معنای شیرین زندگیم!
آیسادخترم! یک سال از آخرین باری که برای تو نوشتم میگذرد.یک سال معاشرت و همدلی دوستانی را از دست دادم که به واسطه بودنشان دنیای من رنگ بهتری داشت و یک سال ثبت لحظاتی از زندگی تورا از دست دادم که دیگر هرگز باز نخواهند گشت.لحظاتی که در غم و شادی گذشت.لحظاتی که مثل همیشه غمها و ناامیدیها و گریه ها و حسرتهای من لابلای شادیها و امیدها و خنده ها و شیرین زبانیهای تو گم شد و من این یک سال را پا به پای تو بزرگ شدم.وحتی شاید بیشتر.
چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن تمام احساسات خوب و بدم.برای نوشتن خود واقعی ام در این وبلاگ.برای نوشتن از عشق باشکوه و بی نظیرم به تنها معشوقم که تو هستی.چقدر این وبلاگ برایم دورو دست نیافتنی شده بود و چقدر در نبودش من از لذت بخش ترین بخش زندگیم دور شده بودم.بخش نوشتن برای تو.برای خود خودتو.برای تو که روح زندگی منی.برای تو که خود منی.درواقع چقدر دلم برای نوشتن برای خودم تنگ شده بود.
درطول این یک سال یک بار به وبلاگ سرزدم.اما درکمال ناباوری دیدم که وبلاگ باز نمیشود و بلاگفا به مشکل اساسی خورده است.چندین بار مرتب سرزدم و درست نشده بود و بعد با ناامیدی اینجا را رهاکردم.الان که بعد از یک سال دوباره برگشتم میبینم که نامه هایم برگشته اند اما نظرات دوستان عزیزم پای نوشته های آخرم نیست.بلاگفا بخش بزرگی از نظرات را قورت داده است.نظراتی که برایم خیلی مهم بودند و دوست داشتم اینجا به یادگار بمانند تا شاید یک روز بخواهم تو هم مثل من آنها را بخوانی.اما درکمال تاسف دیدم که بلاگفا با نامردی تمام نظرات نوشته های آخرم را ناپدید کرده است.درست مثل تمام نامردهای دنیا که وقتی می خواهند چیزی را از تو بگیرند عزیزترینها را نشانه میگیرند.وقتی با پاک شدن نظرات مواجه شدم آنقدر ناراحت شدم که دلم میخواست وبلاگ را حذف کنم اما جلوی خودم را گرفتم.دلیلش اول این بود که دلم نیامد این نامه ها از بین بروند و دومین دلیلش دوستانی بودند که در مدت این یک سال جویای حالم شده بودند.تصمیم گرفتم دوباره نوشتن نامه را شروع کنم تا هم برای من و تو یادگار بماند و هم دوستانم خیالشان راحت بشود که ما خوبیم.
این نامه را درحالی شروع کردم که در دلم کوهی از حرفهای ناگفته دارم اما آنقدر دیر آمده ام که گفتن بعضی از این حرفها شاید دیگر دیر شده باشد.وقتی یک سال گذشته خیلی چیزها هم تغییر کرده اند.پارسال آخرین نامه را درحالی نوشتم که دلم حسابی از دنیا و آدمهایش گرفته بود.امسال این نامه را در حالی مینویسم که باز هم دلم از دنیا و آدمهایش حسابی گرفته است.اما می خواهم این نامه را با حال بهتری بنویسم.
دخترزیبای من! وقتی یک سال پیش روزگار باز هم به من سیلی محکمی زد, آنقدر به هم ریخته بودم که تنها راه آرام ترشدنم نوشتن بود.آمدم و برایت نامه آخر پارسال را نوشتم.اما دلم میخواهد به تو بگویم که بعد از تمام شدن آن نامه من چه کردم.مدام فکر میکردم و شبها تا صبح بیدار بودم.فکرهایم را که جمع کردم وارد عمل شدم.من باید همه چیز را سروسامان میدادم.باید بعضی از چیزهایی را که دوست داشتم فدای آرامش خودم و تو میکردم.این کار را کردم و کم کم اوضاع بهترشد.حالا که یک سال از آن روزها میگذرد من هنوز درگیر درست کردن اوضاع هستم.کاری که بعد از ازدواج و بیرون آمدن از خانه پدریم, سالهاست در حال انجامش هستم.مرتب باید اوضاع نابسامان زندگیم را سامان میدادم و هنوز هم درحال انجام همین کار هستم.میخواهم به تو بگویم که پارسال هیچ معجزه ای اتفاق نیفتاد.هیچ جای آسمان برای من نشکافت تا حلال مشکلاتم از آن شکاف فرود بیاید و بگوید دیگر همه چیز تمام شد و برو و راحت زندگیت را بکن.نه دخترم هیچ معجزه ای در کار نیست و این خود ما هستیم که معجزه هارا میسازیم.معجزه در درون ماست.و این حرفیست که امروز برای گفتنش شروع به نوشتن کرده ام.
عزیزترینم! هروقت روزگار آنقدر محکم به تو سیلی زد که دور خودت چرخ میخوردی و گیج شده بودی, یادت باشد که بعد از تمام گیجیها و دورخود چرخیدنها باید محکم و باوقار روی پاهایت بایستی و تعادلت را حفظ کنی.مراقب باش که هرگز جلوی پاهای نامرد بر زمین نیفتی و تسلیم نشوی.همیشه غرورت را حفظ کن و با شهامت با زندگی روبرو شو.حتی اگر زندگی برایت هیچ سهمی از خوشی کنار نگذاشته باشد.آنوقت میبینی که تمام مشکلات جلوی آرامش و وقار وغرور تو از رو می روند و بر زمین می افتند و یکی یکی حل می شوند.اینطور وقتها منتظر نباش تا کسی بیاید و ناجی تو باشد.تو خودت ناجی خودت باش.اصلا اینهارا دارم برایت می نویسم تا بدانی که زندگی قرار نیست همیشه مطابق میل تو باشد و راحت و آرام بگذرد.حالا را نبین که من نمیگذارم بدانی در این زندگی چه خبرهایی ست.حالا را نبین که من نمیگذارم دنیای شاد و زیبای کودکانه ات به نگرانی آلوده شود.حالا را نبین که من نمیگذارم آب در دل کوچکت تکان بخورد.خداکند و فقط خدا کند که حتی وقتی بزرگ شدی باز هم آب در دلت تکان نخورد و زندگیت پراز آرامش باشد.خدا کند روزی که از من جدا میشوی خنده هایت سرجهازیت باشد و گریه هایت فقط بر سر جانمازت و در مقام شکرگزاری از خدا باشد.خدا کند که زندگی به تو روی خوش نشان بدهد.اما من باید شناکردن در دریای مواج و ناآرام زندگی را به تو یاد بدهم تا وقتی بزرگ شدی منتظر هیچ غریق نجاتی نباشی و خودت ناجی زندگی خودت باشی.
میوه ی شیرین دلم! آنچه که در زندگی برای من اتفاق افتاد,تنها بخش کوچکی از آن کافی بود تا یک زن را از پا بیندازد, اما من از پا نیفتادم.یک صدم از اتفاقات تلخ زندگیم کافی بودند تا حالا من یک زن افسرده باشم, اما من افسرده نیستم.شاید گاهی غمگین و تلخ میشوم.شاید گاهی دلم گریه کردن میخواهد.شاید گاهی حتی ناامید می شوم, اما تمام آن غمها و گریه ها و ناامیدیها را پشت سر میگذارم و دوباره با صدای بلند میخندم.آنقدر بلند میخندم که گوش تمام نامردها از صدای خنده هایم کر شود.میدانی چه چیز نگذاشت تا من زنی افسرده باشم؟عشق.عشق دخترم.عشق به تو.عشق به خانواده ام.عشق به پدرو مادر و خواهرو برادرو تمام عزیزانم.عشق به اینها یعنی عشق به زندگی و وقتی عاشق زندگی باشی با تمام غمهایش افسرده نمیشوی.من لحظاتی دارم که از بودنم در این دنیا سیر میشوم.حتی آرزوی مرگ میکنم.اما این لحظات مهم نیستند بخاطر اینکه ماندگار نیستند.میگذرند و آنچه که گذراست مهم نیست.حال چه غم و چه شادی.میتوان گفت تمام زندگی گذراست.پس تمام زندگی آنقدرها مهم نیست.آنقدر مهم نیست که بخاطرش روی یک احساس بد بمانیم.حال این احساس تنفر از یک شخص باشد یا یک عشق از دست رفته باشد یا یک آرزوی بربادرفته باشد یا غرور شکسته باشد یاازدست دادن تمام دارایی یا هرچیزی که بتواند خردت کند.اما اگر بدانی که میگذرد پس دیگر مهم نیست و روی آن احساس هرچقدر که عمیق باشد نمیمانی.تمام این مثالهارا که برایت نوشتم خودم تک به تک تجربه کرده ام و سخت ترینش برایم مردن بود.بله عزیزدلم من یک بار در زندگیم مرده ام.همان باری که عشق در دلم مرد.عشق را که از یک زن بگیری اورا کشته ای و من مدتها پیش مرده ام.اما حتی این مردن نتوانست مرا از پا بیندازد.همه می گویند بالاتر از مردن که نیست.همه میگویند فقط مرگ چاره ندارد.اما من یکبار مرده ام و دیدم که حتی مرگ هم چاره دارد.وچاره اش خودزندگی کردن است.باید ماند و زندگی کرد.ودیدم که بالاتر از مردن هم هست و آن شکستن غرور و از دست رفتن آبروست.ولی باز همانها هم چاره دارد و چاره اش صبر است.باید صبور باشی تا غرورت بتواند خودش را بازسازی کند.باید صبور باشی تا دوباره آبرو جمع کنی.و من بعد از تمام اینها فهمیدم که اصلا صبر چاره هر دردی است و بیخود نیست که خدا در قران می گوید که صابران را دوست دارد و بیخود نیست که این همه در کتابش از صبر می گوید و من صبر کردم و حتی از مردن به زندگی رسیدم و از ناامیدی به امید رسیدم و از تحقیر به غرور رسیدم و از رسوایی به عزت رسیدم و از صبر به همه چیز رسیدم.پس اگر بخواهم یک نسخه برای تمام دردهایت بپیچم مینویسم صبر و مینویسم صبر و باز می نویسم صبر...
عشق زندگیم! زندگی من در این سالها سخت گذشت اما این سختیها چند درس به من داد.درسهایی که در طول این یک سال بیشتر و بیشتر تمرینشان کردم تا هرگز فراموشم نشوند.اینهارا برای تو عزیزدلم مینویسم.
اولین درس صبر است.درخت صبر میوه هایی بس شیرین دارد.چه بسیار مشکلاتی که در زندگیم برای رفعشان تلاش بسیار کردم و نتیجه نداد.رهایشان کردم و صبر کردم و نتیجه داد.پس در برابر بعضی مشکلات چاره ای جز صبر نیست.اینطور مشکلات را رها کن و ذهنت را مشغول چیزهای دیگر کن و صبر کن تا خداوند به روشهای خودش حلشان کند.یادت باشد هرچقدر هم که باهوش باشی و قدرت حل مساله داشته باشی اما مسائلی هستند که در محدوده اختیارات ما نیستند و تنها به دست پرقدرت خداوند قابل حل هستند.
درس دوم اینست که زندگیت را برپایه خودت استوار کن.هیچگاه منتظر نباش که کسی از بیرون زندگیت را بسازد.منتظر نباش کسی از بیرون مشکلاتت را حل کند.منتظر نباش که کسی از بیرون تورا شاد کند.منتظر نباش تا کسی از بیرون تورا از تنهایی درآورد.منتظر نباش تا کسی از بیرون تورا خوشبخت کند و...همیشه همه چیز را در درون خودت پیدا کن.خوشبختی, شادی, آرامش, حل مشکلات, درآمدن از تنهایی و همه چیز در درون خود توست.تو خودت هستی که برای زندگیت تصمیم میگیری و تا زمانی که منتظر اتفاقی در بیرون از وجود خودت باشی به هیچ چیز نخواهی رسید و در افسردگی و ناامیدی عمرت به پایان خواهد رسید.
سومین درس این است که از دیگران توقعی نداشته باش.وقتی از دیگران توقع داشته باشی مدام ناامیدت میکنند.اما اگر توقعی نداشته باشی حتی کارهای کوچکی که برایت انجام می دهند تورا تا بی نهایت شاد می کند.وقتی از دیگران توقع عشق یا محبت یا کمک یا هرچیز کوچک و بزرگی داشته باشی و توقعت برآورده نشود غمگین میشوی و اگر این برآورده نشدن توقعات و غمگین شدنها تکرار شود کم کم غمگین بودن عادتت می شود و باز میبینی که پیر شده ای وعمری را در غم از دست داده ای.اما اگر هیچ توقعی از کسی نداشته باشی محبتهای کوچک و عشقهای گاه وبیگاهشان تورا شاد میکند و آنوقت میبینی که عمری را در همین شادیهای ریز و درشت به خوبی سرکرده ای.اما مراقب باش.مراقب باش که این درس مثل بعضی قوانین یک تبصره دارد.وآن اینست که مراقب باش که دیگران این را ندانند.تو در درون خودت نسبت به دیگران بی توقع باش تا آرامش داشته باشی اما نگذار دیگران در بیرون از تو بفهمند که تو هیچ توقعی از آنها نداری.دیگران اگر بدانند کسی در اطرافشان هست که میتواند بدون هیچ توقعی از محبت و عشق در کنارشان زندگی کند به قول ما پررو می شوند و آنوقت آنها پراز توقع می شوند.خودشان کاری برایت نمی کنند اما توقع دارند که تو زندگیت را به پایشان بریزی و هر عمل زشت و اشتباهشان را به راحتی ببخشی و متاسفانه کم کم این اشتباهات میشود عادتشان.پس بی توقع باش و نگذار دیگران بفهمند.
چهارمین درس این است که هرگز به دنبال تغییر دادن هیچ کس جز خودت نباش.در انتخابهای زندگیت هم فکر نکن که دوست یا همکار یا همسر یا خانواده همسر یا همسایه یا همشهری یا هرکسی از اطرافیانت رامیتوانی بعدها تغییر بدهی.یادت باشد که هرکس درکودکی و در کنار خانواده اش دارای شخصیت میشود و این شخصیت به طرز عجیبی تا پایان عمر ماندگار است و اگر تغییرات کمی کند هم در جهت منافع شخصی همان شخص است نه در جهت منافع تو.پس هرگز حتی خیال نکن که میتوانی شخصی را در جهت خواست و نفع خودت تغییر بدهی.اما این را بدان که همیشه میتوانی خودت را تغییر بدهی.پس هرگاه در زندگیت با شرایطی مواجه شدی که زندگی در کنار دیگران برایت سخت شد به دنبال تغییر آن دیگران نباش.اینطور مواقع دوکار میتوانی انجام بدهی.اول اینکه از کسانی که شخصیت و رفتارشان خیلی آزارت می دهد تا حد امکان دوری کنی و در حد معقول با آنها معاشرت کنی.دوم اینکه اگرروش اول مقدور نیست و مجبور به تحمل آن شخص هستی خودت را تا جایی که باورها و اعتقاداتت اجازه میدهند در جهت سازگاری با آن شخص تغییر بدهی.یعنی به گونه ای انعطاف پذیر باشی که انعطافت به خودت صدمه نزند و تورا از شکل و معیاری که شایسته ی توست دور نکند.اما همیشه یادت باشد که هدف از تغییر دادن خودت این نیست که زندگی را برای دیگران راحت تر کنی و خودت هیچ.هدف اینست که تغییراتت زندگی را برای تو راحت تر کنند و آرامش را به تو برگردانند.
پنجمین درست اینست که دنیای هر کس به اندازه فکر و قلب اوست.پس در انتخابهای زندگیت این را درنظر بگیر که شخصی که مقابل توست وسعت فکر و قلبش چقدر است.بعضیها افکاربزرگ و قلبهای کوچک و بی خاصیتی دارند.از این افراد دوری کن چون مرتب از افکارشان میگویند و میخواهند تمام دنیارا تغییر بدهند اما قلبشان آنقدر بخیل است که هیچ کس جز خودشان را دوست ندارندوتمام افکار خوبشان فقط در جهت منافع خودشان است.گروه دوم افکار کوچک و قلبهای بزرگی دارند.این افراد برای همه دلسوزی میکنند و مرتب به فکر حل مشکلات این و آن هستند اما جز آزار چیزی به دیگران نمی رسانند چون فکرشان کوچک است و راهکارها و عقایدشان آنقدر پست و غیرکاربردی و زیان آور است که تورا نابود میکنند.دوستهای خاله خرسه ای از این نوع افراد خطرناک هستند.شاید زیان اینها از گروه اول بیشتر باشد.گروه سوم افکار کوچک و قلبهای کوچک دارند.اینها نه کسی جز خودشان را دوست دارند و نه حتی برای خودشان میتوانند کاری کنند.اینها همان گروهی هستند که زیاد در اطرافت خواهی دید.آدمهای خودخواه با مغزهای نخودی.کسانی که همیشه زندگی خودشان و اطرافیانشان را به نابودی میکشند.از اینها بیشتر از دوگروه اول دوری کن.واما گروه چهارم افرادی هستند با فکرهای بزرگ و قلبهای بزرگ.افرادی که دلشان همچون دریاست و شادی و آرامش همه را درکنار آرامش خودشان می خواهند و آنقدر فکرشان کار میکند که می توانند زندگی خودشان و دیگران را از سهمگین ترین طوفانها نجات بدهند.اینها آدمهایی هستند که اگر به هر شکلی در کنارشان قرار بگیری احساس آرامش میکنی.حال چه دوست و چه همکارو چه همکلاسی و چه همسر و چه همسایه و چه...عزیزترینم در مورد این درس یک نکته مهم است.اینکه تو خود باید سعی کنی از گروه چهارم باشی.پس فکر و قلبت را بزرگ کن.دختری که من میشناسم هم باهوش و هم خوش قلب و مهربان است.پس میتوانم امیدوار باشم که به همین شکل بزرگ شود و من همیشه مثل حالا به داشتنش ببالم.بله تورا می گویم دخترکم.دخترم آیسا.
درس ششم اینست که بین لطف و وظیفه همیشه فاصله بگذار.چه از طرف خودت و چه از طرف دیگران.وقتی کسی از سر محبت به تو لطفی میکند این را وظیفه اش ندان و از او نهایت تشکر را کن و در جهت جبرانش تلاش کن.واگر کسی کاری برایت انجام داد که وظیفه اش بود باز از او تشکر کن و اینبار بجای جبران سعی کن تا تو هم وظایفت در قبال اورا به خوبی انجام بدهی.وقتی هم خودت به دیگران لطفی میکنی از یک طرف توقع تشکر نداشته باش و از طرف دیگر مراقب باش که لطفت تبدیل به وظیفه دایمی ات نشود. و وقتی وظیفه ای را در مقابل دیگران انجام میدهی باز هم توقع تشکر نداشته باش و اینبار مراقب باش تا آن شخص هم وظیفه اش را در مقابل تو به خوبی انجام بدهد و در صورتیکه این کار را نکرد وظایفش را محترمانه به او یاداوری کن.در مورد این درس نکته مهم اینست که اول از هرچیزی باید بدانی که هر رفتار یا عمل یا حرف و محبتی از وظایف است یا ازسر لطف.اینروزها یک مشکل بزرگ آدمها اینست که تفاوتی بین این دو قائل نیستند.فکر میکنند معنی لطف اینست که همیشه بیشتر از وظیفه ات خدمت برسانی و فکر میکنند که معنی وظیفه اینست که حتما باید در مقابلش مزدی دریافت کنی و اگر از آدمهای پرتوقع باشند میخواهند که تمام لطف تورا به حساب وظیفه ات بگذارند.پس گهگاهی در مقابل اینطور آدمها لطفت را متوقف کن تا قدرش را بدانند و بفهمند که وظیفه ات نیست.
درس هفتم اینست که دربرابر انسانهای نامرد و بدذات علاوه بر اینکه بر نیروی عقل و تفکر خودت اتکا میکنی به نیروی بزرگتری باید وصل شوی و آن خداست.درزندگیم بارها دیدم که خدا مکر خیلی ازانسانهارا به خودشان برگرداند.خدا خودش می گوید که مکرش بالای همه مکرهاست.پس هرگز از توکل به خدا ضرر نخواهی کرد.بخصوص در مسائلی که در درس اول در موردش حرف زدم و گفتم اینطور مسائل جز با صبر حل نمیشوند.وقتی صبر و توکل درکنار هم قرار بگیرند به تو نیرویی عظیم میبخشند که از طرفی نمیگذارند تا به ورطه ناامیدی گرفتار شوی و از طرفی کمکت میکنند تا هر مشکلی را پشت سربگذاری.این را هم بدان که بعضی مشکلات حل شدنی نیستند و فقط باید پشت سر گذاشتشان.
درس هشتم...
درس هشتم و هزاران درس دیگر در زندگی هستند که تو خود باید بیاموزی ومن هم حتما درسهای بیشتری یادگرفته ام که حالا حافظه ام یاری نمی دهد تا برایت بنویسم.اما این را بدان که درس گرفتن از زندگی یک چیز است و استفاده از این درسها چیز دیگری ست.خدا کند هر درسی را درست در جایی که نیاز داریم به خاطر بیاوریم.خودم را می گویم که هنوز وسط همین زندگی ایستاده ام و هنوز به عمل کردن به حرفهایی که برای تو نوشته ام نیاز فراوان دارم دخترنازنینم.
زندگی مامان! حالا درسها تمام شد و به زنگ تفریح میرسیم.اینها که مینویسم زنگ تفریح های زندگی من بودند.شاید برای تو هم جالب باشند.
- پارسال دم عید که برای خرید عیدت رفته بودیم یه نفر با تن پوش زنبور جلوی پاساژ ایستاده بود.تو ایستادی ونگاهش کردی و اونم تورو بغل کرد.بعد که از بغلش پایین اومدی گفتی مامان این زنبوره یه آدم خورده بود.من تو دهنش سر آدمو دیدم که چشماش بازوبسته میشد.خوب شد منو نخورد.
- مامانی وقتی من بزرگ شدم نمیخوام ازدواج کنم.میخوام همیشه پیش شما بمونم.هرکسی هم اومد خواستگاریم بهش بگو: برید رد کارتون دختر نمیدیم بهتون
- چندوقت پیش موقع خواب میخواستی برات کتاب جوجه اردک زشتو بخونم.اما هرچی فکر کردی اسمش یادت نیومد.برای همین گفتی: مامان کتاب مرغ کثیف و سیاهو برام بخون و بعد کلی با هم خندیدیم.
- یکی از قصه هایی که خیلی دوست داری شبها موقع خواب برات تعریف کنم قصه چوپان دروغگوئه.اما گاهی وقتا بعد اینکه برات این قصه رو تعریف میکنم تو خودت با ورژن جدیدش برام دوباره جوردیگه ای تعریف میکنی.هربار به شکلی.مثلا یکبار اینطور تعریف کردی: روز اول وقتی چوپان دروغگو حوصلش بالای کوه سررفت بجای اینکه دروغی بگه آی گرگ آی گرگ, تبلتشو گرفت و شروع به بازی کرد.روز دوم وقتی حوصلش سررفت باز بجای اینکه دروغ بگه آی گرگ, یه توپ برداشت و با بره ها فوتبال بازی کرد. روز سوم وقتی حوصلش سررفت بجای دروغ گفتن, رفت ازدواج کرد و بچه دارشد و سرش گرم شد و دیگه دروغ نگفت و چوپان دروغگو آدم خوبی شد.منم وقتی شنیدم که این قصه رو دخترم که هنوز 5 سالش هم نشده اینطور تغییر داد و همشو به خیرو خوشی تعریف کرد خیلی خوشحال شدم.بخصوص از سرگرمیهای جالبی که بجای دروغ گفتن براش انتخاب کردی.بعد ازت پرسیدم چرا قصه رو اینطور تغییر دادی.تو هم گفتی بخاطر اینکه چوپان دروغگو حوصلش سر میرفت که دروغ میگفت.منم دوست نداشتم که آخرش گرگ بیاد و همه بره هارو بخوره.برای همین تغییرش دادم.الهی دورت بگردم که دوست داری تمام قصه ها با خوشی به آخر برسن.خدا کنه که قصه زندگیت هم با خیر و خوشی و عاقبت خیری همراه باشه عزیزترینم.
آیسا دخترم! تمام زندگی مامان با نگاه کردن به چهره خندان و شنیدن آهنگ ناز صدای تو معنا میگیرد.دوستت دارم معنای شیرین زندگیم.
*** دوست عزیز و قدیمی من که بارها و بارها در نبودم به یادم بودین و با نگرانی برام کامنت گذاشتی,من به وبلاگتون اومدم تا از نگرانی دربیارمتون اما متاسفانه وبلاگتون حذف شده و من دسترسی دیگه ای به شما ندارم.امیدوارم اینجارو بخونید و اگه آدرس تازه ای دارید به من بدید.ممنونم و بابت نگران کردنتون عذر میخوام.
این وبلاگ رو به بی نظیرترین هدیه خداوند, به معجزه زندگیم, به دختر قشنگم آیسا تقدیم میکنم.به امید اینکه هرگز تو زندگیش احساس تنهایی نکنه و خداروفراموش نکنه و بدونه که چقدر برای من عزیزبوده و هست و خواهد بود.