اگرتو نبودی...
تمام اسباب بازیهاتو وسط اتاقت ریخته بودی.وقتی وارد اتاقت شدم و با این صحنه روبرو شدم گفتم:
_"وای آیسا چه کردی با اتاقت؟"
_"مامانی بیا بغلم کن وبلندم کن تا دستم به اون عروسکهای بالایی برسه."
_"یعنی تو داری برای بهم ریختن اتاقت از من کمک میخوای؟"
_"اشکالی نداره مامان خوشگلم, خودم جمعشون میکنم بعدا."
(من عاشق اینم که منو باعنوانهایی مثل مامان خوشگلم و مامان خوبم و مامان مهربونم واینها خطاب میکنی.کلی با شنیدنشون ذوق میکنم و زودی گوشام دراز میشه.)
_"نه آیسا جونم این بازی خوبی نیست.بیا زودتر اتاقتو جمع کن."
_" نه مامان خسته ام خودت جمع کن."
_"ببین دخترم اگه همین حالا اتاقتو جمع نکنی اونوقت یهو ممکنه مامانی غیب بشه ها."
_" یعنی چی غیب بشی؟"
_"یعنی یهو دیگه منو نبینی و نباشم."
_" خب غیب شو."
_"باشه پس تو یه لحظه از اتاقت برو بیرون و برگردی من غیب شدم."
وتو فوری از اتاق بیرون رفتی و منم بلافاصله یه جای خوبی تو اتاقت قائم شدم.وقتی برگشتی منو پیدا نکردی.من فکر کردم مثل همیشه که قایم موشک بازی میکنیم شروع میکنی با ذوق و خنده دنبالم بگردی.اما این کارو نکردی.بجاش با یه صدای بلند زدی زیر گریه و درحالیکه از صدای پاهات میفهمیدم داری به حالت دویدن همه جای خونه سرک میکشی و دنبالم میگردی, خیلی سوزناک میگفتی:
_"ای خدا.مامانم کو؟مامان خوب من کو؟مامانیم غیب شد.ای خدا حالا من چکار کنم؟مامان من کو خدایا؟"
و درحال گفتن این کلمات هق هق گریه هات به گوشم میرسید.اونقدر دست و پاتو گم کرده بودی که حتی مثل همیشه خوب دنبالم نمیگشتی.یکم صبر کردم تا پیدام کنی اما بعدش که دیدم جدی جدی داری گریه میکنی دلم سوخت و خودمو بهت نشون دادم.وقتی منو روبروی خودت دیدی مثل بچه هایی که سالها مادرشونو گم کرده باشن به طرفم دویدی و محکم بغلم کردی و منو میبوسیدی.آنچنان سفت بغلم کرده بودی که انگار میترسیدی دوباره گم بشم.فهمیدم که تو اینبار اصلا به چشم بازی به قائم شدنم نگاه نمیکردی.بلکه فکر کرده بودی چون اذیتم کردی و به حرفم گوش ندادی و اسباب بازیهارو جمع نکردی من راستی راستی غیب شدم و رفتم.درحالیکه هردو محکم همدیگه رو درآغوش گرفته بودیم و میبوسیدیم فکرم رفت به آینده.از همون فکرایی که گاهی مثل خوره به جونم می افته.اینکه اگه یه وقتی من نباشم و زودتر از اونیکه مستقل بشی تنهات گذاشته باشم تو چه خواهی کرد؟اینکه تقدیر بودن مارو با هم تا چه زمانی رقم زده؟اینکه چقدر تصور نبودن مادر برات سخت بود حتی برای چند دقیقه و...و...
هستی مامان! فکرم درگیره.درگیر خیلی چیزا.درگیر شرایطی که درحال تغییرش هستم.شرایطی که باید تغییر کنن تا شادتر و بهتر زندگی کنیم.
وسط تمام این درگیریهای فکریم تصمیم گرفتم برم دنیال یکی از علاقه های زندگیم که از کودکی تو وجودم بوده و با من بزرگ شده.کار سختیه.نیاز به یه استارت درست و حسابی داره.یه انگیزه بالا.استارت اول رو زدم اما اولین استارت با اولین مشکل همراه بود.مجبور شدم بخاطر رفع اون مشکل سری به گوشی قدیمیم بزنم.گوشی ای که قبل از تولد تو و درست روزهایی که تو در راه رسیدن به آغوش من بودی استفاده میکردم.بعد از اون گوشی دوتا گوشی عوض کردم و فکر نمیکردم دیگه هیچ وقت به اون گوشی که پراز خاطرات بد بود سربزنم.اما مجبور شدم وبه سراغش رفتم.
همینکه گوشی رو تو دستم گرفتم تا روشنش کنم دستام شروع به لرزیدن کرد.روشنش کردم ولی وسوسه ای به جونم افتاد که سری به پیامهای توی گوشیم بزنم.من برای کار دیگه ای سراغش رفته بودم اما نمیدونم چی شد که سراغ پیامهای گوشیم رفتم و... وقتی به خودم اومدم دیدم که دارم همینطور میخونم و میخونم و میخونم و اشک میریزم.ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود.حسهایی در من زنده شده بود که مدتها تلاش کرده بودم تا اونا رو در وجودم از بین ببرم.من بی اختیار و بر حسب تصادف رفته بودم به سه سال و نیم پیش و لحظاتی رو مرور کرده بودم که ازشون فرار میکردم.وسطای خوندن پیامها به خودم اومدم.دیدم که حالم چقدر بد شده.دیدم که دارم صدمه میبینم.بلافاصله خوندن رو متوقف کردم و گوشی رو خاموش کردم و پرتش کردم یه گوشه.اما ذهنم درگیر شده بود.صبح یه روز خوب بود و من کار خیلی خوبی رو که بهش علاقه داشتم شروع کرده بودم اما به راحتی با خوندن چند پیام اون روز خوب و اون شروع خوب خراب شده بود.اونجا بود که فهمیدم گذشته همیشه به دنبالت میاد حتی اگه سرعت دویدنت رو زیاد کنی و تندتر به سمت آینده بری.اونجا بود که فهمیدم سایه بعضی چیزها همیشه روی زندگی آدم میمونه حتی اگه روانشناس خوبی برای خودت باشی و فکر کنی که خوب از پس درمان خودت براومدی.اونجا بود که فهمیدم برای اینکه خرابیهای زندگیتو آباد کنی و لحظه های خوبی برای خودت و فرزندت بسازی فقط مصمم بودن کافی نیست.اتفاقات سهم بزرگی در زندگیت دارن و باید بتونی اونقدر قوی باشی که ازپسشون بربیای.
دخترکم! ممکنه درست وقتیکه فکر میکنی همه چیز مرتبه و آرامش برزندگیت حاکمه اتفاقی بیفته که تموم افکار و تصمیمها و زندگیتو زیرورو کنه و تو باید بتونی اونقدر بااراده و قوی باشی که باز هم از صفر شروع کنی.اونم درحالیکه بارها و بارها از کمتر از صفر خودتو بالا کشیدی.باید بتونی مثل اون مورچه ای باشی که غذاشو با خودش از یه دیوار بلند بالا میکشه و وسط راه و حتی نزدیکای آخر مسیرش از اون بالا میفته پایین و باز هم دوباره از اول شروع میکنه.هرچند که اون افتادن تقصیر خودش و سهل انگاریش نیست.ممکنه افتادنش به دلیل وزش ناگهانی یه باد باشه یا بخاطر دست ظالم یه مزاحم که دلش میخواد تموم حقارتهای زندگیشو با انداختن یه مورچه از روی دیوار خالی کنه.اون افتادن هربار بخاطر یه اتفاقه ولی اون مورچه باز ناامید نمیشه و دوباره بالا میره.شاید زندگی کردن من بیشتر شبیه اون مورچه باشه.اما من به این افتخار نمیکنم.چون من یه انسانم و باید نشون بدم که اشرف مخلوقاتم.من یه انسانم و نباید مثل یه مورچه ضعیف باشم که اجازه میده زندگیش رو دور اتفاقات بچرخه.من قدرت تفکر دارم و اگه میبینم از این مسیر قراره به مقصد نرسم باید مسیرمو عوض کنم.باید بتونم راه بهتری برای هدفهام پیدا کنم.باید بتونم برای خودم و تو که تموم وجودمی زندگی بهتری بسازم.
وقتی پیامهای گوشی قدیمیمو میخوندم متوجه یه نکته ای شدم.من تو اون پیامها خطاب به یه شخصی نوشته بودم که اگه این راهی که در پیش گرفته رو ادامه بده چنین و چنان خواهد شد.براش پیش بینی هایی در مورد آینده کرده بودم و بهش هشدارهایی داده بودم که خودم یادم نبود.اونروز وقتی اون هشدارها رو میخوندم متوجه شدم که تک به تک اتفاق افتادن.همه چیز همونطوری شده بود که من حدس میزدم.این اولین بار نبود که شاهد چنین چیزی بودم.قبلا هم اتفاق افتاده بود که شخصی با رفتارهاش باعث آزارم شده بود و جوابشواز خدا گرفته بود و حتی الان درشرایط بدی به سر میبره.اما این یکی فرق داشت.اینبار مو به مو اتفاق افتاده بود و با همون کمیت و کیفیتی که من پیش بینی میکردم وبا سرعت.
این نشونه چه چیزی بود؟آیا باید خوشحال میشدم؟نمیدونم باید خوشحال میشدم یا نه.اما من خوشحال شدم و لذت بردم.این خیلی بده که خوب بودن حال تو در گرو بدبودن حال دیگری باشه.اما این چیزیه که خودش خواست.خودش انتخاب کرد و من در قبالش عذاب وجدانی ندارم چون اون به من بد کرد.وبزرگترین حق زندگیمو ازم گرفت.یعنی آرامش و شادیمو.اونم تو بهترین روزای زندگیم یعنی روزای انتظار برای تولد دخترم.
آیسای من! مدتهاست که یکی از نعمتهای بزرگ خداوند به من این بوده که تونستم در لحظه زندگی کنم.نه اینکه خاطرات بد چندسال گذشته بیادم نیاد.نه اینکه هیچ نگرانی ای از بابت آینده نداشته باشم.نه اینکه یه آدم بی خیال بشم.نه عزیزترینم.میگم در لحظه زندگی کردم چون تونستم با وجود زخمهایی که از گذشته روی روح و جسمم باقیه و با وجود تموم فکرهایی که در مورد آینده توی ذهنمه در لحظه حال آروم وشاد باشم.اینو ساده بدست نیاوردم و بخاطرش خیلی زحمت کشیدم.اینارو برای تو مینویسم تا بدونی هنر زندگی کردن این نیست که از تمام نعمتهای خدا بهره مند باشی و هیچ مشکلی نداشته باشی و در آرامش زندگی کنی و بگی خدایا شکرت.هنر زندگی در اینه که با وجود تموم دردهایی که از گذشته روی قلبت مونده و با وجود تمام فکرو خیالهایی که برای آینده توی سرت داری بتونی در لحظه ای که توش هستی خوب زندگی کنی و کیفیت زندگیت اونقدر خوب باشه که بتونی بی دلیل بخندی و با یه نفس عمیق بگی:"خدایا شکرت."
دخترک زیبای من! اما من همیشه برای خندیدن و شاد بودن بین تموم نعمتهای بزرگ خدا یک دلیل بزرگ دارم و اون وجود نازنین توست.
وجود تو وقتی که توی ذهنم درگیر غمی هستم وتو به سراغم میای و منو غرق بوسه هات میکنی و من میون سمفونی بوسه های پرحرارت تو غرق شادی عمیقی میشم که بی حد و تصوره.
وجود تو وقتیکه هرروز با یه آرزوی کوچیک یا بزرگ از خواب بیدار میشی و من باوجود آرزوها و امیدهای تو برای آینده به خودم یادآوری میکنم که زندگی با همه سختیهاش ادامه داره چون دختری دارم که هنوز میتونه آرزو کنه حتی اگه مادرش مدتهاست آرزوی تازه ای نکرده.وجالبتر اینکه آرزوهات یکی پس از دیگری به لطف خدای مهربونمون و با نیرویی فراتر از نیرو و توان من برآورده میشن جوریکه برای من خیلی عجیبه اما برای تو عادی بنظر میرسه.مثل آرزویی که برای رفتن به یه مسافرت خاص کردی و من اصلا فکر نمیکردم که بتونم به این زودیها تورو به اون سفر ببرم و هنوز چندروزی نگذشته بود که به طرز عجیبی شرایط برای رفتن به اون سفر مهیا شد و با هم به اونجایی که تو دوست داشتی رفتیم.برآورده شدن آرزوهات برات اونقدر عادی بنظر میرسه که خیلی راحت بعد از یکیشون برای آرزوی دیگه ای دعا میکنی و با تموم قلبت ایمان داری که این اتفاق میفته.مثلا اینکه وقتی با هم سوار هواپیما شدیم تا به سفری که دوست داشتی بریم به محض نشستن روی صندلیت گفتی:" انشالله دفعه بعد با ماشین مورد علاقم این سفرو بریم."
من بهت گفتم:" اما مامانی با ماشین خیلی دوره و سخته که بتونیم با ماشین بریم اونجا."
ولی تو با اطمینان گفتی:" نه دفعه بعد با اون ماشین انشالله میریم"
نمیدونم چرا همیشه دوست داری ماشینی که الان داریمو عوض کنیم؟اما نکته ای که توجه منو جلب میکنه اینه که منم درست مثل تو دلم میخواد که این ماشینو با وجود اینکه ماشین بدی برامون نبوده عوض کنیم.چون ازش چندتا خاطره خیلی بد دارم.اما انگار برام سخت بوده که بهش فکر کنم یا حتی آرزوش کنم.ولی تو خیلی راحت آرزو میکنی و شاید اون ایمان قلبیت به برآورده شدن آرزوهاته که باعث میشه این اتفاق بیفته.اونقدر برام جالبه که گاهی آرزو میکنم مثل تو قلبی ساده و صاف وپراز آرزوهای جورواجور داشته باشم و بتونم مثل تو با همون لحن شیرین و صدای ناز و لطیف و دوست داشتنیت بگم که:" انشالله چنین و چنان خواهد شد."
میوه ی دلم! من فکر میکنم خلوصی که تو در بیان دعاهات داری دلیل برآورده شدنشون هست.با همون قلب پاکت برای مامانی دعا کن تا به هدفهایی که برای زندگیش داره برسه.
دختر ماه و مهر من ! میدونی چقدر لذت میبرم وقتیکه تموم علائق من مورد علاقه تو هم هست.وقتی میبینم هرچه رو که من دوست دارم تو هم دوست داری و هرچه رو که من ازش دوری میکنم تو هم دوست نمیداری.میدونی چقدر دچار اون حس خوب مادرانه میشم وقتیکه میبینم برات الگوی همه کارها و لحظه هات شدم و تو هرچیزی سعی میکنی مثل من باشی.وقتی که لباسها و کفشهاتو به قول خودت با من ست میکنی یا وقتیکه توی مهمونی سعی میکنی مثل من بشینی و مثل من رفتار کنی.وقتیکه حتی طرز نشستنت یا پاروی پا انداختنت یا طرز قرار دادن دستات روی هم درست شبیه منه و همیشه وقتی که کنارم ساکت نشستی وبهت نگاه میکنم, متوجه میشم که داری تلاش میکنی تا کاری رو که من انجام میدم عین خودم انجام بدی و زیرچشمی نگاهت به حرکات ریز و درشت منه تا از هیچ کدومشون غافل نشی.میدونی این چقدر برام لذت بخشه و در عین حال چقدر برام مسئولیت آوره؟ این روزا مدام به خودم میگم من میتونم الگوی خوبی برای دخترم باشم.بله من میتونممممممممممممممم. واینو با غلظت به خودم میگم که با اعتماد به نفس درکنارت باشم.آره زندگی مامان ! بودن درکنار تو اعتماد به نفس میخواد, وقتیکه تو به ریزترین کارهای من دقت میکنی و وقتیکه برای هرچیزی ازم سوال میکنی و دلیل میخوای.اینکه آدم هرلحظه حس کنه دوتا چشم زیبا مراقبشه و باید همه چیزش درست باشه هم سخت و هم دوست داشتنیه.فقط میتونم بگم خدایا بخاطر این نعمت هزار بار شکرت.
آیسا دخترم! اگر تو نبودی من چندسالی میشد که نبودم.پس باش و مثل همیشه دلیل بودنم باش.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.