تورا بسیار دوست میدارم!
آیسا دخترم! اینبار بعد از چهارماه اینجا برای تو نامه مینویسم.میگویم اینجا چون گهگاه یادداشتهایی را برای تو اینطرف و آنطرف نوشته ام.چهارماه برای اینکه نامه ای دراینجا برای تو ننویسم خیلی زیاد است.آنقدر زیاد که وقتی خودم به تاریخ آخرین نامه نگاه کردم باورم نشد.اما پس چرا من این گذشت زمان را حس نکردم؟این همه وقت من غرق در چه چیزی بودم که این همه ننوشته ام؟میدانم که ننوشتنم از سرنداشتن حرف نبوده.چون وقتی به یادداشتهایم در تلفن همراهم یا لپ تاپم نگاه میکنم, میبینم که سرفصلهای زیادی را نوشته ام تافراموش نکنم که درموردشان برای تو درنامه هایم حرف بزنم.تنها یک دلیل برای ننوشتن در وبلاگم وجود دارد وآن هم اینست که من هرازگاهی دلم میخواهد تنهاتر باشم.میگویم تنهاتر چون همیشه که تنها هستم.اما گاهی دوست دارم از تنهایی هم کمی آنطرفتر بروم.بروم به جایی که هیچ کس جز من درآنجا نباشد.بروم به تنها جایی که فقط خودم هستم و خودم. یعنی درون خودم.هرازگاهی دوست دارم به درون خودم سفرکنم.سفری که شاید ساعتی طول بکشد و شاید روزی و شاید هم مثل اینبار چندماهی به طول انجامد.زمانش مهم نیست.مهم اینست که دست خالی برنگردم و نتیجه این سفر درونی بازشناختن خودم باشد و مقصد نهایی رسیدن به آرامشی درونی.
دختر زیبای من! این نامه که برای تو مینویسم پراز نصیحت است.پس آن را زمانی بخوان که حوصله شنیدن نصیحت داشته باشی.اما این را هم یادت باشد که نصیحتهای من از جنس نصیحتهای یک مادر پا به سن گذاشته که جوانیش و اشتباهاتش را فراموش کرده وخود را عاری از هرگونه اشتباهی میداند, نیست.نصیحتهای من از جنس مرور تجربیات زنی است که هنوز هم جوان است و تازه چندسالی ست که مادرتو شده و خود را سرشار از اشتباه میداند و هنوز یادش نرفته که در مسیر زندگیش چه جاهایی رو خطا رفته.زنی که هنوز آنقدر جوانست که به اشتباه بودن خیلی از اشتباهات زندگیش اعتراف نمی کند و با غرور میگوید اگر به عقب برگردم باز هم همین اشتباه را تکرار میکنم.یادت باشد من زمانی این نصیحتهارو به تو می گویم که وقت نوشتنشان با یک دست گوش تورا گرفته ام تا به دقت به حرفهایم گوش بدهی و با دست دیگرم گوش راست خودم را گرفته ام که با دقت به حرفهای خودم گوش بدهم و به گوش چپم می گویم که اجازه نده این حرفها از دروازه شنوایی تو بیرون برود چون نمیخواهم یک گوشم در باشد و آن یکی دروازه.
عزیزدلم! نصیحت اولم چیزیست که تا بحال برای کسی جزتو نگفته ام.اما حالا مینویسم تا وقتی که بزرگتر شدی بدانی که لازم است گهگاهی در جای خودت بایستی و به درون روح خودت سفرکنی تا عیبها و کاستیهایت و درعین حال خوبیها و مزیتهایت را بشناسی و بین آنها تعادل برقرار کنی تا بتوانی به زندگیت بهتراز قبل ادامه بدهی.زندگی که فقط به جلو رفتن نیست.گاهی باید ایستاد و همه چیز را خوب بررسی کرد.باید دید تا اینجایی که آمده ایم چه چیزهایی بدست آورده ایم و چه چیزهایی را از دست داده ایم.باید دید که از میان داشته هایمان کدام یک ارزش نگهداشتن دارند و کدامیک را باید هرچه زودتر دور ریخت.باید دید که از میان نداشته ها کدامیک ارزش بدست آوردن دارند و کدامیک را باید فراموش کرد.اگر گهگاهی در زندگیت درجای خود نایستی و این بررسی رو انجام ندهی, پس از مدتی میبینی که همه چیز در درون تو بهم ریخته است.نمیدانی که هستی؟نمیدانی چطور به اینجا رسیده ای؟نمیدانی باید به کجا بروی؟نمیدانی چگونه باید بروی؟نمیدانی باقی راه را باید چه کنی؟نمیدانی اصلا راهت درست بوده یا غلط؟وهزار ندانستن دیگر.همه چیز در ذهن و روح و قلبت درهم و برهم میشود.میبینی انسان دمدمی مزاجی شده ای.یک لحظه میخواهی به یک هدف والا برسی و لحظه بعد دراندیشه اهداف کوچکتری هستی.یک لحظه میل به پیشرفت داری و لحظه بعد بی انگیزه میشوی.یک لحظه پراز امید و انرژی هستی و لحظه بعد پراز ناامیدی و سردرگمی و کسالت.پس یادت باشد که گهگاهی در زندگی بایست و ببین چرا گیج و سردرگمی.از خودت بپرس که من چرا اینطوری شده ام؟از هیچ کس جز خودت توقع کمک نداشته باش.دیگران دراینطور مواقع نمیدانند که درد تو چیست.نمیدانند که تو در درونت چه گردبادی داری.اما تو بدان که این گردباد فقط به اراده خودت آرام میشود واگر دیر بجنبی ممکن است خرابیهای زیادی به بار آورد.
گل همیشه بهارم!حالا وقت نصیحت دوم است. یک وقتهایی در زندگی هست که تو نمیخواهی به عقب برگردی و بعضی خاطرات تلخ را مرور کنی.اما یک اتفاق کوچک یا یک احساس تورا با خود میبرد به آن روزها و ناخودآگاه چیزهایی را مرور میکنی.اینطور وقتها از روبروشدن با خاطرات تلخ نترس ولی این مرور را خیلی کوتاه واجمالی انجام بده و از آن سریع بگذر. درضمن این مرور را فقط در دل خودت انجام بده و با کسی در میان نگذار.چون قطعا به تو میگویند که چرا باز گذشته ها را به یاد آورده ای؟وتورا سرزنش میکنند که باید نگاهت فقط رو به آینده باشد.اما دیگران چه میدانند که فقط احساس سرما در پاهایت تورا به سالها پیش برده است.مثل روزیکه من روی مبل زیر پنجره نشستم.جایی که معمولا نمینشینم.چهارسال پیش, درست زیر همین پنجره یک مبل سه نفره گذاشته بودم که شبهای طولانی زمستان را که تو در دلم بودی و من حال خوشی نداشتم , معمولا روی آن مبل درازمیکشیدم وحتی میخوابیدم.زمستان سختی بود.زمستانی که هیچ چیزش سرجایش نبود.جز تو که در راه سفر به این دنیا بودی و منتظرت بودم.زمستانی که خیلی سردبود.برف میبارید و هربار که روی آن مبل سه نفره مینشستم احساس میکردم که از زیر پنجره و در بالکن, سوز سرما به داخل می آید و پاهایم یخ میکرد.بعد پاهایم را می آوردم بالای مبل و پتو را محکم دور خودم میپیچیدم.اما گرم نمیشدم.سردم بود و من میدانستم که سردبودنم فقط از برف و سرمای هوا نیست.میدانستم که من از درون سردم چون بدترین روزهای زندگیم را میگذراندم.روزهایی که فقط حضور تو در میان دلم,مایه دلگرمی ام بود.من آن روزها و شبها به سختی خودم را گرم میکردم.رادیاتورهای خانه جواب نمیداد و شومینه را هم روشن میکردم.اما آن مبل زیر پنجره جای خیلی سردی بود ونمیدانم چرا من فقط همانجا خوابم میبرد.تا اینکه بالاخره بهار آمد و تو هم با بهار آمدی.جالب این بود که تو هم مثل من به همان مبل سه نفره عادت داشتی.وقتهایی که خوابت نمیبرد تورا بغل میکردم و با هم روی همان مبل سه نفره میخوابیدیم.تو عادت داشتی که به روی شکم و روی دل من بخوابی.روی همان مبل.با اینکه بهارشده بود ولی هنوز هوا سرد بود.آن سال هوا دیرگرم شد.تا اینکه مادرم پیشنهاد داد که حالا که ما اینقدر به آن مبل عادت داریم جایش را عوض کنیم.نمیدانم چرا این به فکر خودم نرسیده بود.شاید بخاطر این بود که آن روزها آنقدر فکر من درگیر مشکلاتم بود که دیگر این چیزها به فکرم نمیرسید.مثل همیشه فکر مادرم خوب از کار درآمد و ما جای مبل را عوض کردیم.اینبار آن مبل سه نفره را جایی گذاشتیم که پشتش رادیاتور بود و حسابی گرم.دیگر وقتی روی آن مبل مینشستم پاهایم یخ نمیکرد.و کم کم با گذشت زمان من از آن زمستان سرد و تلخ دورو دورترشدم و رسیدم به حالا.حالا که تو نزدیک به چهارسالت شده و با وجود نازنینت به قلب من گرما میبخشی.حالا که من در اوج تنهایی هم تورا دارم که وقتی چشم باز میکنی خانه را پراز شادی و انرژی میکنی.
دخترم! من معمولا روی مبل تک نفره ای که حالا جلوی آن پنجره هست نمینشینم.اما چندروز پیش که اتفاقی روی آن مبل نشستم پاهایم یخ کرد.سرمایی که از زیر آن پنجره و در بالکن به داخل می آمد, مرا با خود به همان روزهای سرد زمستان چهارسال پیش برد.چنددقیقه ای روی آن مبل تک نفره میخکوب شدم.خاطرات به ذهنم هجوم آوردند و من راه فراری نداشتم.من باید همانجا مینشستم و با این خاطرات روبرو میشدم.باید به مغزم اجازه میدادم که خیلی سریع این دفتر خاک خورده را ورق بزند و به انتهایش که رسید دوباره دفتر را ببندد و یک گوشه ذهنم بگذارد.نباید از هجوم خاطرات فرار میکردم تا در این دفتر بازبماند و باز تا مدتها آزارم بدهد.دخترم اینطور وقتها بهتر است با خاطرات روبرو شوی.فقط سعی کن که خیلی سریع از آن بگذری.زیاد خودت را درگیر جزئیات نکن.سعی کن حالا که مدتها از آن خاطرات تلخ گذشته در این دفتر خاک خورده حاشیه نویسی نکنی.اینطور وقتا دوکار اشتباه است.یکی اینکه از روی آن مبل تک نفره که جای سردی ست و خاطرات را به یادت آورده بلند بشوی و چشمهایت را روی قلبی که در یک لحظه پراز اندوه شده است ببندی و به احساساتت توجه نکنی و بگذری.بعد خواهی دیدی که در روزها و شبهای آینده مدام غمگین یا عصبی هستی و نمیدانی چرا.نمیدانی که یک جایی در ذهنت دفتری باز شده که تو شهامت مرورکردنش و بستنش را نداشته ای و اجازه داده ای باز بماند.پس همانجا باید روی آن مبل تک نفره نشست و دقایقی کوتاه آن دفتر تلخ را مرور کرد و بست.
اشتباه دوم در اینطور وقتها اینست که تو روی همان مبل تک نفره بنشینی ولی بجای یک مرور اجمالی و کوتاه, با دقت تمام دفتر را بخوانی و علاوه برآن شروع کنی به حاشیه نویسی.درست مثل وقتهایی که جزوه های امتحانیت را میخوانی و آنقدر با دقت میخوانی که نکات مهم و کلیدی اش را در حاشیه جزوه یادداشت میکنی تا یادت نرود.
دخترکم! نصیحت سوم من اینست که به همان اندازه که فرار از خاطرات تلخ اشتباه ست به همان اندازه حاشیه نویسی بر این خاطرات هم اشتباه ست.اینکه برگردی و خودت را سرزنش کنی که مثلا چرا من آن زمان این کار را انجام ندادم یا چرا آن زمان فلان حرف را نزدم یا چرا آن موقع فلان اقدام را نکردم.اینکه درذهنت اتفاقات تلخ گذشته را مرور کنی و خودت را سرزنش کنی که چرا آن موقع طور دیگری با آن اتفاق برخورد نکردی.
عزیزقلبم! این کار اشتباه را من خودم در آن سالهای اول پس از تولدت بارها انجام دادم.بارها با خود فکر کردم که چرا من واکنش بهتری انجام ندادم.فکر کردم که آیا تصمیمی که در آن برهه از زمان برای زندگی خودم و تو گرفتم درست بوده؟فکر کردم که آیا من نمیتوانستم تصمیم بهتری برای زندگی خودم و تو بگیرم؟بخصوص اینکه تصمیم من در آن زمان کاملا مسیر زندگی خودم و خودت را مشخص کرد.یعنی هر تصمیم دیگری که میگرفتم الان من و تو اینجا نبودیم.نمی گویم جای بهتری بودیم یا جای بدتری بودیم.فقط میدانم که دیگر اینجایی که حالا هستیم نبودیم.اما تصمیم آن زمان من هردوی مارا به اینجا رسانده.خوب یا بد, درست یا غلط ما اینجاییم.من میتوانم از اینجا به بعد زندگیم را مدیریت کنم.میتوانم ازحالا به بعد خیلی کارها برای زندگی خودم و تو بکنم.اما حق ندارم مدام به عقب برگردم و بررسی کنم که آیا نحوه برخورد من با آن مشکلاتم درست بوده یانه.اجازه ندارم مدام به عقب برگردم و دوباره بررسی کنم که تصمیمم درست بوده یانه.درست یا غلط من آن تصمیم را گرفتم و آن روش را برای زندگیمان انتخاب کردم.
آیسای عزیزم! هرگز در زندگیت بخاطر تصمیمات گذشته خودت را محاکمه نکن.هرگز نگو که اگر حالا به جای آن موقع بودم چه میکردم.مگر میشود که یک انسان در20 سالگی مثل 15 سالگیش فکر کند؟مگر میشود یک نفر در 25 سالگی مثل 20 سالگی اندیشه کند؟مگر ممکن است یک فرد در 30 سالگی مثل 25 سالگیش تصمیم بگیرد؟اینها ممکن نیست عزیزدلم.پس هرگاه که چیزی تورا ناخواسته به گذشته میبرد, فقط خاطرات را مرور کن و بگذر.هیچگاه سعی نکن خودت را محاکمه یا سرزنش کنی.هیچ وقت آن زمان را با حالا و امروزت مقایسه نکن.همیشه به تصمیماتی که در گذشته برای زندگیت گرفته ای احترام بگذار و به خود بگو که حتما درآن شرایط بهترین تصمیم را گرفته ام.
گل باغ زندگیم! نصیحت چهارمی هم برای هردویمان دارم.اینکه وقتی به درستی حرفت و راه و هدفت ایمان داری, پای آن بایست و محکم و قاطع حقت را طلب کن.خیلی دلم میخواست که این حرف را وقتی ماه محرم آمده بود برایت بنویسم اما نشد.قبلا هم برایت نوشته بودم که محرم برای من ماه خاصی ست.سالها پیش در ماه محرم به بدترین شکل ممکن قلبم شکست.آن زمان من به شخصی که دلم را شکسته بود گفتم که :" به همین ماه عزیز قسم میخورم که کاری که با من کردی خیلی زود کسی در حق خودت انجام می دهد و تو طعم تلخ چنین ظلمی رو میچشی.حتی برایش شرح دادم که این اتفاق دقیقا چگونه برایش رخ خواهد داد.آن زمان آن ظالم به حرف من خندید.با غرور به من گفت: " مطمئن باش که چنین اتفاقی برای من نخواهد افتاد, چون من مثل تو نیستم و حواسم جمعه و مثل تو ضعیف و بدبخت نیستم که بگذارم چنین اتفاقی برام بیفته"
من آن زمان از این حرفها خیلی رنجیدم ولی با یقینی که به خدای خودم داشتم و با ایمانی که به عدالت خدا داشتم, برایش قسم خوردم که چنین اتفاقی عینا برایش خواهد افتاد.زمان گذشت و من صبر کردم.با سختی زیاد از آن اتفاق عبور کردم و دوباره زندگیم را به وضعیت عادی برگرداندم.ظلمی که به من شده بود آنقدر بزرگ بود که هیچ کس فکر نمیکرد من بتوانم ایستادگی کنم و دوباره به زندگی عادی برگردم.آن هم در شرایطی که تورا در دلم داشتم.اما من توانستم.مدتی از تولد تو گذشته بود.من تقریبا به آرامش نسبی رسیده بودم.اما درست زمانی که انتظارش را نداشتم همان ظالم با من تماس گرفت.پشت تلفن گریه میکرد و میگفت که اتفاقی که برایش پیش بینی کرده بودم دقیقا به همان شکل برایش افتاده.میگفت که نفرینم کارساز شده.اما من به او گفتم که نیاز به نفرین نبوده چون خداوند شاهد همه چیز بوده و اجازه نمیداده که چنین ظلمی بی جواب بماند.برای آن شخص عجیب بود که حرفهای من خیلی دقیق اتفاق افتاده بود.اما برای من عجیب نبود چون من از خدای خودم جز این انتظار نداشتم.بخصوص اینکه من در ماه محرم دلم شکسته بود و از صاحب این ماه خواسته بودم که دلم را آرام کند.فقط خدا میداند که بعداز ماهها من جواب صبرم را چطور گرفتم و چگونه آرامش به قلبم بازگشت.
آفتاب من! محرم امسال که شروع شد من به یاد محرم آن سال و به شکرانه لطفی که خدا در حقم کرده بود, تصمیم گرفتم که یک تغییرمثبت در درون خودم ایجاد کنم.اینکه بدون نگرانی از قضاوتها و برداشتهای غلط دیگران, پای گرفتن حقم بایستم.اینکه جسورتر از قبل باشم و مدام مراقب نباشم تا کسی را از خود نرنجانم.مگر میشود یک عده مدام ناراحتت کنند و تو دائم حرمت نگه داری و اعتراضی نکنی؟باخود گفتم که مگر خدا نگفته سکوت دربرابر ظالم یعنی همراهی با او در ظلمش؟پس تصمیم گرفتم در مقابل ظلمهای کوچک و بزرگی که در اطرافم به خودم و اطرافیانم میشود سکوت نکنم و به بهانه احترام, از ظلم دیگران نگذرم.دوسه روزی از ماه محرم گذشته بود که ماجرایی اتفاق افتاد که من باید به عهدخودم عمل میکردم.درمقابل یک نفر که سن و سالش خیلی از من بیشتراست ورابطه فامیلی با من دارد و من همیشه مجبورشدم به همین دلایل تحملش کنم.شخصی خودخواه و دیکتاتور که درظاهر خیلی موجه به نظر میرسد اما بعد از مدتی که با او رفت و آمد کنی میفهمی که هیچ کس و هیچ چیز در دنیا برایش مهم نیست جز خودش.حتی نزدیکترین کسانش را هم خیلی راحت فدای خود میکند.درطول سالهایی که من مجبور به مراوده با این شخص بودم مدام از جانب او لطمه خوردم.خیلی جاها حقم را خورد و من مجبور به سکوت شدم.دلیل سکوتم شاید دوچیز بود.احترام گذاشتن به آن شخص و بد نشدن وجهه خودم.حالا که فکر میکنم من همیشه زیادی خواستم که خوب باشم و هیچ کس را از خودم ناراحت نکنم.اما مدتی ست که مسیر زندگیم را عوض کرده ام.سعی میکنم راحت زندگی کنم.مدام مراعات دیگران را نکنم و طوری رفتارکنم که نه به دیگران صدمه بزنم و نه خودم صدمه ببینم.آنروز هم دست از ملاحظه بیجا برداشتم و تمام حرفهایم را به آن شخص زدم.اول ازحرفهایم بهت زده شد و با ناباوری کمی گوش کرد.اماخیلی زود وارد حالت دفاعی شد و سعی کرد با شکستن حرمت من و بالابردن صدایش مرا وادار به سکوت کند.به هیچ وجه برایش صرف نمیکرد که من حرفهایم را به زبان بیاورم.میدانست که اگر یک نفر در دنیا باشد که حریف زبانش شود, فقط منم.میدانست که اگر یک نفر باشد که دربرابر منطق غلط او کم نیاورد فقط منم.او کسی بود که تمام اطرافیانش درمقابل منطق کلامش مجبور به سکوت میشدند.اما من به او ثابت کردم که منطقش پوشالی ست.وقتی فهمید توهین به من وبالابردن صدایش نمیتواند من را بترساند ومن بدون عقب نشینی در گرفتن حقم مصمم هستم, مجبور شد صدایش را پایین بیاورد و تلاش کند تا خودش را ثابت کند.خیلی حرف زد تا من را قانع کند که اشتباه میکنم و باید از حقم بگذرم.او کسی بود که همیشه با قدرت کلامش و حیله گری ذاتیش دیگران را وادار به گذشتن از حقوقشان میکرد.طوری اطرافیانش از حقشان میگذشتند که گویی هرگز چنین حقی نداشته اند.هروقت کسی شاکی میشد جوری با او حرف میزد که در نهایت آن فرد شاکی خود در معرض بدترین اتهامها قرار میگرفت.او تبحر خاصی در وارونه جلوه دادن حقایق دارد.اما من کوتاه نیامدم.از استعدادی که خداوند تا این لحظه به من ارزانی داشته استفاده کردم.از قدرت کلامم.
عزیزترینم! یک بار یکی از استادان دانشگاهم در توصیف من گفته بود که :" تو طوری حرف میزنی که انگار کلمات در ذهنت بصورت خدادادی پشت سرهم چیده شده اند و استعداد ارزشمندی ست که میتوانی جلوی هم دانشگاهیها و اساتیدت بدون تپق زدن حرفت را بزنی و جوری همه را مجذوب قدرت کلامت کنی که وسط حرفهایت هیچ کس چشم از تو برندارد و در پایان حرفهایت همه برایت سوت و کف بزنند."
یک بار هم در دوران دبیرستان مطلبی انتقادی درمورد مدرسه نوشتم و روی تابلوی اعلانات مدرسه زدم.جمعیتی برای خواندنش صف کشیده بودند که مدیرمدرسه مرا صدازد و بجای اینکه از انتقادهایی که از مدرسه اش کرده بودم ناراحت باشد, مرا تشویق کرد و گفت:" تو حتما یک روز نویسنده بزرگی خواهی شد چون قدرت کلامت جادو می کند." سالها بود که حرفهایی که معلمها و دبیرها و استادها ی زمان تحصیلم درمورد من میزدند را فراموش کرده بودم.اما آنروز در مقابل آن شخص توانستم با تمام قدرت کلامم حرف بزنم و بدون کمترین بی احترامی, دلم را که سالها از خودخواهی آن شخص پر بود, خالی کنم.آن روز هم به خودم و هم به اطرافیانم ثابت کردم که با کمی شجاعت میتوان پای گرفتن حق ایستاد.وجالب این بود که آن شخص ده روزی با من و خانواده ام قهر کرد و بعد از آن با تمام غرور و خودخواهیش خودش برای آشتی پا پیش گذاشت.چون همه میدانستند که من نه توهینی به او کردم و نه حرف نادرستی زدم.او محکوم شده بود و مجبور بود غرورش را بشکند.خودش جلو آمد و آشتی کرد و عجیب اینست که حالا بیشتر از قبل به من احترام میگذارد.جلوی من مراقب حرفها و رفتارش هست.شاید در سن او نمیشود انتظار تغییر زیادی داشت اما همینقدر تغییر هم جای خوشحالی دارد.به خودم و به تو میگویم که هروقت به درستی حرفت ایمان و اطمینان داشتی, از گفتنش نترس حتی در مقابل قویترین آدمهای دورو برت.
میوه ی دلم! نصیحت پنجمم به خودم و تو اینست که وقتی کاری انجام میدهی که به درستیش اطمینان داری, هرگز منتظر تایید دیگران نباش و هرگز هم نگران قضاوت دیگران نباش و هیچ وقت تلاش نکن تا خودت را به دیگران اثبات کنی.چون این فقط آرامش خودت را بهم میزند.درمقابل کسانی که تورا زیرسوال میبرند,هرچه بیشتر تلاش کنی که خودت را ثابت کنی , بیشتر محکوم میشی.وقتی حرفت, کارت, راهت , هدفت, درست باشد باید بدون نیاز به تایید دیگران, کارت را بکنی و با آرامش بی نظیرت همه را مات و مبهوت رفتارت کنی.هنراین نیست که وقتی همه دوستت دارند و تاییدت میکنندو اوضاع کاملا بر وفق مراد توست ,آرام باشی.هنر اینست که در تلاطم و ناآرامی اطرافت و زیر نگاههای سرزنش کننده و پرسش بار دیگران, با آرامش به راه درست خودت ادامه بدهی.
دختردوست داشتنی من! این را همیشه از مادرت به یاد داشته باش که در اطرافت کسانی خواهند بود که مرتب تمام کارهای تورا زیر سوال میبرند.کسانی که عادت دارند مدام برای دیگران دادگاه تشکیل بدهند و آنهارا محکوم کنند.جالب است که در نظر آنها همیشه در تمام اتفاقات زندگیت تو مقصری.هیچ وقت حق را به تو نمی دهند.دخترم دراوایل نامه از اتفاقی که زمستان چهارسال پیش برای من افتاد و قلبم را شکست نوشتم.حالا میخواهم برایت بگویم که درکنار آن اتفاق یک سری حواشی برایم اتفاق افتاد که من را بیشتر از خود آن اتفاق سوزاند.وآن هم برداشتها و قضاوتهای اطرافیان بود.به جز خانواده ام که همیشه و بخصوص در آن برهه از زمان مثل کوه پشتم بودند, یک سری از اطرافیان بودند که به رنجی که من از آن اتفاق میکشیدم دامن زدند.من کینه ای نیستم اما اگر این حرفها یادم نرفته از سنگینی وزنشان بوده.حالا بعد از مدتها قصدم از بیان این موضوع , مکدرکردن خاطر خودم و تو نبوده.میخواهم یک نتیجه گیری از وضعیت آن زمان خودم کنم که حتما بعدها به دردت میخورد.
دخترم آیسا! هیچگاه به قضاوتهای دیگران درمورد خودت اهمیت نده.برداشتهای دیگران از زندگی تو هرگز نباید برایت اهمیت زیادی داشته باشد.بعضیها هستند که همیشه سعی میکنند از دل هر ماجرایی که برای دیگران پیش می آید برای خودشان سرگرمی روزمره فراهم کنند.آنها از غم و رنج تو سوژه ای برای تفریح خودشان میسازند و خیلی راحت به این سوژه خود میپردازند.آنقدر راحت درموردش حرف میزنند که تو نمیدانی از اتفاقی که برایت افتاده ناراحت باشی یا از حرف و حدیثهایی که برایت ساخته اند.بگذار برایت مثال بزنم.همسرزنی به او خیانت میکند.زن دراندوه و بهت این اتفاق بسر میبرد.عده ای دراطرافش جمع میشوند تا به خیال خودشان کمکی کنند تا مشکل حل بشود.اما نه تنها مرهمی بر زخمش نمیگذارند خیلی راحت و ساده انگارانه می گویند:" لابد برای شوهرت کم گذاشتی یا لابد به خودت نرسیدی که شوهرت با تو این کار را کرد." هرگز نمی گویند شاید هم شوهر تو بیماری روحی دارد.شاید شوهر تو بیش از حد دمدمی و تنوع طلب باشد.هرگز دوجانبه به قضیه نگاه نمیکنند.درنهایت دلسوزیهایشان نه تنها دردی از دردهای زن کم نمیکند , بلکه حرفها وقضاوتهایشان زخمی ابدی در دل زن باقی میگذارد.
یا مثلا درنظر این آدمها وقتی فرزند تو به مشکلی میخورد باز هم خیلی سطحی قضاوت میکنند و میگویند:" لابد برای بچه کم گذاشتی یا لابد به بچت نرسیدی." هیچ وقت فکر نمیکنند شاید این مشکل هیچ ربطی به تو نداشته باشد.اینطور افراد حتی وقتی بچه در بدو تولدش زردی بگیرد که یکی از شایع ترین مشکلات نوزادان هست می گویند:" ببین مادرش چی خورده یا چه کرده که بچه اینطور بدنیا آمده." درنظر اینها اگر تو بهترین دختر,یا بهترین همسر یا بهترین مادر یا بهترین همکار یا بهترین انسان هم که باشی همیشه جایی از خودت کم گذاشته ای.هیچ وقت هم فکر نمیکنند شاید کسی برای تو کم گذاشته باشد یا شاید کسی به وظیفه اش در قبال تو عمل نکرده باشد.اینها همان انسانهای ساده لوحی هستند که هروقت اتفاق خوبی برای تو بیفتد می گویند :" من برات دعا کرده بودم که اینطور شد." و هروقت برای تو اتفاق بدی بیفتد میگویند:" آه من دامنت را گرفته."طوری حرف میزنند که انگار خدا هم اعوذ بالله بلد نیست خدایی کند و برای خداییش منتظر دعا و نفرین آنهاست.
آیسای من! تو خوب باش و هرگز به دنبال اثبات خوب بودنت به دیگران نباش.تو پاک باش و هرگز سعی نکن پاکی و نجابتت را به دیگران ثابت کنی.تو با عشق به خوبیهای دنیا زندگی کن و هرگز تلاش نکن تا عشقت را به دیگران ثابت کنی.این را به یاد داشته باش که خوب بودن ثابت کردن نمیخواهد مگر برای کسی که آنقدر بد باشد که بخواهد برای توجیه بدیهای خودش, عیبهای تورا بزرگنمایی کندو خوبیهایت را زیر سوال ببرد.پاکی و نجابت ثابت کردن نمیخواهد مگر برای کسی که آنقدر کثیف باشد که بخواهد برای دیده نشدن آلودگیهای خودش, پاکی تورا هم زیر سوال ببرد.حتی عشق هم ثابت کردن نمیخواهد مگر برای کسی که عشق تورا نخواهد و لیاقت احساس تورا نداشته باشد و عشق و احساس ناب تورا زیر سوال ببرد.یادت باشد انسانهایی در دنیا در اطراف تو زندگی میکنند که برای پوشاندن نقصها و کاستیهای خودشان تورا محکوم به هزاران عیب و ضعف میکنند تا روح پلیدشان دیده نشود.اینها که می گویم تک به تک برای خودم اتفاق افتاده و من تازه بعد از گذشت سالها از زندگیم فهمیده ام که بعضی آدمها ترفندشان اینست که با عیب جوئی و ایرادتراشی از بعضی دیگر, خود واقعی و کثیفشان را از همه پنهان کنند.پس در مقابل این آدمها هم صبور باش و اجازه بده تا زمان خوبی تو و بدی آنها را ثابت کند و هم محکم و قوی باش و فقط جایی که لازم هست از خودت دفاع کن اما هرگز برای اثبات خودت بیش از اندازه تلاش نکن.بیش از اندازه خوبی نکن.بیش از اندازه از خودت نگذر.خوبی و گذشت وقتی از حد بگذرد تبدیل به وظیفه ای سنگین میشود که هرگز تمامی ندارد.به اندازه خوب باش.به اندازه فداکاری کن و برای دانستن حد و اندازه این خوبیها حتما ظرفیت وجنبه طرف مقابلت را درنظربگیر.حتی خدا هم با همه رحمت بیکرانش به هرکس به اندازه ظرف وجودش میدهد.
دخترم آیسا! نصیحت ششم و آخرم اینست که هیچ وقت با دیگران درددل نکن.این اعتقاد شخصی من است که مدتهاست جواب داده.درددل کردن چیزی را عوض نمیکند.نه از غم تو کم میکند و نه مشکلت را حل میکند.فقط باعث میشود یک یا چند نفر دیگر از رازهایت باخبربشوند و یک روزی از آن برعلیه خودت استفاده کنند.بخصوص اینکه میان درددلهایت از ضعفهایت و عیبهایت بگویی و به اشتباهاتت اعتراف کنی.آن وقت میبینی که یک جایی در آینده از همان نقاط ضعف یا عیبها و اشتباهاتت برعلیه خودت استفاده میکنند.یک روزی میبینی که همان شخصی که فکر میکردی نزدیکترین دوست و همراه توست, جلوی همه ایستاده و عیب و ضعف تورا که آرام در گوشش زمزمه کرده بودی, با صدای بلند در میان جمعی فریاد میکند.این درد بزرگی ست واحساس اعتماد را در وجود تو میکشد و باعث میشود دیگر به هیچ کس نتوانی اطمینان کنی.زندگی بدون احساس اعتماد خیلی سخت میشود دخترم.من این را تجربه کرده ام و زجرش را کشیده ام.پس برای پیشگیری از این احساس بی اعتمادی هرگز با کسی درددل نکن و از رازهایت نگو.والبته این را بدان که همیشه میتوانی روی من به عنوان یک استثنا حساب کنی.هر چه باشد من مادرتو هستم و تو دروجود من شکل گرفته ای و به دست خودم تربیت شده ای و من هرگز نمیتوانم تورا برای آنچه که هستی سرزنش کنم.چون این خود منم که تورا پرورش میدهم.هیچ وقت نمیتوانم از حرفهایت بر علیه خودت استفاده کنم چون تو پاره ای از وجود خودم هستی.انگار که تو خود من هستی.پس چگونه میتوانم کاری را بر علیه تو انجام بدهم؟
دختر زیبای من! این همه حرف زدم چون مدتهابود برایت نامه ای ننوشته بودم و حرفهایم در دلم انباشته شده بود.حالا برای اینکه بعد از این همه نصیحت, نامه ام را با شیرینی تمام کنم چندخاطره از روزهای گذشته برایت مینویسم تا فراموشمان نشود.
_ باعجله میخواستیم به جایی برویم ولی تو از حاضرشدن طفره میرفتی.من با عصبانیت به تو گفتم که:" آیسا حرصم نده!"
اما تو در نهایت خونسردی گفتی:" مامان الان که عجله داری چرا داری شعر خندوانه رو میخونی؟"
بعد هم شروع کردی به خواندن شعرخندوانه و من در اوج عصبانیت آرام شدم وبا صدای ناز و نازک تو هم آواز شدم.
_ مثل همیشه تورا در آغوش گرفته بودم و میبوسیدم.تو هم مرا محکم بغل کرده بودی و میبوسیدی.درمیان نوازشها و بوسه های مادرودختریمان تو رو به من کردی و گفتی:" مامان بدون تو دنیا هیچ صفایی نداره.بدون تو من میمرم." من آن لحظه هم غرق در لذت عشق پاک تو به خودم بودم و هم خنده ام گرفته بود.بخاطراینکه تو کلمه "میمیرم" را خیلی جالب ادا کردی.روی میم دومش بجای ای , ضمه گذاشتی و گفتی "میمرم".
_ مهرماه بود که با هم و به اتفاق دیگر عزیزانم سفری به مشهد داشتیم.برای من جایی در دنیا آرامش بخش تر از حرم امام رضا وجود ندارد.این به جز سفر به سرزمین مادری ام , چهارمین سفر ما درسال 93 بود.بعد از سفر به کیش و گیلان و اردبیل.اما جالب این بود که تو هم مثل من این سفر را از تمامی سفرهای دیگرمان در این سال بیشتر دوست داشتی.تو هم مثل من عاشق حرم امام رضا شدی.آنقدر زیاد که هنوز هم در تهران به دنبال نشانه ای از حرم میگردی و امامزاده صالح را به یاد حرم امام رضا دوست میداری و از من میخواهی که واردش شویم و تماشاکنی.تو تماشا میکنی و کتاب زیارتنامه را در دست میگیری و تا آخر با حوصله میخوانی.سواد خواندن نداری اما آنقدر سوادعشق داری که گویی کلمات را با چشمهایت لمس میکنی و درک میکنی.نماز میخوانی و آنقدر خانم می شوی که من از محکم بغل کردنت و بوسیدنت سیر نمیشوم.بارآخر که ازکنارامامزاده صالح رد میشدیم ساعت از 12 شب گذشته بود و دیگر اجازه ورود به امامزاده را نمیدادند.ماروبروی امامزاده ایستادیم.موهایت را بافته بودم و دوتا گیس ناز داشتی.بادقت به گنبد و گلدسته هایش نگاه کردی و بعد با شوق به من گفتی:" مامان ببین امامزاده هم مثل من دوتا گیس داره."
گفتم :"چطوری دخترم؟"
گفتی:" اون وسطش مثل سر میمونه و اون دوتا مثل دوتا گیساش میمونن."منظورت گنبد و گلدسته های امامزاده بود.برایم خیلی جالب بود که تو آنهارا به شکل یک دختربچه دیده بودی.به قول مادرم تو هم مثل مادرت اهل تخیل و داستان سرایی هستی دخترکم.
_از وقتی که یادگرفتی حرف بزنی یک کار دیگر را هم یاد گرفتی.اینکه شعر بگویی.تو با زبان کودکانه ات شعر می گویی و میخوانی.گاهی کلمات شعرت معنادار و واضح هستند و گاهی بی معنا و مبهم.اما شعرت هرچه که هست, آهنگ خواندنش زیباست.وقتی میخوانی انگار هیچ چیز در دنیا نمیتواند مرا غمگین کند.درست مثل حالا که تو داری شعر میخوانی و با شعر خودت حرکات موزون انجام میدهی و میرقصی و میچرخی و شادی میکنی و من تمام دنیا را در وجود تو یکجا تماشا میکنم.
آیسا دخترم! تورا بسیار دوست میدارم.تورا همانگونه که هستی دوست میدارم.تورا همیشه با تمام قلبم دوست میدارم.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.