با تو در آغوش خالق هستی...
قرآن توی دستم بود و مراسم سرگرفتن قرآن در شب قدر رو از تلویزیون گوش میدادم.با خدای خودم خلوت کرده بودم والبته وجود نازنین تو خلوت منو با خدای خوبم زیباترکرده بود.تو مثل یک فرشته باشکوه, روبروی من نشسته بودی و قرآنی هم توی دستای کوچکت بود و سعی میکردی تا از تمام کارهای من تقلید کنی.قرآن رو روبروی خودم باز کرده بودم و دعاهای مربوط به این مراسم رو میخوندم.تو هم همراه با من زمزمه میکردی و البته دراین میون مدام درمورد کارهای من سوال میکردی و من پاسخگو بودم.
دخترم آیسا! من قرآن کوچیکی دارم که سالهاست شبهای قدر همون قرآن رو به روی سرم میگیرم.عادت دارم وقتی صفحه ای از قرآن رو باز میکنم و روبروم میگیرم, آیات اون صفحه رو میخونم و بعد انگشت اشاره خودمو لای همون صفحه از قرآن میذارم و روی سرم میگیرمش.دیشب هم همینکارو کردم و خدا رو به تمام اون اسمهای بزرگ قسم دادم و اشک ریختم و تو پا به پای من بودی و ادای کارهامو درمی آوردی.اونجایی که خدارو به نام مقدس امام حسن قسم میدادم تو پرسیدی:
"مامان الان داری برای حسن دعا میکنی؟"
منظورت از این حسن, پسر آرام دوست عزیزم بود.پسری که بارها عکسشو دیدی و با لبخندش خندیدی و حتی یک بار که من با مادرگلش حرف میزدم به اصرار از من میخواستی تا گوشی رو بهت بدم و با حسن حرف بزنی.اون لحظه که تو با گفتن نام امام حسن به یاد "حسنِ آرام عزیزم" افتادی قلبم لرزید.وهردو براش در اون لحظات دعا کردیم و برای تمام بچه های دوستانم که این شبها دل به دعا بستن هم دعا کردیم.حتی وقتی من وسط دعاهام آروم اشک میریختم, تو هم ادای گریه کردن درمی آوردی و باعث خندیدنم وسط گریه هام میشدی.
دخترپاکم! مراسم قرآن به سرگرفتن تموم شد و من قرآن کوچکم رو پایین آوردم و تورو در آغوش گرفتم و بوسیدم.بعد برات غذایی آوردم تا بخوری و بخوابی.اما موقعی که کمکت میکردم تا غذاتو بخوری احساس کردم که بویی غیر از بوی غذا به مشامم میرسه.متوجه شدم این بو از دستان خودمه.تنها همون انگشت اشاره که لای قرآن روی سرم بود بوی عطرخوشی میداد.اول فکر کردم حتما قرآنم این بو رو میداده و به انگشتم منتقل شده.اما قرآن چنین بویی نداشت.از تو هم پرسیدم.تو هم بو رو حس میکردی.خیلی برام عجیب بود که تنها انگشتی که لای قرآن بود چنین بوی خوشی میده.بوی عطر خاصی که هرجایی نمیشه حسش کرد.سالها پیش هم به شکل دیگه ای چنین اتفاقی برام افتاده بود و اینبار هم درست همون عطر بود.
میوه ی دلم! نمیخوام بگم مادرت خیلی پاکه یا خدا بهش نظر خاصی داره.هرچند معتقدم که خداوند به تموم بنده هاش لطف و توجه خاص خودشون رو داره.خدای بزرگ هربنده ای رو به طور خاص دوست داره و بهش توجه خاص داره.اما این ناشی از خاص بودن بنده نیست.ناشی از خاص بودن بنده ای مثل من نیست.این ناشی از پاکی بنده نیست.این ناشی از رحمت بیکران خداست.خدایی که گاهی برای آرامش دل بیقرار بنده ای براش نشونه خاصی میفرسته و این عطر خوش برای من نشونه خوبی بود.نشونه ای که در این ماه مبارک رمضان برای قلب من یه گواه بود.برای من که عاشق ماه مبارک بودم و هستم.برای من که چهارسال پیش در همین ماه مبارک تورو از خدای خودم هدیه گرفتم.برای من که دنبال نشونه برای اثبات وجود خدا نیستم چون هر روز و هر لحظه حضور خدا رو توی زندگیم حس میکنم.برای من که دنبال نشونه برای اینکه باور کنم خدا دوستم داره ومراقبمه نیستم چون در تک تک اتفاقات تلخ و شیرین زندگیم عشق خداوند به خودمو دیدم و باور دارم.برای من که فقط گاهی دوست دارم خودمو در آغوش خالق تمام هستی حس کنم.من میدونم که درهرلحظه و هرنقطه از دنیا که باشم درآغوش خدا هستم.من میدونم که با حسی درونی میتونم حضور خدارو نزدیکتر از رگ گردن به خودم حس کنم.اما دوست دارم اینو گهگاهی با حواس پنجگانه ظاهرم حس کنم.
دخترم! همیشه بهمون گفتن خدا همه جا هست ولی نمیشه دیدش.بهمون میگن خدا همیشه کنار ماست وباید با قلبمون حسش کنیم.حتی با هزار دلیل عقلانی وجود خدا رو به ما اثبات میکنن.اما من میخوام اینو بهت بگم.گاهی میشه خدا رو با همین چشم ظاهر دید.میشه صداشو با همین گوش ظاهر شنید.میشه لمسش کرد.میشه طعم بودنشو چشید.میشه عطر حضورشو حس کرد.من عطرشو حس کردم.ما عطرشو حس کردیم.من و تو که تأیید کردی تنها همون انگشت اشاره م بوی خوش میده.ولی میخوام یه اعترافی هم بهت کنم.اینکه من از تو خیلی عقبم.این روزها که تو غلطهای منو میگیری و اشتباهاتمو اصلاح میکنی فهمیدم که من از تو خیلی عقبم.حالا میفهمم که چرا چهارسال پیش در اون شرایط خداوند تورو در وجود من گذاشت.حالا میفهمم که گاهی خدا با انگشت کوچک یک دختر سه ساله راه رو به مادر اون دختر نشون میده و بهش درسهای بزرگ میده.
عزیزترینم! قبلا برات از ریسمان محکم خداوند که در آیت الکرسی بهش اشاره شده نوشته بودم.حالا بهت میگم که تو کسی هستی که گهگاهی بهم تلنگر میزنی که این ریسمان رو محکمتر نگه دارم.
آیسای من ! خدا میدونه که چقدر حرف برای این نامه داشتم و حالا از نوشتن تمام اونها منصرف شدم.چون تصمیم گرفتم اون حرفها بین خودم و خدا باقی بمونه.همین حالا تصمیم گرفتم بجای تمام اون حرفهای خودم , بعضی از حرفهای شیرین این روزهای تورو بنویسم تا بعدها یادم نره و همیشه با خوندنشون روحم تازه بشه:
.................................................................................................................................
من در حالیکه تورو بغل کردم و نوازشت میکنم: "این دستها و پاهای کوچولو مال کیه؟"
تو:"مال آیسا"
من:"آیسا مال کیه؟"
تو:"مال مامان"
من: میبوسمت و طوری ذوق میکنم که انگار بهم گفته باشن تمام دنیا مال منه.
.................................................................................................................................
من در حالیکه به شدت از یه کارت عصبانیم:" این کارت خیلی بد بود.نمیدونم مثل کدوم حیوون بود.خر یا گاو؟"
تو با خونسردی:"من شیرم هاااااااااااا" و صدای شیر درمیاری و من از اینکه توهین منو تبدیل به خودستایی از خودت کردی خندم میگیره و در یک لحظه عصبانیتم جاشو به خنده های بلند میده البته همراه با تو.
.................................................................................................................................
تو مثل همیشه یک چیز جدید تو گوشی من کشف میکنی که تا بحال حتی خودم ندیده بودمش و من با عجز و ناتوانی ازت خواهش میکنم که یک بار دیگه از اول بیاریش تا من یاد بگیرم.والبته این درحالیه که من خودمو مخ وسایل الکترونیکی میدونم و همیشه به دیگران یاد میدم.
.................................................................................................................................
تو:" مامان میشه این کلیپو ببینم؟به نظرت به دردم میخوره؟" و این درحالیه که یه گوشی رو تو دستت گرفتی و به قسمت کلیپهاش نفوذ کردی و میخوای بدونی مناسب سن و سالت هست که تماشا کنی.
من: خوشحال که لااقل اینو خوب بهت یاد دادم که هر فیلمی به درد بچه ها نمیخوره.
.................................................................................................................................
تو در حالیکه کنار من دراز کشیدی:"مامانی میشه رو دستت بخوابم؟"
من:"نه دخترم الان دستم درد میکنه."
تو در حالیکه صداتو تا آخرین ولتاژ ممکن ناز و دوست داشتنی کردی:"آخه مامان رو دستت بخوابم خیلی هیجان انگیزه.اصلا تو خیلی هیجان انگیزی.خیلی گرم و نرم و آرامش بخشی."
من: چشمام از شدت حیرت گشاد شده و از شنیدن این کلماتت گیج شدم و هرچی فکر میکنم نمیفهمم اینارو ازکجا میتونی یاد گرفته باشی.
.................................................................................................................................
تو درحالیکه قربون صدقه تمام اعضای صورتم میری و به خال صورتم میرسی:" مامانی من عاشق این خالت هستم.ببین منم مثل تو یه خال روی صورتم دارم.مامانی چشمات هم خیلی قشنگه اما وقتی عینک میزنی مثل پسرا میشی.دوست ندارم عینک بزنی زشت میشی.ولی وقتی عینکتو برمیداری شبیه دخترا میشی.خوشگل میشی.عینکتو دوست ندارم.دیگه نزن."
من درحالیکه نمیدونم بخاطر تعریفهات واون همه قربون صدقه رفتنهات خوشحال باشم یا از اینکه عینکمو دوست نداری ناراحت باشم وازطرفی فکر میکنم که چقدر جالبه که برای تو معیار زیبایی دختربودنه و معیار زشتی پسربودن :" پس چطوری فیلم تماشا کنم یا تو لپ تاپ بنویسم؟"
تو:" خب بدون عینک فیلم ببین یا بنویس."
من:" پس بی زحمت منو ببر دکتر و چشمامو جراحی کن تا دیگه مجبور نباشم موقع فیلم دیدن و نوشتن عینک بزنم."
تو با اعتماد به نفس:" چشم مامانی فردا میبرمت."
.................................................................................................................................
تو در حالیکه داری برای مامانم خودتو لوس میکنی:" مامان جونی من عاشق کتاب و نقاشی هستم.من علاقمند به شعر و قصه هستم.من خیلی به نقاشی و کتاب علاقمندم."
مادربزرگت: درحالیکه از لفظ قلم حرف زدنت لذت میبره باز هم بهت قول خریدن کتابهای جدید میده.
.................................................................................................................................
تو با جدیت:" مامان من خواهرو برادر میخوام"
من با حالت تعجب و شوخی:" خب چندتا؟"
تو باز هم جدی و بی توجه به لحن شوخی من :" دوتا خواهر و دوتا برادر"
من با چشمای گردشده:" خب حالا برای چی میخوای؟"
تو باز هم جدیییییی:" برای اینکه با هم برقصیم."
من:" یعنی من این همه بچه به دنیا بیارم که تو فقط باهاشون برقصی؟"
تو:"نه تو به دنیا نیار.من از خیابون پیدا میکنم"
من:" از کجا؟مگه تو خیابون خواهر و برادر پیدا میشه؟"
تو:" آره میرم جلوی مدرسه خواهرو برادر میگیرم"
من در حالیکه از این تجزیه و تحلیلهای ذهنی یک بچه سه ساله دهنم باز مونده:"اما تو که گفتی میخوای من فقط مامان تو باشم؟توکه گفتی نمیخوای مامان کسی دیگه باشم؟"
تو جدی تر از همیشه و خیلی محکم:" خب تو مامانشون نمیشی.اونا خواهرو برادر من میشن ولی بچه تو نمیشن."
من: انگار که در مقابل یک فیلسوف صد ساله کم آوردم و دیگه هیچی برای گفتن ندارم....
.................................................................................................................................
تو:" مامان ببین من یه بادبادک دارم"
من: یه نگاه به تو میندازم و فوری مشتاقانه به چیزی که قراره پشت سرت از اتاق بیرون بیاد نگاه میکنم تا ببینم اینبار چه خلاقیتی به خرج دادی.
تو: از اتاق بیرون میای درحالیکه یه نخ توی دستاته و تا وسط سالن میای اما هنوز مشخص نیست که انتهای این نخ به چه چیزی در اتاق وصله و من که دیگه یقین پیدا کردم پای یه خرابکاری وسطه به طرف اتاق میرم و میبینم که انتهای نخ به ساپورت جنابعالی میرسه در حالیکه یکی از لنگه هاش نصف اون یکی شده و تازه میفهمم که این نخ لنگه ساپورتته که پس رفته و اون بادبادک ساپورت سابق شما میباشد.واین وسط فقط افسوس میخورم که چرا با وجود درخواستهای مکررت برات بادبادک نخریدم تا مجبور نباشی خلاقیت به خرج بدی.
..................................................................................................................................
تو در حالیکه محکم منو تو آغوشت گرفتی و بزرگترین عشق دنیارو به من میدی:"مامانی قد یه دنیا دوستت دارم"
من در حالیکه غرق لذت شدم و تو دلم خداروبخاطر شنیدن این جمله شکر میکنم:"من قد هزارتا دنیا دوستت دارم"
تو در حالیکه تلاش میکنی تا چیزی بگی که از من کم نیاری حرف منو تکرار میکنی و اونقدر قشنگ "ق" رو "گ" میگی که بنظرم زیباترین اشتباه دنیا میاد.
....................................................................................................................
تو در حالیکه تب نزدیک به 40 درجه داری و خیلی سریع توی خواب به بیمارستان رسوندیمت:"مامانی فدات بشم الهی" و صدای بوسه محکمی که روی گونه هام میذاری فضای ساکت راهروی بیمارستانو پر میکنه.
من درحالیکه دیوونه ی این کار ناگهانیت شدم وبغض گلومو فشار میده:"خدانکنه عزیزکم.تا من هستم کسی حق فداشدن نداره.مامانها باید فدای بچه هاشون بشن نه بچه ها فدای مامانها."
و اونجا تو همون حال فکر میکنم که بیشتر مادرها خوب و فداکارو مهربونن.بیشتر مادرها زیاد به بچه هاشون از این قبیل حرفا میزنن.اما این حرفا هنر نیست.حتی مادر خوب و فداکارو مهربون بودن هم هنر نیست چون خیلی فراوونه.به خودم توی دلم میگم:"خانمی یادت باشه که افتخاری نیست مادر خوب بودن.افتخار یه مادر از اونجایی شروع میشه که بچشو بزرگ کرده باشه و براش همه کار کرده باشه اما هیچ وقت و هیچ وقت, حتی یک بار منت هیچ کدوم از کارها و خوبیها و فداکاریهاشو سر بچش نذاشته باشه.هنر تازه از جایی شروع میشه که از خیلی چیزا گذشته باشی و بچه هاتو به یه جایی رسونده باشی اما حتی یه بار بهشون نگفته باشی که آهای بچه من حواست باشه و یادت باشه که من برات چه کردم و فداکاریهامو یادت نره که حالا جبران کنی. به اینا فکر میکنم و ته دلم خداروشکر میکنم که با این حساب و کتابها من یه پدرو مادر هنرمند دارم.هنرمند به معنای واقعی کلمه.و در حالیکه دکتر نسخه تورو به دستم داده تو دلم میگم:" خدایا شکرت.تو این روزای عزیز ماه مبارک واسه همه نعمتهات شکرت"
آیسادخترم! شبهای قدرامسال هم با تو درآغوش خالق هستی گذشت.وحالابخاطر دوچیز خوشحالم.یکی اینکه بالاخره تونستم برای یه آدمی که خیلی دلمو شکسته دعای خوب کنم هرچند که هنوز نبخشیدمش.ودوم اینکه ازخدا خیلی خواستم تا کمکم کنه که برات مادر خوبی باشم.یه مادر هنرمند به معنایی که بالاترنوشتم.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.