببرم دکتر و موقع سرم زدن هم منو دیدی, وقتی به خونه برگشتیم بهم گفتی که :
_" مامان میخوام دکتر بشم تا تو مریض شدی تورو سرم بزنم و خوبت کنم."
گفتم :" خب تو با یک بوس هم میتونی منو خوب کنی". اومدی و منو بوسیدی و بعد گفتی: "خوب شدی مامان؟ " منم گفتم:" آره دخترم.دوست داری بزرگ شدی چکاره بشی؟" بازم گفتی "دکتر".خلاصه اینکه بدون اینکه من تبلیغی برای دکترشدن کنم یا بهت بگم که وقتی بزرگ شدی دکتربشو وبدون هیچ حرفی از طرف من تو فعلا تصمیم گرفتی که دکتربشی.دخترک من هنوز سه سالت نشده دنبال شغل آیندتی و یکی از لباسهای منو میپوشی و توی تنت مثل روپوش بلند میشه و بعد دکتر من میشی و خوبم میکنی.به عروسکهای بیچاره هم هرروز سرم میزنی و اونا رو بستری میکنی تا خوبشون کنی.اینم بازی جدیدت عزیزدلم.
و از نشانه های دیگه بلندپروازیت اینه که یه ماشین گرون قیمت که اسمشو اینجا نمینویسم رو دوست داری و درخواست کردی تا عید خریداری بشه.رنگش هم سیاه انتخاب کردی.حتی از من خواستی عکسشو تو اینترنت پیدا کنم و منم فیلم تبلیغاتیشو برات پیدا کردم و هرروز یه نگاهی به اون فیلم میندازی و جای خودتو توی ماشین نشون میدی.خلاصه انگار که ماشین فعلیمون دلتو زده و هوس یه ماشین گرون قیمت کردی.ولی دخترکم تا عید زمان خیلی کمی مونده و مگر اینکه خدا دعاهاتو مستجاب کنه و اون ماشینو جلومون ظاهر کنه وگرنه درحال حاضر از اطاعت این امرتون معذوریم.
بهار عمرم! بهار و عید نزدیک شده و از خدا میخوام سال جدید برامون خیلی خیلی بهتر از سالی که در حال اتمامه باشه.ازخدا میخوام در سال جدید مارو از هر شری به دور نگه داره.
آیسا دخترم! سه روز تا تولد من و سه هفته تا تولد تو مونده.لبخندت رو برای تولدم هدیه کن تا بهار رو با عشق "همیشه بهار" تو آغازکنیم.عشقی که هیچ وقت روبه خزان و پایان نمیره و همیشه ترو تازه تو قلبم میمونه.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.