تو تکرار دخترانگی های زیبای منی!
گیلاسها عادت بدی دارن.دوتا دوتا به هم وصل میشن و میشن گیلاسهای دوقلویی که دختربچه ها میتونن ازشون یه گوشواره درست کنن و روی گوششون آویزون کنن.گیلاسهای دوقلو وقتی گوشواره ی یه دختربچه میشن ارزش پیدا میکنن.به اندازه تمام خنده های از ته دل اون دختربچه ارزش پیدا میکنن.به اندازه چشمای شاد اون دختربچه قدرو منزلت پیدا میکنن.برای همینه که بعدش خوردن اون گیلاسها سخت میشه.برای همینه که بعدش که از روی گوش اون دختربچه پایین میان دلت نمیاد بخوریشون.چون دیگه فقط یه گیلاس دوقلوی ساده نیستن.دیگه ارزششون از یه گوشواره جواهر هم بیشتره.چون هیچ جواهری نمیتونه اینطوری یه دختربچه رو بخندونه و جلوی آینه بالا و پائین بپرونه.
گیلاسها عادت بدی دارن.فقط اونایی رو میگم که دوقلو میشن.نه اونایی که تک هستن یا اونایی که سه قلو یا بیشترن.گیلاسهای دوقلو یه عادت بد دیگه هم دارن.همین گیلاسهای شیطون که میتونن گوشواره ی خنده دار یه دختربچه بشن و قلبشو شاد کنن, میتونن قلب یه زن رو به درد بیارن.چطوری؟
روبروی آینه ایستادم.با دو جفت گیلاس دوقلو برای گوشهام, گوشواره گذاشتم.اما نخندیدم.قلبم شاد نشد.قلبم فرو ریخت.بغض کردم.از اون بغضا که نمیشه جلوی شکستنشو گرفت و زودتبدیل به اشک میشن.قلبم به درد اومد.چرا این گوشواره ها روی گوشای من دیگه زیبا نبودن؟یا شاید زیبا بودن اما منو به گریه انداختن؟چون من دیگه اون دختربچه آروم با شیطنتهای کوچیک و خاص نیستم.گیلاسها که همون گیلاسهابودن.اینو وقتی فهمیدم که باهاشون برای تو گوشواره درست کردم و تو شاد شدی و پریدی جلوی آینه و به گوشواره های قرمزت خندیدی و سرتو تکون دادی تا آویز گوشواره های گیلاسیت به رقص دربیان و زیبایی دخترونتو صدچندان کنن.اونجا فهمیدم که گیلاسها هنوز هم همون گیلاسهاست.اما نه برای گوشهای من.
دخترم آیسا! من با تو یک بار دیگه کودکی شیرین خودمو مرور میکنم.تو تکرار دخترانگی های زیبای منی.تو تکرار کودکانه های شاد منی.اما من از این تکرارها بغض میکنم.میدونم این خوب نیست که مرور خاطرات بیشتر از اینکه آدمو شاد کنه, اشکشو دربیاره.اما برای من همیشه اینطور بوده.اشکهای منو کسی نمیبینه چون غرورم نمیذاره.غرورم نمیذاره که من جلوی دیگران زن احساساتی و ضعیفی به نظر برسم.هرچند که خودم اشک ریختن رو نشونه ضعف نمیدونم.اما از اینکه دیگران چنین تصوری از من داشته باشن متنفرم.پس هرطور که بتونم از مرور خاطراتم در حضور دیگران فرار میکنم.مدتهاست آلبوم تماشا نمیکنم.فیلمهای قدیمی رو نمیبینم.نوشته های قدیمیمو نمیخونم.حتی روزنامه هایی که نوشته های منو در خودشون جا دادن مرور نمیکنم.از گذشته فرار میکنم.و جالب اینجاست که این گذشته, شاد و آروم و بی دغدغه بوده.پس چرا من باید از مرور شادیهای گذشته دوری کنم؟
ماه من! تا 15 سالگی من دختری بودم که از هر نظر دختری کامل بود.زیبا, با ایمان, باهوش, شاگرد اول, نویسنده, فعال, اهل مطالعه, با مسئولیتهای زیاد در محیط مدرسه وبین دوستانم, مغرور و... تا 15 سالگی من دوچیز رو به وضوح در آینده نزدیک خودم میدیدم.یک خانم دکترپژوهشگر و یک نویسنده پرطرفدار.اینها بود که به من غرور میداد.افتخار میداد.ارزش میداد.شادی میداد.اینها آرزوها و رویاهای من نبود.چیزی بود که در دستان خودم میدیدم و از همون زمان حسش میکردم.اینها فراتر از توان من نبود.چیزی بود که درتوانم بود و دستیابی به اون کاملا برای من قابل تصور و بدیهی بود.اینها حتی آرزوهایی نبود که پدرو مادرو اطرافیانم به من القا کرده باشن.بلکه چیزهایی بود که خود من با تموم وجود میخواستم و دستیابی به اونها رو خیلی نزدیک و راحت حس میکردم.
خورشید من! اما من فقط 15 سال داشتم و اوج نوجوونی رو میگذروندم.درست روی لبه تیغی بودم که یک طرفش از دست رفتن تموم این آرزوهای دست یافتنی من بود و در طرف دیگه رسیدن به خواسته های قلبیم.اما من این رو نمیدونستم.همیشه آدمها فکر میکنن خودکشی یعنی اینکه کسی رگشو بزنه یا خودشو دار بزنه یا سم و دارو بخوره یا با گلوله به مغز خودش شلیک کنه یا هرچیزی که قلبشو از کار بندازه.اما برای یک نوجوون خودکشی معنای دیگه ای داره.کاری که من تو 15 سالگی شروع کردم و تا چندوقت پیش ادامه دادم.کشتن تدریجی خودم.وابزارم برای این کار هوش زیادم بود.چند وقت پیش نامه ای روبرای تو در همین وبلاگ در مورد هوش بالا نوشتم وخیلی از دوستانم متوجه منظور و هدف اصلی من نشدن.وشاید این نامه بی اختیار ادامه ی اون نامه ی من باشه.
هستی من! شاید برای همینه که تمام شباهتهای تو به من, در عین حال که منو شاد میکنه, میتونه منو بترسونه.شاید برای همینه که مرور خاطرات کودکیم در عین حال که برام شیرینه, منو به گریه میندازه.شاید دلیل هردوی اینها یک چیزه.دلتنگی.دلتنگی من برای خودم.برای دختری که بودم.برای تمام چیزهایی که توی دستای من بود و خیلی نزدیکتر از اون بنظر میرسید که حتی بخوام اسم آرزو روشون بذارم.
زندگی مامان! حالا که سالها از 15 سالگیم گذشته و من به گذشته نگاه میکنم, دلتنگ تموم روزهایی میشم که گذشت و من رو به اینجا رسوند.روزهایی که هم تلخ بود و هم شیرین.تلخ و شیرینهایی که از من زنی ساخته که حالا هستم.یک زن که همچنان خودش رو زیبا و با ایمان و باهوش و نویسنده و اهل مطالعه و مغرور میدونه.اما برخلاف اون سالها تنهایی رو بیشتر از جمع دوستان و اقوام دوست داره.زنی که برخلاف اون سالها مدتهاست هیچ نوع زیورآلاتی همراه نداره حتی حلقه ازدواجشو. زنی که برخلاف اون سالها که موهاش تا کمرش میرسید و اکثراوقات جمعشون نمیکرد,حالا یا موهاشو پسرونه کوتاه میکنه و یا اگر بلند کنه هیچ وقت باز نمیذاره و همیشه پشت سر جمع میکنه.زنی که هرروز که از زندگیش میگذره بیشتر و بیشتر از احساسات فاصله میگیره و حس میکنه برخلاف اون سالها زور عقلش به دلش میچربه.
عزیزترینم! مدتی پیش تو مهمونی ای بودم که یکی از اقوام برگزار کرده بود.آدمهایی رو میدیدم که با وجود اینکه همه در یک شهر زندگی میکنیم اما بخاطر مسائلی که بیشتر خاص شهرتهرانه, کمتر همدیگه رو میبینیم.کسانی که تا چندسال پیش, بودن در جمع اونها باعث میشد من یه روز شاد رو بگذرونم.اما اینبار و این اواخر اینطور نبود.اینبار از قبل رفتن به اون مهمونی حس بدی داشتم.به اجبار و اکراه رفتم اما اصلا بهم خوش نگذشت.اون آدمها ازم دور شده بودن.دروجود هیچ کدومشون شباهتی به خودم حس نمیکردم که بتونم بهشون نزدیک بشم.کنار هم بودیم و هرازگاهی با یکیشون هم کلام میشدم اما سریع ازشون فرار میکردم و جای نشستنمو عوض میکردم.از یک مبل به مبلی دیگه و از اتاقی به اتاق دیگه میرفتم و مدام طرف صحبتمو عوض میکردم.اما از حرف زدن با هیچ کدوم حس خوبی نمیگرفتم.اونجا بود که گوشه ای نشستم و تلاش کردم تا دیگه چیزی نشنوم.صداها ازم دور شدن.همه رو سانسور کردم.خودم موندم و خودم.و دیدم که چقدر آروم شدم.اونجا بود که فهمیدم وجود اونها چقدر ناآرومم میکنه.فهمیدم که دیگه هیچ کدومشونو درک نمیکنم.از دور بهشون نگاه کردم.از غیبتهاشون بدم میومد.از دروغهای کوچیک و بزرگشون بدم میومد.از قضاوتهای بیجاشون بدم میومد.از حسادتهاشون,از آرزوهای مسخره شون, از روزمرگی هاشون بدم میومد.از لباس پوشیدنهاشون بدم میومد.به کفشهای پاشنه بلندی که روی فرش پوشیده بودن نگاه کردم.خندم گرفت.یادم افتاد که تا چندوقت پیش وقتی میخواستم تو جمع اونها باشم با خودم کفشهای روفرشی میبردم و میپوشیدم.از این خندم گرفت که حالا اونا همچنان کفشهای پاشنه بلند روی فرش پوشیدن اما من هیچ کفشی به پام نبود.به لباسهاشون نگاه کردم.خندم بیشتر شد.اونها همچنان لباسهای پرزرق و برق و مجلسی تنشون بود اما من دیگه مثل سابق لباسهای مجلسی نپوشیده بودم.حتی مثل چندوقت پیش کت و شلوار تنم نبود.من فقط یه بلوز و شلوارساده پوشیده بودم.من با همه ی اونا فرق داشتم.خندم گرفته بود و برای اینکه به کسی برنخوره تو دلم میخندیدم و ظاهرم عادی بود.درست مثل وقتایی که تو دلم بغض میکنم و به روم نمیارم.اون لحظه بود که متوجه تغییرات زیادی در خودم شدم.متوجه شدم که من دارم روز به روز عوض میشم اما اونا همچنان مثل سابق هستن.دغدغه هاشون مثل قبل بود.حرفاشون فرقی نکرده بود.دروغها و غیبتها و تظاهرها و ریاکاریهاشون بیشتر از قبل شده بود اما هیچ چیز خوبی در وجودشون رشد نکرده بود.به خودم نگاه کردم که چقدر عوض شدم.ظاهرم که دیگه شبیه قبل نبود.آروم آروم تغییر کرده بودم.اون زنی که تو اینجور مهمونیها شیکترین لباسهاشو میپوشید یا حداقل کت و شلوار تنش میکرد, حالا چقدر ساده لباس پوشیده بود.چرا؟چون برام مهم نبود که در موردم چی فکر میکنن.چون برداشتهاشون از من مهم نبود.مخصوصا بلوز وشلوار ساده پوشیده بودم.حتی با اینکه یک جمع زنونه بود و همشون حسابی به سرو وضع خودشون رسیده بودن, اما من آرایش ساده ای داشتم و موهامو ساده پشت سرم جمع کرده بودم.همون اوایل مهمونی حتی تصمیم گرفتم شال سرم کنم و تو اون جمع زنونه شال سرم کردم و بارها با این سوال از طرفشون مواجه شدم که چرا شال روی سرمه؟اما در جوابشون حتی زحمت باز کردن لبهامو نمیدادم و فقط لبخند میزدم.اونا منتظر بودن تا من هرلحظه برم و مثل سابق همون لباسهای شیک و مجلسی رو بپوشم و شالمو از سرم بردارم و کفشای پاشنه بلندمو بپوشم و بیام پیششون, اما تا آخر مهمونی دیگه ناامید شدن.وجالب اینجاست که دلیل این کار من جلب توجه یا متفاوت جلوه کردن نبود.من فقط میخواستم راحت باشم.میخواستم ساده باشم تا هیچ کس بهم نگاه نکنه.میخواستم واسه خودم باشم.میخواستم هیچ کس منو به اون یکی نشون نده.میخواستم به چشم نیام.واصلا برام مهم نبود که درموردم چی به همدیگه بگن.من با هیچ کدومشون دیالوگ مشترک نداشتم.من بین تموم اون زنها غریب بودم و تنها.آرزو میکردم که مادرم یا خواهرم بین مهمونا بودن تا وجودشون بهم دلگرمی میداد.اما اونها هم نبودن ومن احساس یه ایرانی رو داشتم وقتی که خارج از مملکت دلش برای وطنش تنگ میشه.احساس غربت.
آیسای من! چرا بین تموم اونها فقط من اینقدر عوض شده بودم؟چرا تا اونجایی باهاشون احساس غریبی میکنم که حاضر نیستم چندروز دیگه که دوباره تو جمع اونها دعوتم, حتی پامو بینشون بذارم؟چرا من اینقدر ازشون دور شدم؟من نمیگم اونا بدن و من خوبم.من از بالا به اونا نگاه نمیکنم.لباس شیک یا جواهرات یا ظواهر زنانه ی دیگرانو نفی نمیکنم.نمیگم اونا که اینطور هستن مشکل دارن و من خوبم.مساله اینجاست که من دیگه برخلاف سابق به این چیزها اهمیت نمیدم.مهم اینه که من دیگه اون زنی نیستم که بودم.والبته از این تغییرات خوشحالم.چون احساس سبکی میکنم.چون این تغییرات برای من مثبت بوده.چون تنهایی منو آروم میکنه.
دخترم! اینجایی که من ایستادم اصلا شبیه به 15 سالگیم یا 20 سالگیم یا 25 سالگیم یا حتی همین یکی دوسال پیش نیست.اینجایی که من ایستادم خیلی چیزها رو از دست دادم.اما در ازای همه از دست رفته هام, تبدیل به زنی شدم که دیگه هرچیزی نمیتونه بشکوندش.دیگه هرچیزی نمیتونه احساساتشو تحت تاثیر قرار بده.دیگه هرچیزی خوشحال یا ناراحتش نمیکنه.خیلی سرسخت تر از اونی شدم که دیگران حتی بتونن تصورشو کنن.من خودم خودمو ساختم.من اینجایی که ایستادمو از تمام جاهای دیگه ی زندگیم بیشتر دوست دارم.اینجایی که من ایستادم جاییه که آرزو دارم تو بادیدنش خیلی راحت تر بحرانهای زندگیتو پشت سربذاری.جایی که آرزومه تو با دیدنش محکمتر از اونی باشی که من بتونم تصور کنم.
گل من! درسته که من خیلی از ظواهر زنانه ی زندگیمو کنار گذاشتم.درسته که من از خیلی چیزهایی که زنهای دیگه رو خوشحال میکنه بدم میاد.اما هنوز یک زنم و خیلی بهترو کاملتر از زنی که پیش از این بودم.هنوز یک زنم اما ارزشهام تغییر کرده.حالا من یک زنم که ظاهرش بوی غم میده اما ته دلش شاد و آرومه.حالا من زنی هستم که بزرگترین افتخارش زن بودن و مادر توبودنه.حالا من زنی هستم که با ظاهری ساده و روحی پیچیده اما قلبی آرام زندگی میکنم.درظاهر بی حوصله بنظر میرسم اما درونم پراز شور و حال زندگیه.وقتی میتونم در عرض دودقیقه بدون هیچ آرایشی برای بیرون رفتن از خونه آماده بشم یعنی خیلی زندگی رو راحت میگیرم.وقتی میتونم در عرض پنج دقیقه با یه آرایش ملایم حاضربشم و برم مهمونی یعنی دیگه خیلی زندگیم ساده شده.تعداد صندلها و کفشهای اسپرتم توی جاکفشی خونه زیاد و زیادتر میشه.کفشهای پاشنه بلندم رفتن توی کمد و عروسی به عروسی بیرون میان.از جوّ سالنهای زیبایی متنفرشدم و بیشتر از چند دقیقه نمیتونم تحملشون کنم.دیگه موهامو رنگ نمیکنم.حالا من مانتوی صورتی هم بین مانتوهام دارم چون هم خودم و هم تورو شاد میکنه.لباسهای تیره ومشکیم دوست داشتنی ترین انتخابهام برای مهمونیها هستن اما توی خونه رنگ لباسهامو با رنگهای شاد لباسهای تو ست میکنم چون بهم انرژی میده.وقتی میتونم بدون توجه به قضاوتهای دیگران از خودم, راحت زندگی کنم یعنی تازه طعم زندگی واقعی رو چشیدم.به گذشته که نگاه میکنم از هیچ چیز پشیمون نیستم جز وقتایی که برای چیزی بیهوده غصه خوردم.به گذشته که نگاه میکنم حسرت هیچ چیزی رو نمیخورم جز اشکهایی که برای چیزهای کم ارزشی ریختم و هدر دادم.به گذشته که نگاه میکنم بغضم میگیره.چون قبل از 15 سالگیم زیادی خوب بوده و بعد از 15 سالگیم زیادی بهم سخت گذشته.پس تصمیم گرفتم به گذشته نگاه نکنم.آینده رو هم سپردم به خدایی که گفته به خودش توکل کنیم.نگاهم رو به آینده ست اما تموم تلاشم اینه که امروز درکنار تو خوش باشم.
گیلاسها عادت بدی دارن.آدمو میبرن به گذشته.به جایی که کودکی فوق العاده خوبی رو داشتم و میخوام تو بهترشو داشته باشی و برای همین اضطراب میگیرم.پس گیلاسهارو از روی گوشهام برمیدارم وچشمامو میبندم و آهسته میخورمشون و از طعم دوست داشتنیشون لذت میبرم و میگم بیخیال...
آیسا دخترم! تو تکرار دخترانگی های زیبای منی.تو فرصت دوباره زندگی کردن منی در وجود نازنینت.دوستت دارم.هرروز عمیق تر از دیروز.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.