آیسای من! این نامه را در حالی مینویسم که حال خوبی ندارم.نمیدانم چطور از آب در می آید.یا فوق العاده بد و بدون شایستگی برای چشمان نازنینت می شود و یا بسیار خوب و خواندنی.حال خوبی ندارم و اصلا همین حال بد دلیل نوشتنم شده.می خواهم برایت از یک تجربه دوست نداشتنی و تلخ بگویم.از طعم از دست دادن.

دخترم! درنهایت خوش بینی هم نمیتوانم به این فکر کنم که تو هرگز چیزی را در زندگیت از دست نخواهی داد.انسان دائما در حال از دست دادن است.چیزهای کوچک یا بزرگ.چیزهای کم ارزش یا باارزش.اما یک چیزهایی در زندگی هست که از دست دادنشان سخت است.وقتی از دست می روند تا مدتها حالمان را خراب می کنند و گاهی تا ابد فراموش نمی شوند.یکی از چیزهایی که تو باید یاد بگیری هنر روبروشدن با این طعم تلخ است.طعم تلخ از دست دادن.

آیسای عزیزم! چندین سال پیش یک سلسله اتفاقاتی در زندگی ما افتاد که باعث شد من یک سری از چیزهای مورد علاقه ام را از دست بدهم.من آنهارا از دست دادم وبا شرایط آن زمانم دل کندن از آنها کار سختی نبود.چون من روزهای سختی را میگذراندم که تمام ارزشهای دنیا برایم در یک چیز خلاصه شده بود.من بخاطر آن یک چیز خیلی راحت از چیزهای مورد علاقه ام میگذشتم.تک به تک از کنارشان عبور میکردم و موقع خداحافظی با آنها درد چندانی حس نمیکردم چون درد بزرگتری در زندگیم داشتم که تمام حواسم را به خودش اختصاص داده بود و باعث شده بود نسبت به دیگرچیزها حسی نداشته باشم.زمان میگذشت و سهم من از گذشتها انقدر زیاد میشد که کم کم بر دوشم سنگینی میکرد.یک جایی متوقف شدم.یک جایی که فکر کردم لطفم تبدیل به وظیفه شده است.جایی که دیگر گذشتن به من حس خوبی نمیداد.جایی که دیگر حس میکردم نیازی به گذشتن نیست.جایی که احساس کردم در میان این گذشتنها از یک چیز مهم و اساسی هم گذشته ام و آن  خودم بودم.خودم را گم کرده بودم و نمیدانستم در این سالهایی که گذشت کجا خودم را جا گذاشته ام.مدتی پارا بر روی ترمز گذاشتم.ایستادم و به دنبال خودم گشتم.بارها گذشته را مرور کردم و بارها احساس پشیمانی کردم.مثلا یادم می افتاد که من فلان چیز را یک زمانی داشتم و حالا ندارم.حسرتش را در دلم حس میکردم و تعجب میکردم که چطور آن زمان خیلی راحت از آن گذشتم.یا مثلا با خودم میگفتم ایکاش فلان چیز را هنوز داشتم.من مانده بودم و کوهی از پشیمانی و حسرت.ارزشها درنظرم عوض شده بود.خیال میکردم آن چیز بزرگ و مهمی که بخاطرش خیلی راحت از همه چیز میگذشتم , ارزش این همه گذشتن را نداشته است.بارها به این نتیجه میرسیدم که با عقل الانم اگر به عقب برگردم محال است که اینبار از چیزی بخاطر آن چیز بزرگ و مهم بگذرم.دلیلم هم خیلی ساده بود.به این نتیجه رسیده بودم که اصلا آن چیزی که در نظرم مهم و بزرگ می آمد اتفاقا خیلی بی ارزش و کوچک و حقیر بوده است.من تازه داشتم طعم تلخ از دست دادن را میچشیدم.طعمی که در هنگام گذشتن از آن چیزها اصلا خودم را درگیرش نمیکردم.زمان میگذشت و من با خودم عهد میکردم که دیگر هرگز از علایقم به سادگی نگذرم.سخت شده بودم و با تمام قوا به دنبال خودم میگشتم.خودم را پیدا نمیکردم.کوهی از حوادث اتفاق می افتاد و من دیگر حتی نمیتوانستم به راحتی گریه کنم.گاهی تا حدی در برابر حوادث سرسخت میشدم که اصلا شک میکردم که احساسی دارم.میترسیدم که قلبم سنگ شده باشد.به خودم نگاه میکردم و نمیشناختمش.دوستی به من میگفت تو در عکسهایت میخندی اما لبخند تلخی داری و پشت لبخندت غمی پنهان است.من از غم پنهان در پشت خنده هایم فرار میکردم وکمتر عکس میگرفتم تا کمتر ثبتش کنم.حتی کمتر در آینه نگاه میکردم.خیلی اوقات طوری به خودم در آینه نگاه میکردم که انگار اصلا تصویر درون آینه را نمیشناسم.شک میکردم که این خود من باشم.اینطور وقتها یک جمله در دهانم تکرار میشد."با خودت چه کرده ای دختر؟"

دختر زیبایم! می دانی اگر بخواهم خودم را در طول این سالها در یک جمله تعریف کنم چه باید بگویم؟من مثل اتومبیلی بودم که ابتدا با سرعت و تخته گاز میرفت  و بعدناگهان گویی بنزین تمام کرده باشد و متوقف شود.انگار که تمام سوختش را در ابتدای راه خرج کرده باشد و چیزی برای ادامه نداشته باشد.مات و مبهوت.گیج وگنگ.مانده و حیران.وتمام اینها تقصیر من نبود.یعنی حالا که به آن سالها و این سالها خوب نگاه میکنم سهم من در حال بدی که داشتم خیلی کم بوده.درواقع حوادث آنقدر مکرر و پشت سرهم اتفاق می افتاد که اصلا فرصتی به من نمیداد که بتوانم تمامشان را به خوبی حلاجی کنم و برای هر کدام بهترین تصمیم را بگیرم.من فقط میتوانستم به شیوه مدیریت بحران تلاش کنم تا آن بحران را با کمترین خسارت پشت سر بگذارم.دیگر مهم نبود که بعد چه میشود.مثل این بودکه چندین زلزله با پس لرزه هایش بیاید و من تنها کسی باشم که مانده ام و باید هم قربانیان را به خاک بسپارم و هم زنده ها را از زیر آوار بیرون بکشم و هم برای بازمانده ها مکان اقامت و غذا و آب سالم فراهم کنم و هم تسلای خاطرشان باشم.دیگر این میان برای چه کسی مهم است که من چقدر خسته میشوم یا چقدر بی خوابی میکشم یا چقدر از پا می افتم.من فقط باید بحران را مدیریت کنم چون کسی جز من نیست.واهمیتی ندارد که در این میان چه بلایی برسر خود من  می آید.

آیسای مامان! من تلاش کردم تا زلزله زندگیم را با تمام پیش لرزه ها و پس لرزه هایش مدیریت کنم و تمام فکر و ذکرم پشت سرگذاشتن آن اتفاقهای پشت سرهم بود و این وسط ها بود که خودم را گم کردم.یعنی از خودم غافل شدم.چه بسیار چیزهایی که زیر آوار از بین رفتند و دیگر قابل بازگشت به زندگیمان نبودند و چه بسیار چیزهایی که من توانستم از زیر آوار بیرون بکشم و نجاتشان بدهم.چه بسیار خرابیهایی که هنوز آباد نشده اند و چه بسیار ویرانه هایی که من آبادشان کردم.وحالا من خسته ام.من کلی کار کرده ام و نیاز به استراحت دارم.من نیاز به تجدید قوا دارم.نیاز به اینکه هیچ کاری نکنم.نیاز به اینکه هیچ چیزی را نجات ندهم.نیاز به اینکه خوب نباشم اصلا.این نیازها را خودم هم تا دیروز نمیدانستم.دیروز اتفاقی افتاد که من فهمیدم نیاز به اینها دارم.دیروز من شبیه انبار کاهی بودم که با یک جرقه کوچک آتش گرفته باشد.درخانه ام نشسته بودم و با تو لحظه هایم را میگذراندم که تلفن زنگ خورد.خبرکوتاه بود.در حد یک جمله.اما آن یک جمله شد همان جرقه کوچک و آتشم زد.بعد از گذشت مدتها از آن اتفاقات تلخ زندگیم, دیروز حس کردم که دوباره زندگیم لرزید.حتما باید به دانشمندانی که روی زلزله کار میکنند این تجربه ام را بگویم که یک پس لرزه ممکن است حتی سالها بعد از یک زلزله اتفاق بیفتد.آن خبر کوتاه من را که آرام در خانه ام نشسته بودم و غذا میخوردم آنقدر بهم ریخت که دیگر نتوانستم غذایم را تمام کنم.تلفن را برداشتم وبا کسی تماس گرفتم که اورا مسبب تمام اتفاقات بد زندگیم میدانم.خودش گوشی را جواب نداد.من خیلی آرام با کسی که گوشی را برداشته بود حرف میزدم.خبر را به او هم گفتم.وبعد انفجار اتفاق افتاد.انفجار بغضهای فروخورده ی من.من شروع به گریه کردم.نه مثل گریه های همیشگی و گهگاهم که آرام و بیصداست.اینبار بلند گریه کردم.طوری که صدای بلند گریه هایم برای خودم صدای ناآشنایی بود. ودرمیان گریه هایم کم کم صدای کسی را از پشت تلفن شنیدم که ازنظر من مقصر بیشتر اتفاقات تلخ زندگیم بوده.حتی شنیدن صدای آن شخص که میپرسید چرا گریه میکنی هم نتوانست صدای گریه هایم را قطع کند.درمیان هق هق گریه هایم به او گفتم که : " شما مقصری.شما باعث تمام این بدبختیها هستی.شما مارا به اینجا رساندی.شما حق مارا خوردی.شما وقتی برای زندگی خودتون تصمیم میگرفتید به این فکر نکردید که تصمیمتون میتونه این همه بلا سرما بیاره.شما مسئول این اتفاقاتی و..."

او میگفت:" حالا از من طلبکاری؟من بدهکار شما هستم؟"

ومن فریاد زدم:" بله شما بدهکار من هستید.شما به من یکی خیلی بدهکارید." و تلفن را قطع کردم.برای اولین بار در زندگیم تلفن را روی کسی قطع کردم.من حرف دلم را زده بودم.سبک نشده بودم.غمم انقدر بزرگ بود که با این چیزها سبک نمیشد.اما حس بهتری داشتم.بعد از قطع تلفن باز هم گریه کردم.تمام شب گذشته را گریه کردم.اصلا نخوابیدم و عجیبست که اصلا خوابم نمی آید.و حالا که دارم این نامه را برای تو مینویسم متوجه شدم که من چقدر نیاز به این دارم که حتی اگر شده برای یک روز در زندگیم بدون مشکل زندگی کنم.نیاز به این دارم که یک روز بدون دغدغه را پشت سربگذارم.درسالی که گذشت چندین مسافرت رفتم.سعی کردم به خودم بد نگذرانم.سعی کردم طوری زندگی کنم که راحت باشم.حتی از آنهایی که وجودشان ناراحتم میکرد فاصله گرفتم تا آرامشم را بهم نریزند.اما هنوز خسته ام.

آیسای نازنینم! من آدم کینه توزی نبودم.پدربزرگ و مادربزرگت مرا طوری تربیت کردند که حتی بلد نباشم با کسی قهر کنم.چه برسد که کینه کسی را به دل بگیرم.من حتی نمیتوانم با دشمنم قهر کنم.همیشه در بدترین شرایط گفتگو را بهترین راه حل میدانستم.من حتی زمانی با بدترین دشمنم در یک کافه بر سر یک میز به گفتگو نشستم.من پشت یک میز با دشمنم نشستم.به چشمهایش خیره شدم.سکوت کردم و به حرفهایش گوش دادم.همه به من گفتند که تو باید همانجا در گوشش میزدی و با او برخورد بدی میکردی.همه میگفتند که اشتباه کردم که با او به گفتگو نشستم.اما من این کار را کردم.نمیگویم نتیجه اش طلایی و اعجاب انگیز بود اما من توانستم بر خشمم غلبه کنم و گفتگو کنم.آن هم در جایی که همه حق را به من میدادند که او را تا میخورد بزنم.حتی خودش هم انتظار داشت که من با فحش و ناسزا با او حرف بزنم.اما من روشم این نبود.اینگونه تربیت نشده بودم.راه و رسمم گفتگو بود.اما با تمام اینها من از دو نفر متنفرم و هرگز نمیتوانم آنها را ببخشم.یکی همان شخصی که دشمنم بود و چندخط بالاتر برایت نوشتم که با او سر یک میز داخل یک کافه به گفتگو نشستم و دیگری کسی که دیروز بعد از شنیدن آن خبر با او تماس گرفتم وحرف دلم را در چند جمله به او گفتم.من از این دو نفر متنفر بودم و هستم و جالب اینجاست که هر دوی اینها با اینکه به ظاهر از هم بی خبر و بدون ارتباط بودند, اما در واقع دست به دست هم دادند و عامل تمام اتفاقاتی شدند که آخرین پس لرزه اش دیروز برایم اتفاق افتاد.آنها بی خبر از هم در یک مسیر قدم برداشتند.درمسیر نابودکردن زندگی ما و من با اینکه دوست ندارم به تو تنفر را بیاموزم, دلم میخواهد اینجا در این نامه احساس تنفرم را نسبت به این دونفر فریاد بزنم.دونفری که بارها در نامه هایم از آنها نوشتم.حتی در نامه قبل هم از آنها گفته بودم.دونفری که به خدا واگذارشان کردم و تا همینجا بارها به چشم خودم دیدم که تقاص بدی ای که به من وتو کردند را داده اند.اما کافی نیست و من هنوز نمیتوانم ببخشمشان.باهار در همین وبلاگ در نامه هایم از آنها نوشته ام و کسانی به من گفته اند که سعی کنم ببخشمشان تا خودم آرامش پیدا کنم.اما سعی کردم و نشد.یک بار دوستی به من گفت همه آدمها را هم نباید بخشید و نباید از خودت توقع داشته باشی که بتوانی هر کسی را ببخشی.من هم حرفش را قبول دارم.مگر میشود دونفر با تو کاری کنند که تمام زندگیت زیر و رو شود و همه چیزت را از دست بدهی و خودت و فرزندت سالها عذاب بکشید, اما تو راحت ببخشی و فراموش کنی؟آن هم وقتی که ببینی اثری از پشیمانی در آن شخص نیست؟

دخترکم! مدتها بود که فکر میکردم دیگر اتفاقی نخواهد افتاد که بتواند من را بهم بریزد و گیج و سردرگمم کند.اما دیروز فهمیدم گاهی یک انسان خودخواه و بد ذات کاری میکند که سالها بعد کسانی مثل منوتو باید تاوانش را پس بدهند.این عادلانه نیست اما من باز هم صبر میکنم تا ببینم خدای مهربانمان چه حکمتی در پس این ماجرا نهاده است.روزهای بسیار سختی را میگذرانم و هنوز هیچ تصوری برای حل مشکلم ندارم.نمیدانم چگونه میشود در این یک ماه پایانی سال از پس مشکلات بربیایم اما با خودم می گویم باز هم تو خواهی توانست.شاید بعد از حل این مشکل زمان استراحت فکری من هم برسد و من هم بتوانم با خیالی آسوده زندگی کنم.

ماه من! از دیروز تا بحال خیلی فکر کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که بعد از مدتها باز هم باید از چندتا از چیزهایی که دوست دارم بگذرم.با خود عهد کرده بودم دیگر از آنچه که دوست دارم نگذرم, اما حالا تصمیمم عوض شده.میخواهم یک بار دیگر از بعضی چیزها بگذرم تا بجایشان آرامش بدست بیاورم.شاید از چهار یا پنج چیز باید بگذرم اما در میانشان یک چیز هست که تا صبح بخاطرش گریه کردم.برایم سخت بود که تصور کنم از دستش بدهم.بودنش باعث دلگرمی من بوده و همیشه با فکرش هم حس خوبی پیدا میکردم.اما حالا میخواهم از آن بگذرم.این شاید سخت ترین دل کندنم در این سالها باشد.روزیکه بدست می آوردمش هرگز از یادم نمی رود.بسیار شاد بودم و سرشار از عشق و حسهای خوب.اما حالا باید از آن بگذرم.خدا خودش میداند که من با او چه معامله ای کرده ام.میداند که چقدر برایم این کار سخت است.میداند که چقدر دوستش میدارم.میداند چه طعم تلخی دارد این از دست دادن.وحتما خود خدا این طعم تلخ را با شیرینی لطفش جبران میکند.خدا نمیگذارد که کام بنده اش تلخ بماند.آن هم وقتی میبیند که بنده اش با چه نیتی این تلخی را به جان میخرد.

دختر زیبایم! این نامه را نوشتم تا به این جملات برسم.تا بگویم باید علاوه بر طعم تلخ از دست دادن, طعم شرمندگی را هم بچشم.شرمندگی در مقابل تو.آیسای گلم! شرمنده توام که درمیان چیزهایی که باید از دست بدهیم یک چیز هست که تو بسیار دوستش میداری.شاید با از دست دادنش, برای اولین بار تو طعم تلخ از دست دادن را بچشی.شاید در دنیای کودکانه ات خیلی راحت با این موضوع کنار بیایی و شاید هم برایت سخت باشد.اما این را بدان که من تمام تلاشم را کردم که این اتفاق نیفتد.با اتفاق دیروز مجبوریم که از چندچیز دوست داشتنی زندگیمان بگذریم و این را بدان که ما مجبورشدیم.شاید این تجربه خوبی برای تو باشد که یاد بگیری با این تلخی روبرو بشوی.اما غصه نخور.من همه چیز را درست میکنم.دیشب هم وقتی با کلی سوال نگران بودی, به تو اطمینان دادم که نگران نباشی و من همه چیز را مرتب میکنم و نمیگذارم اتفاق بدی که از آن میترسی بیفتد.من مراقبت هستم گل خوشبوی زندگیم!

آیسا دخترم! من تمام جان و زندگیم را برای لبخند زیبای تو میدهم.