من وتو وتلویزیون روشن و تعویض کانال و نمایش فیلمی خارجی در یکی از شبکه ها که در همون لحظه اول من رو جذب میکنه و باعث میشه دست از تعویض کانال بردارم.

تو درحال بازی کردنی که با شلوغ شدن فضای فیلم توجه تو هم جلب میشه.

دختربچه فیلم, مادرش رو از دست داده و بعد از مراسم تدفینش با پدرش درخونه تنهاشده و عکس مادرشو توی دست گرفته و با بغض نگاه میکنه.

توجلوتر میری و بادقت بیشتری به احساسات اون دختر خیره میشی.من دوست ندارم تو شاهد چنین غم بزرگی باشی اما میدونم که اگه حالا شبکه رو عوض کنم تو بیشتر کنجکاو میشی و از من میخوای که به همون فیلم برگردیم.من منتظرم تا سیل سوالات تو شروع بشه چون میشناسمت.وبعد سیل سوالات شروع میشه.

تو: "مامان این دختر مادرش مرد؟"

من: "بنظر خودت چی شد؟مادرش مرد؟"

تو: "آره مادرش مرد."

من: "خب آره مرد.ولی این فیلمه.ناراحت نباش."

تو: "چرا مامانش مرد؟"

من: "خب چون بیمارشده بود."

تو: " الان گذاشتنش تو خاک؟"

من: "آره عزیزم.هرکسی که بمیره توی خاک میذارنش و دفنش میکنن."

تو: "چرا مامان؟"

من: " چون خدا گفته هرکسی که میمیره روحش میره پیش خدا و جسمشو باید زیرخاک بذارن."

تو: " هرکی بمیره میره پیش خدا؟"

من: " آره عزیزم.هرکی بمیره میره پیش خدا."

تو: " چرا مامان؟چرا خدا هرکی رو میمیره میبره پیش خودش؟"

من: " چون خدا بنده هاشو خیلی دوست داره.دوست داره بنده هاش برن پیشش."

تو: " یعنی خدا همه آدمارو دوست داره؟"

من: " بله عزیزم خدا همه رو دوست داره."

تو: " خب خدا مگه خودش پدرومادر نداره که پیششون باشه؟"

من: " نه دخترم خدا پدرومادری نداره."

تو: " خدا بچه چی داره؟"

من: "نه بچه هم نداره"

تو: "خدا اسباب بازی داره؟"

من:" نه"

تو بدون اینکه به من فرصت توضیح بدی, پشت سر هم سوال میپرسی.

تو: " خدا عروسک داره؟"

تو:" اتاق وتخت وکمد داره؟"

تو:" کیف؟"

تو:"کفش؟"

تو"لباس؟"

و...

وتو همینطور تک تک چیزهایی رو که خودت داری از من میپرسی تا ببینی خدا اونها رو داره یا نه و من هربار با نه جوابتو میدم و بعد از مدتی میپرسی: " پس یعنی خدا هیچی نداره؟"

من:" عزیزم اصلا خدا نیازی به این چیزها نداره.خدا نیازی به وسایلی که تو اسم بردی نداره.خدا نه اینهارو نیاز داره و نه غذا میخوره.نه میخوابه و نه خسته میشه."

تو:" چرا؟"

من:" چون خدا اصلا آدم نیست که اینهارو نیاز داشته باشه.خدا مثل ما نیست.خدا خودش همه آدمهارو آفریده.خودش همه این چیزهایی رو که میگی آفریده یا آدمهایی که خدا آفریده این چیزهارو ساختن.همه چیز از جانب خداست و خدا بی نیاز از همه چیز و همه آدماست."

تو: " پس خدا آدم نیست چیه؟"

من تو فکرم که چطور چنین مفهوم به ظاهر ساده اما درواقع پیچیده ای رو برات توضیح بدم.فکرم به ملموس ترین پدیده دور وبرت میرسه و میگم: " خدا مثل نوره.نور که غذا نمیخوره.نور به این وسایلی که گفتی نیاز نداره.خدا مثل نوره.نوری که همه جارو روشن میکنه.اما خدا از نور هم بالاتره.چون نور رو هم خدا آفریده.خدا مثل هوا همه جا هست.هوایی که تو نمیبینی اما نفس میکشی.اگه یک لحظه من نذارم این هوا وارد دهان و بینی تو بشه تو نمیتونی نفس بکشی.اما این هوایی که دیده نمیشه وجود داره.هست وبدون اون نمیشه زندگی کرد.خدا هم دیده نمیشه ولی هست.مثل هوا همه جا هست.اما تو نمیتونی ببینی و..."

تو: " اگه من نتونم نفس بکشم چطوری میشم؟"

من: " میخوای امتحان کنی؟"

بعد با دست برای چندلحظه دهان و بینی تورو میگیرم.تو سریع دستمو کنار میزنی تا بتونی نفس بکشی.من میگم: " دیدی دخترم.هوا اینطوریه.دورو برمونو گرفته و اگه نباشه خفه میشیم.خدا هم مثل هوا همه جا هست و نمیتونی ببینیش."

تو میری توی فکر.من عاشق افکارو سوالات کودکانت هستم.اینبار اولین باری بود که تو اینطور منو درگیر توضیح وجود خدا کرده بودی.پیش از این از خدا حرف میزدی اما اینطور منو به چالش نکشیده بودی.تو در فکری و من باز میگم: " خوشگلم این خدایی که نمیبینیم و همه جا هست و همه چیز هم آفریده, خیلی مهربونه.خیلی مارو دوست داره.حتی از من هم بیشتر دوستت داره و بهت مهربونتره.وقتی بزرگتربشی بیشتر برات توضیح میدم و بیشتر میفهمی که خدا کیه و چیه."

تو: " پس من غذا میخورم که بزرگتر بشم."

من درحالیکه تورو قلقلک میدم واز صدای خنده های شیرینت لذت میبرم, به این فکر میکنم که مرگ مادر اون دختر توی فیلم چقدر برای تو سوال به وجود آورد.به خودم فکر میکنم.باز هم درگیر فکر نبودن خودم میشم.درگیر فکر روزهایی که من نیستم تا به سوالهات جواب بدم.شبهایی که من نیستم تا آرومت کنم.وقتهایی که من نیستم تا نوازشت کنم و بهت احساس امنیت بدم.به احساس عمیقی که بین منو توست فکر میکنم.به عشق.به وابستگی.به دل بستگی. به همه احساساتی که درکنار تو عمیقتر میشن.به همه احساساتی که اگه بدون اعتقاد به بزرگی ولطف خدا بهشون فکر کنم, دیوونم میکنن ومنو میترسونن.به اینکه چقدر یک انسان میتونه انسان دیگه ای رو درگیر خودش کنه.به معانی وابستگی و دل بستگی از نظر روانشناسها فکر میکنم.به نظرم تموم این معانی چرت و پرت هستن.مگه چقدر مهمه که وابستگی و دلبستگی چه فرقی با هم دارن یا کدومشون بهتره؟به نظرم میاد که تموم این معانی فقط بازی با کلمات هستن وگرنه اصل همون عشقه که همه این مفهومهارو درخودش داره.به مفهوم مادربودن فکر میکنم.به اینکه چقدر یک مادر میتونه عاشق باشه.به اینکه به قول یکی از دوستان مرز بین عشق و خودخواهی کجاست؟

به یاد جوابی که به اون دوست دادم می افتم.خودم رو درکنار پاسخم میگذارم.یعنی من همیشه به دور از خودخواهی بودم؟به حرفهایی که در تموم این مدت به دوستانم زدم فکر میکنم.به حرفهایی که برای نازنین نوشتم.نازنین که خودش مادر سه دختره.به حرفهایی که برای لیدی می(مامان چیچیلاس) نوشتم.به حرفهایی که در جواب مامان النا نوشتم.به حرفهام با مامان فرشته های آسمونی,به حرفام با مامان پری, حرفام با نفس جان,به حرفهایی که درجواب تمام دوستانی که برای پست قبلیم کامنت گذاشتن نوشتم.به پاسخهایی که به کامنتهای دوستانم برای پست قبلی دادم فکر میکنم و خودم رو دوباره ارزیابی میکنم.من کی هستم؟من چطور زنی هستم؟من چطور مادری هستم؟من چطور انسانی هستم؟

دخترم آیسا! من مدتی قبل با یکی از دوستانم از احساس وابستگی که بین من و توست حرف زده بودم.دوستم به من گفته بود که سعی کنم زیاد وابسته نباشم تا زمانیکه موقع پروازت از خونمون رسید راحت تر بتونم اینو بپذیرم.دوستم میخواست تا من اون موقع زجر نکشم.خداروشکر که من اینجا در فضای مجازی دوستان خوبی دارم که نگرانم میشن و به فکرم هستن.اما میدونی من چه طرز فکری در مورد وابستگیهام به تو دارم؟

ماه من! من میدونم که به تو وابسته ام.خیلی وابسته ام.چون عاشقم.عشق وابستگی میاره.اصلا آیا میشه عشق رو بدون وابستگی معنا کرد؟

خورشیدمن! به حرف خیلی چیزها ساده ست.راحته که ادعا کنی به کسی وابسته نیستی.راحته که بگی میشه عاشق بود و وابسته نبود.راحته که بگی میشه عاشق بود و دلتنگ نشد.اما نمیشه که مادرباشی و بتونی ادعا کنی به هیچ عنوان به فرزندت وابسته نیستی.

دخترم! روزیکه من مادرشدم فهمیدم که یک درجه بالاتر از تمام عشقهایی که تا به اونروز در وجودم بوده رو تجربه میکنم.من عشقی رو تجربه میکردم که دربالاترین سطح انسانی قرارداشت.نمیخوام از عشق به خداومعبود یا عشق به چیزهایی غیراز انسان حرف بزنم.اینجا میخوام فقط از روابط انسانی که درزندگیت با اونها مواجه خواهی شد باهات صحبت کنم.

عشق فرزند به پدرومادر یک عشق بی نظیره.پاک وقابل ستایش.اما با نیازشدید همراهه.زمانیکه یک کودک ناتوان, به پدرومادر خودش پناه میبره و عشقش رو به اونها ابراز میکنه, پراز نیاز و توقعه.پراز انتظاراتی که باید پدرومادرش براش برآورده کنن.حتی وقتی این کودک بزرگ شد باز هم به چشم پناه و تکیه گاه به والدین خودش نگاه میکنه.باز هم سرشار از نیازه.این نیازها به این عشق زیبا جنبه مادی و جسمانی میدن.پس این عشق یک چیزی کم داره.

عشق یک انسان به جنس مخالفش اگر  با فریب و نیرنگ همراه نباشه و از اعماق وجود انسان بجوشه فوق العاده ست.اینکه با همه وجودت بخواهی کسی رو در کنار خودت داشته باشی که بودنش بهت انگیزه و امید و انرژی بده, زیباست.اما این عشق هم با نیازهای شدید جسمی همراهه.این عشق با شهوت همراهه.بعد جسمانی این عشق بسیار قوی وتعیین کننده ست و اگه بخواهیم منکرش بشیم خودمونو گول زدیم.پس این عشق هم یک چیزی کم داره.

دخترم اگه بخوام درمورد تمام روابط انسانی حرف بزنم سخن بسیاره.میتونم از عشق به خواهر وبرادر, یا حتی عشق به یک دوست خاص, یا عشق به یک قهرمان و اسطوره حرف بزنم.میتونم ساعتها درمورد هریک از اینها باتو حرف بزنم.اما درنهایت باز هم به این جمله میرسم که این عشقها یک چیزی کم دارن.

زندگی من! میخوام از عشقی باهات حرف بزنم که خیلی خاصه.عشقی که با یک خودخواهی آغاز میشه اما به جایی میرسه که کمترعشقی میتونه به این مرتبه عالی برسه.عشق مادر به فرزند.

وقتی یک زن تصمیم میگیره کودکی رو به دنیا بیاره, دلایل مختلفی داره.یکی از مهمترین این دلایل تنهاییه.تنهایی درواقع میتونه پایه و اساس بیشتر روابط انسانی باشه.با بدنیا اومدن اون کودک, همه چیز برای اون زن عوض میشه.دیگه در اعماق قلبش احساس تنهایی نمیکنه اما درموقعیت جدیدی قرار میگیره که وظیفه داره از کودکش در برابر یک دنیا محافظت کنه.یک زن وقتی مادر میشه قوی میشه.قدرتی که بهش این امکانو میده تا حتی به تنهایی بتونه از کودکش مراقبت کنه.عشق تازه ای رو تجربه میکنه که قابل وصف نیست.عشقی که بدون اون نفس کشیدن هم براش سخت میشه.عشقی که سرشار از وابستگیه.اما یک زن وقتی مادر میشه این عشق رو با تمام سختیهاش به جون میخره.حتی با تمام دردهایی که وابستگی به فرزندش براش به همراه میاره.چه کسی میتونه بگه راهی برای فرار از این وابستگی سراغ داره؟چه کسی میتونه ادعا کنه اصلا این وابستگی بده یا هیچ چیز خوبی در خودش نداره؟آیا دردی شیرین تر از این نوع وابستگی در دنیا وجود داره؟عشق یک مادر به فرزندش میتونه در عین اینکه زجرش میده شیرین و دوست داشتنی هم باشه.میدونی چطوری؟من برات میگم عزیزکم.

عشق یعنی اینکه بخواهی تمام لحظه هاتو اونی پرکنه که قلبتو پرکرده.عشق یعنی اینکه بخواهی همیشه اونی که دوستش داری کنارت باشه.جلوی چشمات باشه و تو از تماشای صورتش سیر نشی.عشق یعنی بی قراری برای دیدن اونیکه دوستش داری.عشق یعنی بی تابی برای شنیدن صدای کسی که همه ی زندگیته.عشق یعنی ازبغل کردن و نوازش کردن و بوییدن و بوسیدن عزیزدلت به آرامش برسی.عشق یعنی اینکه ندونی بدون معشوقت چطور زندگی کنی.عشق یعنی نتونی دنیارو بدون بودن اون تصور کنی.عشق یعنی به معشوقت وابسته باشی.این وابستگی آنچنان با عشق عجین شده که راهی برای فرار از اون نیست.این وابستگی سخته و گاهی زجرآورمیشه اما درعین حال شیرین و خواستنیه.

عزیزدلم! من مادرت هستم.این منم که باید با همه وجودم بزرگت کنم و وقتی بزرگ شدی رهات کنم تا هرطور که میخواهی به دنبال زندگی خودت بری.روزهایی رو پیش رو دارم که دیر یا زود میرسن و تو از من دور میشی.دربهترین حالت میتونم تصور کنم که هردو سالها به سلامت زندگی کنیم و تو درکنار من بزرگ بشی و هیچ چیزی مانع بودن ما درکنار هم نشه.اما درنهایت روزی میرسه که تو باید خونه رو ترک کنی و به دنبال سرنوشت خودت بری.زمانی میرسه که دیگه مثل حالا شب وروز رو درکنار هم نمیگذرونیم.زمانی که تو برای تحصیل یا کار یا ازدواج از خونه بری و زندگی تازه ای رو دور از من شروع کنی.من اونروز قطعا تورو کمتر از حالا دوست نخواهم داشت.اون زمان قطعا بیشتر از حالا به تو وابسته خواهم بود.اما برای هردوی ما زندگی ادامه پیدا خواهد کرد.تو مثل یک پرنده زیبا پرواز رو یاد میگیری و از آشیونه خودت پرواز میکنی و به جای دیگه ای میری.میدونم که اون زمان من بسیار دلتنگ تو خواهم شد.میدونم که برای من خیلی سخت خواهد بود.اما من با علم به اینکه چنین زمانی خواهد رسید, خودم رو به تو وابسته میکنم.با اینکه میدونم قراره روزی بیاد که از هم دور بشیم , روز به روز بیشتر عاشق تو میشم.هرروز چشمام به روی ماه تو باز میشن و هرشب با بوسیدن صورت نازت به خواب میرم و میدونم زمانی میرسه که دیگه اینطور نخواهد بود.اما باز به عشق تو ادامه میدم و از وابسته شدن به تو نمیترسم.من نمیدونم تقدیر برای ما چه رقم خواهد زد.نمیدونم خداوند چه چیزهایی رو برای آینده زندگی منو تو در نظر گرفته.اما میدونم که هرچه در انتظار ما باشه که از اون  بی خبر باشم, به یک اتفاق یقین دارم.اون هم اینه که من باز هم عاشق تو خواهم بود.وهیچ چیز این رو تغییر نخواهد داد.

امیدقلبم! من برای زندگیم هدفها و آرزوهایی دارم که پیش از تو بودن و بعد از تو هم بهشون فکر کردم.اما وقتی تو وارد زندگیم شدی, درصف اول آرزوهای من ایستادی.همیشه اون اول صف و جلوتر از باقی آرزوهام تو ایستادی.تو که به زندگیم معنا میدی و به من انرژی میدی تا بتونم به باقی هدفهام برسم.تو اولویت اول زندگی منی و در برابر تموم این عشقی که به تو دارم هیچ انتظاری از تو ندارم.من از تو هیچ نمیخوام چون این خود من بودم که تورو به این دنیا دعوت کردم.این تو نبودی که برای حضور در زندگی من اعلام آمادگی کردی.این من بودم که خواستم تو بیای.چطور میتونم از تو توقعی داشته باشم وقتی که یک مادرم و میدونم تورو بزرگ میکنم تا بری و برای خودت زندگی کنی.من میدونم روزی میاد که تو درگیر زندگی و کارو تحصیل خودت میشی.روزهایی که قطعا من دیگه مثل حالا اولویت اصلی زندگیت نخواهم بود.اما خودم رو برای اون روزها آماده میکنم و میدونم اونقدر قوی هستم که از پس لحظه های دلتنگیت بربیام.میدونم که از پس تحمل روزهاوشبهایی که باید منتظر دیدنت بشم برمیام.میدونم که شجاعت روبروشدن با آینده رو دارم.اینها رو میدونم و امروزو حالا رو در اوج عشق و وابستگی به تو میگذرونم.امروزاز وابسته شدن به تو فرار نمیکنم ودرعوض تلاش میکنم تا دختری تربیت کنم که درآینده فراموش نکنه مادری داره که همیشه چشم به راهشه.امروز از وابستگی به تو نمیترسم و شجاعانه عشقی رو به جون میخرم که میدونم روزی از من دور خواهد شد.

آیسای من! هربار که تورو مال خودم خطاب میکنم قلبم میلرزه.چون میدونم تو جزئی از دارایی های من نیستی.درعین حال که تو بزرگترین و مهمترین سرمایه ی زندگی من هستی اما مثل خونه یا ماشین یا لوازم زندگی من نیستی.تورو آیسای خودم خطاب میکنم چون مادرت هستم و اینطور خطاب کردنت رو دوست دارم اما تورو به نام خودم سند نمیزنم.میدونم که تو درمسیر سفرت در این دنیا مدتی رو مهمون خونه من خواهی بود و بعد از اون برای خودت زندگی خواهی کرد.سخته که بدونی معشوقی داری که قراره یک روز از پیشت بره اما با این وجود عاشقانه درکنارش زندگی کنی و روحتو بهش گره بزنی.سخته اما همین ویژگیه که عشق مادر به فرزند رو خاص میکنه.این همه نوشتم تا به اینجا برسم که بگم درسته که عشق مادر به فرزند با یک خودخواهی شروع میشه.درسته که یک مادر با دلایل خودخواهانه اقدام به داشتن فرزند میکنه.اما به جایی میرسه که میتونه کاملا یک طرفه و بی توقع به عشقش به فرزندش ادامه بده.شب وروز بهش رسیدگی میکنه.پایین ترین سطح احتیاجات اون کودک مثل غذاخوردن و نظافتش رو برآورده میکنه تا بالاترین سطح نیازهای کودکش که نیاز به عشق و آرامشه.تمام اینهارو به کودکش میده و انتظار بازگشتی به خودش رو نداره.توقع تلافی و جبران نداره.خیلی جاها برای فرزندش فداکاریهایی میکنه که هرگز حتی به زبون نمیاره.ممکنه هیچ وقت به فرزندش نگه که بخاطرش دست به چه کارهایی زده یا از چه چیزهایی گذشته, اما با دل و جون این کارهارو انجام میده و از انجامش لذت میبره.وسرانجام پرنده کوچکش رو با دستان خودش به زندگی جدیدش هدایت میکنه و به طرف سرنوشتش پرواز میده و از تماشای پروازش لذت میبره.

دخترزیبای من! خیالت راحت.من از لحظه لحظه های بودن در کنارتو لذت میبرم.با تو زندگی میکنم حتی اون زمانیکه تو درکنارمن حضور فیزیکی نداشته باشی.من همیشه با تو هستم و فقط درکنار تو به مفهوم بزرگ آرامش میرسم.خیالت راحت.من از روز اولی که فهمیدم باید چشم به راه تولدت باشم تا ابد عاشقت میمونم وبا اینکه در عمق قلبم از نبودنت درکنارخودم غمگین میشم ومیترسم, اما شجاعانه هرچیزی رو که برای تو خوب باشه میپذیرم حتی اگه به ضررخودم باشه.اگر روزی بیاد که من در این دنیا نباشم باز هم اینو یقین بدون که روحم درکنار تو خواهد بود و هیچ چیز نمیتونه احساس مادرانه منو از تو جدا کنه حتی مرگ.

آیسا دخترم! خیالت راحت من خوبم.حال من امروز از هرزمانی بهتره.من همون زنی هستم که با شهامت دربرابر بدیهای دنیا ایستادم و تلاش کردم تا خوبیهای دنیارو نشونت بدم.من همون زنی هستم که زندگی رو بارها از صفر شروع کردم.من همون زنی هستم که در بدترین شرایط مادر تو شدم و از تو و زندگیمون محافظت کردم.پس از اینجا به بعد هم هرکس در برابر ما بایسته و بخواد حقی از ما ضایع کنه, مثل خاشاکی دربرابر سیل و طوفان خواهد شد.

 


 پی نوشت: هرآنچه که درمورد عشق مادر به فرزند نوشتم مربوط به اکثرمادرها میشه.اما حتما مادرهایی هستن که شامل این تعاریف نمیشن و خیلی با مفهوم مادر فاصله دارن.این نوشته درمورد تمام کسانی که نام مادر رو یدک میکشن نیست.درمورد مادرهای واقعی ست.