میخواهم بنویسم اما انگار کاغذهایم تمام شده اند, هرچند مدتهاست لپ تاپ سفیدم جای کاغذهای سفیدم را گرفته است.

میخواهم بنویسم اما انگار یک خاشاک به چشمم رفته و دلم میخواهد کسی باشد تا در چشمم محکم فوت کند و آن خاشاک بیرون بیاید تا نوشتن را شروع کنم, اما کسی نیست.

میخواهم بنویسم اما دستانم ترجیح میدهند تا بی حرکت و آرام کنارم باشند و برای به رقص درآوردن واژه ها تمایلی نشان نمیدهند.

این احساس سنگین و حاکم این روزهای من است, پراز حرف اما ساکت.

دخترماه ومهر من! راهروهای ذهن خسته من تاریک و پر از ابهامند.به خورشید چشمهایت بگو تا طلوع کند و این شب پراز دلشوره را به پایان ببرد.به خورشید چشمهایت بگو تابرمن بتابد و گرم کند این دستهای سرد و پراز تردید مرا.

دخترکم! شاید اگر تو بیدارشوی و با آن نگاه ناب و پراز مهربانیت به من زل بزنی, کلمات یخ زده ذهنم گرم شوند و به جوش و خروش بیایند و برای تو از حال این روزهای من بگویند.

زندگی من! بیدارشو و با صدای خواب آلود نازت به من بگو که درخواب شیرین کودکانه ات من و تو بودیم و دشتی پراز گل و پروانه های رنگی و کلبه ای کوچک که حتما روی اجاقش غذایی که هردو دوست میداریم درحال پختن بوده و لابد ماشین مورد علاقه ات هم پشت در کلبه پارک بوده.وبرای اینکه آن ماشین به قول تو "شاسی بلند" فضای رمانتیک خوابت را به هم نریزد, رنگش حتما صورتی بوده, به رنگ تمام وسایل دخترانه داخل کلبه.و حتما آن دور و بر یک ماشین نارنجی یا قرمز هم برای من در خوابت دیده ای که به قول خودت خیلی هم گنده است.

بیدارشو و آرزوهای کوچک و بزرگت را با رویاهای کوچک و بزرگ من تلفیق کن و با آن زبان شیرین سه ساله ات برای من بگو که هرچیزی در زندگی ما باید چگونه باشد تا تو دوست داشته باشی و به من بگو که من باید چطورباشم تا دیگر دل کوچکت را نشکنم حتی برای لحظه ای و کاری کنم که تو حتی برای یک ثانیه فکر نکنی که دوستت ندارم.آخر همین چندوقت پیش بود که داشتم در میان حرفهای به قول تو "مادرو دختری" قبل از به خواب رفتنت میگفتم که:

"من تورا همیشه دوست دارم درهر حالی."

و تو با تعجب پرسیدی:" حتی اون وقتی که کاربدی میکنم و دعوام میکنی؟"

و من با اطمینان گفتم:" بله حتی همون موقع"

و تو با تعجب بیشتر پرسیدی :" حتی وقتی که از دستم عصبانی هستی و با من حرف نمیزنی؟"

و من باز هم با اطمینان گفتم:"بله حتی همون موقع"

واینبار تو با اطمینان گفتی:" نه, وقتایی که دعوام میکنی یا عصبانی میشی دیگه دوستم نداری تا باز آشتی کنی."

و من به فکر فرو رفتم که چطور از این به بعد جوری عصبانی بشوم و دعوایت کنم که حتی در همان لحظه هم مطمئن باشی که دوستت دارم.چون طاقت ندارم که حتی برای ثانیه ای فکر کنی که دوستت ندارم.حتی کمتر از لحظه ای.واین شد فکر آن شب من تا خود صبح.

دختر زیبای من! این روزها تو معلم درس اخلاقم شده ای و کمترین خطایی از سوی من را تصحیح میکنی و من باید برای هرچیزی به تو توضیح بدهم و اجازه ندارم که برای دقیقه ای بخواهم بد باشم.

من فکر میکنم که نیاز است گهگاهی بد باشیم تا خوبیهایمان دل دیگران را نزند اما تو نمیگذاری و کاری میکنی که من مجبورباشم خودم را کنترل کنم و این برای من سخت است چون عده ای هستند که لیاقت خوبیهای من و تو را ندارند و اگر زیادی خوب باشیم فکر میکنند لابد دینی به گردنمان دارند یا کاسه ای زیر نیم کاسه مان هست.شاید کم کم باید به تو یاد بدهم که کمی بد بودن گاهی لازم است.البته برخلاف میلم.

آیسای من! وقتی خوب فکر میکنم میبینم سالهاست که بخشی از وقتم صرف این شده است که توطئه ها و حیله های یک نفر را در زندگیم خنثی کنم تا مثل بمب تمام زندگیمان را منهدم نکند.خوب که فکر میکنم میبینم چقدر از انرژیم را که میتوانستم صرف کارهای بهتری کنم چندسالیست که صرف ایستادن در مقابل حملات این دشمن به ظاهر دوست کرده ام.دوست نمایی که بنا بر ملاحظات خانوادگی نمیتوانم نقاب از چهره اش بردارم.کسی که فکر میکند از من و ما باهوشتر است و فکر میکند اگر در مقابلش سکوت میکنم از نفهمیدنم است و نمیداند که من اگر بخواهم که حرمتها شکسته شود میتوانم درمقابلش بایستم.دیروز گوشی موبایلم را برداشتم و خطاب به این شخص جملاتی را نوشتم که خیلی دوست داشتم بخواند اما برایش نفرستاده ام و شاید هم هرگز نفرستم.نوشته ام این بود:

"ما هر دو در کلاس درس شیطان درس خوانده ایم.امابا دو هدف متفاوت. فرقمان اینست که تو ناشیانه به آموخته هایت عمل میکنی و من واردانه آموخته هایم را در مقابل ترفندهای مکارانه تو بکار میگیرم و با خود زمزمه میکنم که مکر خدا بالای همه مکرهاست."

دخترم! چندسالیست که این جمله از کتاب خدا را بیشتر از باقی جملاتش مزه کرده ام انگار.اینکه خدا میگوید مکرش بالای همه مکرهاست و من این را با دل و جان حس کرده ام و دیده ام که چگونه بدی آدمها به خودشان برمیگردد و چگونه آدمهای زرنگی که فکر میکنند هیچ کس سراز کارشان درنمی آورد دستشان رو میشود و چگونه آنهایی که با غرور فکر میکنند از پس خوردن حق هرمظلومی برمی آیند, لقمه حرامشان در گلویشان گیر میکند و برای قورت دادنش مجبور میشوند که به خود آن مظلوم بگویند که به پشتشان بزند.چندسالیست که بسیار مچ ظالم را موقع خوردن حقم گرفته ام و به چشم دیده ام که همان لقمه در گلویش گیرکرده و از من خواسته تا به پشتش بکوبم تا پایین برود.من مانده ام که این کار را نکنم تا لقمه ای که حق من بوده خفه اش کند یا به پشتش بکوبم به این امید که بعد از اولین نفس کشیدنش به خودش بیاید و حقم را پس بدهد؟وقسمت تلخ تر داستانم این بوده که هربار که لقمه را با هر سختی فرو داده و تنفسش دوباره برقرار  شده است باز فراموش کرده که آن لقمه از آن من بوده و آنکه از مرگ نجاتش داده باز من بوده ام و روز از نو و روزی ازنو.و من از چیزی که خیلی تعجب میکنم همین قابلیت فراموشی در انسان است که چه جاهایی که به کارش نمی آید.اما جالب اینست که در بعضی آدمها این قابلیت فراموشی از حد انسانی فراتر میرود و به حد یک ماهی میرسد که میگویند حافظه اش فقط چندثانیه است.

عزیزترینم! روزهای زیادی خواستم برای تو بنویسم و نشد و اینبار باز هم این خودتو بودی که قلم مرا گرفتی و با خود تا به اینجا کشاندی.تا اینجا که بنویسم:

اگر کسی در این دنیا هست که تا بحال دختری با شیرین زبانی سه ساله اش خنده بر لبانش نیاورده, اگر کسی هست که تا بحال موهای زیبای دخترکی رو نبافته, اگر کسی هست که تا بحال دختری با زبان ساده کودکانه اش به او نگفته که دوستش دارد, اگر کسی هست که تابحال میان بازوان ظریف دخترکوچکی گم نشده, اگر کسی هست که تابحال دخترکی از لاک صورتیش بر ناخنش نزده,اگر کسی هست که این همه زیبایی بودن درکنار دخترکی معصوم را نچشیده حتما و حتما هنوز بخش بزرگی از زندگی را تجربه نکرده است.

پس بخاطر تمام مزه های شیرین زندگی که به من چشاندی از تو ممنونم دخترم آیسا.

آیسا دخترم! این روزها هوای من را داشته باش.شاید اگر تو دستانم را رها کنی گم بشوم در شلوغی خیابانهای تردیدهایم.